۲۳شهر

کمی بیشتر فکر کنیم!

خیلی وقته دارم به مردم فکر می کنم که واقعا چرا اینقدر عجله دارند! امروز وقتی داشتم توی پیاده رو قدم می زدم، خیلی به مردم دقت می کردم، اکثر اونها با سرعت بالایی حرکت می کردند و قیافه های عبوس و ابروهای در هم کشیده ای داشتند، حتی وقتی می خواستم سوار اتوبوس بشم، با وجودیکه چندین اتوبوس پشت سر هم توقف می کرد و اکثرا صندلی خالی داشتند، به محض باز شدن درها چنان هُل می دادن که بی اختیار سوار اتوبوس می شدی، با این تفاوت که تو رو فقط به جلو هل می دادن و زمانیکه راهشون باز می شد، خودشون به سمت یکی از صندلی ها حمله ور می شدند، وقتی درهای اتوبوس بسته شدند، قسمت خنده دار ماجرا نمایان میشد و کسی هم به روی خودش نمی آورد، تنها کسی که سر پا بود من بودم، نه اینکه صندلی خالی وجود نداشت، چرا باز هم بود، به خاطر اینکه هنوز در شک لحظه ورودم به اتوبوس و حرکت بقیه مونده بودم.

توی پیاده رو های شلوغ از اونجایی که مردم با سرعت زیادی حرکت می کردن و میشه گفت در حال و هوای دیگه ای به سر می بردن، گاهی طوری به من می خوردن که بر می گشتم سمت اونها بعد می دیدم اصلا به روی خودشون هم نمیارن و به راه خودشون ادامه میدن، هر از چند گاهی بچه هایی رو می دیدم که دستشون توی دست های پدر یا مادرشون بود و مجبور بودن پا به پای اونها بدوند، چون واقعا راه رفتن تند پدرها و مادرها برابر با دویدن بچه ها بود، یک سری از پدر و مادرها بچه هاشون رو می کشیدن روی زمین، منم بهشون لبخندی می زدم و بچه ها تنها کسایی بودن که توی اون وضعیت تبسمی روی لب هاشون نقش می بست و آدم کلی خوشحال میشد و سر ذوق میومد.

اگر خدای نکرده با ماشین وارد قسمت های شلوغ شهر بشید که موتور سوارها بیشتر از ماشین ها هستند، روانی نشید خیلی خدا با شما همراه بوده، دائم صدای بوق زدن موتورها کنار ماشین تون به گوش میرسه، کاش بوق هاشون معمولی بود، دیوانه کننده است، هجده چرخ توی جاده چنین بوق هایی ندارند که اینا روی موتورهاشون نصب کردن، اصولا هم راننده ها را گیج فرض می کنند، براشون مهم نیست شما دارید توی آینه می بینیدشون یا نه، از صد متری شروع به بوق زدن می کنند که یالا راه و باز کن من دارم میام، باور کنید بعضی اوقات آمبولانس ها اینقدر آژیر نمی کشند، مشابه همین قضیه در جاده ها هم هست، نمی دونم کسی بهشون گفته یا از کسی یاد گرفتن که باید برای سبقت فاصله سپر خودت رو با ماشین جلویی به ۵ میلی متر برسونی و نور بالا بزنی و ثابت نگه داری تا طرف کور بشه و راه رو باز کنه تا شما که جاده ارثیه پدرتون هست رد بشید.

من دیگه به بقیه موارد اشاره نمی کنم، فقط صحنه ای که خیلی اذیتم کرد چند وقت پیش، توی جاده بود و تصادف شده بود، ماشین ها خیلی مرتب پشت سر هم اول ایستادن، بعد از چند دقیقه یک سری راننده ای که نمی دونم چی باید اسمشون رو بزاریم، از لاین اضطرار شروع کردن به حرکت کردن، بعد که پر شد، یک سری از اونها سه نقطه تر از شونه خاکی جاده شروع کردن به سبقت گرفتن، اون هم پر شد، میشه به جرئت گفت دیگه هیچ راهی نبود تا پلیس و نیروهای امدادی خودشون رو به صحنه حادثه برسونند، واقعا بعضی چیزها جز زرنگی به حساب نمیاد، اگر لحظه ای احساس کنند که شاید خانواده خودشون باشه، شاید بیشتر مراعات کنند ولی حیف و صد حیف که نمی فهمند، نمی دونم چرا این مطلب رو نوشتم، شاید فقط می خواستم خودم رو آروم کنم ولی واقعا شاید بهتر باشه به حقوق دیگران احترام بزاریم، خیابون و جاده همون قدر که مال شماست برای بقیه هم هست، بیایید کمی بیشتر فکر کنیم!

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

این روزها خیلی به این موضوع فکر می‌کنم که واقعا فلسفه‌ی وجود من چیه در این دنیا، اصلا دوست ندارم سرم و بندازم پایین و دنیا برام تصمیم بگیره که چی بشم، اصلا این فکر که اختیار زندگیم دست خودم نیست واقعا آزاردهنده است برام، هیچ وقت زمانم رو به کسی نفروختم که در ازاش مبلغی برای زنده موندن و خوشحال بودنم بهم بده، البته خیلی به دوستانم هدیه میدم، احساس می‌کنم باید دوستان فوق‌العاده‌ای را انتخاب کنم، باهاشون تعامل کنم و زمانم رو بهشون هدیه بدم، تا بتونیم با سینرژی که ایجاد میشه، کارهای تاثیر گذاری انجام بدیم و در این دنیا منشاء اثر باشیم.

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)