۱۶مهر
چرا یک نقشه‌ی غلط را به نبود نقشه ترجیح می‌دهیم؟

چرا یک نقشه‌ی غلط را به نبود نقشه ترجیح می‌دهیم؟

«با گذراندن وقت خود با کسانی که متفاوت با تو فکر می‌کنند، کسانی که تجربه و مهارت‌شان با تو متفاوت است، از خودت در برابر این اثر محافظت کن. ما برای غلبه بر خطای در دسترس بودن به ورود‌هایی از جانب بقیه نیاز داریم.◊»

من دوست دارم یکم متفاوت‌تر به این مسئله نگاه کنم، همیشه در زندگی سعی کردم به آدم‌های مختلف کمک کنم تا رشد کنند، برای مثال اگر خودم در موقعیت دو بودم سعی می‌کردم به آدم‌هایی که در موقعیت صفر یا یک هستند کمک کنم تا به موقعیت دو برسند، کاری به این موضوع ندارم که بعدش چه اتفاقی می‌افتاد و آیا این کار درست بود یا اشتباه، ولی دوست داشتم و انجامش می‌دادم، حدودا سه سال پیش بعد از اینکه اتفاقات تلخی را در زندگیم تجربه کردم به این فکر افتادم که اصلا چرا من باید چنین کاری انجام بدم، شاید بهتر باشه بقیه زندگیم را صرف ارتباط با آدم‌هایی کنم که در موقعیت هشت یا ده هستند و بهم کمک کنند تا من هم به چنین موقعیت‌هایی برسم، بعد از مدتی تلاش فهمیدم این کار یکی از سخت‌ترین کارهای دنیاست، چون نیاز به یک تعامل متفاوت و سازنده داشت.

وقتی از دور به آدم‌ها نگاه می‌کنم همه، آدم‌های هم سطح خودشون رو برای دوستی انتخاب می‌کنند، مثلا کسی که در موقعیت دو هست آدم دیگه‌ای رو در موقعیت دو انتخاب می‌کنه، چون تعامل و ادبیات اون آدم شبیه خودش هست و نیاز نیست چیزی یاد بگیره، در این نوع ارتباط که اکثر ارتباطات آدم‌ها رو به نظرم شکل میده رشدی صورت نمیگیره، منظورم از موقعیت دو این نیست که یکی مدیر شرکت هست و دیگری کارمند، منظورم موقعیت درک، یادگیری، دانش، بینش و … هست، البته تعریف این آدم‌ها از رشد موقعیت اجتماعی‌شون هست که برای من اصلا مهم نیست، من طی چند سال گذشته سعی کردم چنین تعاملی رو یاد بگیرم، به جرئت میگم در این سه سال به اندازه سی سال گذشته‌اش رشد کردم و یاد گرفتم و زندگیم جذاب تر شده، حتی جدیدا باز شروع کردم به آدم‌هایی که شاید موقعیت‌شون از من کمتر هست هم کمک می‌کنم، این طوری هم به دیگران کمک می‌کنم و هم دیگران به من کمک می‌کنند و این فوق‌العاده است.

جدیدا تنهایی رو به عنوان بخشی از زندگیم پذیرفتم، در گذشته به خاطر فرار از تنهایی به آدم‌های بی‌ارزشی اجازه می‌دادم وارد زندگیم بشوند، البته خیلی‌هاشون هم دوست داشتم ولی ارزشش رو نداشتند و مهم این بود احساس می‌کردم با وجود تمام بی‌ارزش بودنشون همین که تنها نیستم کافیه! این خیلی اشتباه بود، یک نقشه‌ و مسیر اشتباه زندگی آدم رو نابود می‌کنه، گاهی باید تنهایی رو تحمل کرد، گاهی باید نشست و اصلا حرکتی نکرد، این یک تله است به نظرم، همه فکر می‌کنند مدام باید رشد کنند، پیشرفت کنند، به نظرم اصلا این طور نیست، گاهی باید نشست خونه و هیچ کاری نکرد، بعد از مدتی با چند حرکت هوشمندانه در جایگاهی قرار می‌گیریم که آدم‌های دیگه با تلاش‌های شبانه‌روزی‌شون خوابش هم نمی‌بینند، تمام تلاش خودم رو می‌کنم هیچ وقت یک نقشه‌ غلط را به نبود نقشه ترجیح ندم.

پی‌نوشت:

◊ هنر شفاف اندیشیدن نوشته‌ رولف دوبلی

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

من هر روز در حال تلاش هستم تا خودم رو یکمی بیشتر بشناسم، خودم برای خودم معمایی شدم، همیشه هر کاری می‌خواستم تو زندگیم بکنم یکی بهم می‌گفت مگه دیوونه ای می خوای این کار و بکنی! منم بدون توجه به نظرشون اون کار رو انجام می‌دادم از اونجا بود که تصمیم گرفتم طراح و توسعه دهنده دیوونه‌بازی بشم، با روحیاتم سازگاری بیشتری داشت؛ هیچ وقت به یک چیز خاصی علاقه نشون ندادم برای همین همیشه در حال انجام کارهایی هستم که شاید تا اون موقع هیچ وقت انجامشون ندادم، البته خیلی سخته یه کاری رو به سرانجام برسونم چون وسط اش با چشمک یه ستاره جدید ممکنه مسیرم رو به کلی تغییر بدم. سخت ترین کار دوستانم علاوه بر تحمل کردنم به نظرم اینه که کمک کنن تا یه کاری رو تا آخر انجامش بدم، هیچ کاری رو برای موفق شدن انجام نمیدم، من فقط چون انجام اون‌ها رو دوست دارم، انجامشون میدم و در کل دوست دارم آدم موثری باشم.

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)