۲۹اسفند
کوله پشتی من برای سال ۹۹

کوله‌پشتی من برای سال ۹۹

مثل همیشه که انجام کارهای مهم را موکول می‌کنم به دقایق پایانی، بستن کوله‌پشتی امسال هم دقیقا گذاشتم برای ساعت‌های پایانی سال، می‌دونید واقعا حسش نیست کارها را به موقع انجام بدم، ربطی هم به شرایط خاص کنونی کشور نداره، از وقتی یادم میاد همین طوری بودم، بگذریم قبل از اینکه برم سر وقت کوله‌پشتی بهتره مثل هر سال یک مرور کلی داشته باشم به سالی که گذشت، اولین دیدار دوستانه‌ی امسال را با تورج صابری‌وند داشتم در ایام عید، جالب اینجاست که آخرین دیدار امسال هم با تورج داشتم همین چند دقیقه‌ی پیش که به دعوتش در کارگاه آموزشی آنلاین مدیریت دیزاین شرکت کردم، طی دو سال گذشته خیلی چیزها از تورج یاد گرفتم، چه در مباحث فنی و همکاری‌هایی که با هم داشتیم چه در مباحثی که پیرامون زندگی با هم می‌کردیم، تورج یکی از تاثیرگذارترین آدم‌های زندگی من هست که باعث شد بینش عمیق‌تری به زندگی پیدا کنم، بحث‌های اول سال بیش‌تر پیرامون این موضوعات بود که فلسفه‌ی زندگی ما چیه! چرا کار می‌کنیم؟ ضرب‌الاجل‌ها چه کمکی به ما می‌کنند؟ چقدر از زندگی ما حاصل انتخاب‌ها و تعاملات‌مون با دنیای اطراف‌مون هست؟ الان که برمی‌گردم و به مسیری که طی کردم نگاه می‌کنم، می‌بینم به خاطر تغییراتی که به واسطه‌ی گپ‌و‌گفت اول سال داشتم خیلی سال خوب و متفاوتی را پشت سر گذاشتم با تمام فراز و نشیب‌هایی که در این سال عجیب داشتم.

یکی از جذاب‌ترین کارهایی که امسال کردم سرمایه‌گذاری برای راه‌اندازی یک استدیوی فیلم‌سازی با دوست خوبم الیاس صنعتی بود، ما موفق شدیم دو تا فیلم کوتاه بسازیم و یک دوره‌ی آموزشی باکیفیت بالا، البته دوره‌های آموزشی زیادی با کیفیت متوسط ساختیم ولی تجربه‌ی اون یکی چیز دیگه‌ای بود. ساختن فیلمی با چهل، پنجاه نفر عوامل حرفه‌ای تولید، لوکیشن‌های مختلف، ساختن موسیقی برای فیلم، واقعا جذاب و به یادموندنی بود، هر بار می‌بینمشون لذت می‌برم، فکر می‌کنم یکی دو سال بعد که در جشنواره‌های مختلف شرکت کردیم فیلم‌ها را در شبکه‌های اجتماعی منتشر خواهیم کرد. از ساختن فیلم‌ها که بگذریم الیاس یک دوست واقعی و فوق‌العاده است، صبر خیلی زیادی داره که برای من عجول خیلی تحمل کردنش سخت هست ولی خب میشه گفت خیلی عادت کردم، خیلی چیزها ازش یاد گرفتم، مباحثی که پیرامون زندگی با هم داریم باعث میشه به ابعادی از زندگیم نگاه کنم که در حالت عادی متوجه‌ی اونها نیستم. در شرایط سخت میشه روی دوستیش حساب کرد، اگر الیاس نبود تحمل اتفاقات آبان امسال غیرقابل تحمل بود، با هم می‌رفتیم کافه‌های مختلف و درباره‌ی موضوعات مختلف گپ می‌زدیم.

شهریور امسال یکی از بهترین دوستان زندگیم یا به عبارت بهتر داداشم را به خاطر سرطان از دست دادم، اولین روز شرکت رو هیچ وقت یادم نمیره، چهارده سال پیش میلاد یک پوستر گربه‌سگ آورد شرکت و زد روی دیوار، می‌گفت این ما هستیم، انصافا با وجود تمام فراز و نشیب‌های دوستی‌مون فقط مرگ بین ما فاصله انداخت البته با وجود پسرش این فاصله را کمتر حس می‌کنم، الان احساس می‌کنم علاوه بر بابای لیلی بودن، بابای مصطفی هم هستم، سه سال خیلی عجیب را پشت سر گذاشتیم، امیدوار می‌شدیم، ناامید می‌شدیم، عمل پشت عمل، هر بار هم یک تیکه از وجودش رو می‌کندن و می‌دادن دستمون که ببرید پاتولوژی، آدم عجیبی بود، تحمل عجیبی هم داشت، شب آخر که بهش سر زدم می‌خواستم برگردم خونه، بهم گفت میشه بمونی پیشم؟ دیدن لحظات آخر زندگی یک دوست جزء دردآورترین و رنج‌آورترین صحنه‌هایی هست که هیچ وقت از ذهن آدم پاک نمیشه، گفت بیا دستم رو بگیر بلند بشم، چند قدمی برداشت و دوباره نشست و فردا برای همیشه از پیش ما رفت، خدا رحمتش کنه، خیلی جای خالیش احساس میشه، هر روز بهش فکر می‌کنم.

اواخر تابستون امسال یک سفر هیجان‌انگیز با ناصر غانم‌زاده به صورت خانوادگی به بندر انزلی داشتیم، انصافا ناصر خیلی آدم خوش سفری هست و میشه در طول سفر کلی ازش یاد گرفت، برای اقامت یک کلبه‌ی چوبی وسط تالاب گرفته بودیم، به طوریکه برای رفت و آمد باید از قایق استفاده می‌کردیم، چه صحنه‌های فوق‌العاده‌ای دیدیم، صدای طبیعت واقعا بی‌نظیره، به بهانه‌ی همایش رفته بودیم ولی فقط چند ساعت را در همایش سپری کردیم و با آدم‌های زیادی گپ و گفت داشتیم، یکی از اون آدم‌ها آرین مقبلی بود، وقتی دیدمش خیلی خوب شروع کردم بحث رو، بهش گفتم همیشه اینقدر خودت رو می‌گیری و نمیای قهوه و شام بدی؟ دو سالی بود که قرار بود همدیگر رو ببینیم ولی نمیشد، بعد از برگشتن با هم اولین قهوه و شام را خوردیم و این شروع یک دوستی فوق‌العاده بود برای من، آرین ویژگی‌های خیلی جذابی داره، برای من مهم‌ترینش اینه که واقعا رفیق هست، میشه در شرایط سخت روش حساب کرد، این اواخر با هم یک سفر جذاب هم به کرمان داشتیم، در این سفر امین نجفی هم ما را همراهی کرد، شب‌ها تا نیمه شب با هم حرف می‌زدیم و چایی با کلمپه می‌خوردیم، امین هم جزء آدم‌های جذاب و دوست‌داشتنی هست که علاقه‌مندم بیش‌تر باهاش گپ بزنم.

امسال در حوزه‌ی کاری پیشرفت‌های جالبی داشتیم، مجموعه‌های خاص را مستقل کردیم، دوره‌های آموزشی خوبی با دکتر ضبط کردیم، کتاب‌های خوبی را ترجمه کردیم که به خاطر مسائل مختلف که هیچ علاقه‌ای به مرورشون ندارم نتونستیم منتشرشون کنیم، اولین دفتر کاملا مستقل را برای شرکت دوازده گرفتیم و دیزاین کردیم، کانگونیو را به وجود آوردیم و اولین فروشگاه کتاب‌ را با همین نام در تهران راه‌اندازی کردیم، قرار بود همزمان سایت این مجموعه هم بالا بیاد که متاسفانه به دلایل مختلف این اتفاق تا امروز هنوز نیفتاده، با آرش تصمیمات خوبی گرفتیم برای تمرکز کردن در سال جدید، بعضی از پروژه‌ها را واگذار کردیم تا سال بعد سبک‌تر و کم دغدغه‌تر شروع کنیم. در طول مسیر راه‌اندازی فروشگاه کتاب تجربه‌های فوق‌العاده‌ای کسب کردم، چیزهای زیادی یاد گرفتم، با آدم‌های جدیدی آشنا شدم که سرچشمه‌ی اتفاقات فوق‌العاده‌ای انشالله در سال بعد خواهند بود و به وقتش دربارشون خواهم نوشت.

اوایل امسال تصمیم گرفتم کوهنوردی را خیلی جدی و حرفه‌ای شروع کنم، برای همین با دوره‌ی کارآموزی کوه شروع کردم، فکر می‌کردم کوهنوردی ورزش ارزونی هست ولی برعکس جزء گرون‌ترین کارهایی بود که توی زندگیم انجام دادم، از قله‌ی دومیر بلند‌ترین قله‌ی استان مرکزی شروع کردم بعد قله‌ی برف‌انبار را رفتم بلندترین قله‌ی استان قم، بعد قله‌ی سنبران را رفتم بلند‌ترین قله‌ی استان لرستان، دریاچه‌ی گهر از بالای قله به حدی زیبا بود که نتونستیم نریم یک شب هم کنار دریاچه گذروندیم، بعد قله‌ی سبلان را رفتم بلندترین قله‌ی استان اردبیل و سومین قله‌ی بلند کشور، بعد قله‌ی خلنو را رفتم بلند‌ترین قله‌ی استان تهران و در آخر علم‌کوه دومین قله‌ی بلند کشور که به خاطر حال بدم نتونستم صعود کنم. فوق‌العاده‌ترین تجربه‌ی زندگیم بود، خیلی یاد گرفتم و لذت بردم، داستان زندگی آدم‌های مختلفی را گوش دادم، دوستان خیلی خوبی پیدا کردم، خلاصه که از کوهنوردی خیلی لذت بردم.

امسال چالش جالبی را برای خودم طراحی کرده بودم با عنوان چالش سفر با زیرشلوار، بلیت قطار می‌خریدم، یک شلوار کوهنوردی می‌پوشیدم و یک گوشی موبایل، سیم شارژر، کارت شناسایی و کارت بانکی همراه خودم می‌بردم، بدون هیچ برنامه‌ریزی قبلی، امسال فرصت کردم این طوری به شیراز، کرمان و تبریز سفر کنم، جالب اینجاست که اون وسط کار هم می‌کردم، بعد از این سفرها یک سفر خانوادگی به جنوب رفتیم، بدون برنامه‌ریزی، از بندرعباس شروع کردیم، جزیره‌ی هرمز، قشم و هنگام را دیدیم و برگشتیم، در این سفر فرصت زیادی داشتم با دخترم لیلی و پسرم مصطفی باشم، با دلبر کارهای هیجان انگیزی مثل پرواز را تجربه کنیم و با مامانم زمان بیش‌تر و متفاوت‌تری را سپری کنم، توی قطار ساعت‌ها با خواهرم درباره‌ی زندگی گپ زدیم، فارست گامپ را برای بیست و سومین بار دیدیم و به طور کلی تجربه‌ی فوق‌العاد‌ه و دوست داشتنی بود، طوریکه اگر خدا یاری کنه دوست دارم خیلی سفرهای این سبکی را بیش‌تر کنم و زمان بیش‌تری با خانواده باشم، حتی این اواخر فولکس استیشنم رو هم راه انداختم، کلی ایده‌ی هیجان‌انگیز توی ذهنم دارم که دوست دارم در اولین فرصت اجراشون کنم.

امسال با تمام وجود پدر بودن را تجربه کردم، وقتی برای لیلی می‌رفتیم خرید چنان حس عجیب و لذت‌بخشی رو تجربه می‌کردم که دوست داشتم مدام تکرار بشه، هر ماه که لیلی بزرگ‌تر میشد، بیش‌تر احساسش می‌کردم، به خصوص بعد از یک سالگیش که شروع به بابا گفتن کرد و دستش رو می‌گرفتم و توی خونه با هم راه می‌رفتیم، یا وقت‌هایی که روی سینه‌ام می‌خوابید، خیلی رابطه‌ی جذابی با هم داریم طوری که شب‌ها وقتی نمی خوابید، اگر من می‌گرفتمش بغل خیلی آروم می‌خوابید، حتی کلی قبل از خواب برام تعریف می‌کرد، معروف‌ترینش هم بیژو بیژو بیژو بود، الان هر وقت میگه دوتایی با هم می‌خندیم، کلا دختر داشتن خیلی جذاب هست.

امسال به طور میانگین هر روز با یک آدم جدید قهوه خوردم و داستان زندگیش رو گوش دادم، یعنی حداقل داستان زندگی ۳۶۵ نفر رو گوش دادم، این یکی از هیجان‌انگیزترین کارهایی بود که توی زندگیم انجام دادم، بعد اگر به داستان زندگیش علاقه‌مند می‌شدم کار به شام دادن و شام گرفتن می کشید و ممکن بود حتی به تعامل هم برسه، مثلا توحید رو یک بار دیدم، بعدش کلی از هم شام گرفتیم و خوش گذروندیم، با مجتبی اونقدر دوست شدم که به جای من سهام خرید و فروش می‌کنه و هر از چند گاهی به همین بهانه به دیدن هم میریم و درباره‌ی زندگی با هم کلی حرف می زنیم، در سفری که به انزلی داشتم اتفاقی با سپیده آشنا شدم، البته اون موقع اسمش رو نمی‌دونستم، داشتم با وحید حرف می‌زدم که اونم اومد دقیقا همین کار رو انجام بده، بعد یادمه شوخی شوخی چندتا تیکه رد و بدل کردیم و رفتیم، بعد از چند ماه فهمیدم سپیده کسی هست که در توییتر هم رو دنبال می‌کنیم، بعد که بهش گفتم تازه فهمیدم کجا دیدمش، گفت خسته نباشی واقعا، به نظرم خیلی بی‌دقتم، البته این موضوع باعث شد با هم بیش‌تر گپ بزنیم و داستان زندگی جدیدی رو بشنوم، به نظرم خیلی دوست خوبی هست. رفتم شیراز تا با ایمان حرف بزنم ولی با بنفشه، امید و چند نفر دیگه که نمی‌شناختم‌ هم گپ زدم، در سفر تبریز کلی با سامی، علی، ندا، رویا، مهدی، نیلوفر و بچه‌های دیگه گپ زدم، یا علی رفیعی که در یک شب بارونی با هم آشنا شدیم و اونقدر رفیق شدیم که به من میگه پسرم، اینقدر با هم صبحانه، ناهار و شام خوردیم که حسابش از دستم در رفته دیگه، به واسطه‌ی ایشون با کلی آدم جدید دیگه مثل پوریا، متین، علی، پرستو، بهناز، سیامک، مهسا، شمیم، محمد، نازنین و … آشنا شدم که واقعا از شنیدن داستان زندگی‌شون لذت بردم و خیلی چیزها یاد گرفتم، در کل اونقدر با آدم‌های مختلف قهوه خوردم که وقتی می‌خواستم برم کافه یا رستوران مثل پدرخوانده مجبور میشدم در طول مسیر با همه سلام و احوالپرسی کنم، خلاصه این که خیلی سر ذوق میومدم.

از اولین روزهای اسفند هم که درگیر کرونا شدیم، مجبور شدیم شرکت را تعطیل کنیم و به دورکاری رو بیاریم، البته کتابفروشی را تا بعد از عید کلا تعطیل کردیم. راستش امسال اصلا احساس خوبی به کارها نداشتم، یعنی میشه گفت به نظرم اصلا کار خاصی نکردیم، کار خاصی نکردیم آدم‌ها با هم متفاوت هست و به انتظاری که از خودشون دارن کاملا مرتبط هست، در کل انگیزم در آخر سال برای کار کردن رسما صفر هست و میشه گفت هیچ علاقه‌ای ندارم کار کنم. کرونا باعث شد سبک زندگیم به کلی در این ماه تغییر کنه، کل این ماه را در خونه بودم، البته برای انجام چند تا کار مجبور شدم برم بیرون ولی بیش‌تر وقتم را در خونه بودم، هفته‌ی اول خیلی استرس شدیدی داشتم بیش‌تر برای خانواده‌ام به خصوص پدرم چون مشکل ریه داره، ولی بعد از یکی دو هفته انگار عادت کردیم به شرایط، الان هم احساس می‌کنم کل سال بعد درگیر این ویروس لعنتی هستیم، دلم برای قهوه خوردن و داستان گوش کردن تنگ شده ولی خب در این شرایط چند تا دوست مکاتبه‌ای پیدا کردم و مشغول یادگیری چیزهای مختلفی هستم و تا جای ممکن کارهایی که می‌تونم از خونه انجام بدم را انجام میدم، این شرایط باعث شد با خانواده کلی فیلم ببینیم، حرف بزنیم، کلی وقت داشتم برای فکر کردن، بازی کردن و حتی آشپزی کردن، باید کتاب خوندن هم بهش اضافه کنم، البته از همه مهم‌تر بازی کردن با لیلی خانم بود، امیدوارم خدا کمک کنه و زودتر این ماجرا هم به خوبی و خوشی تمام بشه.

پرسش اول فرض کنید کوله‌پشتی دارید که قرار است در آن تجربیاتی را از سال ۹۸ بگذارید و با خود به سال ۹۹ ببرید. تجربیات مثبتی که همراه داشتن آنها به شما کمک می‌کند نسبت به سال قبل فردی توانمندتر بشوید. در کوله‌ی خود چه تجربیاتی را قرار می‌دهید؟

مهم‌ترین دستاورد زندگی من رو میشه در چهار کلمه خلاصه کرد، «بینش»، «انتخاب»، «تعامل» و «کنترل»، با اینها میشه کل زندگیم را تفسیر کرد، به نظرم هر سال این چهارتا را در کوله‌پشتیم و در یک جای مطمئن قرار میدم تا با خودم به سال بعد ببرم. بینش بهم کمک می‌کنه بتونم آینده‌ی انتخاب‌های زندگیم را در ذهنم با جزئیات ترسیم کنم و چارچوب مناسبی برای انتخاب‌هام در ذهنم ایجاد کنم، انتخاب بهم کمک می کنه مسیر نسبتا درستی را طی کنم با انتخاب آدم‌ها و محیط‌های درست و مناسب، به نظر من زندگی برآیند ارتباطات‌مون هست، برای همین خیلی مهمه چه انتخاب‌هایی داریم، انتخاب مسیر‌های زندگی هم خیلی مهم هست، من خلاصه‌ای از مسیرها و انتخاب‌های زندگیم رو در قالب لیست کارهای قبل از مرگم نوشتم، گاهی انتخاب‌های سختی در پیش داریم، امسال بیش‌تر یاد گرفتم انتخاب خانواده‌ام همیشه نسبت به هر انتخاب دیگه‌ای دارای اولویت بیش‌تری هست، تعامل بهم کمک می‌کنه کارهایی که به تنهایی در این زمان محدود زندگیم قادر به انجامشون نیستم با تعامل انجامشون بدم و تاثیر بیش‌تری در جامعه داشته باشم، تعامل باعث لذت‌بخش‌تر شدن زندگی میشه، چون خیلی فراتر و متفاوت‌تر از همکاری هست، به نظر من تعامل دوستی‌های عمیق‌تری را به وجود میاره، من وقتی یکی را دوست دارم و علاقه‌مند هستم بیش‌تر در زندگیم باشه بهش پیشنهاد تعامل میدم برای تحقق رویاهایی مشترک، کنترل بهم کمک می کنه در ارتباطم با آدم‌ها بیش‌تر دقت کنم، چقدر بهشون نزدیک بشم، چقدر باید فاصله داشته باشم، چه مسیری را تا چه حدی باید پیش برم، اگر لازم به برگشت باشه سریع بتونم تصمیم بگیرم تا هر جایی که بودم سریع برگردم و خیلی چیزهای دیگه، امسال تمرین خوبی روی کنترل داشتم، چیزهای جدید‌تری یاد گرفتم.

پرسش دوم: برای حرکت در مسیر زندگی باید سبک و چابک بود. چه مواردی را از کوله‌ی خود خارج می‌کنید که در سال ۹۸ باقی بماند و شما سبک‌تر حرکت کنید؟ چیزهایی که از کوله‌ خارج می‌کنید مثلا می‌تواند تجربیات ناخوشایند یا ناراحتی‌ها باشد.

من چهار سال پیش به خاطر تمام شدن دوستی و برادری که شش سال طول کشیده بود، برای نمی‌دونم چندمین بار زندگیم را از صفر شروع کردم، تصمیم گرفته بودم کلیه‌ی روابط گذشته‌ی زندگیم را بزارم کنار و این کار رو هم واقعا کردم، فکر می‌کردم آدم‌های جدیدی را وارد زندگیم می‌کنم ولی این کار را نکردم، اگر می‌فهمیدم کسی با اون در ارتباط هست، یا کلا باهاش ارتباط برقرار نمی‌کردم یا از یک جایی به بعد دیگه دوستی را ادامه نمی‌دادم، تا اینکه چند وقت پیش وقتی با سپیده درباره‌ی پارادایم‌ها در زندگی حرف می‌زدیم، رسیدیم به همین واکنش من نسبت‌ به اون آدم و افرادی که باهاش در ارتباط بودن، بهم گفت تو که میگی پارادایم خاصی نداری، این خودش یک پارادایم هست، خیلی این حرف ذهنم رو درگیر کرده بود تا اینکه در مسیر برگشت از کرمان که با آرین رفته بودیم دوباره بحث این مسئله به گونه‌ی دیگه‌ای پیش اومد، تصمیم گرفتم همون لحظه بهش پیام بدم، راستش اصلا کار ساده‌ای نبود، بازخورد جالبی هم نداشت، به خاطر حرف‌هایی که شاید زده بودم، برای همین بهش گفتم بهت پیام ندادم حرف‌های تکراری چند سال پیش را مرور کنیم، ازش اجازه گرفتم و کل مکالمه را پاک کردم و مجدد نوشتم: «سلام، امشب دلم برات تنگ شده بود و می‌خواستم به خاطر اینکه بخشی از زندگیم مثل داداش کنارم بودی ازت تشکر کنم.»، این طوری به یک تراژدی در زندگیم برای همیشه پایان دادم، احساس سبکی خاصی می‌کنم، روابط اجتماعیم ظرف چند ماه چندین برابر شد، ذهنم در طول روز کمتر درگیر گذشته است و این فوق‌العاده‌ترین کاری بود که امسال انجامش دادم، با این کار کینه و نفرت رو از کوله‌پشتیم خارج کردم، هر چند هیچ وقت طی این چهار سالی که گذشت درست و حسابی نفهمیدم هنوز دوستش داشتم و بهش فکر می‌کردم یا ازش متنفر بودم.

پرسش سه: فرض کنید در پایان سال ۹۹ بیشتر آن فردی شده‌اید که شبیه خود ایده‌آل شما است. در این صورت چه ویژگی‌ها و رفتارهایی باید در شما تقویت شود؟ چه چیزهایی را در کوله‌ی خود می‌گذارید که کمک می‌کند این ویژگی‌ها در شما تقویت شود؟

به نظر من سال ۹۹ سال سختی خواهد بود، مهم‌ترین چیزی که دوست دارم اینه که در آخر سال خیلی آدم بهتری نسب به امروز شده باشم و تونسته باشم با کارهایی که انجام میدم آدم تاثیرگذارتری باشم.

دوست‌ دارم اهمیت ویژه‌تری به خانواده‌ام بدم، کارهای بیش‌تری براشون انجام بدم، برای دخترم بیش‌تر وقت گذاشته باشم، دوست ندارم بعدا به خاطر اینکه می‌تونستم بیش‌تر وقت بزارم و نگذاشتم پشیمون بشم.

دوست دارم چند تا کاری که همیشه آرزوی انجام دادنشون رو داشتم و به هر دلیلی تا الان نتونستم انجام‌شون بدم را تا آخر سال انجام داده باشم، بعدا درباره‌ای این کارها خواهم نوشت.

دوست دارم آخر سال برگردم یک نگاهی به زندگیم بکنم و ببینم عجب دوستان فوق‌العاده‌ای را انتخاب کردم و عجب مسیر لذت‌بخش و هیجان‌انگیزی را باهاشون طی کردم و چقدر شادتر هستیم.

در آخر امیدوارم سال بعد تونسته باشم به آرامش و صبوری بیش‌تری رسیده باشم، به نظرم سال سختی در پیش داریم و باید بیش‌تر از قبل هوای هم رو داشته باشیم، سال نو رو بهتون تبریک میگم.

شاد باشید.

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

این روزها خیلی به این موضوع فکر می‌کنم که واقعا فلسفه‌ی وجود من چیه در این دنیا، اصلا دوست ندارم سرم و بندازم پایین و دنیا برام تصمیم بگیره که چی بشم، اصلا این فکر که اختیار زندگیم دست خودم نیست واقعا آزاردهنده است برام، هیچ وقت زمانم رو به کسی نفروختم که در ازاش مبلغی برای زنده موندن و خوشحال بودنم بهم بده، البته خیلی به دوستانم هدیه میدم، احساس می‌کنم باید دوستان فوق‌العاده‌ای را انتخاب کنم، باهاشون تعامل کنم و زمانم رو بهشون هدیه بدم، تا بتونیم با سینرژی که ایجاد میشه، کارهای تاثیر گذاری انجام بدیم و در این دنیا منشاء اثر باشیم.

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)