۲۹اسفند
کوله پشتی من برای سال ۹۹

کوله‌پشتی من برای سال ۹۹

مثل همیشه که انجام کارهای مهم را موکول می‌کنم به دقایق پایانی، بستن کوله‌پشتی امسال هم دقیقا گذاشتم برای ساعت‌های پایانی سال، می‌دونید واقعا حسش نیست کارها را به موقع انجام بدم، ربطی هم به شرایط خاص کنونی کشور نداره، از وقتی یادم میاد همین طوری بودم، بگذریم قبل از اینکه برم سر وقت کوله‌پشتی بهتره مثل هر سال یک مرور کلی داشته باشم به سالی که گذشت، اولین دیدار دوستانه‌ی امسال را با تورج صابری‌وند داشتم در ایام عید، جالب اینجاست که آخرین دیدار امسال هم با تورج داشتم همین چند دقیقه‌ی پیش که به دعوتش در کارگاه آموزشی آنلاین مدیریت دیزاین شرکت کردم، طی دو سال گذشته خیلی چیزها از تورج یاد گرفتم، چه در مباحث فنی و همکاری‌هایی که با هم داشتیم چه در مباحثی که پیرامون زندگی با هم می‌کردیم، تورج یکی از تاثیرگذارترین آدم‌های زندگی من هست که باعث شد بینش عمیق‌تری به زندگی پیدا کنم، بحث‌های اول سال بیش‌تر پیرامون این موضوعات بود که فلسفه‌ی زندگی ما چیه! چرا کار می‌کنیم؟ ضرب‌الاجل‌ها چه کمکی به ما می‌کنند؟ چقدر از زندگی ما حاصل انتخاب‌ها و تعاملات‌مون با دنیای اطراف‌مون هست؟ الان که برمی‌گردم و به مسیری که طی کردم نگاه می‌کنم، می‌بینم به خاطر تغییراتی که به واسطه‌ی گپ‌و‌گفت اول سال داشتم خیلی سال خوب و متفاوتی را پشت سر گذاشتم با تمام فراز و نشیب‌هایی که در این سال عجیب داشتم.

یکی از جذاب‌ترین کارهایی که امسال کردم سرمایه‌گذاری برای راه‌اندازی یک استدیوی فیلم‌سازی با دوست خوبم الیاس صنعتی بود، ما موفق شدیم دو تا فیلم کوتاه بسازیم و یک دوره‌ی آموزشی باکیفیت بالا، البته دوره‌های آموزشی زیادی با کیفیت متوسط ساختیم ولی تجربه‌ی اون یکی چیز دیگه‌ای بود. ساختن فیلمی با چهل، پنجاه نفر عوامل حرفه‌ای تولید، لوکیشن‌های مختلف، ساختن موسیقی برای فیلم، واقعا جذاب و به یادموندنی بود، هر بار می‌بینمشون لذت می‌برم، فکر می‌کنم یکی دو سال بعد که در جشنواره‌های مختلف شرکت کردیم فیلم‌ها را در شبکه‌های اجتماعی منتشر خواهیم کرد. از ساختن فیلم‌ها که بگذریم الیاس یک دوست واقعی و فوق‌العاده است، صبر خیلی زیادی داره که برای من عجول خیلی تحمل کردنش سخت هست ولی خب میشه گفت خیلی عادت کردم، خیلی چیزها ازش یاد گرفتم، مباحثی که پیرامون زندگی با هم داریم باعث میشه به ابعادی از زندگیم نگاه کنم که در حالت عادی متوجه‌ی اونها نیستم. در شرایط سخت میشه روی دوستیش حساب کرد، اگر الیاس نبود تحمل اتفاقات آبان امسال غیرقابل تحمل بود، با هم می‌رفتیم کافه‌های مختلف و درباره‌ی موضوعات مختلف گپ می‌زدیم.

شهریور امسال یکی از بهترین دوستان زندگیم یا به عبارت بهتر داداشم را به خاطر سرطان از دست دادم، اولین روز شرکت رو هیچ وقت یادم نمیره، چهارده سال پیش میلاد یک پوستر گربه‌سگ آورد شرکت و زد روی دیوار، می‌گفت این ما هستیم، انصافا با وجود تمام فراز و نشیب‌های دوستی‌مون فقط مرگ بین ما فاصله انداخت البته با وجود پسرش این فاصله را کمتر حس می‌کنم، الان احساس می‌کنم علاوه بر بابای لیلی بودن، بابای مصطفی هم هستم، سه سال خیلی عجیب را پشت سر گذاشتیم، امیدوار می‌شدیم، ناامید می‌شدیم، عمل پشت عمل، هر بار هم یک تیکه از وجودش رو می‌کندن و می‌دادن دستمون که ببرید پاتولوژی، آدم عجیبی بود، تحمل عجیبی هم داشت، شب آخر که بهش سر زدم می‌خواستم برگردم خونه، بهم گفت میشه بمونی پیشم؟ دیدن لحظات آخر زندگی یک دوست جزء دردآورترین و رنج‌آورترین صحنه‌هایی هست که هیچ وقت از ذهن آدم پاک نمیشه، گفت بیا دستم رو بگیر بلند بشم، چند قدمی برداشت و دوباره نشست و فردا برای همیشه از پیش ما رفت، خدا رحمتش کنه، خیلی جای خالیش احساس میشه، هر روز بهش فکر می‌کنم.

اواخر تابستون امسال یک سفر هیجان‌انگیز با ناصر غانم‌زاده به صورت خانوادگی به بندر انزلی داشتیم، انصافا ناصر خیلی آدم خوش سفری هست و میشه در طول سفر کلی ازش یاد گرفت، برای اقامت یک کلبه‌ی چوبی وسط تالاب گرفته بودیم، به طوریکه برای رفت و آمد باید از قایق استفاده می‌کردیم، چه صحنه‌های فوق‌العاده‌ای دیدیم، صدای طبیعت واقعا بی‌نظیره، به بهانه‌ی همایش رفته بودیم ولی فقط چند ساعت را در همایش سپری کردیم و با آدم‌های زیادی گپ و گفت داشتیم، یکی از اون آدم‌ها آرین مقبلی بود، وقتی دیدمش خیلی خوب شروع کردم بحث رو، بهش گفتم همیشه اینقدر خودت رو می‌گیری و نمیای قهوه و شام بدی؟ دو سالی بود که قرار بود همدیگر رو ببینیم ولی نمیشد، بعد از برگشتن با هم اولین قهوه و شام را خوردیم و این شروع یک دوستی فوق‌العاده بود برای من، آرین ویژگی‌های خیلی جذابی داره، برای من مهم‌ترینش اینه که واقعا رفیق هست، میشه در شرایط سخت روش حساب کرد، این اواخر با هم یک سفر جذاب هم به کرمان داشتیم، در این سفر امین نجفی هم ما را همراهی کرد، شب‌ها تا نیمه شب با هم حرف می‌زدیم و چایی با کلمپه می‌خوردیم، امین هم جزء آدم‌های جذاب و دوست‌داشتنی هست که علاقه‌مندم بیش‌تر باهاش گپ بزنم.

امسال در حوزه‌ی کاری پیشرفت‌های جالبی داشتیم، مجموعه‌های خاص را مستقل کردیم، دوره‌های آموزشی خوبی با دکتر ضبط کردیم، کتاب‌های خوبی را ترجمه کردیم که به خاطر مسائل مختلف که هیچ علاقه‌ای به مرورشون ندارم نتونستیم منتشرشون کنیم، اولین دفتر کاملا مستقل را برای شرکت دوازده گرفتیم و دیزاین کردیم، کانگونیو را به وجود آوردیم و اولین فروشگاه کتاب‌ را با همین نام در تهران راه‌اندازی کردیم، قرار بود همزمان سایت این مجموعه هم بالا بیاد که متاسفانه به دلایل مختلف این اتفاق تا امروز هنوز نیفتاده، با آرش تصمیمات خوبی گرفتیم برای تمرکز کردن در سال جدید، بعضی از پروژه‌ها را واگذار کردیم تا سال بعد سبک‌تر و کم دغدغه‌تر شروع کنیم. در طول مسیر راه‌اندازی فروشگاه کتاب تجربه‌های فوق‌العاده‌ای کسب کردم، چیزهای زیادی یاد گرفتم، با آدم‌های جدیدی آشنا شدم که سرچشمه‌ی اتفاقات فوق‌العاده‌ای انشالله در سال بعد خواهند بود و به وقتش دربارشون خواهم نوشت.

اوایل امسال تصمیم گرفتم کوهنوردی را خیلی جدی و حرفه‌ای شروع کنم، برای همین با دوره‌ی کارآموزی کوه شروع کردم، فکر می‌کردم کوهنوردی ورزش ارزونی هست ولی برعکس جزء گرون‌ترین کارهایی بود که توی زندگیم انجام دادم، از قله‌ی دومیر بلند‌ترین قله‌ی استان مرکزی شروع کردم بعد قله‌ی برف‌انبار را رفتم بلندترین قله‌ی استان قم، بعد قله‌ی سنبران را رفتم بلند‌ترین قله‌ی استان لرستان، دریاچه‌ی گهر از بالای قله به حدی زیبا بود که نتونستیم نریم یک شب هم کنار دریاچه گذروندیم، بعد قله‌ی سبلان را رفتم بلندترین قله‌ی استان اردبیل و سومین قله‌ی بلند کشور، بعد قله‌ی خلنو را رفتم بلند‌ترین قله‌ی استان تهران و در آخر علم‌کوه دومین قله‌ی بلند کشور که به خاطر حال بدم نتونستم صعود کنم. فوق‌العاده‌ترین تجربه‌ی زندگیم بود، خیلی یاد گرفتم و لذت بردم، داستان زندگی آدم‌های مختلفی را گوش دادم، دوستان خیلی خوبی پیدا کردم، خلاصه که از کوهنوردی خیلی لذت بردم.

امسال چالش جالبی را برای خودم طراحی کرده بودم با عنوان چالش سفر با زیرشلوار، بلیت قطار می‌خریدم، یک شلوار کوهنوردی می‌پوشیدم و یک گوشی موبایل، سیم شارژر، کارت شناسایی و کارت بانکی همراه خودم می‌بردم، بدون هیچ برنامه‌ریزی قبلی، امسال فرصت کردم این طوری به شیراز، کرمان و تبریز سفر کنم، جالب اینجاست که اون وسط کار هم می‌کردم، بعد از این سفرها یک سفر خانوادگی به جنوب رفتیم، بدون برنامه‌ریزی، از بندرعباس شروع کردیم، جزیره‌ی هرمز، قشم و هنگام را دیدیم و برگشتیم، در این سفر فرصت زیادی داشتم با دخترم لیلی و پسرم مصطفی باشم، با دلبر کارهای هیجان انگیزی مثل پرواز را تجربه کنیم و با مامانم زمان بیش‌تر و متفاوت‌تری را سپری کنم، توی قطار ساعت‌ها با خواهرم درباره‌ی زندگی گپ زدیم، فارست گامپ را برای بیست و سومین بار دیدیم و به طور کلی تجربه‌ی فوق‌العاد‌ه و دوست داشتنی بود، طوریکه اگر خدا یاری کنه دوست دارم خیلی سفرهای این سبکی را بیش‌تر کنم و زمان بیش‌تری با خانواده باشم، حتی این اواخر فولکس استیشنم رو هم راه انداختم، کلی ایده‌ی هیجان‌انگیز توی ذهنم دارم که دوست دارم در اولین فرصت اجراشون کنم.

امسال با تمام وجود پدر بودن را تجربه کردم، وقتی برای لیلی می‌رفتیم خرید چنان حس عجیب و لذت‌بخشی رو تجربه می‌کردم که دوست داشتم مدام تکرار بشه، هر ماه که لیلی بزرگ‌تر میشد، بیش‌تر احساسش می‌کردم، به خصوص بعد از یک سالگیش که شروع به بابا گفتن کرد و دستش رو می‌گرفتم و توی خونه با هم راه می‌رفتیم، یا وقت‌هایی که روی سینه‌ام می‌خوابید، خیلی رابطه‌ی جذابی با هم داریم طوری که شب‌ها وقتی نمی خوابید، اگر من می‌گرفتمش بغل خیلی آروم می‌خوابید، حتی کلی قبل از خواب برام تعریف می‌کرد، معروف‌ترینش هم بیژو بیژو بیژو بود، الان هر وقت میگه دوتایی با هم می‌خندیم، کلا دختر داشتن خیلی جذاب هست.

امسال به طور میانگین هر روز با یک آدم جدید قهوه خوردم و داستان زندگیش رو گوش دادم، یعنی حداقل داستان زندگی ۳۶۵ نفر رو گوش دادم، این یکی از هیجان‌انگیزترین کارهایی بود که توی زندگیم انجام دادم، بعد اگر به داستان زندگیش علاقه‌مند می‌شدم کار به شام دادن و شام گرفتن می کشید و ممکن بود حتی به تعامل هم برسه، مثلا توحید رو یک بار دیدم، بعدش کلی از هم شام گرفتیم و خوش گذروندیم، با مجتبی اونقدر دوست شدم که به جای من سهام خرید و فروش می‌کنه و هر از چند گاهی به همین بهانه به دیدن هم میریم و درباره‌ی زندگی با هم کلی حرف می زنیم، در سفری که به انزلی داشتم اتفاقی با سپیده آشنا شدم، البته اون موقع اسمش رو نمی‌دونستم، داشتم با وحید حرف می‌زدم که اونم اومد دقیقا همین کار رو انجام بده، بعد یادمه شوخی شوخی چندتا تیکه رد و بدل کردیم و رفتیم، بعد از چند ماه فهمیدم سپیده کسی هست که در توییتر هم رو دنبال می‌کنیم، بعد که بهش گفتم تازه فهمیدم کجا دیدمش، گفت خسته نباشی واقعا، به نظرم خیلی بی‌دقتم، البته این موضوع باعث شد با هم بیش‌تر گپ بزنیم و داستان زندگی جدیدی رو بشنوم، به نظرم خیلی دوست خوبی هست. رفتم شیراز تا با ایمان حرف بزنم ولی با بنفشه، امید و چند نفر دیگه که نمی‌شناختم‌ هم گپ زدم، در سفر تبریز کلی با سامی، علی، ندا، رویا، مهدی، نیلوفر و بچه‌های دیگه گپ زدم، یا علی رفیعی که در یک شب بارونی با هم آشنا شدیم و اونقدر رفیق شدیم که به من میگه پسرم، اینقدر با هم صبحانه، ناهار و شام خوردیم که حسابش از دستم در رفته دیگه، به واسطه‌ی ایشون با کلی آدم جدید دیگه مثل پوریا، متین، علی، پرستو، بهناز، سیامک، مهسا، شمیم، محمد، نازنین و … آشنا شدم که واقعا از شنیدن داستان زندگی‌شون لذت بردم و خیلی چیزها یاد گرفتم، در کل اونقدر با آدم‌های مختلف قهوه خوردم که وقتی می‌خواستم برم کافه یا رستوران مثل پدرخوانده مجبور میشدم در طول مسیر با همه سلام و احوالپرسی کنم، خلاصه این که خیلی سر ذوق میومدم.

از اولین روزهای اسفند هم که درگیر کرونا شدیم، مجبور شدیم شرکت را تعطیل کنیم و به دور