۲۱مهر

یک سال گذشت بی وفا

پاییز که شد دیگه دست و دلم به کاری نرفت، احساس کردم منم مثل برگ درخت ها زرد شدم و با نسیمی جدا شدم و روی هوا معلق به این طرف و اون طرف پرتاب میشم بی آنکه اراده ای از خودم داشته باشم، روزها با سرعت باورنکردنی از کنارم عبور می کردن و من فقط نظاره گر این رفت و آمدها بودم، خیلی تلاش کردم تا کنترل خودم رو به دست بگیرم، داشتم موفق هم می شدم، مدام دستم رو دراز می کردم تا ابصار زندگی رو به دست بگیرم ولی از دستم رها میشد، بارها تلاش کردم، هنوز مثل برگ در هوا معلق بودم، دستم رسید، بالاخره گرفتمش، طوفان شد، ابصار از دستم رها شد، این بار در آسمان معلق نبودم، زمین خورده بودم، محرم آمده بود، دلم آشوب شد.

خاطرات یک سال گذشته مدام در ذهنم مرور میشد، مثل کسانی که ثانیه های آخر عمرشون رو تجربه می کنند، هنوز هم به یک تیکه کاغذ وفادار مونده بودم، کاغذی که از نظر اون شاید باید پاره پاره اش کرد و بعد هم طوری سوزاندش که اثری از هیچ حرف و امضایی روش نمونه و از نظر من باید در صندوق امانات یکی از معتبر ترین بانک های سوئیس نگهداری شود، آدم ها با هم خیلی فرق دارند، یکی تصمیم به ماندن می گیرد و دیگری تصمیم بر رفتن، زندگی فاصله بین همین ماندن ها و رفتن هاست، حال در این میان کسانی هم هستند که فاصله ماندن و رفتنشان به درازای یک عمر طول می کشد و فقط مرگ اولین و آخرین رفتنشان را رقم می زند و چه زیباست.

محرم امسال حریم تنهایی خودم رو شکستم و با خدا قول و قراری گذاشتم و او هر روز اتفاقی عجیب را در زندگیم رقم می زد، بیشتر از این که ابوالفضل باشم، دو گوش بودم که باید به حرف های آدم هایی که خدا سر راهم قرار می داد گوش می دادم، روزها و شب های عجیبی بود، خواب بر من حرام شده بود و شاید اگر از حال نمی رفتم بعد از چند روز اون چند ساعت هم نمی خوابیدم، نه این که بخواهم که نخوابم، خواست و اراده در این شب ها خیلی بی معنی شده بود، این اواخر لجبازیم گل کرده بود و با خدا دعوا می کردم و می گفتم، من غلط کردم، نمی خوام، دیگه تحمل ندارم، حتی کیلومترها با جایی که خدا حادثه ای را برای من طراحی کرده بود فاصله می گرفتم ولی دست تقدیر او من را باز به همون نقطه ای می رسوند که او می خواست، گفتن بعضی چیزها ساده نیست، گاهی اتفاقاتی پشت سر هم می افتد که باورش تا مدت ها برای آدم ممکن نیست، آدم هایی که می دیدم با تفاوت های صد در صد بودن، گاهی اونقدر عجیب بودن که بعد از صحبت با اونها تا ساعت ها سر درد داشتم، مغزم قادر به هیچ پردازشی نبود و گاهی دنیا اینقدر کوچک می شد که آدم هایی رو می دیدم که باورشون نمیشد ممکنه باز همدیگر را ببینیم، فوقع ما وقع، خودم رو سپردم و راهی شدم در سفری که نه می دانم مقصدش کجاست و نه می دانم همراهانم چه کسانی هستند و نه می دانم چگونه و چطور باید طی طریق کنم ولی خیالم راحت است و دلم آرام، چون کسی مرا به این سفر دعوت کرده که عاشق من هست، مرا خوب می شناسد و بهتر از خودم می داند بهترین برای من چیست، ولی شاید گاهی زیادی روی من حساب می کند، چون نقشه ای به من نداده و مرا راهی کرده، فقط سرنخ هایی داده که باید خودم تصمیم بگیرم، خودم کارهایی بکنم و این سخت ترین قسمت ماجراست، اگر اشتباه کنم چه میشود؟ اگر تصمیمی که می گیرم غلط باشد چه! اگر گم شوم چه کنم! آیا واقعا باید این کار را انجام دهم؟ و کلی سوال دیگه که مدام از خودم می پرسم و گیج و سردرگم اولین قدم را برداشتم، به امید یاری خودش.

با وجود تمام اتفاقات عجیبی که در این روزها و شب ها افتاد، روز و شبی نبود که به یادش نباشم، همون که روزی عهد و پیمانی داشتیم، نمی تونستم بی وفایی کنم و به یادش نباشم، با وجودیکه خیلی بی مهر و وفا بود، ولی این هم مثل بقیه اتفاقات دیگه در اختیار من نبود پس قبول اش کردم که باید تحمل کنم، تمام دلتنگی ها و دل آشوبی ها را، شاید خدا در حال رقم زدن اتفاقی دیگر بود و من از آن بی خبر، فقط به این درک رسیده بودم که او راه و رسم بی وفایی را انتخاب کرده، شاید با این کار حال و روز خوش تری را تجربه می کنه ولی من چرا باید این کار را بکنم، تصمیم گرفتم همچنان باوفا بمونم، به قول سعدی:

من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی

عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی

دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم
باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی

ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه
ما کجاییم درین بحر تفکر تو کجایی

این نه خالست و زنخدان و سر زلف پریشان
که دل اهل نظر برد که سریست خدایی

پرده بردار که بیگانه خود آن روی نبیند
تو بزرگی و در آئینه کوچک ننمایی

حلقه بر در نتوانم زدن از دست رقیبان
این توانم که بیایم به محلت به گدایی

عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت
همه سهل است، تحمل نکنم بار جدایی

روز صحرا و سماعست و لب جوی و تماشا
در همه شهر دلی نیست که دیگر بربایی

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی

شمع را باید از این خانه بدر بردن و کشتن
تا که همسایه نداند که تو در خانه مایی

سعدی آن نیست که هرگز زکمندت بگریزد
که بدانست که دربند تو خوشتر که رهایی

خلق گویند برو دل به هوای دگری نه
نکنم خاصه در ایام اتابک دو هوایی

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

این روزها خیلی به این موضوع فکر می‌کنم که واقعا فلسفه‌ی وجود من چیه در این دنیا، اصلا دوست ندارم سرم و بندازم پایین و دنیا برام تصمیم بگیره که چی بشم، اصلا این فکر که اختیار زندگیم دست خودم نیست واقعا آزاردهنده است برام، هیچ وقت زمانم رو به کسی نفروختم که در ازاش مبلغی برای زنده موندن و خوشحال بودنم بهم بده، البته خیلی به دوستانم هدیه میدم، احساس می‌کنم باید دوستان فوق‌العاده‌ای را انتخاب کنم، باهاشون تعامل کنم و زمانم رو بهشون هدیه بدم، تا بتونیم با سینرژی که ایجاد میشه، کارهای تاثیر گذاری انجام بدیم و در این دنیا منشاء اثر باشیم.

۲ دیدگاه ها

  1. یوقتایی آدم تو یه زمان و یه اتفاق گیر میکنه و میمونه و اصرار داره زنده نگهش داره، انقدر روش تمرکز میکنه که دیگه اطرافشو نمیبینه و تمرکزش رو روی چیزای دیگه از دست میده و همه انرژیش صرف میشه و تنها راه خروج برداشتن ذره بین از روی اون اتفاق هست

    بعضیامون عادت داریم هر اتفاقی برای کسی میفته بگیم امتحان الهی هست، اما شاید بهتر هست بگیم اون اتفاق امتحان الهی نیست، نحوه مواجه ما و بیرون آمدن از اون اتفاق هست که امتحان الهی هستش

    شاد باشید

  2. سلام
    مرسی که دیشب منو رسوندی 🙂
    موفق و خوشحال باشی الاهی.

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)