۷فرو

چیزی که می خواستم نشد!

یک سال و نیم پیش آرش میلانی پروژه ی آموزشی را شروع کرده بود به اسم اوردینگ که یکی از کارهاش آموزش نیروی متخصص برنامه نویس بود، این موضوع برای من خیلی جذاب اومد، من هم شش سال پیش پروژه ای را به اسم کوله پشتی شروع کرده بودم که یکی از بخش های اون طرح برهان بود، برهان مخفف (برنامه ریزی، رشد، هدایت، آموزش، نوجوانان) ایرانی هست، این طرح بیشتر به شناخت توانایی های نوجوانان می پرداخت و سعی می کردیم در این طرح با برنامه های مختلف باعث بشیم بچه ها بیشتر خودشون رو بشناسند و در آینده مسیری را انتخاب کنند که بتوانند در اون مسیر حرف برای گفتن داشته باشند.

خروجی طرح برهان که در سال ۹۰ اجرا شده بود از نظر خودم خیلی عالی بود، لحظات تلخ و شیرین زیادی رو پشت سر گذاشته بودم و انرژی خیلی زیادی هم از من گرفته بود ولی واقعا جزء کارهایی هست که وقتی به عقب بر می گردم بهش افتخار می کنم و باعث شد امروز دوستان خیلی خوبی داشته باشم، ولی هیچ وقت فکر نمی کردم یک بار دیگه مجبور بشم اون کار رو انجام بدم، با آرش نشستیم و کلی فکر کردیم و تصمیم گرفتیم گروهی از بچه ها را انتخاب کنیم با تعداد خیلی کم که بهشون هم برنامه نویسی آموزش بدیم، هم اصول کسب و کار را که بعد از طی کردن فرآیندهای آموزشی صاحب یک کسب و کار کوچک برای خودشون باشند.

در نهایت تصمیم بر این شد ایده ی جدیدمون در قالب طرح برهان انجام بشه، جامعه ی هدفمون رو انتخاب کرده بودیم، چند برابر ظرفیتی که پیش بینی کرده بودیم فراخوان دادیم و با خانواده های بچه ها صحبت کردیم و در نهایت چهار نفر را انتخاب کردیم، این که ملاک های انتخاب این چهار نفر چه چیزهایی بود فقط خودمون و خدا می دونه، کلی داستان برای ما به وجود اومد به حدی که تصمیم گرفته بودیم ادامه ندیم و بی خیال بشیم ولی ایستادیم و تصمیم گرفتیم بچه ها را به تبریز ببریم، در همین حین هم با میلاد نوری آشنا شدیم و از اونجایی که اون هم از دیوونه بازی بدش نمیومد با ما همراه شد و سه نفر شدیم.

بالاخره بعد از کلی دوندگی هفتم فروردین ساعت ۱۹:۲۰ دقیقه تهران رو به سمت تبریز با قطار ترک کردیم، این قطار هم لطف پدر یکی از بچه ها بود که توی رجا کار می کرد و جا داره همین جا یک تشکر خیلی ویژه از ایشون داشته باشم، واقعا سنگ تمام گذاشتن برای بچه ها، توی راه با بچه ها به صورت کلی یک صحبت هایی داشتم، بیشتر سعی می کردم گوش کنم، بحث های بچه ها رو ، کارهایی که می کردند یا موضوعاتی که برای صحبت انتخاب می کردند، حتی موسیقی هایی که گوش می دادند، نمی دونم دقیقا چه چیزی باعث این همه دلسردی در من شد با وجودیکه همه چیز عالی پیش می رفت، یک چیزی کم بود، یک باره کل انرژیم تخلیه شد.

توی هفت روز گذشته سه بار رفتم سینما و فیلم «بادیگارد» رو دیدم، نکات ریز و جالبی برای من داشت، برای همین هر بار که می رفتم سعی می کردم فیلم رو با دقت بیشتری تماشا کنم، احساس می کردم یکی از حلقه های گمشده ی زندگیم رو باید توی این فیلم پیدا کنم، جایی از این فیلم حاج حیدر برگشت و گفت: «اگر قراره جونم رو بابت چیزی بدم، باید وجودم دلیلش رو بدونه وگرنه این فیش حقوقی ارزش جونم رو نداره»، البته نقل به مضمون کردم چون شاید دیالوگ رو کامل حفظ نباشم، شاید اون لحظه توی قطار و الان که دارم این مطلب رو می نویسم و قصد دارم برگردم و از این جا به بعد ادامه ندم، دلیلش همین موضوع باشه.

من هر کاری که تا حالا توی زندگیم شروع کردم، تمام وجودم دلیل محکمی برای انجام اون کار داشته، احساسم این بود این بار توی انتخابم اشتباه کرده بودم، هنوز خیلی زود هست برای قضاوت کردن ولی واقعا وجودم دلیل خوبی برای ادامه دادن نداره، من همیشه دوست داشتم ایران رو بزرگ کنم طوری که در حد اسم و مردم اش باشه و اعتقاد راسخ داشته و دارم که کسی به جزء مردمش نمی تونند ایران رو بزرگ کنند، من وقتی از زندگیم بدون هیچ چشم داشتی گذاشتم تا عده ای را از جایی به جایی برسونم اگر بتونم، یعنی برای یک هدف والایی دارم می جنگم و بدون شک دنبال مادیات نبودم چون راه های بهتری هم بلد بودم.

برای من خیلی سخت و غیر قابل تحمل هست جایی کار کنم که طرف علاوه بر اینکه به ایرانی بودن خودش افتخار نمی کنه، این کشور رو وطن خودش هم نمی دونه و تصمیم داره خودش رو به جایی برسونه و بره به رشد و توسعه ی یک کشور دیگه کمک کنه، که صرفا به خاطر رفاه و جاه طلبی و خودخواهی های شخصی خودش هست و بس، این به این معنی نیست که من محدود فکر می کنم، نه من یکی از آرمان هام این هست که کارهایی توی این دنیا انجام بدم تا مردم توش زندگی بهتر و شادتری داشته باشند، این رویای من محقق نخواهد شد مگر مردم از مشکلات خودشون فرار نکنند و مقاومت کنند و بسازند، ما رفتن رو بهتر از موندن بلد شدیم.

از اینکه مجبور باشم ادامه ی راه رو با بی انگیزه بودن ادامه بدم خیلی سخت هست ولی گویا باید تحمل کنم به خاطر دوستانی که در کنارشون بودن برای من باعث افتخار هست و به خاطرشون هر کاری می کنم، نمی دونم در آینده چه تصمیمی خواهم گرفت، آیا بر می گردم و انتخاب هام رو درست می کنم، یا اینکه سرم رو با کارهای دیگه مشغول می کنم، یا اینکه اتفاقات دیگه ای خواهد افتاد، هیچ چیزی رو نمی دونم، فقط امیدوارم بتونم حالا که مجبورم کاری رو انجام بدم حداقل با هر سختی که هست تلاش کنم انگیزه ی بهتری برای ادامه دادن پیدا کنم تا انرژی تیم رو به خاطر دغدغه های خودم نگیرم، امیدوارم اتفاقات خوبی بیافته، که صد البته خواهد افتاد ولی نتیجه برای من اصلا دلچسب نیست در حالیکه نتیجه برای کسانی که شرکت کردند بی نظیر خواهد بود.

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

این روزها خیلی به این موضوع فکر می‌کنم که واقعا فلسفه‌ی وجود من چیه در این دنیا، اصلا دوست ندارم سرم و بندازم پایین و دنیا برام تصمیم بگیره که چی بشم، اصلا این فکر که اختیار زندگیم دست خودم نیست واقعا آزاردهنده است برام، هیچ وقت زمانم رو به کسی نفروختم که در ازاش مبلغی برای زنده موندن و خوشحال بودنم بهم بده، البته خیلی به دوستانم هدیه میدم، احساس می‌کنم باید دوستان فوق‌العاده‌ای را انتخاب کنم، باهاشون تعامل کنم و زمانم رو بهشون هدیه بدم، تا بتونیم با سینرژی که ایجاد میشه، کارهای تاثیر گذاری انجام بدیم و در این دنیا منشاء اثر باشیم.

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)