۱۳دی
چرا تو برده‌ی احساسات خودت هستی؟

چرا تو برده‌ی احساسات خودت هستی؟

ده سال پیش وقتی به من می‌گفتند بریم سفر؟ احساساتم فوران می‌کرد و سریع با خودم می‌گفتم نکات مثبت سفر کردن خیلی بیشتر از نکات منفی آن هست و با سرعت می‌گفتم بریم، ولی این روزها دیگه با این سرعت تصمیم نمی‌گیرم، چون تجربه‌ی سفرهای زیادی را دارم و برای من نکات مثبت و منفی سفر به یک اندازه است و اگر با منطقم به نتیجه نرسم که من باید به این سفر بروم یا نه! میشه گفت غیرممکن هست برم سفر، ولی همچنان مشکل تصمیمات احساسی را دارم به خصوص در حوزه‌هایی که تجربه‌ی زیادی ندارم، برای همین سوال «در مورد این چه طور فکر می‌کنم؟» را با «در مورد این چه حسی دارم» جا‌به‌جا می‌کنم.

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

این روزها خیلی به این موضوع فکر می‌کنم که واقعا فلسفه‌ی وجود من چیه در این دنیا، اصلا دوست ندارم سرم و بندازم پایین و دنیا برام تصمیم بگیره که چی بشم، اصلا این فکر که اختیار زندگیم دست خودم نیست واقعا آزاردهنده است برام، هیچ وقت زمانم رو به کسی نفروختم که در ازاش مبلغی برای زنده موندن و خوشحال بودنم بهم بده، البته خیلی به دوستانم هدیه میدم، احساس می‌کنم باید دوستان فوق‌العاده‌ای را انتخاب کنم، باهاشون تعامل کنم و زمانم رو بهشون هدیه بدم، تا بتونیم با سینرژی که ایجاد میشه، کارهای تاثیر گذاری انجام بدیم و در این دنیا منشاء اثر باشیم.

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)