۲۷دی

کسی یه پسر بچه دو ساله ندیده ؟

پسرک باهوش – قسمت دوم

توی کافه نشسته بودیم و هنوز بین ما سکوت جاری بود تا اینکه پسرک باهوش سکوت را در هم شکست ، همیشه اون بود که توی حرف زدن پیش قدم می شد ، قلبم پر از اضطراب و ترس بود ، با صدایی آرام و دلنشین گفت : یاد دوران کودکی ام افتادم ، شیطنت های اون زمان بهترین خاطرات زندگی من هستن ، با کمال پر رویی و هیجانی خاص از او خواستم تا از خاطرات کودکی اش بگوید ، بلکه من و خاطرات بدم در لابه لای خاطراتش گم شوم ، فقط دوست داشتم در کنارش باشم ، پیش اون ، کمتر احساس تنهایی می کردم ، خدا خدا می کردم ، درخواست منو رد نکنه و من ، از این همه اضطراب ، رهایی پیدا کنم و او باز هم بیشتر از گذشته من رو درک کرد و شروع به گفتن خاطراتش کرد .

پدر بزرگم خونه خیلی بزرگی داشت ، پدرم بعد ازدواج تا چند سال اونجا زندگی می کرد و منم همونجا به دنیا اومدم ، به جز ما چند خانواده دیگه هم اونجا زندگی می کردن ، تازه دو سالم شده بود که عموم هم قرار بود به جمع اون خانواده ها اضافه بشه ، پدر بزرگم ، پدر سالاری بود برای خودش ، عروسی عموم ، همه مشغول و سرگرم کار خودشون بودن ، بابام فکر می کرد من پیش مامانم هستم ، مامانم هم دقیقا برعکس همین رو فکر می کرد ، غافل از اینکه شازده پسرشون حس کنجکاویش گل کرده و خونه رو به قصد تجربه چیزهای جدید ترک کرده بود .

یکی دو ساعتی برای خودم توی شهر قدم میزدم و با چنان شور و شوقی به در و دیوار شهر نگاه می کردم که انگار تازه از روستا به شهر اومده بودم ، از زمان ترک خونه دو ساعتی می گذشت و بابا و مامانم به طور اتفاقی توی حیاط با هم رو به رو می شن و میگن پسرمون کو ! هر دو با تعجب و نگرانی خاصی به اون یکی نگاه می کرد و بدون اینکه حرف بیشتری رد و بدل بشه ، کنکاش برای یافتن من شروع شد ، منم که دیگه حس کنجکاویم داشت جای خودش رو به حس خستگی می داد ، کنار بلواری نشستم ، یکی از ماموران محترم فضای سبز هم با لباس سبز رنگش مشغول آب یاری چمن های بلوار بود و هر از چند گاهی به پسر بچه دو ساله ای که تنها روی چمن ها دراز کشیده بود نیم نگاهی می کرد .

بابا و مامانم کل خونه رو برای یافتن من زیر و رو کرده بودن و دیگه همه فهمیده بودن شازده تشریف نداره  و به جای قرو فر همه باید برای پیدا کردن من تلاش کنن ، مامور فضای سبز که از دیدن یه بچه دو ساله و اینکه کسی نمیاد سراغش تعجب کرده بود ، اومد پیش من نشست و گفت ، پسرم اسمت چیه ، منم گفتم «پسرک باهوش» ، ازم آدرس خونه رو پرسید که با کمال ناباوری دور و برم و نگاه کردم و گفتم نمی دونم ، بنده خدا بیشتر از من ترسیده بود و هی به من دلداری می داد که نترس بابا و مامانت پیدا میشن ، منم که اصلا نمی دونستم ترس چیه ، نفهمیدم منظورش چیه ، دست منو گرفت و برد برام یه بستی چوبی خرید بلکه گریه نکنم ، البته من همچین قصدی هم نداشتم .

در همین حال بابا و مامان و کل خانواده ها به دنبال شازده ، کوچه به کوچه در حال گشتن بودن ، من توی کل عمرم ، فقط یه بار پام به کلانتری باز شد و اون هم در سن دوسالگی بود که توسط همون مامور دلسوز فضای سبز صورت گرفت ، خیلی آروم و باوقار روی صندلی توی دفتر رئیس کلانتری نشسته بودم و آخرای بستنیم بود ، که دیدم ، داداش بابا بزرگم ، منو بالاخره اول تر از همه پیدا کرد و از مامور پلیس پس از تشکر ، تحویل گرفت و منو جلوی موتور رکس آبی رنگش ، روی باک سوار کرد و به سمت منزل روانه شدیم .

وقتی سر کوچه رسیدیم ، دیدم جلوی در همه جمعشون جمع هست و فقط جای من خالیه ، وقتی رسیدیم در خونه ، داداش بابا بزرگم ، پیرهنم رو از پشت گرفت و بلند کرد و تحویل بابام داد و گفت : تحویل بگیر ، این بووووووق ، البته منظورش همون شازده پسر و اینا بود و همه با خوشحالیه تمام ، من و بوس مالی می کردن ، از اون وضعیت دیگه داشت گریم می گرفت ، آخه هر چی آب دهن بود ، از روی صورتم جاری شده بود و بوی خیلی بدی هم گرفته بودم ، بابا و مامانم خیلی با من حرف زدن که پسرم خیلی دقت کن ، مواظب باش و …. ولی غافل از اینکه ، تازه شروع ماجراجویی های من بود .

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

این روزها خیلی به این موضوع فکر می‌کنم که واقعا فلسفه‌ی وجود من چیه در این دنیا، اصلا دوست ندارم سرم و بندازم پایین و دنیا برام تصمیم بگیره که چی بشم، اصلا این فکر که اختیار زندگیم دست خودم نیست واقعا آزاردهنده است برام، هیچ وقت زمانم رو به کسی نفروختم که در ازاش مبلغی برای زنده موندن و خوشحال بودنم بهم بده، البته خیلی به دوستانم هدیه میدم، احساس می‌کنم باید دوستان فوق‌العاده‌ای را انتخاب کنم، باهاشون تعامل کنم و زمانم رو بهشون هدیه بدم، تا بتونیم با سینرژی که ایجاد میشه، کارهای تاثیر گذاری انجام بدیم و در این دنیا منشاء اثر باشیم.

یک دیدگاه

  1. متین داری جلو میری ؛ مشتاقم ادامه داستان رو بخونم

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)