۱ارد

یک فروردین به یاد موندنی

امسال بر خلاف سال های پیش هیچ برنامه ی از پیش تعیین شده ای ندارم و سعی می کنم در لحظه تصمیم بگیرم این بدین معنی نیست که بی برنامه حرکت می کنم، بلکه به این معنی هست که صرفا مسیر و جهت حرکت رو مشخص کردم و برای قدم به قدم اون برنامه ریزی نکردم چون هم از لحاظ جسمی خیلی رو به راه نیستم برای اجرای یک برنامه ی دقیق و سنگین و هم از نظر روحی شرایط مساعدی ندارم ولی با این وجود وسط یک نبرد سخت قرار گرفتم که چه دوست داشته باشم چه نداشته باشم باید بجنگم و تصمیم دارم حالا که قرار بر جنگیدن هست بی نظیر بجنگم و هر روز خودم رو به خودم اثبات کنم.

امروز که برگشتم به عقب دیدم فروردین کوله پشتی اش رو برداشته و نشسته جلوی در برای خداحافظی و اردیبهشت داره صدام می کنه، راستش یکم نگران شدم که چقدر زود گذشت ولی گذشته بود و کاریش هم نمیشد کرد، نشستم کنارش  و با هم درباره ی روزهایی که گذشت حرف زدیم، روزهای اول سال که عید و عید دیدنی بود و با آدم های جدیدی آشنا شدم، هفته ی دومش که یکی از بهترین تجربه های زندگیم رو دوباره تکرار کردم به اسم برهان که تصمیمی برای ادامه دادن اون بنا به دلایلی ندارم، هفته ی سوم و چهارم که به صورت شبانه روزی در حال ساختن آشیونه ای بودم برای زندگی و آخرین روزهاش که زندگی دو نفره رو تجربه کردم.

وقتی یک ماه پیش فروردین بهم سلام داد فکرش رو نمی کردم وقتی باهاش خداحافظی می کنم اینقدر از خودم راضی باشم، از درون نابود شدم توی این مدت ولی خم به ابرو نیاوردم و جنگیدم، با تمام دلتنگی هایی که هر روز داشتم و دارم، ابلهانه است بعضی ها فکر می کنند من فراموش می کنم من اگر آدم فراموش کاری بودم بعضی از خاطرات تلخ دوران کودکیم رو فراموش می کردم که این همه سال ازشون گذشته، مشکل ما آدم ها اینه همیشه فکر می کنیم درست تصمیم می گیریم و درست فکر می کنیم ولی سال ها بعد پشیمون می شیم، مثل خود من، خیلی سخت و دردناک هست در یکی از روزهای مهم زندگیت دوست داشته باشی ببینیش ولی با خودت بگی نمی بینمش و نبینیش.

عملکرد بی نظیری به نظر خودم داشتم، راستش خودم با شرایطی که داشتم از خودم اینقدر توقع نداشتم ولی خودم رو انداختم وسط کاری که ازش روزها و ماه ها بود می ترسیدم، هیچ کاری رو به عقب ننداختم و از هر کاری که ترسیدم و احساس کردم شاید نتونم انجامش بدم نگذشتم و خودم رو انداختم وسط اش و خدا رو شکر که خیلی کمکم کرد، لحظه به لحظه اش رو به فکرش بودم، خدا هم به فکر من بود، احساس خوبی بود، صبح ها ساعت ۷ می زدم بیرون، ساعت دوازده و حتی یک نیمه شب خسته بر می گشتم، بعضی از شب ها تا صبح به خاطر استرس شدید خوابم نمی برد، هر شب یاد حرف دکتر میافتادم که گفته بود استرس نداشته باش ولی من می خندیدم.

خیلی ها پیشنهاد داده بودن در بعضی از قسمت های این مسیری که در یک ماه گذشته طی کردم باشند ولی انصافا مرد عمل نبودن و خودشون رو در روزمرگی های مسخره و بی خودی غرق کردن، به خیلی ها فرصت دادم در جایگاه های جدید زندگیم باشند ولی هیچ تلاشی نکردند، در عوض بعضی ها هم طوری همراه شدن که انصافا برای خودمون حماسه آفریدیم و در بعضی از مسیرها من و تو دیگه وجود نداره و ما شدیم، روزهای پر تلاش زیادی در پیش داریم، شاید باید یاد بگیریم با کفش بخوابیم و استراحت کنیم، باید اینقدر تلاش کنیم و از مسیری که طی می کنیم لذت ببریم که دیگه چه برسیم چه نرسیم باز پیروز باشیم.

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

«ما امده ایم که با حضورمان، جهان را دگرگون کنیم، نیامده ایم تا پس از مرگمان بگویند: از کرم خاکی هم بی آزارتر بود و از گاو مظلومتر، ما باید وجودمان و نفس کشیدنمان، و راه رفتنمان، و نگاه کردنمان،و لبخند زدنمان هم مانند تیغ به چشم و گلوی بدکاران و ستمگران برود... ما نیامده ایم فقط به خاطر آنکه همچون گوسفندی زندگی کرده باشیم که پس از مرگمان، گرگ و چوپان و سگ گله، هر سه ستایشمان کنند.» نوشته نادر ابراهیمی

یک دیدگاه

  1. امیدوارم هرکجا که باشی همیشه موفق باشی، خیلی ناراحتم که تصمیم گرفتی برهانو ادامه ندی انقدر که نمیتونی تصور کنی… پیوندتانم مبارک❤

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه