۸آذر

یه عصر پاییزی با حبیب و جمشید

یه مدتی هست احساس می کنم خیلی تنها شدم، زیاد میرم کافه می شینم لااقل بین یه سری آدم باشم، البته آدم بودنشون رو نتونستم تشخیص بدم، ولی یکم غم و غصه هام رو فراموش می کنم، چند روزی میشه توی کافه حبیب و جمشید رو می بینم، یادم میاد این دو تا باید مرده باشن، ولی گویا دیوونه ها هیچ وقت نمی میرن، چند روزی هست، مثل من هر روز میان، اون میز رو به روییه می شینن، امروز که رفتم کافه جمشید باز هم همون جا نشسته بود، انگار اون میز رو برای همیشه رزرو کرده باشن، ولی حبیب رو اونجا ندیدم، جمشید خیلی من رو نگاه می کنه، یه جورایی روی اعصابم بود، بهش گفتم، آدم ندیدی؟ گفت، خیلی وقته آدم ندیدم ولی تو که آدم نیستی!

حال و حوصله ی کل کل با جمشید رو نداشتم، هدفنم رو در میارم که موسیقی مورد علاقه ام رو گوش کنم، هنوز توی گوشم نذاشتم که جمشید میگه ناراحت نباش دیوونه ها همیشه تنها هستن، بهش میگم تو کار و زندگی نداری هر روز پامیشی میای اینجا؟ میگه خودت چرا هر روز میای میشینی اینجا، بهش میگم بتوچه! اونم میگه بتوچه! مشکل تنهایی کم بود، حالا جمشید هم بهش اضافه شده بود، شاید چون حبیب نبود سر صحبت رو با من باز کرده بود، ازش پرسیدم حبیب کجاست؟ گفت اون بیرون وایستاده، منتظره دلبره، میگم هنوزم؟!! میگه حبیب همیشه منتظره! بلند میشم از پنجره بیرون رو نگاه می کنم، راست میگه حبیب بیرون کنار اون درخت جلوی در وایستاده، یه پاشم تکیه داده به درخت و داره سیگار میکشه و به دور دست ها نگاه می کنه، انگار اصلا توی این دنیا نیست.

آروم روی صندلیم می شینم، جمشید میگه تو هم عاشقی؟ میگم نه! میگه غلط کردی، دیوونه ها همشون عاشق هستن، میگم من نخوام دیوونه باشم باید کی رو ببینم؟ میگه هیچکی، وقتی ما رو می بینی یعنی دیوونه ای کاریش هم نمی تونی بکنی، تمام افکارم به هم میریزه، کافه چی رو صدا می کنم و بهش میگم یه فنچون چای لطفا، جمشید میگه می دونی مشکلت کجاست؟ میگم من مشکلی ندارم! بدون اینکه اهمیتی به جوابم بده گفت، راه و رسم دیوونگی رو خوب یاد نگرفتی، میگم جمشید بیخیال حوصله ندارم، که یک دفعه با شنیدن صدای در نگاه هر دوی ما به سمت در میره، حبیب بود، انگار خسته شده بود یا شایدم سردش شده بود، به طرف میزشون رفت، یه نگاهی به من انداخت و گفت، سلام دیوونه، انگار امروز این دو تا دست به یکی کرده بودن اعصاب خاکی من رو آسفالت کنن، سلام دادم و هدفن رو توی گوشم گذاشتم.

هنوز آهنگ رو پلی نکرده بودم که این بار حبیب گفت، میاد، منتظرش باش، بهش میگم کی میاد؟ میگه دلبر میاد، میگم اومدن دلبر به من چه ربطی داره؟ میگه اون دلبر نه این دلبر میاد! کافه چی چایی رو میاره، یه قند بر میدارم و میندازم بالا، اولین قلپ رو که می خورم از زبون بگیر تا ته اعماق وجودم آتیش میگیره، به حبیب نگاه می کنم، میگم حالت خوب نیست، زیاد منتظر موندی، داری چرت و پرت میگی، بعد استکان رو با عصبانیت میزارم روی میز، حبیب میگه حالم از همیشه بهتره، راه و رسم دیوونگی انتظار کشیدنه، میگم انتظار چی؟ میگه هر چی، مهم نیست، من دلبر، جمشید ریاست، تو !! بیخیال حبیب فهمیدم، آهنگ رو پلی می کنم، و چایی که حالا قابل خوردن شده رو با یه نفس میرم بالا و فنجون رو میکوبم روی میز، البته این بار مشکل صدای بلند موسیقی توی گوشم بود.

همین طور که دارم به موسیقی گوش میدم نگاهم به حبیب و جمشید هست که دارن با هم گپ و گفت می کنند و چایی می خورن، بعد از چند دقیقه، حبیب یهویی بلند میشه، حس می کنم ناراحت شده باشه، آهنگ رو قطع می کنم، صدای جمشید به گوشم میخوره که میگه حبیب اگه دلبر می خواست بیاد تا حالا اومده بود، بیا بشینیم با هم حرف بزنیم، حبیب بهش میگه یه دفعه دیدی دلش خواست بیاد، بعد نگاهی به من میکنه و میگه، گوش به حرف جمشید نده، همیشه بیا و منتظرش باش، یه دفعه دیدی خواست بیاد، ما باید اینجا باشیم دیگه، بعد زیپ کاپشنش رو بالا میکشه و در رو می بنده و میره جلوی در و منتظر اومدن دلبر می مونه، عجب روز عجیبی بود امروز.

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

این روزها خیلی به این موضوع فکر می‌کنم که واقعا فلسفه‌ی وجود من چیه در این دنیا، اصلا دوست ندارم سرم و بندازم پایین و دنیا برام تصمیم بگیره که چی بشم، اصلا این فکر که اختیار زندگیم دست خودم نیست واقعا آزاردهنده است برام، هیچ وقت زمانم رو به کسی نفروختم که در ازاش مبلغی برای زنده موندن و خوشحال بودنم بهم بده، البته خیلی به دوستانم هدیه میدم، احساس می‌کنم باید دوستان فوق‌العاده‌ای را انتخاب کنم، باهاشون تعامل کنم و زمانم رو بهشون هدیه بدم، تا بتونیم با سینرژی که ایجاد میشه، کارهای تاثیر گذاری انجام بدیم و در این دنیا منشاء اثر باشیم.

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)