۷آذر
چرا تماشا کردن و صبر کردن شکنجه است؟

چرا تماشا کردن و صبر کردن شکنجه است؟

چند سال پیش موقعیت خیلی سختی در زندگیم به وجود اومد که اصلا انتظارش رو نداشتم، در یکی از بدترین شرایط زندگیم، دوست، همکار، شریک، رفیق و هر واژه‌ی دیگه‌ای شبیه اینا از زندگیم غیب شد، توصیه می‌کنم هیچ وقت چنین کار احمقانه‌ای با کسی نکنید، همون موقع شرایط روحی خوبی نداشتم، برای همین اوضاع بدتر هم شد، اوایل می‌خواستم تصمیمات فوری بگیرم، کارهای سریعی انجام بدم تا اوضاع را سر و سامانی بدم، ولی یکم که بیشتر فکر کردم، تصمیم گرفتم هیچ کاری نکنم، دراز بکشم روی تخت و روزها به گوشه‌ای از دیوار خیره بشم و فکر کنم، مدت زیادی به این شکل گذشت ولی امروز که بر می‌گردم و به گذشته نگاه می‌کنم، خوشحالم که هیچ کاری نکردم.

«در شرایط جدید یا متزلزل احساس ناچاری می‌کنیم که باید کاری کنیم، هر کاری. بعد از انجام این کار، احساس بهتری داریم، حتا اگر با این عمل سریع یا بیش از حد اوضاع را بدتر کرده باشیم. پس وقتی شرایط نامشخص است، عقب بایست تا این که تمام گزینه‌هایت را ارزیابی کنی، هر چند ممکن است این کار با تحسین مواجه نشود. «تمام مشکلات بشر ریشه در ناتوانی او در آرام و تنها نشستن در یک اتاق دارد.» این را بلز پاسکال هنگام مطالعه در خانه‌اش نوشته است.◊»

وقتی به آدم‌های دور و برم و تصمیماتی که در طول زمان گرفته‌اند نگاه می‌کنم، بیش‌تر مطمئن میشم گاهی آدم باید هیچ کاری انجام نده، حتی پیش میاد زندگیم به مشکل می‌خوره و باید برم مدتی برای کسی کار کنم ولی باز هم این کار و نمی‌کنم، خیلی‌ها رو می‌شناسم برای رسیدن به چیزهای پوچ و بی‌معنی مثل رشد و پیشرفت و … کارهای عجیبی انجام دادن، خودشون رو تغییر دادن، آدمی شدن که مورد توجه دیگران باشند، دیگران ازشون خوششون بیاد، هر روز برای چیزهای بیشتری تلاش می‌کنند، ولی به نظر من در نهایت به چیزی که می‌رسند پوچی هست، اگر ما کارهای فوق‌العاده‌ای هم انجام بدیم ولی هیچ فلسفه‌ای پشتش نباشه، به نظرم کارهای پوچی انجام دادیم، حتی اگر از نظر همه بهترین باشیم، باز ته دل خودمون هیچی نیستیم، هیچی.

مشکل ما آدم‌ها اینه که صبر نداریم و مدام فکر می‌کنیم باید یه کاری الان انجام بدیم، در صورتی که اصلا نیازی نیست گاهی هیچ کاری انجام بدیم، خیلی از آدم‌ها را دیدم که اینقدر درگیر انجام کارهای مختلفی هستند که فرصتی برای فکر کردن ندارند، این آدم‌ها همیشه شبیه آدم‌های اطرافشون میشن، چون سریع‌ترین تصمیمی که می‌تونن بگیرن همین هست، در لحظه لحظه‌ی زندگیم دوست داشتم خودم باشم، برای همین گاهی تصمیم می‌گیرم بشینم و کاری نکنم، تا تبدیل به کسی که دوست ندارم باشم نشم، مهم نیست ساعت‌های زیادی را کار کنیم، مهم نیست بی‌وقفه در حال تلاش باشیم، مهم این نیست کارها را خیلی درست انجام بدیم، مهم‌تر اینه که کار درستی را انجام بدیم.

پی‌نوشت:
◊ هنر شفاف اندیشیدن نوشته‌ رولف دوبلی

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

این روزها خیلی به این موضوع فکر می‌کنم که واقعا فلسفه‌ی وجود من چیه در این دنیا، اصلا دوست ندارم سرم و بندازم پایین و دنیا برام تصمیم بگیره که چی بشم، اصلا این فکر که اختیار زندگیم دست خودم نیست واقعا آزاردهنده است برام، هیچ وقت زمانم رو به کسی نفروختم که در ازاش مبلغی برای زنده موندن و خوشحال بودنم بهم بده، البته خیلی به دوستانم هدیه میدم، احساس می‌کنم باید دوستان فوق‌العاده‌ای را انتخاب کنم، باهاشون تعامل کنم و زمانم رو بهشون هدیه بدم، تا بتونیم با سینرژی که ایجاد میشه، کارهای تاثیر گذاری انجام بدیم و در این دنیا منشاء اثر باشیم.

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)