۵اسف

یک شب در مدرسه

وقتی می رفتم مدرسه همیشه ساعت ۱۲:۳۰ دقیقه ظهر که زنگ مدرسه را می زدن، با سرعت هر چه تمام تر مدرسه را به هر مقصد دیگه ای ترک می کردم، ابن قضیه برای زمان هایی که بعد از ظهری هم بودیم صادق بود، یه جورایی از ساعت ۱۲ به بعد درس و مشق را تعطیل می کردیم، گوش نمی دادیم، معلم ها هم این رو فهمیده بودن، سخت نمی گرفتن، حتی بعضی از اونها از کارشون می دزدیدن و ما را چند دقیقه ای زودتر تعطیل می کردن، البته خودشون کار داشتند به خاطر ما این کار را نمی کردن.

بگذریم، مدرسه توی رویاهای من جایی شبیه جاهایی که الان هست نبوده و نیست، هم در گذشته دوست داشتم یک مدرسه فوق العاده با استانداردهای ذهنی خودم بسازم و هم در حال حاضر کماکان این رویا همیشه همراه من هست، یکی از استانداردهای من این بوده که مدرسه یا شبانه روزی باشه، یا بشه چند شب اونجا موند و روی یک پروژه مثلا علمی یا ساختن چیزی با بچه های مدرسه ۲۴ ساعته در همون محیط کار کرد، ولی این مدرسه های امروزی یک همچین پتانسیلی و ظرفیتی ندارند.

چند روز پیش برای کاری به سفر رفته بودم و مجبور بودم شب را هم در همان شهر باشم، به صورت اتفاقی کسی را دیدم که مدرسه ای برای خودش زده بود و تعدادی هم دانش آموز داشت، روحیات این آدم خیلی شبیه من هست، تا امروز که میشناسمش هر کاری به ذهنش رسیده انجام داده، صرف نظر از درست بودن و غلط بودن اون کارها، از قرار معلوم همون شب، برنامه ای در مدرسه طراحی کرده بودن با عنوان شبی در مدرسه، که باید بچه ها اون شب را در مدرسه می خوابیدن و از من هم دعوت کرد پیش اونها باشم.

من هم که دو روز خسته کننده را پشت سر گذاشته بودم ترجیح داشتم دعوت ایشون را رد کنم ولی از اونجایی که چند بار تا حالا از من کاری خواسته بود و انجام نداده بودم، این بار قبول کردم و با هم به مدرسه رفتیم، سی دقیقه اول همه چیز خوب بود، همه تازه داشتند با من آشنا می شدند، همون شیطنت ها و تیکه انداختن های اون زمان که ما داشتیم هم داشتند، من هم با حوصله گوش می دادم و می خندیدم تا به وقتش یه حالی ازشون بگیرم،  اولش تصمیم داشتم سریع بخوابم بعد حس کردم باید یک ساعت دیرتر بخوابم.

بعد از چند دقیقه حضرت استاد به بهانه ای از پیش ما رفتند و من ماندم و بچه ها، یکی با توپ پینگ پونگ مدام می کوبید روی صفحه کیبورد لپ تاپم، من هم چیزی نگفتم تا اینکه یک دفعه به ذهنم خورد یک کلیپ نشون بدم، بعد از تمام شدن کلیپ همه ساکت مونده بودن، بعد دیدم فضا بهتر شده، کلیپ دوم و سوم هم نشون دادم، بعد گفتن بعدی، دیگه شروع کردم به حرف زدن، بعد از یک ساعت فکر کنم همشون دیوونه شده بودن، حرف های خیلی جالبی زده می شد، بچه ها دغدغه های جالبی داشتند.

البته حرف هایی زدم و سوال هایی پرسیدم که اگر به جوابش برسند به نظرم شاید مفهوم خیلی چیزها براشون تغییر پیدا کنه، چیزی که برام هم عجیب بود و هم آزار دهنده این بود که بچه ها تصویر درستی از خودشون نداشتند، یه جورایی اصلا خودشون رو نمی شناختند، بعضی از دغدغه ها کاملا مشخص بود که برای خودشون نبود و یه جورایی دیکته شده بود که شما اینی هستید که ما می گیم نه چیز دیگه ای، در کل شبی داشتیم در مدرسه و از فضایی که بود خیلی لذت بردم، جای دوستان خالی بود.

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

من هر روز در حال تلاش هستم تا خودم رو یکمی بیشتر بشناسم، خودم برای خودم معمایی شدم، همیشه هر کاری می‌خواستم تو زندگیم بکنم یکی بهم می‌گفت مگه دیوونه ای می خوای این کار و بکنی! منم بدون توجه به نظرشون اون کار رو انجام می‌دادم از اونجا بود که تصمیم گرفتم طراح و توسعه دهنده دیوونه‌بازی بشم، با روحیاتم سازگاری بیشتری داشت؛ هیچ وقت به یک چیز خاصی علاقه نشون ندادم برای همین همیشه در حال انجام کارهایی هستم که شاید تا اون موقع هیچ وقت انجامشون ندادم، البته خیلی سخته یه کاری رو به سرانجام برسونم چون وسط اش با چشمک یه ستاره جدید ممکنه مسیرم رو به کلی تغییر بدم. سخت ترین کار دوستانم علاوه بر تحمل کردنم به نظرم اینه که کمک کنن تا یه کاری رو تا آخر انجامش بدم، هیچ کاری رو برای موفق شدن انجام نمیدم، من فقط چون انجام اون‌ها رو دوست دارم، انجامشون میدم و در کل دوست دارم آدم موثری باشم.

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)