۲آبا
یاد بعضی نفرات در گردش فصول

یاد بعضی نفرات در گردش فصول

صبح زود از خواب بیدار شدم، صورتم و شسته و نشسته گوشی رو برداشتم شمارش و گرفتم منتظر بودم مثل همیشه با اولین بوق، گوشی رو برداره و بگه «سلام، صبح به خیر، امروز در چه حالی؟ برنامه چیه!» داشتم به همین حرف‌های همیشگی فکر می‌کردم که فهمیدم گوشی همین‌طوری داره بوق می‌خوره و کسی جواب نمیده، دلم ریخت، زنگ زدم به حبیب گفتم پاشو بیا بشین کنارم که خیلی خسته‌ام، پشت تلفن یه آهی کشید و گفت، کی، کجا باشم؟ بهش گفتم بیا همون کافه‌ی همیشگی، گفت کافه پاییز رو میگی! گفتم آره، پاییز خیلی یادش می‌کنم، بلند شدم، رفتم پشت پنجره، یکم زردا و نارنجیا رو نگاه کردم، خوب که دلم ریخت، لباس پوشیدم رفتم پیش حبیب، وقتی رسیدم جلوی کافه دیدم حبیب مثل همیشه زودتر از من رسیده، به درخت کنار کافه تکیه داده و داره سیگار میشه.

به حبیب گفتم امروز رو یادته! گفت آره یادمه، رفتیم داخل و نشستیم پشت همون میز همیشگی، همون که کنار پنجره بود، پریز برق هم داشت، علی اومد سلام و احوال‌پرسی کرد و رفت، می‌دونست دیگه پاییز که میشه چی می‌خوریم، الان سال‌هاست پاییز که میشه با حبیب میریم می‌شینیم پشت همون میز و شروع می‌کنیم به حرف زدن، دیگه همه ما رو می‌شناسن، کسی پشت میز ما نمی‌شینه، نگاهی به حبیب کردم و بهش گفتم چند تا پاییز دیگه بگذره ما فراموش می‌کنیم! حبیب دستش و کرد توی جیبش، یه نارنجی آورد بیرون گفت «بیا نارنجی بزن رها کن»، علی چایی را آورد، حبیب هم سیگارش و روشن کرد و گفت پاییز فقط چایی می‌چسبه با سیگار، فنجون چایی رو برداشت، یه قلپ خورد، از روی میز پاکت سیگار و برداشت، گفت بیا تو هم بزن آروم میشی، نگاهی بهش کردم و گفتم حبیب سیگار نمی‌کشم، گفت به درک اسفل السافلین، گوشه‌ی چشمم خیس شد، حبیب پاکت سیگار و کوبید روی میز و گفت چت شد! گفتم هیچی هنوز یادمه.

حبیب یه کتاب از کنار پنجره برداشت لای کتاب و باز کرد و شروع کرد به خوندنش، «هر انسانی نسبت به دیگری مسئول است. فقط مردم این را نمی‌دانند. اگر می‌دانستند دنیا بهشت می‌شد. داستایفسکی»، بهش میگم چرا همه اومدن‌ها رو به یاد می‌سپارن ولی من رفته بودنا رو خوب یادمه! اصلا چرا «همه رفته بودناشون و میزارن واسه پاییز! چرا پاییز هر کی رفته دیگه برنگشته!» سیگارش و محکم زد وسط جاسیگاری، یه قلپ چایی خورد و گفت، همه یادشو‌ن میره کی اومدن چون خودشون و اون روز دوست ندارن!، همه میرن چون یادشون میره وقتی اومدن کی بودن! همه پاییز میرن تا ردپاشون لا‌به‌لای زردا و نارنجی‌ها گم بشه، شاید خجالت می‌کشن، آخه اگه زمستون برن رد پاشون روی برف‌ها می‌مونه، هر وقت برگردن و نگاهی به عقب بندازن، یادشون میافته اذیت میشن، تو هم رفته بودنا رو یادت می‌مونه، چون همه چیز رو همیشه یادته! هم اومدن‌ها رو و هم رفتن‌ها رو، فقط رفتن‌ها رو بیشتر یاد می‌کنی، چون خودت می‌خوای.

بهش میگم حبیب چطوری فراموش کنم! فقط خندید، علی رو صدا کرد و بهش گفت دو تا چایی دیگه بده، پاییز چایی خیلی می‌چسبه، نگاهی بهم کرد و گفت دوست داری دوباره ببینیش؟ گفتم همین آزارم میده، نمی‌خوام دیگه هیچ وقت ببینمش ولی باز می‌بینمش، باز خندید و گفت پس فراموش کردی، گفتم ولی هنوز یادمه! گفت فراموش کردی چون قبول کردی دیگه مرده، نمی‌خوای ببینیش، چون کسی شبیه اون دیگه وجود نداره، مرده، خودش هم برای خودش مرده، پس هر کسی که می‌بینی فقط ممکنه ظاهرش شبیه‌اش باشه ولی دیگه نیست، چون واقعا مرده، باید این رو بپذیری، ولی چون یاد گرفتی بمونی و رفتن بلد نیستی، همون‌جا موندی، هیچ وقت یادت نمیره، ولی از این به بعد تلاش کن فراموش کردن رو فراموش کنی، از پنجره به بیرون نگاه کرد و گفت، پاییز هر کی رفته دیگه برنگشته، چون این زردا و نارنجیا دیگه نمیزارن کسی برگرده، پاییز پادشاه فصل‌هاست، اگر قرار باشه هر کسی که پاییز رفته برگرده که دیگه پاییز پادشاه فصل‌ها نیست، علی چایی رو آورد، بهش گفتم علی اینجا خیلی ساکته، سکوتش اذیتم می‌کنه، یه چیزی بزار گوش کنیم، فنجون چایی رو برداشتم، نگاهی به حبیب کردم، بهش گفتم، آره، دیگه اون مرده، برای همیشه، منم همه چیز یادمه، برای همیشه.

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

این روزها خیلی به این موضوع فکر می‌کنم که واقعا فلسفه‌ی وجود من چیه در این دنیا، اصلا دوست ندارم سرم و بندازم پایین و دنیا برام تصمیم بگیره که چی بشم، اصلا این فکر که اختیار زندگیم دست خودم نیست واقعا آزاردهنده است برام، هیچ وقت زمانم رو به کسی نفروختم که در ازاش مبلغی برای زنده موندن و خوشحال بودنم بهم بده، البته خیلی به دوستانم هدیه میدم، احساس می‌کنم باید دوستان فوق‌العاده‌ای را انتخاب کنم، باهاشون تعامل کنم و زمانم رو بهشون هدیه بدم، تا بتونیم با سینرژی که ایجاد میشه، کارهای تاثیر گذاری انجام بدیم و در این دنیا منشاء اثر باشیم.

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)