۷بهمن
چرا پروژه‌های باز زیاد دارم؟

چرا پروژه‌های باز زیاد دارم؟

مدتی هست به شدت ذهنم درگیر این موضوع شده که چرا من اینقدر پروژه‌های باز دارم؟ با خودم گفتم شاید بد نباشه برگردم یکم به گذشته تا شاید بتونم ریشه‌ی واقعی این مشکل را در خودم پیدا کنم. وقتی ابتدایی بودم عاشق شهرسازی بودم، یکبار به مدت یک ماه توی باغچه داشتم شهر می‌ساختم، که پنج سال پیش خیلی خوب درباره‌اش مطلبی با عنوان «با رویاهاتون زندگی کنید» در بلاگم نوشتم، یعنی یک پروژه‌ای را در ذهنم شروع کردم، بعد از سی‌ روز ساختمش و تمامش کردم، حتی وقتی کل خونه رو درگیر می‌کردم برای ساختن شهر‌هایی که در ذهنم تصور می‌کردم، هیچ وقت نیمه کاره رها نمی‌شدند، پس مشکل تنبلی نمی‌تونه باشه یا اینکه من همیشه از کودکی این مشکل را داشتم.

وقتی راهنمایی بودم همیشه بهترین کاردستی‌ها و پروژه‌های درس حرفه‌‌ و فن برای من بود، عاشق ساختن بودم به خصوص کارهایی که فیزیکی بود، یعنی پروژه‌ی ساخت کاردرستی را که شروع می‌کردم، خیلی خوب بعد از چند روز تمامش می‌کردم، یادم میاد یکبار با مدیر مدرسه صحبت کردم که بزاره من و بچه‌ها مدرسه را رنگ کنیم، به نظرمون خیلی مزخرف بود، گفت نمی‌تونه پولی بابت این کار بهمون بده، منم بهش گفتم فقط اجازه‌ی انجام این کار رو بده، بقیه‌اش رو خودمون حل می‌کنیم، بعد شروع کردم طی چند هفته از بچه‌ها خورد خورد پول جمع کردم، رنگ و قلم‌مو خریدم، بعد از هر کلاس چند نفر اومدن و چند روزه کل مدرسه رو رنگ کردیم، هر کلاس رو یک رنگ زده بودیم، اولش مدیرمون ناراحت شد، بعد دید هر چی که شده انصافا بهتر از قبلش هست، البته از نظر ما که خیلی جذاب شده بود، این پروژه هم یک نقطه‌ی شروع داشت و یک نقطه‌ی پایان، به نظرم میاد شاید کارهایی که فیزیکی هستن و باید با دست انجام بشن را بیش‌تر دوست دارم، نمی‌دونم دقیقا.

وارد دبیرستان که شدم فضای زندگیم خیلی تغییر کرد، همیشه بعد از مدرسه می‌رفتم پژوهشسرای دانش‌آموزی، اونجا با یکی از بهترین‌ دوست‌های زندگیم آشنا شدم، تصمیم گرفتیم هر طوری هست در جشنواره‌ی خوارزمی شرکت کنیم و مقام بیاریم، اولین ایده‌مون شهرمجازی بود، اون موقع خیلی مثل این روزها مد نبود، البته هنوزم که نگاه می‌کنم هیچ غلط درستی در این حوزه انجام نشده، بعدش ایده پشت ایده می‌دادیم و شروع می‌کردیم به انجام دادنش، من بیش‌تر طراحی می‌کردم و کارهای کلی را انجام می‌دادم بقیه‌ی بچه‌ها هم قرار می‌شد سایتش رو بیارن بالا، ما در جشنواره‌ی خوارزمی مقام آوردیم ولی هیچ پروژه‌ای را ادامه ندادیم، همه نیمه کاره رها شدن، خیلی جالب هست وقتی الان برمی‌گردم و به گذشته نگاه می‌کنم چیزهای جالب‌تری می‌بینم، نکنه مشکل کار تیمی هست؟

وقتی وارد دانشگاه شدم، فکر کنم تا چند سال از تمام رشته‌های تحصیلی یک ترم خونده باشم، فناوری اطلاعات، مهندسی صنایع، هوافضا، مدیریت صنعتی و آخر در دهه‌ی چهارم زندگیم در رشته‌ی مدیریت جهانگردی موفق شدم مدرک کارشناسی بگیرم، این کارها که انفرادی بود، پس چرا باز نیمه کاره رها می‌شدن؟ وقتی وارد دانشگاه شدم، یک موسسه‌ی فرهنگی هم زدم، اونجا برنامه‌ها و پروژه‌های جذابی تعریف می‌کردم و انجام می‌دادم، مثلا یک بار تصمیم گرفتم تعدادی دانش‌آموز را به صورت کمپینگ ببرم اردو، یک پولی از بچه‌ها جمع شد، خودشون رفتن بلیت خریدن، بین مردم سفر کردیم، به هر گروه چهار نفره دو تا کوله‌پشتی داده بودم که توشون امکانات کامل کمپ از جمله چادر، پتو، گاز و … بود، وقتی از اتوبوس پیاده شدیم خود بچه‌ها با وسایل حمل و نقل عمومی جایی رو پیدا کردن که اجازه می‌دادن کمپ بزنیم، بعد خودشون تصمیم می‌گرفتن کجا بریم بگردیم و …، برای برگزاری اون اردو یک تیم کوچیک دو سه نفره داشتم، خیلی اون اردو خوب برگزار شد، پس مشکل کار تیمی هم نباید باشه!

من از ۱۸سالگی شرکت خودم رو داشتم، هیچ وقت به اندازه‌ی امروز پروژه‌ی باز در شرکت نداشتیم، ای‌کاش فقط پروژه‌ها باز بودن، گاهی بلاتکلیف هم هستند، آخرین پروژه‌ای که خیلی خوب انجامش دادم، ساختن قلعه‌ی شماره‌ی۳ بود، همون کتابفروشی «کانگونیو» از وقتی تصمیم گرفتم تا وقتی ساختمش که انصافا از نظر خودم خیلی عالی ساختم، فکر نمی‌کنم بیش‌تر از سه ماه زمان برده باشه، تازه اصل ساخت یک ماه زمان برد، بقیه‌ی زمان صرف طراحی و قرارداد مکان اجرای پروژه شده بود، الان یک ماه هست که کار خیلی جدی براش نمی‌کنم چون بخشی از پروژه که نرم‌افزاری و سایت اونجاست هنوز بالا نیومده، یعنی مشکل عدم توازن یا مدیریت پروژه‌ی بخش‌های مختلف هست؟ احساس می‌کنم چیزهای جالبی الان متوجه شدم که قبلا بهشون دقت نمی‌کردم.

من آدمی هستم که انرژی به شدت زیادی دارم، به قول یکی از بچه‌ها شب که می‌خوام بخوابم با همون انرژی که صبح از خواب بیدار میشم میرم توی رختخواب، برای همین مدام باید کاری را انجام بدم، وگرنه روحم اذیت میشه و افسرده میشم، به نظر من وقتی تصمیم می‌گیریم که کاری را تیمی پیش ببریم و یا یک پروژه را با همکاری هم جلو ببریم، مثل این هست که بخواهیم چند تا چرخ‌دنده را کنار هم قرار بدیم و تولید یک حرکت کنیم، حالا این وسط وقتی یکی از چرخ‌دنده‌ها تصمیم می‌گیره دیگه کار نکنه، یا حتی زیادی کار کنه فرقی نمی‌کنه، بقیه‌ی چرخ‌دنده‌ها یا خورد میشن چون جایی یکی از چرخ‌دنده‌ها گیر کرده، یا از هم جدا میشن، چون یکی‌شون داره با سرعت خیلی زیادی که حتی نیاز نیست می‌چرخه، ممکنه یکی از دلایلی که یک پروژه را نیمه کاره رها می‌کنم و سراغ پروژه‌ی جدیدی میرم این باشه که بخشی از تیم به هر دلیلی متوقف میشه، یعنی یکی از چرخ‌دنده‌ها حرکت نمی‌کنه، من احساس می‌کنم کار خاص دیگه‌ای نمی‌تونم بکنم یا حرکت من کمکی به خروجی کار نمی‌کنه، ممکنه تمام این برداشت‌ها غلط باشه ولی باید چند تا موضوع را ثابت بگیرم تا بتونم تحلیل کنم، برای همین اول دچار افسردگی و اضطراب میشم، بعد خودم را درگیر یک کار جدید می‌کنم.

حتی خیلی هم پیش میاد که من به خاطر سرعت بالایی که در انجام بعضی کارها دارم، حوصلم سر بره از یک جایی به بعد و برم همزمان در دو تا پروژه فعالیت کنم، این طوری میشه که پروژه روی پروژه ایجاد میشه، البته تمام این حرف‌ها بررسی موضوع از یک زاویه بود، چون می‌شه از زوایای دیگه هم بررسی کرد، مثلا اینکه من از کارهای خیلی پیچیده خیلی خوشم میاد، از شبکه‌ کردن پروژه‌های مختلف، همکاری با آدم‌هایی که دوست‌شون دارم، تمام این‌ها می‌تونند دلایلی باشن برای شروع یک پروژه‌ی جدید، ولی یک نکته‌ی جذاب دیگه هم فهمیدم، پروژه‌هایی که حتی به صورت تیمی ممکنه انجام بشن ولی اگر هر کدوم از اعضای تیم کارشون رو درست انجام ندن من خودم می‌تونم اون کار را به تنهایی ببرم جلو هیچ وقت باز نمی‌مونن، چون بالاخره خودم انجامش میدم.

به نظرم خیلی زیاد نوشتم و برای امروز کافی هست، در کل من در پروژه‌های انفرادی چون نیازی نیست سرعتم را با کسی هماهنگ کنم کارها خیلی خوب و با سرعت پیش می‌روند، در کارهای تیمی هم که صد‌درصد پروژه را روی توان خودم حساب کردم و اگر کسی سرعتش کم بشه به هر دلیلی یا حتی کارش را درست انجام نده من خودم می‌تونم جبران کنم، پروژه‌ها خیلی خوب پیش می‌روند، مشکل بیش‌تر در پروژه‌های بزرگ هست که ساختار تیمی منظمی نیاز دارند و برای خروجی گرفتن نیاز هست چرخ‌دنده‌های زیادی درست کنار هم کار کنند، جالب اینجاست که این پروژه‌ها به شدت برای من هیجان‌انگیز، دوست‌داشتنی و لذت‌بخش هم هستند، باید بتونم خودم را هماهنگ کنم، به نظرم تعداد پروژه‌ها می‌تونه مهم باشه ولی مهم‌تر از اون، شاید به نظرم مدیریت پروژه‌ها، مدیریت منابع انسانی، مدیریت مالی و … هست، باید بیش‌تر بررسی کنم موضوع رو، فقط این نکته هم اضافه کنم که من در حالت کلی یک آدم چند‌پتانسیلی هستم و اصلا دوست ندارم یک کار را تخصصی دنبال کنم.

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

این روزها خیلی به این موضوع فکر می‌کنم که واقعا فلسفه‌ی وجود من چیه در این دنیا، اصلا دوست ندارم سرم و بندازم پایین و دنیا برام تصمیم بگیره که چی بشم، اصلا این فکر که اختیار زندگیم دست خودم نیست واقعا آزاردهنده است برام، هیچ وقت زمانم رو به کسی نفروختم که در ازاش مبلغی برای زنده موندن و خوشحال بودنم بهم بده، البته خیلی به دوستانم هدیه میدم، احساس می‌کنم باید دوستان فوق‌العاده‌ای را انتخاب کنم، باهاشون تعامل کنم و زمانم رو بهشون هدیه بدم، تا بتونیم با سینرژی که ایجاد میشه، کارهای تاثیر گذاری انجام بدیم و در این دنیا منشاء اثر باشیم.

پاسخ دادن