۱۴شهر

یک ساعت زنگوله دار

شب ها منم مثل خیلی های دیگه با گوشی میرم توی رختخواب، قبل از خواب به جای کتاب خوندن توی شبکه های اجتماعی چرت و پرت پرسه می زنم و محتویات چرند و پرندشون رو مرور می کنم بدون اینکه هدف خاصی رو دنبال کنم، این کار به یک سرگرمی احمقانه تبدیل شده بود که گاهی ساعت ها زمان رو از من می دزدید و هیچ سودی عاید من نمی شد، علاوه بر این میشه گفت اعتیاد شدید هم پیدا کرده بودم و این موضوع باعث بدخوابی و بی خوابی من شده بود، البته چون شب ها دلتنگی سراغ من میومد برای فرار از اون مجبور بودم که به همچین چیزهایی پناه ببرم، چند شب پیش تصمیم گرفتم این مشکل رو تا حدی حل کنم.

ساعت ها توی خونه قدم زدم و با خودم حرف زدم ولی کو گوش شنوا، انگار علاقه ای به شنیدن نداشتم ولی من تصمیم خودم رو گرفته بودم، نظر خودم دیگه برام مهم نبود، قرار نبود دلتنگی ها و خیلی چیزهای دیگه باعث بشه من از تماشای صبح لذت نبرم، هر طوری بود این بار ساعت ۲ بامداد رفتم توی رختخواب و صد البته حریف خودم نشدم و باز با گوشی رفتم فقط این بار ساعت گوشی رو برای ساعت ۸ صبح تنظیم کردم و بعد از چند دقیقه پرسه زدن خوابم برد، من همیشه شب ها خواب های چرت و پرتی می بینم که الان وقت تعریف اونها نیست، گذشت تا ساعت ۸ صبح شد و گوشی شروع به زنگ خوردن کرد، گویا خواب هیجان انگیزی می دیدم، بلند شدم، خیلی عصبانی بودم، گوشی رو برداشتم، زنگ اش رو قطع کردم و پرت اش کردم به یک سمت دیگه و خوابیدم تا ادامه ی خواب لذت بخشم رو تماشا کنم ولی می دونید که خوابی که وسط اش قطع بشه دیگه خواب نیست، نه اون کیفیت قبل رو داره نه دیگه میشه راحت تموم اش کرد، بگذریم باز تا ساعت ۱۱ صبح خوابیدم، اولش که بیدار شده بودم خیلی عصبانی بودم که چرا ساعت ۸ رو ندیدم، بعد خودم به خودم دلداری دادم که بابا ساعت ۱۱ صبح هم خودش موفقیت بزرگی هست، ادامه ی روز رو سپری کردم تا اینکه شب شد و من باز با خودم درگیر شدم.

به خودم می گفتم ابوالفضل این چرندیات چیه وقتت رو باهاشون تلف می کنی! بعد خودم به خودم جواب می دادم که دنبال دلم می گردم، خنده ام گرفته بود که واقعا چند باری وسط اون چرت و پرت ها چیزهای مرتبط با دلتنگیم هم پیدا کرده بودم و بیشتر دلتنگ شده بودم، این درگیری ها و بحث ها تمامی نداشت تا اینکه بالاخره از کوره در رفتم و بلند سر خودم فریاد کشیدم که دلتنگی که وسط آشغال ها باید پیداش کنی باید بزاریش همونجا بمونه و بری، سکوت عجیبی بین ما حاکم شده بود، در همین موقع ها بود که چشم ام به یک ساعت زنگوله دار که تولدم هدیه گرفته بودم افتاد، اولش کلی دلتنگ شدم، بعد جرقه ای تو ذهنم خورد، ساعت رو برداشتم، باتری اش رو عوض کردم و ساعت اش رو کوک کردم و با فاصله زیادی از تخت قرار دادمش، بعد با هر سختی بود از گوشی خداحافظی کردم و دیگه با خودم به رختخواب نبردمش، واقعا کار خیلی سختی بود، چون عادت کرده بودم بهش، به جای اون یک کتاب بردم و چند صفحه ای ازش خوندم تا چشم هام سنگین شد و خوابم برد، صبح ساعت ۸ با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار شدم ولی ساعت نزدیکم نبود تا خاموشش کنم، صداش به مراتب از گوشی بلند تر بود، انگار کسی سرم فریاد می زد که بلند شو، بلند شو، اولش مقاومت کردم ولی واقعا صداش مغزم را داشت سوراخ می کرد، به هر زحمتی بود بلند شدم، چند قدمی راه رفتم تا رسیدم به ساعت و صدای زنگ اش رو قطع کردم، به پنجره ی اتاق نگاه کردم که آفتاب زیبایی از لا به لای پرده ها به داخل اتاق زده بود، ساعت واقعا ۸ صبح بود و من بیدار بودم، دیگه سمت تخت خواب نرفتم و دست و صورتم را شستم، کتری را آب کردم و گذاشتم روی اجاق و رفتم نونوایی و یک نون سنگک داغ خریدم و خودم رو به یک صبحانه حسابی دعوت کردم.

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

این روزها خیلی به این موضوع فکر می‌کنم که واقعا فلسفه‌ی وجود من چیه در این دنیا، اصلا دوست ندارم سرم و بندازم پایین و دنیا برام تصمیم بگیره که چی بشم، اصلا این فکر که اختیار زندگیم دست خودم نیست واقعا آزاردهنده است برام، هیچ وقت زمانم رو به کسی نفروختم که در ازاش مبلغی برای زنده موندن و خوشحال بودنم بهم بده، البته خیلی به دوستانم هدیه میدم، احساس می‌کنم باید دوستان فوق‌العاده‌ای را انتخاب کنم، باهاشون تعامل کنم و زمانم رو بهشون هدیه بدم، تا بتونیم با سینرژی که ایجاد میشه، کارهای تاثیر گذاری انجام بدیم و در این دنیا منشاء اثر باشیم.

یک دیدگاه

  1. افرین
    دلتنگیارو باید همون جا که پیدا میشن رها کرد

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)