۳۱فرو

کنار هم معنی پیدا می کنیم

همیشه یه ترس عجیبی از سی سالگی داشتم، هیچ وقت هم دلیلش رو درک نمی کردم، هر جایی می نشستم از بحران سی سالگی حرف می زدند، تا اینکه چند ماه مونده بود به سی سالگیم، کل زندگیم یهو فرو ریخت، احساس کردم دیگه نمی تونم از جام تکون بخورم، جالب اینجا بود که یک ماه قبل از اتمام دهه سوم زندگیم راهی بیمارستان شدم و انواع و اقسام مشکلات و چالش ها پیش اومد، فشارهای کاری، روحی، زندگی، رسما مغزم رفت تعطیلات، دیگه دوست نداشتم به چیزی فکر کنم، حتی علاقه ای نداشتم کار کنم، روز تولدم غمگین ترین تولد عمرم رو تجربه کردم و وارد دهه چهارم زندگیم شدم، تا یکسال بعدش هم کار خاصی نمی کردم، فقط روی تخت دراز می کشیدم و به یک نقطه خیره می شدم و به خودم و کارهایی که کردم و راهی که ازش اومده بودم فکر می کردم و بین آدم ها فقط به یک نفر فکر می کردم که نبود.

اینقدر توی خونه نشستم که دیگه صدای همه در اومد، هر کس ازم می پرسید چرا کاری نمی کنی! بیشترین جوابم این بود، دوست دارم، بعد از مدتی خودم هم خسته شدم و احساس کردم نیاز به یک تغییراتی دارم، با یکی از آدم هایی که خیلی قبولش دارم نشستم و گپ و گفت کردیم و یه جایی از صحبت هاش بهم گفت تو آدمی هستی که مدام باید بجنگی با همه چیز، بعد از شنیدن این جمله دیگه یادم نیست چه چیزهایی بهم می گفت، چون داشتم فکر می کردم چرا باید بجنگم، با کی باید بجنگم و از این دست صحبت ها، دیگه انگار توی اون جلسه نبودم، خودم و وسط جنگی دیدم که اوضاع خیلی خراب بود، از رو به روم لشکری با اسب و شمشیرهایی از نیام درآمده به سمت ام حمله ور بودن و من روی دو زانو روی زمین نشسته بودم و چونه ام و گذاشته بودم روی شمشیری که در غلاف آروم گرفته بود، به دور و برم نگاهی کردم دیدم همه روی زمین افتادن و دشمن با سرعت به سمت من حرکت می کرد، دقیقا متوجه نشدم چه چیزی از ذهنم عبور کرد که باعث شد از روی زمین بلند بشم، روی پاهام بایستم، بدون اینکه به اطرافم نگاه کنم و به سر نوشت کاری که می خوام انجام بدم فکر کنم، شمشیر و از غلاف بیرون بکشم و محکم توی دستم بچرخونمش و به سمت دشمن حرکت کنم، ولی می دونم خیلی صحنه با شکوهی بود برای من، به خصوص اونجاییش که همون طور که به سمت دشمن می دویدم صدایی از سمت راستم شنیدم، کمی سرم و چرخوندم و چشم هام و به سمت راست حرکت دادم و دیدم یکی از روی زمین بلند شد و شمشیرش و به دست اش گرفت و فریاد زد منم هستم، دارم میام، بعد صدایی از سمت چپم شنیدم و سرم و گردوندم به سمت چپ باز یکی دیگه از روی زمین بلند شد و گفت منم هستم، دارم میام، همین طور صدا ها بیشتر و بیشتر میشد، دیگه بر نگشتم، احساس بی نظیری داشتم، قدم هام رو محکم تر بر می داشتم، به خودم اومدم دیدم حرف هاش تمام شده، تبسم قشنگی بهش کردم و گفتم ممنون، فهمیدم، بعد از هجده ماه واقعا می خواستم کاری انجام بدم، حالم کامل خوب نبود، ولی می دونستم می خوام انجامش بدم، این تنها چیزی بود که می دونستم.

احساس قشنگی بود که چند نفر رو کنار خودم احساس می کردم، دوستم داشتند و دوستشون داشتم، برگشتم به گذشته و نگاهی به آدم های زندگیم کردم و انتخاب هایی که داشتم و اتفاقاتی که افتاده بود، بعضی آدم هایی بودن چون انتخاب دیگه ای نداشتن به جز من کنارم قرار گرفته بودن و وقتی فرصت های بهتری رو می دیدن می رفتن سمت آدم های دیگه، آدم هایی هم بودن که بی هیچ دلیلی کنارم بودن، اسمشون رو گذاشته بودم، مردان روزهای سخت، هر وقت گره ناجوری تو زندگیم می افتاد می دونستم باید برم پیش اینا، همیشه هم بی دلیل حال هم و می پرسیدیم، آدم هایی بودن که به خاطر پول، موفقیت، رشد و هر چیز دیگه ای کنارم بودن، خوب و بدش برام مهم نبود، من هیچ وقت دوست نداشتم دور و برم پر باشه از آدم های مختلفی که نمی دونم چرا باید کنارم باشند، به شدت اعتقاد داشتم و دارم که شخصیت ما برآیند شخصیت چند نفر محدودی هست که بیشترین ارتباط رو باهاشون داریم، وقتی می خوردم زمین و یکی بهم می گفت برو فلان جا کار کن یه مدت، یه نگاهی به آدم های اونجا می نداختم و با خودم می گفتم دلم نمی خواد سر سوزن رفتار اونا روی من تاثیر بزاره، تنهایی و کاری نکردن رو ترجیح میدادم به بودن با کسانی که معلوم الحال بودن یا احساس می کردم نمی خوام هیچ وقت شبیه اونا بشم، من روابط اجتماعی خیلی خوبی دارم، میشه گفت با خیلی ها در ارتباط هستم ولی آدم هایی که باهاشون زندگی می کنم یه جورایی هیچ وقت به تعداد انگشتان یک دست هم نرسید در حالیکه من اون طبقه از آدم ها رو بیشتر از این حرف ها در نظر گرفته بودم، باز برگشتم ببینم چه چیزهایی برای من مهم هست در انتخاب آدم های دور و برم، دیدم هیچ وقت برای پول تلاش نکردم، برای همین همیشه در مقابل آدم های زورگو خیلی قوی ایستادم، حتی خیلی جاها این رفتارم به ضررم بوده ولی برام مهم نبوده، آدمی نبودم که دنبال موفقیت و رشد فردی و این چرندیاتی که این روزها خیلی مد شده باشم، همیشه دنبال این بودم که آدم تاثیر گذاری باشم توی دنیا حتی به اندازه سر سوزن، مثلا، یکی رو خوشحال کنم، دست یکی رو بگیرم، من کتاب فروشی نزدم یه مدت که پول در بیارم، زدم چون کسی به جز من اون کار و نمی کرد، من موسسه دانش آموزی زدم چون نمی زدم کسی نمیزد و تا دلتون بخواد از این کارها وجود داره، همه می گفتند داره بپر بپر می کنه ولی من جایی که احساس می کردم باید باشم و موثر هستم می رفتم و بودم، من وقتی کاری می کردم نگاه می کردم تو اون حوزه چه کسی مثل من هست، مثل من فکر می کنه، اون رو وارد زندگیم می کردم.

خیلی جالب بود برام، نگاه کردم چه آدم هایی در حال حاضر دور و برم هستند، تک تکشون رو بررسی کردم، فهمیدم برای من مهمه کنار این آدم ها باشم چون ارزشمند هستند برای من، برای کار انتخابشون نکرده بودم، چون ارزشمند بودند انتخابشون کرده بودم، من می خواستم این آدم ها کنارم باشند برای همین هر چی در توان داشتم گذاشتم و با هم به نقاط مشترکی رسیدیم و روی اون نقاط مشترک کار کردیم، مهم ترین این نقاط مشترک هم تاثیر گذاشتن بود نه موفقیت و پول و …، اگر هم بود اولویت اول ما نبود، حس بدی داشتم، هجده ماه زندگیم و از دست داده بودم به خاطر چیزهایی که دیگه نداشتم ولی داشته های با ارزشی داشتم که از هر چیز دیگه ای برام با ارزش تر بودن ولی روشون تمرکز نکرده بودم، طور دیگه ای به زندگیم و آدم ها نگاه کردم، با خودم گفتم شاید کسایی که رفته بودن خوشحال باشند، آدم های بهتری پیدا کرده باشند ولی دیگه هیچ وقت و هیچ وقت ما رو نخواهند داشت، زمان ثابت خواهد کرد که چه چیزهایی رو از دست دادن و چه چیزهایی رو به دست آوردن،  نمی تونم بگم همه چیز عالی شده بود مگه میشه انسان خاطراتش رو سریع فراموش کنه ولی دیگه تمرکزم و تغییر داده بودم و اطرافم دنبال آدم های ارزشمندی می گشتم که دوست داشتم کنارم باشند و دایره تاثیرگذاریمون رو بزرگ تر کنیم، خواسته هامون باید همیشه از آدم های ارزشمند زندگی مون خیلی بالا باشه، بلیت آدم های ارزشمند و نباید ارزون سوزوند، مثلا یکی که یک میلیارد می ارزه، نباید ازش ۲ میلیون بخوایید، بدون شک بهتون میده ولی دفعه بعد برید بهش بگید ۵ میلیون بده، میگه روی شما همون دو میلیون بیشتر نمیشه حساب کرد، زمانی بلیت آدم های ارزشمند و بسوزونید، که بهشون واقعا نیاز دارید در بالاترین سطح ارزششون، اگر در چنین موقعیتی نیستید سمتشون نرید، بزارید به وقتش.

امشب از اون شب هایی بود که فقط می خواستم بنویسم، حتی برنگشتم یک بار بخونم ببینم چی نوشتم، درباره چی نوشتم، غلط دارم یا ندارم، خواستم ناب بمونه، همونی که توی ذهنم بود با همون غلط ها و سبک فکر کردنم، بعد از اینکه تصمیم گرفتم جنگیدن و شروع کنم، نگاهم به دوستانم عوض شده بود، بیشتر دوستشون داشتم، چون توی سخت ترین شرایط زندگیم مونده بودن و کنارم بودن با وجودیکه می دونستم انتخاب های خیلی بهتری هم داشتند ولی من انتخابشون بودم این برام خیلی ارزشمند بود، باید خوشحالی خلق می کردم و خوشحالشون می کردم، پیشنهاد هایی دادم برای اینکه از با هم بودن هامون بیشتر لذت ببریم، یکی اش همین نوشتن بود که فکر می کنم آخرین نفر اون جمع هستم که دارم می نویسم، ما کنار هم معنی پیدا می کنیم، پس باید خیلی دقت کنیم کنار چه کسانی قرار می گیریم، من تمام تلاشم رو می کنم کنار آدم هایی قرار بگیرم تا معنی خوب و عالی پیدا کنم، زندگی ما برآیند انتخاب های ماست، بسیار آدم هایی رو دیدم معتقد و دارای ارزش هایی خاص که کنار آدم هایی قرار گرفتن که بعد از مدتی دیگه خبری از ارزش های گذشته شون به چشم نمی خورد، بعد از مدتی به خودشون نگاه می کنند و این سوال رو از خودشون می پرسند که من اینجا چه کار می کنم! خیلی انتخاب های ما مهم هست، شاید ما به این دنیا اومدیم که انتخاب کنیم و با انتخاب هایی که می کنیم آینده رو می سازیم، آدم های ارزشمند رو انتخاب کنید و پشت هم رو خالی نکنید،  به قول سوئیسی ها «یکی برای همه، همه برای یکی» آدم هایی رو انتخاب کنید که با پول نمیشه خریدشون، یه جورایی قیمت ندارن، آدم هایی که دوست دارید بعضی از ویژگی های خوبشون رو شما هم داشته باشید، بدون شک از هم تاثیر می گیریم، همین جا از تمام آدم هایی که به هر نحوی کنارم هستند تشکر می کنم و بهشون میگم دوستتون دارم و با هم خوشحالی رو به خیلی ها هدیه خواهیم داد.

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

من هر روز در حال تلاش هستم تا خودم رو یکمی بیشتر بشناسم، خودم برای خودم معمایی شدم، همیشه هر کاری می‌خواستم تو زندگیم بکنم یکی بهم می‌گفت مگه دیوونه ای می خوای این کار و بکنی! منم بدون توجه به نظرشون اون کار رو انجام می‌دادم از اونجا بود که تصمیم گرفتم طراح و توسعه دهنده دیوونه‌بازی بشم، با روحیاتم سازگاری بیشتری داشت؛ هیچ وقت به یک چیز خاصی علاقه نشون ندادم برای همین همیشه در حال انجام کارهایی هستم که شاید تا اون موقع هیچ وقت انجامشون ندادم، البته خیلی سخته یه کاری رو به سرانجام برسونم چون وسط اش با چشمک یه ستاره جدید ممکنه مسیرم رو به کلی تغییر بدم. سخت ترین کار دوستانم علاوه بر تحمل کردنم به نظرم اینه که کمک کنن تا یه کاری رو تا آخر انجامش بدم، هیچ کاری رو برای موفق شدن انجام نمیدم، من فقط چون انجام اون‌ها رو دوست دارم، انجامشون میدم و در کل دوست دارم آدم موثری باشم.

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه