۱۰شهر
چرا باید به قبرستان‌ها سر بزنی؟

چرا باید به قبرستان‌ها سر بزنی؟

«خطای بقا یعنی افراد دایما احتمال موفقیت خود را زیاد از حد تخمین بزنند. با سرزدن به قبرستان پروژه‌ها، سرمایه‌گذاری‌ها و شغل‌هایی که در زمانی بسیار امیدوارکننده به نظر می‌رسید، در برابر این خطا موضع بگیر. قدم زدن در این قبرستان، ناخوشایند ولی برای شفاف شدن ذهنت لازم است.◊»

کتاب هنر شفاف اندیشیدن از اون کتاب‌هایی نیست که دوست داشته باشم سریع بخونمش، برعکس تصمیم گرفتم بازه‌ی خوندنش رو طولانی کنم، اولین عنوان کتاب فوق‌العاده برام جذاب اومد، «چرا باید به قبرستان‌ها سر بزنی؟»، بعد از خوندن این بخش از کتاب تصمیم گرفتم به قبرستان ذهنم سری بزنم، عجب وضعیت پیچیده و به هم ریخته‌ای داشت، پر بود از پروژه‌ها، شغل‌ها، آدم‌ها، اهداف و … که طی سال‌های گذشته بدون هیچ نتیجه‌ای به گوشه‌ای پرتاب شده بودن، اولش که این صحنه رو دیدم خیلی نگران شدم.

همین طوری پروژه‌های مختلف رو می‌گرفتم دستم و یادم میومد چه فکر‌های هیجان‌انگیزی براشون داشتم، اون روزها چقدر ذوق زده بودم برای انجام دادنشون و الان سال‌هاست که در قبرستان ذهنم خاک می‌خوردن، از کنار آدم‌های مختلفی که در قبرستان ذهنم مدفون شده بودن گذر می‌کردم، لحظه‌ای می‌ایستادم، لبخندی می‌زدم، اشکی می‌ریختم و یا بی‌تفاوت عبور می‌کردم، شاید این قسمت دردآورترین قسمت قبرستان ذهنم بود، از کنار آدم‌هایی گذر می‌کردم که روزی داداش صدام می‌کردن، آدم‌هایی که روزی بهم می‌گفتن تو بهترین رفیقم هستی، آدم‌هایی که قرار بود برای همیشه کنار هم کار کنیم، آدم‌هایی که کنار هم بزرگ شدیم، آدم‌هایی که با هم کلی حرف زده بودیم، گریه کرده بودیم، خندیده بودیم، امروز کجا بودن؟ گوشه‌ای از قبرستان ذهنم، جالب اینجاست که حتی اسم بعضی‌هاشون رو هم فراموش کرده بودم و چه عجیب دنیایی هست، اینجا بود که فهمیدم زمان خیلی چیزها رو در خودش حل میکنه یعنی چی!

توی قبرستان ذهنم قسمت جالب توجهی هم وجود داشت، جایی که بعضی پروژه‌ها، آدم‌ها، اهداف و … رو کاملا دفن نکرده بودم، نمی‌دونم چرا اینکار و نکرده بودم، وقتی دونه دونه برشون می‌داشتم می‌دیدم طی سال‌های گذشته هر از چند گاهی از قبرستان ذهنم خارج‌شون کردم و مدتی دوباره کنارشون بودم یا روشون کار می‌کردم، بعضی‌هاشون جالب بودن و بعضی‌های دیگه دردآور.

برگشتم به کارها و آدم‌هایی که امروز دور و برم هستند نگاه کردم و شروع کردم از خودم سوال  پرسیدن که چقدر بهشون مطمئن هستم! چقدر احتمال موفقیت دارن؟ چقدر ممکنه بعد از مدتی به قبرستان ذهنم منتقل بشن! نگاهم به کارها و آدم‌ها کمی تغییر کرد، احساس کردم باید تغییراتی در نگاهم به کارها و رفتارم نسبت به آدم‌ها ایجاد کنم و هم در نگرشم به زندگی، تصمیم گرفتم به قبرستان ذهنم بیشتر سر بزنم، رمز و رازهای زیادی اونجاست که باید کشف‌شون کنم و ازشون یاد بگیرم، اینها خلاصه‌ای از نگاه اولم به قبرستان ذهنم بود.


پی‌نوشت:

◊ هنر شفاف اندیشیدن نوشته‌ رولف دوبلی

 

 

 

 

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

من هر روز در حال تلاش هستم تا خودم رو یکمی بیشتر بشناسم، خودم برای خودم معمایی شدم، همیشه هر کاری می‌خواستم تو زندگیم بکنم یکی بهم می‌گفت مگه دیوونه ای می خوای این کار و بکنی! منم بدون توجه به نظرشون اون کار رو انجام می‌دادم از اونجا بود که تصمیم گرفتم طراح و توسعه دهنده دیوونه‌بازی بشم، با روحیاتم سازگاری بیشتری داشت؛ هیچ وقت به یک چیز خاصی علاقه نشون ندادم برای همین همیشه در حال انجام کارهایی هستم که شاید تا اون موقع هیچ وقت انجامشون ندادم، البته خیلی سخته یه کاری رو به سرانجام برسونم چون وسط اش با چشمک یه ستاره جدید ممکنه مسیرم رو به کلی تغییر بدم. سخت ترین کار دوستانم علاوه بر تحمل کردنم به نظرم اینه که کمک کنن تا یه کاری رو تا آخر انجامش بدم، هیچ کاری رو برای موفق شدن انجام نمیدم، من فقط چون انجام اون‌ها رو دوست دارم، انجامشون میدم و در کل دوست دارم آدم موثری باشم.

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)