۲۳دی

چرا ما کتابخون نشدیم؟

وقتی توی مدارس ایران درس می خونی، حق داری که هیچ وقت از کتاب و کتاب خوندن و این حرف ها خوشت نیاد، حالا باز خدا رو شکر یکم قضیه بهتر شده، زمان ما معلم می آمد سر کلاس و تا یه جایی از کتاب رو درس می داد، فرداش که میومد سر کلاس از اون قسمت ها می پرسید، حالا می خواد فهمیده باشی، می خواد نفهمیده باشی، اون دیگه مشکل خودت هست، بعد هم با شلنگی چیزی یه کتک خوب می خوردی، که چرا کتاب رو درست نخوندی؟ سوم ابتدایی یادم هست نصف کلاس کتک خودن سر همین قضیه.

از مدرسه که میومدیم خونه، خسته و کوفته حال درس خوندن یقینا نداشتیم، پای تلویزیون دراز می کشیدیم و میزدیم برنامه کودک، برنامه پشت برنامه، حتی یادمه خانم مجری وقتی می گفت خیلی جلو نشستی برو عقب، انصافا من که می رفتم عقب شما رو نمی دونم، بعد هم برنامه های خوب و آموزنده ای زمان ما داشت نسبت به این چرت و پرت هایی که الان پخش می کنند ولی ما بازم با وجود برنامه آقای حکایت گو، کتابخون نشدیم، بالاخره یه جای کار لنگ بود، حالا کجا بود کسی نفهمید.

از مدرسه که رفتیم دانشگاه هیچ فرقی در روند قضیه ایجاد نشد، فقط همکلاسی ها تغییر کردند، امتحان پشت امتحان، با میزان اعصاب من همخوانی نداشت، همیشه برام جای سوال بود که چرا نمیشه مثلا در کنار این همه کتاب دانشگاهی یا مدرسه یه کتاب به انتخاب خودمون در کل اون چند سال که مجبور بودیم درس بخونیم داشته باشیم و از اون نمره می گرفتیم، تا هم از کتاب خوندن لذت ببریم، هم کتاب خون بشیم، هم به بقیه کتاب های خوب معرفی کنیم، چی میشد واقعا؟

زمانی این درد رو بیشتر متوجه میشی که برای یه مدت حداقل چند تا کتاب خوب رو خونده باشی و از اطلاعات و دانشی که بهت اضافه شده واقعا لذت برده باشی و حتی در زندگی ازشون استفاده کرده باشی، اون موقع است که هر روز شاید با خودت بگی چرا من از قبل شروع به خوندن کتاب نکرده بودم! من هم مثل همه، آدم کتابخونی نبوده و نیستم، ولی امسال تا حالا بیست عنوان کتاب خوندم که هر وقت بهشون فکر می کنم شور و شوق عجیبی وجودم رو فرا می گیره و دلم می خواد کتاب بخونم.

کتاب خوندن هم مثل خیلی چیزهای دیگه باید به یک عادت تبدیل بشه و شاید بهترین چیز برای کتابخون شدن علاوه بر برنامه ریزی، خوندن کتاب های خوب باشه تا به ما انگیزه بده باز هم کتاب بخونیم، باید سعی کنیم وقتی عادت می کنیم هر روز بیست دقیقه کتاب بخونیم، جایی قطع نکنیم که دوباره شروع کردنش برامون سخت میشه، الان شاید من دچار همون تنبلی شده باشم، بیایید وقتی کتاب خوبی رو می خونید جایی توی وبلاگتون، یا هر جای دیگه به دیگران معرفی کنید.

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

این روزها خیلی به این موضوع فکر می‌کنم که واقعا فلسفه‌ی وجود من چیه در این دنیا، اصلا دوست ندارم سرم و بندازم پایین و دنیا برام تصمیم بگیره که چی بشم، اصلا این فکر که اختیار زندگیم دست خودم نیست واقعا آزاردهنده است برام، هیچ وقت زمانم رو به کسی نفروختم که در ازاش مبلغی برای زنده موندن و خوشحال بودنم بهم بده، البته خیلی به دوستانم هدیه میدم، احساس می‌کنم باید دوستان فوق‌العاده‌ای را انتخاب کنم، باهاشون تعامل کنم و زمانم رو بهشون هدیه بدم، تا بتونیم با سینرژی که ایجاد میشه، کارهای تاثیر گذاری انجام بدیم و در این دنیا منشاء اثر باشیم.

۲ دیدگاه ها

  1. قسمت اول خاطرت یه حس خوبی داشت 🙂
    کتاب های دوران پایه که هیچی توش نیس. جالبه دوران پایه که تموم میشه و وارد دانشگاه میشی میگن اونا همشو فراموش کنید و هرچی ما میگیم. جالبه این کارشون.
    الان واسه من بهترین کتاب ها توی اینترنته که همه چی توش داره.
    اما آره اگه بشه فرهنگ کتابخونی جا بیفته خیلی از کارامون درست میشه و از طریق کتاب خیلی فرهنگ سازی ها انجام میشه.

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)