۸بهمن
چرا به انجام پروژه‌های مختلف علاقه نشون میدم؟

چرا به انجام پروژه‌های مختلف علاقه نشون میدم؟

امروز داشتم با خودم فکر می‌کردم چرا من اینقدر عاشق انجام پروژه‌های مختلف هستم، وقتی برمی‌گردم به گذشته نگاه می‌کنم، می‌بینم طراحی یک سیستم به مراتب برای من جذاب‌تر از تولید یک محصول بوده، برای مثال وقتی یک موسسه‌ی دانش‌آموزی راه‌اندازی کردم، برام جذاب نبود که مثلا یک نشریه‌ی دانش‌آموزی خوب طراحی و تولید کنم، یا تمرکز کنم روی بخش‌های علمی، پژوهشی، یا اردوهای جذاب دانش‌آموزی طراحی کنم یا هر محصول خاص دیگه‌ای، بیش‌تر دنبال طراحی سیستمی بودم که بتونه بهم کمک کنه تا بچه‌ها را از نقطه‌ی فرضی الف به نقطه‌ی فرضی ب برسونم، بر این اساس مجموعه‌ای که می‌ساختم، یک نشریه‌ی خوب داشت، اردو‌های متنوع و جذابی برگزار می‌کرد، بخش‌های علمی‌، پژوهشی سطح بالایی داشت و کلی بخش دیگه که این‌ها به تنهایی معنی خاصی نداشتند، بلکه در کنار هم معنی و مفهوم درستی را ایجاد می‌کردند، برای همین احساس می‌کنم برای من خروجی کار و تاثیرگذاری مثبت و عمیق مهم‌تر از کسب‌وکار و یا محصول هست.

در بالا به نکته‌ی جالبی اشاره کردم، تاثیرگذاری برای من مهم‌تر از کسب‌وکار هست، بد نیست یکم بیش‌تر برای خودم بازش کنم، این به این معنی نیست که من به کسب‌وکار اهمیت نمیدم، فقط نوع انتخابم متفاوت هست، مثلا من هیچ‌ علاقه‌ای به کارآفرینی ندارم، اصلا من هیچ پروژه‌ای را شروع نمی‌کنم تا برای عده‌ای کار ایجاد کنم، خب راستش به من چه مربوط هست! ممکنه کاری که می‌کنم منجر به کارآفرینی هم بشه ولی هدفم چنین چیزی نیست، هدفم از ایجاد یک پروژه صرفا مالی هم نیست و دنبال این نیستم که با یک سری طرح و برنامه بتونم درآمد شرکت را توسعه بدم یا …، این‌ها مسائل بدی نیستن ولی جذاب هم نیستن برای من، مثلا من بین این گزینه که یک موسسه‌ی آموزشی داشته باشم با درآمد ۳۶ میلیون در سال که بتونم سالی فقط ۱۲ تا شوالیه تحویل جامعه بدم و یک موسسه‌ی آموزشی با درآمد سالانه‌ی ۱۳۶ میلیون که ۵۰۰ تا سرباز تحویل جامعه میده و این قابلیت رو داره که بعد از پنج سال به درآمد ۹۰۰ میلیون در سال با خروجی ۵۰۰۰ سرباز در سال برسه، بدون شک اولی رو انتخاب می‌کنم.

احساسم این هست که اگر من بتونم سالانه ۱۲ تا شوالیه تحویل جامعه بدم و اون ۱۲ تا در سال دوم تصمیم بگیرند در کنار کارشون ۱۲ تا شوالیه‌ی دیگه هم تحویل جامعه بدن و این سیکل مدام تکرار بشه در پایان سال پنجم در جامعه شاهد ۳۰۰ هزار شوالیه خواهیم بود. این در حالی هست که در گزینه‌ی دوم در بهترین حالت در پایان سال پنجم حداکثر به ۲۵ هزار تا سرباز رسیدیم که قابلیت آموزش کسی شبیه خودشون هم ندارند، درسته که درآمد کمتری داشتم ولی تاثیری که در جامعه گذاشتم برای خودم باورنکردنی خواهد بود، درحالیکه با انتخاب گزینه‌ی دوم درآمد خوبی خواهم داشت ولی بدون شک من تا آخرین لحظه‌ای که در این دنیا زنده هستم امکان خرج کردن پول محدودی را خواهم داشت، این را هم می‌دونم که اگر تمام امکانات دنیا را هم داشته باشم، نمی‌تونم از همشون استفاده کنم، چون هم زمان محدودی دارم هم دو تا دست و پا بیش‌تر ندارم، برای همین ترجیح میدم همیشه به اندازه‌ی کافی داشته باشم ولی تاثیری که می‌گذارم واقعا هیجان‌زدم کنه، این انتخاب من هست، شاید هم اشتباه فکر می‌کنم، فقط این نکته هم باید اضافه کنم که به اندازه‌ی کافی داشتن با متوسط زندگی کردن متفاوت هست، من همیشه خوب و حتی عالی زندگی کردم و اصولا هر چیزی که دوست داشتم را خریدم و داشتم، این به معنی این هست که چیزهایی که لازم دارم را تهیه می‌کنم، مثلا اگر ماشینم کارم را راه می‌ندازه، دلیلی نمی‌بینم عوضش کنم، به جاش اون پول را در جای دیگه‌ای سرمایه‌گذاری می‌کنم، هر سال هم ممکنه به اندازه‌ی کافیم فرق کنه با سال‌های قبلش، منظورم این هست هیچ چیز ثابتی وجود نداره.

برگردیم دوباره به کار کردن، من کار نمی‌کنم تا پول در بیارم و بعدش با پولم زندگی کنم، من کارم بخش مهمی از زندگیم هست، برای همین غیر ممکن هست برای به دست آوردن پول وارد محیطی بشم که مجبور باشم آدم‌هایی که انتخابم نیستن را تحمل کنم، بدون شک محیط‌های خودم را می‌سازم و از همه مهم‌تر آدم‌هایی را انتخاب می‌کنم که دوست‌شون دارم، علاقه دارم در زندگیم باشن، دوست دارم روی زندگیم تاثیر داشته باشن و از اونجایی که کار من بخشی از زندگیم هست، پس وقتی کسی را برای کار انتخاب می‌کنم یعنی فرصت دارم ببینمش، باهاش گپ بزنم، داستان زندگیش را گوش کنم، رویاهاش رو بشنوم و کمک کنم بتونیم رویاهای مشترک‌مون و حتی رویاهای اختصاصی هر کدوم‌مون رو محقق کنیم، من هیچ وقت علاقه ندارم یک شرکت دویست نفره را مدیریت کنم، چون اگر پنج روز در هفته، روزی هشت ساعت کار کنم، تنها دوازده دقیقه در هفته برای هر کدوم از دوستانم وقت دارم، این برام جالب نیست، ولی اگر دوازده تا رفیق فوق‌العاده داشته باشم و پنج روز هفته، روزی هشت ساعت کار کنم، برای هر کدوم در هفته بیش از سه ساعت وقت اختصاصی دارم، این طوری بیش‌تر بهم خوش می‌گذره راستش، البته من خیلی پیش میاد که هفت روز هفته، روزی دوازده تا شانزده ساعت هم کار کنم.

پس یکی از دلایل دیگه‌ای که من علاقه‌مند هستم پروژه‌های مختلفی را انجام بدم، تعامل با دوستانم هست در کنار این که احساس می‌کنم برای تاثیرگذاری عمیق‌تر ما نیاز داریم به ایجاد شبکه‌ای از پروژه‌های مختلف و مرتبط، حالا اینکه چقدر این مسیر و انتخابم درست هست، مسئله‌ی دیگه‌ای هست که شاید باید در مطالب دیگه‌ای بهش بپردازم، در کل این بینش و انتخاب مشکلاتی هم داره که باید بهشون توجه ویژه‌ای کنم، اگر نتونم برای مشکلاتش راه‌حل مناسبی پیدا کنم، بدون شک اتفاق خاصی هم نخواهد افتاد، حتی ممکنه شکست سختی هم بخورم.

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

این روزها خیلی به این موضوع فکر می‌کنم که واقعا فلسفه‌ی وجود من چیه در این دنیا، اصلا دوست ندارم سرم و بندازم پایین و دنیا برام تصمیم بگیره که چی بشم، اصلا این فکر که اختیار زندگیم دست خودم نیست واقعا آزاردهنده است برام، هیچ وقت زمانم رو به کسی نفروختم که در ازاش مبلغی برای زنده موندن و خوشحال بودنم بهم بده، البته خیلی به دوستانم هدیه میدم، احساس می‌کنم باید دوستان فوق‌العاده‌ای را انتخاب کنم، باهاشون تعامل کنم و زمانم رو بهشون هدیه بدم، تا بتونیم با سینرژی که ایجاد میشه، کارهای تاثیر گذاری انجام بدیم و در این دنیا منشاء اثر باشیم.

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)