۲مهر
کافه ای به نام چرا؟

کافه ای به نام چرا

چند وقت پیش یکی از دوستان قدیمی از من درخواست کرد که برای دیدن همدیگه به کافه ای بریم و با هم یک قهوه ای بزنیم، خیلی غیر منتظره بود ولی چون فرصت اش رو داشتم رفتم، وقتی رسیدم بعد از سلام و احوال پرسی ازم پرسید چرا اینجا هستی؟ برای لحظه ای سکوت کردم و تو ذهنم داشتم به سوالش فکر می کردم، بدون شک منظورش این نبود که چرا توی کافه نشستم و یا دعوتش رو قبول کردم، به خودم فکر می کردم که چرا واقعا اینجا هستم! سوالی هست که من همیشه وقتی از خواب بیدار میشم از خودم می پرسم «اگر ابوالفضل توی این دنیا نباشه، چی ازش کم میشه و چه اتفاق های خوب و هیجان انگیزی ممکنه نیافته»،! به حرف زدن ادامه دادیم.

هنوز بحث قبلی اش تمام نشده بود که پرسید از مرگ می ترسی؟ راستش من از اون دسته آدم هایی نیستم که مدام به مردن فکر کنم ولی این یکی دو سالی که خیلی جدی درگیر چند تا بیماری شده بودم خیلی بهش فکر می کردم، شاید بتونم بگم هر وقت کوچکترین دردی به سراغم می اومد من یاد مرگ می کردم و با خودم می گفتم ابوالفضل آماده ای؟ اوج این سوالات هم زمانی بود که بیمارستان بستری شده بودم و چند روز طول کشید که یک جواب درست و حسابی بشنوم که چرا بیمارستان هستم! به نظرم مرگ هم مثل خود خدا هست که وقتی گرفتاریم یا مشکل جدی برامون پیش میاد یادش می کنیم و بهش فکر می کنیم.

همچنان درگیر سوال دومش بودم که سوال سوم هم پرسید و گفت حالا با تمام این حرف ها راضی هستی؟ سوال جالبی هست چون خیلی بهش فکر می کنم، راضی بودن دقیقا بر می گرده به این موضوع که دقیقا چی می خواییم! دنبال چی می گردیم! راستش یه روز دوست داشتم آدم مشهوری بشم و دیگران من و بشناسند، تو سطح نسبتا کوچیکی سال های اول دانشگاه برام پیش اومد و فهمیدم واقعا رضایت من با شهرت تامین نمیشه، یه روز فکر می کردم باید برای خودم کار کنم، بعد از سال ها فهمیدم این هم به تنهایی رضایت بخش نیست، گفتم باید به موفقیت و پول برسم باز هم وقتی به صورت نسبی بهش رسیدم دیدم راضی نیستم.

مدت ها احساس می کردم چیزی من رو راضی نمی کنه، یک شب قبل از اینکه بخوابم یکی از آدم هایی که سال ها پیش دیده بودمش بهم پیام داد و گفت دارم فلان کار و می کنم و خوشحالم و این ها به خاطر حرف ها و راهنمایی های تو هست، بی اختیار لبخند می زدم و شور و شوق خاصی داشتم، با وجودیکه اون روز قرارداد مهمی هم امضا کرده بودم ولی بابت اون احساس خوشحالی خاصی نداشتم، چون راستش برام غیر منتظره نبود، بعد ها فهمیدم اینکه آدم تاثیرگذاری باشم و باعث خوشحالی دیگران بشم و جای خالیم تو دنیا احساس بشه این من و راضی می کنه حداقل امروز این طوری فکر می کنم.

دوستم سوالاتش که تمام شد، دست کرد توی کیف اش و کتاب نارنجی رنگی رو از توی کیف اش در آورد که روش نوشته بود «کافه ای به نام چرا؟» بهم گفت این سوالاتش مربوط میشه به این کتاب و بهم هدیه دادش تا بخونم، این کتاب نوشته جان پی. استرلکی با ترجمه امیر حسن مکی هست که انتشارات لیوسا چاپش کرده، خوندن کتاب شاید یک ساعت هم زمان از شما نگیره ولی توصیه می کنم حتما یکبار این کتاب رو بخونید، من از وقتی این کتاب رو خوندم تا حالا به شصت نفر این کتاب رو پیشنهاد کردم و اونها هم خریدن و خوندن و کلی با هم بحث کردیم، دیدگاه خوب و جالبی برای زندگی به آدم میده، خوندنش رو حتما پیشنهاد می کنم.

قفسه کتاب های من

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

من هر روز در حال تلاش هستم تا خودم رو یکمی بیشتر بشناسم، خودم برای خودم معمایی شدم، همیشه هر کاری می‌خواستم تو زندگیم بکنم یکی بهم می‌گفت مگه دیوونه ای می خوای این کار و بکنی! منم بدون توجه به نظرشون اون کار رو انجام می‌دادم از اونجا بود که تصمیم گرفتم طراح و توسعه دهنده دیوونه‌بازی بشم، با روحیاتم سازگاری بیشتری داشت؛ هیچ وقت به یک چیز خاصی علاقه نشون ندادم برای همین همیشه در حال انجام کارهایی هستم که شاید تا اون موقع هیچ وقت انجامشون ندادم، البته خیلی سخته یه کاری رو به سرانجام برسونم چون وسط اش با چشمک یه ستاره جدید ممکنه مسیرم رو به کلی تغییر بدم. سخت ترین کار دوستانم علاوه بر تحمل کردنم به نظرم اینه که کمک کنن تا یه کاری رو تا آخر انجامش بدم، هیچ کاری رو برای موفق شدن انجام نمیدم، من فقط چون انجام اون‌ها رو دوست دارم، انجامشون میدم و در کل دوست دارم آدم موثری باشم.

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه