۱۴اسف

کوله پشتی را برای یک نبرد سخت برداشتم

چند روز پیش دیدم دوست خوبم امیر مهرانی عزیز که چند سالی هست افتخار آشنایی ایشون رو پیدا کردم مثل سال های پیش از همه دعوت کرده تا کوله پشتی خودشون رو آماده کنند برای شروع سال جدید، امسال شک داشتم این مطلب را بنویسم یا نه، چون شرایط ام خیلی با سال های گذشته فرق کرده ولی با خودم گفتم باز نوشتن بهتر از ننوشتن هست حالا کمی در هاله ای از ابهام بنویسم چه ایرادی داره، بگذریم، آدم زمانی میره سمت کوله پشتی اش که قصد سفر کردن داشته باشه و چیزهایی با خودش می بره که در سفر بهشون احتیاج پیدا می کنه و مقدار و حجم وسایلی که با خودش می بره به مسافت و نوع سفری که انتخاب کرده بستگی داره.

قبل از اینکه بخوام شروع به نوشتن کنم باید بگم من توی شخصیت های دینی امام علی (ع) رو خیلی دوست دارم، از وقتی نوجوان بودم و دوستی و رفاقت کردن رو فهمیدم یعنی چی، چند تا جمله از ایشون همیشه توی ذهنم بود و سعی می کردم طبق اونها رفتار کنم که چند تاشون رو اینجا می نویسم، «برترین راستی وفاداری به عهد هاست»، «برترین پناهگاه ها برادران استوارند»، «بهترین نیکی ها رسیدگی به برادران است»، «برترین شکیبایی صبر در برابر دوستی است»، «بهترین جوانمردی حفظ دوستی است»، «نکوهیده ترین ستم، ستم بر دوستان است»، من آدم های مهم زندگیم زیاد نیستند چون توانایی این رو ندارم نسبت به همه این طوری باشم.

فکر می کنم اولین چیزی که توی کوله پشتی ام میزارم، داستان زندگیم در سال ۹۴ هست که یکی از سخت ترین و دردناک ترین سال های زندگیم بود تا بتونم توی سال ۹۵ هر روز بارها و بارها بخونمش، البته می دونم همیشه از وضعیت فعلی بدتر هم داریم و خدا رو شاکرم که باز از این بدتر نشد، سال ۹۴ را با بدهی زیادی شروع کردم و با کسی که سال ها با هم بودیم عهد بستیم ظرف مدت هشت ماه اینقدر بجنگیم تا همه ی مشکلات را از سر راه برداریم، شروع خوبی هم داشتیم، در شش ماه اول دیگه بدهی نداشتیم، من دلبری انتخاب کردم و در حوزه ی کاری هم کارهای خیلی خوبی رو شروع کردیم و کلی هم چیزهای مختلف یاد گرفتیم.

ما هر دومون رویاهای مشترک زیادی داشتیم، یه جورایی خیلی مثل هم فکر می کردیم، سال های سختی رو پشت سر گذاشته بودیم، بیش از دو هزار روز جنگیده بودیم برای رسیدن و تحقق رویاهامون و من در اون سال ها خیلی سختی کشیدم به امید روزهای خوش آینده، خیلی ها رو گذاشته بودم کنار، خیلی کارها کرده بودم و … تا اینکه احساس کردم باید مسئولیت هایی رو به عهده بگیره، با این کارم احساس کرد دو دو تا چهار تا بینمون شکل گرفته در حالیکه اگر به گذشته نگاه می کرد می فهمید این طوری نبود، خواست در روابط و معادله ها و جریان های جدید زندگی من وارد بشه و من هم مشکلی نداشتم و اون رو وارد کردم و شد آنچه نباید می شد.

با امیدی باورنکردنی قدم های بزرگی رو برداشتیم ولی نمی دونم چرا من هر روز استرس و نگرانی زیادی پیدا می کردم، می ترسیدم، نا امیدی داشت به من غالب می شد، ازش خواستم کمکم کنه، دیگه نمی دونستم چی درست هست و چی غلط، دچار سردرگمی خاصی شدم و احساس کردم با جریان جدید زندگیم دارم شطرنج بازی می کنم، یک ماه از شش ماهه دوم سال گذشته بود، که شاهد این بودم در اون بازی وزیرم خورد، بدون اینکه دست به مهره بشیم حتی، وزیر رفت چون اعتقاد داشت شاهی که نتونه درست تصمیم بگیره و دچار سردگمی شده باشه، سرزمین اش رو از دست میده و نمی خواست بازنده ی این بازی باشه، برای همین خورد و رفت، …

بدجوری غافل گیر شدم، کمرم شکست و زانوهام خم شدن و برای اولین بار زمین رو لمس کردن، سرم رو انداختم پایین و تا یک ماه چیزی ندیدم و فقط صدای شمشیرهای سربازانم رو می شنیدم که در صفحه ای بزرگ در حال نبرد بودن، احساس کردم دیگه توی صفحه ی شطرنج نیستم، از ترس سرم رو بالا نمی گرفتم، هشت ماه از سال می گذشت و من یادم اومدم در چنین روزی باید شاهد پیروزی بزرگی بودم در زندگیم ولی، … بالاخره با تمام ترسی که تمام وجودم رو فرا گرفته بود سرم رو بالا گرفتم، اولش کاملا گیج و منگ شده بودم، چون دیگه این بازی شطرنج نبود، در یک طرف من بودم و در طرف دیگه فقط یک رقیب نبود، همه ی کسانی که در سال های پیش کنار گذاشته بودمشون جلوی من صف آرایی کرده بودن، دلم خیلی می سوخت چون تا پیروزی فقط چند ضربه ی شمشیر فاصله داشتیم.

دیگه سربازی برام نمونده بود وقتی خوردم زمین یک دستم شمشیر بود و از یک سمت به اون تکیه داده بودم و از سمت دیگه به کسی که تازه وارد زندگیم شده بود تا روزهای شیرینی رو تجربه کنه ولی تلخ ترین روزهای زندگی من رو شاهد بود، بالاخره با تمام دردی که داشتم تمام تلاشم رو کردم تا از روی زمین بلند بشم، دیگه مجبور بودم بجنگم، شمشیری که در دستم بود رو اینقدر محکم فشار می دادم که تمام وجودم سرخ شده بود مثل شعله های آتش، دیگه به آینده فکر نمی کردم، با نفرت تمام شمشیر می زدم و به گذشته فکر می کردم، من برای پیروزی نمی جنگیدم بلکه فقط برای زنده بودن می جنگیدم و این احمقانه ترین کاری بود که می کردم.

یک ماه این طوری گذشت، اینقدر حجم آدم ها و مشکلاتی که باید در اون صفحه ی بازی باهاشون می جنگیدم زیاد بود که واقعا از تحمل و توان من خارج بود با این حال یک ماه تونستم مقاومت کنم، ولی این بار بالاخره موفق شدن من رو نقش بر زمین کنند، همون طوری که روی زمین افتاده بودم به آسمون خیره شدم، همیشه خوشحال بودم که خدا توی آسمون هاست، چون رنگ آبی قشنگی داره، با خدا خیلی حرف زدم، بعد از مدتی احساس کردم صورتم خیلی خیس شده چون آفتاب داشت یک چیزی رو می سوزوند روی صورتم، دور و برم رو گرفته بودند و قه قهه کنان می خندیدن، من کسی رو نمی دیدم و فقط با خودم می گفتم تا پیروزی فقط دو ضربه ی شمشیر فاصله بود.

دیگه توانی برام نمونده بود، چشم هام آروم آروم روی هم می رفتند برای بسته شدن، که ناگهان صدای بلندی باعث شد خیلی سریع از هم باز بشن، دیدم  کسانی که من رو محاصره کرده بودن به دو دسته تقسیم شدن و هر کدوم به سمتی حرکت کردن، دو پادشاه با تمام قوای خود برای کمک آمده بودن، لبخندی زدم و باز به آسمون خیره شدم، بعد از لحظاتی دیدم مادرم بالای سرم ایستاده، صورتش دقیقا جای خورشید قرار گرفته بود، لبخند دیگه ای زدم و دیگه چیزی رو متوجه نشدم تا اینکه بعد از مدتی که موفق شدم دوباره چشم هام رو باز کنم، فهمیدم دهمین ماه سال هم گذشته و من با زخم های فراوان در بیمارستانم، کنار مادر و پدر و دلبر و کسانی که دوستم داشتند.

به حرف هیچ دکتری اعتنایی نکردم و دوباره به صفحه ی بازی برگشتم، دیدم هنوز هم در یک بازی نابرابری قرار دارم، ولی گویا در یک ماه گذشته جنگ سختی با دو پادشاه دیگه داشتند چون دیگه جرأت حمله کردن نداشتند، به جایی که افتاده بودم رفتم، شمشیرم هنوز همونجا افتاده بود، خم شدم و از روی زمین برش داشتم، باهاش بازی کردم هنوز زخم هام خوب نشده بود و درد شدیدی داشتم، همزمان هم از نظر روحی با مرور خاطرات گذشته قلبم می خواست سینه ام رو بشکافه، دستم بی اختیار خم شد و افتاد ولی نذاشتم شمشیر از دستم بیافته، نفرت خیلی بدی در من ایجاد شده بود، بازیه برده را باخته بودم اون هم فقط به خاطر دو ضربه ی شمشیر.

درگیر دوا و درمان شده بودم از نظر جسمی روز به روز ضعیف تر می شدم و از نظر روحی هم وضعیت مشابهی داشتم، مشکلات روز به روز بیشتر و پیچیده تر می شدند و من هنوز نتونسته بودم خودم رو پیدا کنم، درد های شدید مانع می شدند من بتونم کار خاصی انجام بدم، با این وجود هیچ وقت صفحه ی بازی رو ترک نکردم، درسته کار خاصی نمی کردم و شاید موندنم چیزی رو حل نمی کرد و فقط باعث میشد به حجم مشکلات اضافه بشه و من هم قدرت تصمیم گیری نداشتم، هنوز هم درست رو از غلط خیلی خوب تشخیص نمی دادم و مهارت حل مسئله ی من دچار آسیب جدی شده بود ولی یازدهمین ماه سال هم گذشته بود و من هنوز توی بازی بودم.

روزها پشت سر هم با سرعت در حال رفتن هستند و امروز من با تمام دردها و رنج هایی که کشیدم هنوز توی بازی ایستادم و قصد خروج از اون رو ندارم، بعضی از دردهای جسمی ام به لطف خدا بهتر شدند و بعضی را مجبورم با خودم توی کوله پشتیم بزارم و به سال بعد ببرم، خاطرات این بازی را نوشتم تا توی کوله پشتیم بزارم و سال بعد هر روز چندین بار بخونمشون، با وجودیکه دکترهای عزیز من رو از این کار منع کردن ولی من به نظر اونها اهمیتی نمیدم، شمشیرم رو توی دستم محکم گرفتم و فشارش میدم و در سال بعد هم بدون شک همراهم خواهد بود چون غلاف اش رو شکستم و باید بجنگم، نه برای پیروزی بلکه برای از بین نرفتن چیزهای خوب اخلاقی در دنیا.

من آدمی هستم که مشکلات زیادی دارم و اشتباهات بزرگ زیادی هم کردم ولی از صمیم قلبم اعتقاد دارم چیزی که در این دنیا خیلی مهم هست، علاوه بر خوب بودن، با هم بودن هست، با هم بودن باعث میشه از پس همه ی مشکلات ریز و درشت بر بیاییم و بتونیم اشتباهات بزرگمون رو جبران کنیم، راستش نمی خوام با کینه شمشیر بزنم، چیزی که متاسفانه تمام وجودم رو فرا گرفته، اولین بار هست که خودم رو این طوری می بینم، دلم می خواد قبل از شروع سال جدید، دلم رو از کینه پاک کنم، ناراحت باشم، غمگین باشم، دل شکسته باشم ولی کینه ای نداشته باشم، امیدوارم موفق بشم، خیلی ها رو نخواهم بخشید، هیچ وقت و یقینا باید توی بازی شکست شون بدم ولی نه با کینه.

برای سال بعد هیچ برنامه ریزی مدونی ندارم مثل سال های گذشته که بخوام توی کوله پشتی ام بزارم و با خودم به سال بعد ببرم، چون در صفحه ی بازی قرار دارم که نمی تونم پیش بینی کنم طرف های مقابلم چه حرکتی انجام خواهند داد برای همین در سال آینده در لحظه تصمیم خواهم گرفت و تنها تصمیمی که دارم موندن در صفحه و جنگیدن و ادامه ی بازی هست، درسته که وزیر ندارم و علاقه ای هم به بازگشت اون وزیر ندارم چون کسی که یک بار این کار و کرد بدون شک بارها و بارها می تونه این کار و تکرار کنه، ولی معادلات بازی خیلی تغییر کرده و اون بخش آزاردهنده اش خاطرات گذشته ای هست که فراموش کردنشون برای من و مرور نکردنشون غیر ممکن هست.

خیلی خوشحالم که در سالی که گذشت آرش و فرزام عزیز کنارم بودند، شاید بدون وجود این دوستان خوب تحمل این سختی ها غیر ممکن بود و اگر کمک های اونها نبود زمانی که واقعا بهشون نیاز داشتم بدون شک بازی رو تا حالا باخته بودم، دوست دارم در سال بعد باز هم همراهم باشند و من هم بتونم گوشه ای از خوبی هاشون رو جبران کنم، خیلی چیزها ازشون یاد گرفتم و یاد خواهم گرفت، دوستان جدیدی هم این اواخر به کمک ام اومدن که دوست دارم در سال آینده بیشتر بشناسمشون و کنارشون باشم، دارم تمام تلاشم رو می کنم تا سال آینده خیلی از دغدغه های مهم زندگیم رو حل و فصل کنم، در بعضی از بخش ها بدهی های وحشتناکی رو به بار آوردم که باید حل بشن.

متاسفانه عدم مسئولیت پذیری دیگران درد سرهای بزرگی برای من ایجاد کرد، نمیشه گفت سال ۹۴ سال بدی بود، چون خوبی های زیادی هم داشت ولی میشه گفت سال سختی بود چون سخت ترین لحظات زندگیم رو تا به حال تجربه کردم، فهمیدم آدم ها خوبی هات رو خیلی زود فراموش می کنند و تنها یک بدی می تونه باعث بشه نه تنها خوبی هات رو فراموش کنند بلکه خودت هم فراموش کنند، در کل از همه ی دوستانم که من رو در این لحظات سخت کمک کردند تشکر می کنم و براشون آرزوی موفقیت دارم، ای کاش یاد بگیریم برای خوب بودن باید دست همدیگه رو بگیریم تا خدا دستمون رو بگیره، نه از روی همدیگه به اسم خدا رد بشیم، خدا قشنگ تر از این حرف هاست.

ای کاش در سال جدید ما آدم ها خودخواهی های خودمون رو کنار بزاریم و بیشتر به فکر با هم بودن باشیم و ساختن چیزهایی که به مردم دنیا کمک کنه زندگی بهتری داشته باشند و با امید بیشتری زندگی کنند، امیدوارم بتونم با توکل به خدا و تلاش و پشتکار خیلی زیاد از پس همه ی مشکلات در سال جدید بر بیام و بتونم آدم موثری باشم، این انتخاب من برای زندگی در این دنیاست که آدم موثری باشم نه صرفا موفق، و در آخر فال حافظی می گیرم و پرونده ی سال رو زودتر از تمام شدنش می بندم، جالب اینجاست که حافظ باز مثل همیشه غزلی در خور حالم انتخاب کرد و با این جمله سال خودم رو تمام می کنم که تا پیروزی فقط دو ضربه ی شمشیر فاصله داشتیم، …

گر بود عمر به میخانه رسم بار دگر   ***   بجز از خدمت رندان نکنم کار دگر

خرم آن روز که با دیده گریان بروم   ***   تا زنم آب در میکده یک بار دگر

معرفت نیست در این قوم خدا را سببی   ***   تا برم گوهر خود را به خریدار دگر

یار اگر رفت و حق صحبت دیرین نشناخت   ***   حاش لله که روم من ز پی یار دگر

گر مساعد شودم دایره چرخ کبود   ***   هم به دست آورمش باز به پرگار دگر

عافیت می‌طلبد خاطرم ار بگذارند   ***   غمزه شوخش و آن طره‌ی طرار دگر

راز سربسته ما بین که به دستان گفتند   ***   هر زمان با دف و نی بر سر بازار دگر

هر دم از درد بنالم که فلک هر ساعت   ***   کندم قصد دل ریش به آزار دگر

بازگویم نه در این واقعه حافظ تنهاست   ***   غرقه گشتند در این بادیه بسیار دگر

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

من هر روز در حال تلاش هستم تا خودم رو یکمی بیشتر بشناسم، خودم برای خودم معمایی شدم، همیشه هر کاری می‌خواستم تو زندگیم بکنم یکی بهم می‌گفت مگه دیوونه ای می خوای این کار و بکنی! منم بدون توجه به نظرشون اون کار رو انجام می‌دادم از اونجا بود که تصمیم گرفتم طراح و توسعه دهنده دیوونه‌بازی بشم، با روحیاتم سازگاری بیشتری داشت؛ هیچ وقت به یک چیز خاصی علاقه نشون ندادم برای همین همیشه در حال انجام کارهایی هستم که شاید تا اون موقع هیچ وقت انجامشون ندادم، البته خیلی سخته یه کاری رو به سرانجام برسونم چون وسط اش با چشمک یه ستاره جدید ممکنه مسیرم رو به کلی تغییر بدم. سخت ترین کار دوستانم علاوه بر تحمل کردنم به نظرم اینه که کمک کنن تا یه کاری رو تا آخر انجامش بدم، هیچ کاری رو برای موفق شدن انجام نمیدم، من فقط چون انجام اون‌ها رو دوست دارم، انجامشون میدم و در کل دوست دارم آدم موثری باشم.

۵ دیدگاه ها

  1. انشاالله در کنار همراهانتون سال پربرکتی رو شروع کنید، و خدا رو شاکر باشید که در هر حالی، هستند کسانی که مثل کوه پشتتون باشند این شاید(میشه گفت حتما) یکی از بزرگترین نعمت های زندگی هست که گاهی بر حسب عادت کردن، به چشممون نمیاد

  2. داستان تلخ با قلمى شیرین…
    بعد از هر تارىکى سپیدى هم هست ..
    از خدا مى خوام بهترین هارو نصیبتون کنه در سال جدید….
    یک دنیاى رنگارنگ و پر از مهربونى بدون هىچ کینه و نفرتى..
    تبریک میگم بهتون بابت پشتکار فوق العادتون…

  3. هین که خروس بانگ زد وقت صبوح یافتی/شرح نمی کنم که بس عقل را اشارتی

    فهم کنی تو خود که تو زیرک و پاک خاطری/باده بیار و دل ببر زود بکن تجارتی

    #حضرت_مولانا

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه