۳۱شهر

یاد بعضی نفرات در گردش فصول

پاییز که میشه ما بی اختیار می ریم اتاق جمشید، پاییز یهو میاد، تو یه روز، مثل بهار و بقیه، صبح زود بیدار میشی، می بینی حیاط شده طوفان رنگ و رنگ که بر پا در دیده می کند، ما هم مثل عوام الناس عقیده داریم پاییز دلگیره، شباش صدای بوف میاد، یادت میاد بهش گفته بودی بره نون بگیره بیاره، آخه عشق صف نونوایی بود، دیگه یک سال گذشته بود، چایی هم یخ کرده بود، پاییز بود، همین وقتا بود جون تو، که از نونوایی برنگشت، هر چی از این و اون پرسیدیم جواب سربالا دادن، آخرم ورداشتن یک سری پیغام و پسغام فرستادن که خود سر شده، اشتباه شده باس ببخشید، آدم به دلش چه طوری حالی کنه که اشتباه شده!

به جمشید می گیم سر مرگی مهمون نمی خوای دلمون گرفته؟ میگه بابا کجاش دلگیره، نیگا نارنگیارو، نیگا نارنجیارو، به زبان حال با انسان سخن میگه، خرمالو رو ببین، میگم جمشید نارنجی چیه، مهر، آبان، وای از آذر، چه جوری بگذرونیم امسال رو! یه چایی میریزه میزاره جلومون، میگه شبا رو چی میگی، مگه تو خودت عاشق شب ها نیستی، پاییز همش شبه دیگه، نصف روز غروبه، میگم آقا ما دو ساعت شب بسمونه، زیادم هست، می خواییم زودتر بیدار شیم تموم شه، یه چراغی میزاریم اون گوشه تاریک روشن می شینیم ستاره می شماریم تا سحر چه زاید باز، دلتنگ می شیم، یادش می کنیم، میریم جلو پنجره خیره می شیم به جاده، میگه چایی از دهن افتاد.

بهش می گم جمشید اگه پاییز اینقدری که تو میگی خوبه چرا ما هر سال روز اول پاییز دلمون خالی میشه؟ همه به این زرد و نارنجی نیگا میکنن حالشون جا میاد چرا ما بلد نیستیم؟! چرا همه رفته بودناشون رو میزارن واسه پاییز؟! چرا پاییز هیشکی برنمی گرده؟ به جمشید میگم، پارسال همین موقع ها بود داشتیم خونه رو جارو می کردیم، می گفتیم کوچیکه جا نیست، می خندید و می گفت خوبه، مگه می خواییم چه کار کنیم، اون بار یادته با هم رفته بودیم بیرون، با ذوق یه راه جدیدی کشف کرده بود؟ پارک بود، می گفت سه تا نونوایی پیدا کردم نزدیک هم، هر روز برای صبحونه نون تازه می خریم، یادته؟ یه قلپ چای میخوره، میگه آره یادمه.

جمشید پا میشه میره کنار  پنجره، فکر میکنه ما حالیمون نیست، هر سال همینه کارش، میگم جمشید ما چرا تا این زرد و قرمزا رو می بینیم بند دلمون پاره میشه. پس کدوم رنگا قراره حال ما رو خوب کنن ما هم مرخص شیم بریم پی کارمون، معلومه جمشید هم دلش گرفته، شاید نباید خاطرات پاییز پارسال و مرور می کردیم، خب دلم گرفته بود، اون موقع منتظر بودیم همه چیز درست بشه، روزهای خیلی سختی بود، هشت ماه تحمل کرده بودیم، کلی آرزو داشتیم، هر روز گریه می کرد و می گفت آخه چرا باید این طوری میشد! تقصیر اون نبود، تمام تلاش خودش رو کرده بود، نمی دونم چی شد، آخر ماه هفتم رفت نونوایی و دیگه بر نگشت.

جمشید نشسته رو زمین کنار دیوار، تکیه داده، خیره به رو به رو، عین هر سال، می شینم کنار دستش پای دیوار، میگه وردار یه نارنجی بزن رها کن این حرفا رو، دو تا پر نارنجی میزاریم کف دستمون، دراز میکنیم جلوش، بیا تو هم بزن، بهش میگم بیا بریم پیداش کنیم، نشسته تکیه به دیوار، انگار اصلا صدام رو نشنیده، میگم اگه نیای تنها میرما، میگه یه چایی دیگه بریزم؟ میگم چای نمیخوام، بیا بریم، پاییز خیلی یادش می کنم، بلند میشه میره توی حیاط، نمی دونم به چی فکر می کنه، شاید با خودش می گفت اگه می خواست پیداش کنیم گم نمیشد، از پنجره اتاق می بینمش وسط حیاط زردا و نارنجیا رو با پا هم میزنه، میخنده میخونه، پادشاه فصل ها پاییز.

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

این روزها خیلی به این موضوع فکر می‌کنم که واقعا فلسفه‌ی وجود من چیه در این دنیا، اصلا دوست ندارم سرم و بندازم پایین و دنیا برام تصمیم بگیره که چی بشم، اصلا این فکر که اختیار زندگیم دست خودم نیست واقعا آزاردهنده است برام، هیچ وقت زمانم رو به کسی نفروختم که در ازاش مبلغی برای زنده موندن و خوشحال بودنم بهم بده، البته خیلی به دوستانم هدیه میدم، احساس می‌کنم باید دوستان فوق‌العاده‌ای را انتخاب کنم، باهاشون تعامل کنم و زمانم رو بهشون هدیه بدم، تا بتونیم با سینرژی که ایجاد میشه، کارهای تاثیر گذاری انجام بدیم و در این دنیا منشاء اثر باشیم.

۴ دیدگاه ها

  1. انگار این متن قسمتی از یک رمان یا داستانه، میشه لطفا اسم کتاب یا نویسنده رو بدید . متشکرم

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)