۲۵آبا

چرا هیچ وقت نفهمید کنارش هستم!

خیلی سال پیش بود، علی شب بهم زنگ زد گفت فردا قراره دو تایی بریم کوه! من تعجب کرده بودم، چون علی هیچ وقت با من قرار کوه نمی ذاشت، همیشه با بقیه ی دوستاش می رفت، همیشه می گفت با تو خوش نمی گذره! راست هم می گفت، اونها شوخی می کردند، حرف های متنوع می زدند ولی من که شوخی نمی تونستم بکنم، شده بودم یک آدم جدی که همش باید حرف جدی میزد، یا همیشه قبلش جر و بحثی بوده توی لک بودم، حالی نمی موند برای این کارها، تا صبح فکر می کردم آفتاب قراره از کدوم طرف طلوع کنه که من و علی قراره دوتایی با هم بریم کوه، چی شده بود واقعا!!

تا صبح نخوابیدم که خواب نمونم، حتی یادم میاد ده دقیقه هم زودتر رفتم سر قرار، علی سر وقت نیومد، بیشتر اوقات همین طوری بود، حتی سر قرارهای روزانه هم همیشه کمی دیر می کرد، اون وقت هایی هم که به موقع می رسید و من یک دقیقه دیر می کردم، دعوا که چرا تو من رو کاشتی اینجا، نشون به همون نشون که بیست و پنج دقیقه حتی جواب گوشی هم نمی داد، البته این موضوع هم کاملا عادی بود، هر وقت عشقش نمی کشید دیگه جواب نمی داد، وقتی هم که جواب داد، می گفت حالا مگه چی شده!! وایستا الان میام، ولی با بقیه این طوری نبود، سر وقت حاضر بود، حتی شاید مثل من شب هم نمی خوابید تا خواب نمونه.

وقتی رسید خیلی سرد دست دادیم با هم، فهمیدم قرار نیست اتفاق خوبی بیافته، خوشحالی های من از همون لحظات ابتدایی به نگرانی تبدیل شده بود، مسافتی را پیاده رفتیم بدون اینکه کسی حرفی بزنه، تا اینکه شروع کرد به حرف زدن، اولش خیلی آروم صحبت رو شروع کرد که قراره با یکی از دوستانش کاری رو شروع کنه، بعد یواش یواش با ذوق و شور خاصی حرف می زد و من هم ساکت فقط گوش می کردم و راه می رفتم، دنبال خودم می گشتم ولی نبود، احساس می کردم من برای اون زنگ تفریح هستم و کارهایی که با هم داریم صرفا یک شوخی برای گذراندن وقت ولی بقیه کارهاش خیلی هم جدی هستند.

دیگه کم کم به حرف هاش گوش هم نمی کردم، فقط کنار هم بودیم و قدم می زدیم، از بابتی خیلی خوشحال بودم که اینقدر خوشحاله، ولی سعی می کردم خودم رو توی رویاهای خودم غرق کنم، چون می دونستم حق اظهار نظر ندارم و فقط باید گوش کنم، چون نیومده بود با من مشورت کنه، فقط اومده بود بهم بگه از فردا سرش شلوغ تر میشه و دیگه وقتی نداره برای کار کردن روی کارهایی که با هم داشتیم، البته می گفت با یک برنامه ریزی درست به هر دوشون میرسه ولی من که می دونستم داره میره که رفته باشه و من هم باید اون کارها را تعطیل کنم، آفتاب یواش یواش بالا اومده بود و من کاملا متوجه حرف هاش شده بودم.

خسته شده بودیم، به چشمه رسیدیم و آبی به سر و صورتمون زدیم، صورتمون رو که بالا گرفتیم، علی داشت می خندید و من ،… در راه برگشت علی حرفی نمیزد و من هم حرفی نمی تونستم بزنم برای همین علی در رویاهای خودش شنا می کرد و تا رسیدن به خونه لبخند حتی برای لحظاتی از صورتش محو نشد ولی من در رویاهای خودم غرق شده بودم و داشتم به این فکر می کردم چطوری خودم رو نجات بدم، وقتی رسیدیم، خوشحال با هم دست و دادیم و رفت، الان سال هاست که رفته و ازش بی خبرم و من هر روز خاطرات اون روز پاییزی را مرور می کنم و با خودم می گویم: چرا هیچ وقت متوجه حضور من کنارش شد!!

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

این روزها خیلی به این موضوع فکر می‌کنم که واقعا فلسفه‌ی وجود من چیه در این دنیا، اصلا دوست ندارم سرم و بندازم پایین و دنیا برام تصمیم بگیره که چی بشم، اصلا این فکر که اختیار زندگیم دست خودم نیست واقعا آزاردهنده است برام، هیچ وقت زمانم رو به کسی نفروختم که در ازاش مبلغی برای زنده موندن و خوشحال بودنم بهم بده، البته خیلی به دوستانم هدیه میدم، احساس می‌کنم باید دوستان فوق‌العاده‌ای را انتخاب کنم، باهاشون تعامل کنم و زمانم رو بهشون هدیه بدم، تا بتونیم با سینرژی که ایجاد میشه، کارهای تاثیر گذاری انجام بدیم و در این دنیا منشاء اثر باشیم.

۲ دیدگاه ها

  1. خیلی باشخصیت داستان همذات پنداری کردم. تا بهحال هیچ وقت احساسی رو که داشتم به این شفافی جایی نشنیده بودم.لذت بردم .و سوالی که ذهنمو درگیر میکنه اینه که واقعا چراااا؟

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)