۲۶شهر

چرا باید هر روز بنویسم؟

امروز داشتم با خودم دعوا می کردم که چرا باید هر روز بنویسم، چرا مثلا یک روز در میون ننویسم، بعد یک حسی درونم جواب خودم رو داد و گفت که بعدش هم دو روز در میون بنویسی، بعد سه روز در میون، بعد هر هفته و بعد هم ماه ها ننویسی، دیدم دقیقا با خودم دعوا می کنم که به همچین جوابی برسم، راستش اولین باری بود که اینقدر سریع جواب خودم رو می دادم، اعتقاد ندارم برای انجام کاری باید خودم رو در بند بکشم یا به خودم عذاب بدم، شروع کردم به فکر کردن، باید بازی طراحی می کردم تا دیگه یک کار ملال آور رو هر روز انجام ندم، باید به یکی از لذت بخش ترین کارهای زندگیم تبدیل اش می کردم، اولش با دوستی شروع کردم، دو تا مطلب نوشت و رها کرد ولی من مقاومت کردم.

راستش این روزها بزرگ ترین مشکلی که سر راهم برای انجام هر کاری هست دلتنگیه، بیشتر دارم تلاش می کنم نوشته هام رنگ و بوی دلتنگی به خودش نگیره، این مشکل باعث میشه فشار ذهنی زیادی رو تحمل کنم که چرا فلان کار رو باید انجام بدم و میدم، این مشکل هم برای من یک مشکل اساسی به حساب میاد و هم احمقانه، نوشتن بهترین راه مبارزه با این مسئله هست و از اونجایی که دل و ذهنم هم این رو می دونند مدام در حال جنگ هستند که یکی یکی رو مغلوب کنه، تا الان که موفق بودم بنویسم، حتی بیشتر از هر زمان دیگه ای توی زندگیم می نویسم، یه فایل باز می کنم و شروع می کنم با سرعت زیاد توش نوشتن، از هر دری چیزی می نویسم، اینقدر که دیگه خسته میشم.

شاید باورتون نشه جدیدا فقط کافیه بهم بگن درباره فلان چیز بنویسم، سریع شروع می کنم به نوشتن، اصلا برام مهم نیست درست می نویسم یا غلط، حتی موضوع رو درک کردم یا نه، فقط می نویسم، حتی بر نمی گردم ببینم غلط املایی دارم یا نه، با سرعت زیاد می نویسم تا دیگه ذهنم چیزی برای نوشتن نداشته باشه، بعد بر می گردم و از ابتدا شروع می کنم به خوندم و جاهایی که اشتباه نوشتم رو اصلاح می کنم، حتی گاهی پیش میاد، تمام چیزهایی که نوشتم رو پاک می کنم و باز شروع می کنم به نوشتن، این بار متفاوت تر از گذشته، از کلماتی که قبلا نوشتم دیگه استفاده نمی کنم و فقط مضمون رو حفظ می کنم، می نویسم و پاک می کنم و این کار و اینقدر ادامه میدم که به چیزی که می خوام برسم.

نوشتن باعث میشه با خودم بیشتر ارتباط برقرار کنم، کاری به شناخت ندارم که واقعا به شناخت بهتر خود آدم کمک می کنه، باعث میشه من با خودم حرف بزنم، حرف های درست و حسابی، خودم رو لا به لای حرف هایی که خودم به خودم میزنه پیدا می کنم و گاهی لا به لای اون حرف ها بی صدا گم میشم و مدت ها باید دنبال خودم بگردم، فوق العاده است، شبیه چنین چیزی رو با هیچ کار دیگه ای نمی تونم انجام بدم و به چنین احساس بی نظیری برسم، نمی دونم با موسیقی بهتر می نویسم یا در سکوت، فقط می دونم چیزی نمی تونه باعث بشه من ننویسم، نوشتن رو حرفه ای دنبال نمی کنم چون می دونم از کارهای حرفه ای بدم میاد، نوشتن رو آماتوری دوست دارم چون دقیقا خودم هست و نه کس دیگه ای، احساس می کنم وقتی به سمت حرفه ای شدن حرکت می کنم انگار از خود واقعیم دور میشم و من این رو اصلا دوست ندارم، شاید من هر روز می نویسم تا خودم رو از تنهایی در بیارم یا شاید می نویسم چون دلم برای خودم تنگ میشه.

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

من هر روز در حال تلاش هستم تا خودم رو یکمی بیشتر بشناسم، خودم برای خودم معمایی شدم، همیشه هر کاری می‌خواستم تو زندگیم بکنم یکی بهم می‌گفت مگه دیوونه ای می خوای این کار و بکنی! منم بدون توجه به نظرشون اون کار رو انجام می‌دادم از اونجا بود که تصمیم گرفتم طراح و توسعه دهنده دیوونه‌بازی بشم، با روحیاتم سازگاری بیشتری داشت؛ هیچ وقت به یک چیز خاصی علاقه نشون ندادم برای همین همیشه در حال انجام کارهایی هستم که شاید تا اون موقع هیچ وقت انجامشون ندادم، البته خیلی سخته یه کاری رو به سرانجام برسونم چون وسط اش با چشمک یه ستاره جدید ممکنه مسیرم رو به کلی تغییر بدم. سخت ترین کار دوستانم علاوه بر تحمل کردنم به نظرم اینه که کمک کنن تا یه کاری رو تا آخر انجامش بدم، هیچ کاری رو برای موفق شدن انجام نمیدم، من فقط چون انجام اون‌ها رو دوست دارم، انجامشون میدم و در کل دوست دارم آدم موثری باشم.

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)