۲۰مرداد

کمکی که هیچ وقت نرسید!

گاهی وقت ها برای من پیش میاد که حال و حوصله ی هیچ کس و هیچ کاری رو ندارم، حتی خودم، حتی شما دوست عزیز، ولی همیشه در چنین مواقعی همه دوست دارند با من حرف بزنند، ارتباط شون رو بیشتر کنند، حجم کارهاشون با من صد برابر میشه، تغییرات رفتارشون همزمان با این حال و هوای من انجام می گیره، چالش های گوناگونی درست میشه، به طور کلی همه چیز می ریزه به هم، چون من حال و حوصله مدیریت و انجام هیچ فعالیتی رو ندارم برای همین کنترل همه چیز از دستم خارج میشه.

در چنین مواقعی به هیچ وجه دیگران از ذهن من خارج نشدند، بلکه ارزش و جایگاهشون بیشتر هم شده، چون انتظار دارم در چنین مواقعی به کمکم بیان و من رو از این حال و هوا در بیارند ولی در عالم واقعیت عکس این اتفاق رخ میده، یعنی همه فکر می کنند که باید تمام مطالبات چند سال گذشتشون در عالم رفاقت و کاری رو از من طلب کنند، همزمان تغییر رفتار بدن، به خودشون بیشتر فکر کنند و کلی داستان های جور وا جور دیگه، در چنین زمان و حالتی من بیشترین حجم احساس تنهایی رو دارم و توی خودم فرو میرم.

همیشه سعی می کنم وقتی این طوری میشم هیچ تصمیمی درباره ی هیچ چیزی نگیرم، چون یقینا با ناراحتی اون تصمیم رو گرفتم و شاید در عمل نتیجه ی خوبی به همراه نداشته باشه، ولی بعد از خروج خودم از این حالت بدون شک، روزها زمانی را برای فکر کردن به اون دوران می گذارم، به رفتارهای خودم، به رفتارهای دیگران، به تصمیمات و موقعیت هایی که پیش اومدند و به کارهایی که انجام دادم، بعد از جمع بندی تازه تصمیم می گیرم چه کارها و چه رفتارهایی را باید تغییر بدم و یا ادامه بدم.

دقیقا متوجه نمیشم چرا این اتفاق می افته و چرا من این طوری میشم، شاید وقتی این اتفاق برای من می افته، هیچ مشکل جدی در زندگی من وجود نداره ولی باز هم دچار این مشکل میشم، شاید قراره تصمیمات خاصی بگیرم یا هر چیز دیگه ای ولی به طور دقیق متوجه نیستم چرا این اتفاق برای من می افته، فقط می دونم بعدش تصمیمات خاصی می گیرم، درست و غلط بودنش هم نمی دونم ولی گاهی از تصمیمات بعدی راضی نیستم، ولی اون تصمیمات را می گیرم، البته دلیل اون تصمیمات رفتار خود آدم ها هست.

این روزها دقیقا دچار همین مشکل شدم، یک دفعه به ذهنم خطور کرد قبلا با نوشتن کمی آروم می شدم، خیلی وقت هست که به دلایل مختلف خیلی نمی نویسم، کلا از خودم به معنی کامل چیزی که دوست داشتم باشم راضی نیستم، این عدم رضایت بیشترش شخصی هست و در حوزه کاری رضایت های نسبی دارم، یه جورایی می دونم از چه قسمت هایی راضی نیستم ولی باز نمی دونم باید چه کارش کنم، خدا را شکر که این نوشتن را به من یاد داد تا کمی آروم تر از گذشته باشم.

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

این روزها خیلی به این موضوع فکر می‌کنم که واقعا فلسفه‌ی وجود من چیه در این دنیا، اصلا دوست ندارم سرم و بندازم پایین و دنیا برام تصمیم بگیره که چی بشم، اصلا این فکر که اختیار زندگیم دست خودم نیست واقعا آزاردهنده است برام، هیچ وقت زمانم رو به کسی نفروختم که در ازاش مبلغی برای زنده موندن و خوشحال بودنم بهم بده، البته خیلی به دوستانم هدیه میدم، احساس می‌کنم باید دوستان فوق‌العاده‌ای را انتخاب کنم، باهاشون تعامل کنم و زمانم رو بهشون هدیه بدم، تا بتونیم با سینرژی که ایجاد میشه، کارهای تاثیر گذاری انجام بدیم و در این دنیا منشاء اثر باشیم.

۶ دیدگاه ها

  1. حقیقتاهمینطوره!
    گاعی آدم فکر میکند که برخی از اتفاقات وحالات فقط به او دست میدهد
    ولی وقتی پای صحبت دیگران مینشیند میبیند دیگران هم….

پاسخ دهید به آسيه لغو پاسخ

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)