۲۴بهم

یکی بود که دیگه نیست

سال ۹۰ بود که تصمیم گرفتم یک طرح دانش آموزی برای رشد چند جانبه تعدادی دانش آموز طراحی کنم و این چنین شد که برهان متولد شد، ابتدای کار ۵۰ نفر بودیم که با لج بازی یک سری آدم که می گفتند فقط ما می فهمیم، نصف شد و اون نصف هم بعد از مدتی چند تایی رو انداختیم بیرون تا جمع یک دست بشود و از با هم بودن لذت بیشتری ببریم برای همین تعداد اعضای برهان به ۱۶ نفر رسید، ولی ۱۶ نفری که هر کدام به نظرم دنیای بزرگی برای خودشون داشتند.

برهان رو بر پایه سفر طراحی کرده بودم، یعنی هر کسی که عضو می شد می تونست در سال حداقل چهار الی پنج سفر رو تجربه کنه، سفر هایی که هیچ کدوم حالت معمولی نداشتند، سفر مزایای زیادی داره، یکی اینکه باعث رشد آدم میشه، چیزهای جدیدی می بینه و دنیای بزرگ تری رو پیش روی خودش می بینه، از قدیم هم گفتن بسیار سفر باید تا پخته شود خامی، یکی هم اینکه اگر همسفر خوبی داشته باشید باعث میشه خاطرات خیلی خوب و زیادی توی ذهنتون ساخته بشه که هیچ وقت از ذهنتون بیرون نمی روند.

اگر سفرهای گروهی رو تجربه کرده باشید، یک سری ها هستند خیلی تو دل برو هستند، حرف که می زنند آدم با نشاط میشه، شوخی های قشنگی می کنند، حرف های بامزه ای می زنند، اگر براشون مشکلی پیش بیاد و نتوانند در یک سفر شرکت کنند، همه صداشون در میاد و بهش فشار میارند که اگر تو نیای اصلا حال نمیده و خوش نمی گذره و از این جور حرف ها، یه جورایی گل سر سبد مجلس هستند، وقتی نیستند جای خالیشون به شدت احساس میشه و هیچ جوره هم نمیشه جای خالی اون رو پر کرد.

پنج شنبه، ۲۳ بهمن ۹۳ ساعت ۱۰ شب بود که رسیدم خونه، خوشحال بودم و کارهای جالبی کرده بودم تا اینکه یکی از بچه های برهان تماس گرفت و گفت، احمد عابدی یکی از بچه های خیلی خوب برهان سرطان خون گرفته و به رحمت خدا رفته، یک جوونی که ۱۹ سال بیشتر هم نداشت، اینقدر این خبر رو بد دادند که تا صبح لحظه ای نتونستم چشم روی چشم بزارم، با وجودیکه باید حتما می خوابیدم چون باید ساعت ۴ رانندگی می کردم تا تهران ولی هر کاری کردم نشد که نشد.

احمد کسی بود که تمام سفرها رو با ما بود، شوخی ها و لبخند همیشگی که داشت و حرف زدن های بامزه اش و کارهای با نمکی که همیشه انجام میداد و تیکه کلام های جالبش مدام میومد توی ذهنم، این آدم خیلی خوب بود و خیلی دوستش داشتم، هیچ چیزی به اندازه داشتن خاطره خوب از کسانی که دوستشون داریم و از بینمون رفتن درد آور نیست، امیدوارم احسان کاشی دوستش که یازده سال با هم بودن، بتونه این درد رو تحمل کنه و خدا هم احمد رو بیامرزه که انصافا خیلی خوب بود و جای خالیش آزار دهنده است.

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

این روزها خیلی به این موضوع فکر می‌کنم که واقعا فلسفه‌ی وجود من چیه در این دنیا، اصلا دوست ندارم سرم و بندازم پایین و دنیا برام تصمیم بگیره که چی بشم، اصلا این فکر که اختیار زندگیم دست خودم نیست واقعا آزاردهنده است برام، هیچ وقت زمانم رو به کسی نفروختم که در ازاش مبلغی برای زنده موندن و خوشحال بودنم بهم بده، البته خیلی به دوستانم هدیه میدم، احساس می‌کنم باید دوستان فوق‌العاده‌ای را انتخاب کنم، باهاشون تعامل کنم و زمانم رو بهشون هدیه بدم، تا بتونیم با سینرژی که ایجاد میشه، کارهای تاثیر گذاری انجام بدیم و در این دنیا منشاء اثر باشیم.

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)