۱۳فرو

یک ماجراجویی بی نظیر دیگه هم تمام شد

همیشه با این واقعیت که هر سفری بالاخره روزی تموم میشه مشکل داشتم، چون بعد از اون مجبورم چند روزی با دلتنگی ها و خاطرات سفر دست و پنجه نرم کنم، به نظرم این سخت ترین قسمت یک سفر هست، راستش وقتی با آرش و میلاد تصمیم گرفتیم این کار رو شروع کنیم هیچ تصویر مشخصی از آنچه اتفاق خواهد افتاد نداشتیم و امروز که سفر تمام شده و داریم به نتیجه ی کاری که انجام شده فکر می کنیم واقعا برامون لذت بخش هست، چون خیلی متفاوت تر و عالی تر از چیزی که تصورش رو می کردیم شد، حداقل برای من که این طور بود، یه جورایی از سختی ها و شب نخوابی هایی که کشیدم راضی هستم و به نظرم ارزشش رو داشت.

وقتی من و آرش تصمیم گرفتیم برنامه نویسی و کسب و کار رو به یک سری دانش آموز یاد بدیم به چند نفر پیشنهاد دادیم به ما کمک کنند و واکنش های جالبی داشتند، هیچ کدوم قبول نکردند به جز میلاد نوری عزیز، که ازش خیلی ممنونم چون وجودش توی سفر خیلی تاثیر گذار بود و بچه ها خیلی چیزها ازش یاد گرفتند، کار سختی در پیش داشتیم، چند باری تصمیم گرفتیم بی خیال اجرای برنامه بشیم ولی قول داده بودیم و قول، قول هست و باید انجامش داد، من حتی وقتی با بچه ها رسیدم تبریز تصمیم داشتم برگردم ولی خوشحالم که موندم، ما حق انتخاب های زیادی داشتیم ولی چهار نفر رو انتخاب کردیم که فکر می کنم بهترین بودند.

روز هفتم فروردین ۱۳۹۵ ساعت ۱۹:۲۰ با قطار تهران رو به مقصد تبریز ترک کردیم، تا حالا با قطار به تبریز نرفته بودم و فکر نمی کردم مسیری که من با ماشین هفت ساعته میرم چهارده ساعت طول بکشه ولی برای کاری که ما می خواستیم انجام بدیم خیلی خوب بود چون فرصت داشتیم بچه ها رو بیشتر بشناسیم و باهاشون آشنا بشیم، خیلی حرف زدیم و من اون شب متاسفانه نتونستم توی قطار بخوابم، صبح رسیدیم دفتر، تخت ها رو آماده کردیم، بچه ها صبحانه خوردن و کلاس رو شروع کردیم، اولین قدم رو گذاشته بودیم ساخت وب سایت شخصی با وردپرس، تا بچه ها بعد از اون هر روز درباره ی اتفاقاتی که براشون میافته و چیزهایی که یاد می گیرند مطلب بنویسند.

در طول پنج روزی که با بچه ها بودیم سعی کردیم با کارگاه های فشرده HTML و CSS رو به بچه ها یاد بدیم تا بتونند ظاهر اولیه ایده ای که داشتند رو طراحی کنند و در کنار اون کارگاه ها، دورهمی هایی داشتیم برای اینکه ایده های بچه ها را پخته کنیم و سعی کنیم نوع جدیدی از نگاه کردن به مسائل و مشکلات رو بهشون یاد بدیم، وقتی با بچه ها حرف می زدیم دقت می کردیم چیزی به اونها مستقیم یاد ندیم و فقط با طرح سوالات مهم و تاثیر گذار بهشون یاد بدیم باید برای رسیدن به جواب هاشون فکر کنند، روزهای اول خیلی کار سختی بود چون بچه ها واقعا هنگ می کردند ولی روزهای آخر خیلی خوب شده بود.

در طول این چند روز با بچه ها دو تا فیلم تماشا کردیم، Peaceful Warrior، forrest gump، که تاثیر خیلی خوب و عالی روی بچه ها داشت، درباره ی این تاثیر توی بلاگ هاشون نوشتند، جالب اینجا بود که من این دو فیلم رو بارها و بارها دیده بودم ولی باز برام هیجان انگیز بودن، یک کتاب هم به صورت گروهی خوندیم که بعد از خوندن اون همه نوشتند نوع نگرششون به زندگی تغییر کرد و این برای من جالب بود، در اصل به بچه ها نشون دادیم میشه با دو ساعت وقت گذاشتن در هفته برای کتاب در سال پنجاه و دو کتاب خیلی خوب خوند که در این حد روی زندگی شون تاثیر گذار باشه و چیزهای جدیدی یاد بگیرند.

در طول این چند روز هر روز برنامه ی بیرون رفتن داشتیم و جاهایی که انتخاب می کردیم با توجه به زمانی بود که در اختیار داشتیم و کاری که قرار بود در اون بیرون رفتن انجام بدیم، وقتی به شاه گلی رفتیم بیشتر با بچه ها حرف زدیم درباره ی آینده و این که چه تصمیماتی دارند و چرا این تصمیمات را گرفته اند، روز بعد رفتیم لاله پارک، بعد از گشت و گذار چند ساعتی برای شام دور میز نشستیم و درباره ی ایده های بچه ها حرف می زدیم و سعی می کردیم ایده هاشون رو تثبیت کنیم، فردا هم با تصمیم خود بچه ها رفتیم پارک آبی و روز بعد هم برای حرف زدن رفتیم کافه، اینقدر بلند حرف می زدیم که چند بار هم بهمون تذکر دادند.

روز آخر دوست داشتیم بچه ها بیشتر با تبریز آشنا بشن، برای همین جاهای بیشتری را در برنامه گذاشتیم، از مسجد کبود شروع کردیم و راهنمایی که اونجا بود خیلی عالی توضیح داد و خود من که چند بار رفته بودم این بار بیشتر از همیشه لذت بردم، بعد از اون به موزه ی آذرباییجان رفتیم خیلی اونجا به بچه ها خوش گذشت به خصوص زیر زمین که مجسمه های فوق العاده ای از آثار یکی از هنرمندان معاصرمون قرار داده بودن، خیلی اونجا موندیم و بعد رفتیم به موزه ی عصر آهن، من هر وقت می خواستم اونجا رو ببینم بسته بود ولی بالاخره موفق شدم اونجا رو هم ببینم، برای من که جای جالبی اومد و لذت بردم.

بعدش رفتیم به عمارت ساعت، اونجا هم برای بچه ها خیلی جالب بود، فقط برای من یکم مسخره اومد که شهرداری تبریز با این همه بودجه و امکانات اونجا رو خالی نکرده و هر جایی داخل اون بنا گزارش عملکرد شهرداری و اسم فلان دکتر و دیدار مردمی اون یکی دکتر و کلی بنر های مسخره ذهن مردم رو از تاریخ منحرف می کرد به سمت چیزهایی بیهوده، بعدش برای خوردن چایی به سفارش راهنمای مسجد کبود رفتیم به عمارت حیدریه، اولش از اونجا بازدید کردیم ولی چایی ندیدیم برای خوردن، به زیر زمین رفتیم و روی چند تا صندلی نشستیم، دیدیم سماور هست ولی کسی نیست بریزه، بالاخره یکی از بچه ها دست به کار شد و ما چایی خوردیم.

نوبتی هم اگر بود نوبت شهریار بود، مگه میشه عید به تبریز رفت و برای عید دیدنی به خونه ی شهریار نرفت؟ وقتی رسیدیم اونجا همه ی بچه ها لذت می بردند، یکی از بچه ها شعر علی ای همای رحمت رو پیدا کرده بود روی دیوار و می گفت این همون هست که توی کتابمون بود، واکنش های جالبی داشتند، یاد و خاطره ی فیل های صورتی که برای اولین بار با هم به دیدن خونه ی استاد رفته بودیم دیوانه کننده بود، لحظات سختی را برای من رقم زد ولی کاریش نمیشد کرد، برای من هم آخرین غزل ناتمام استاد خیلی عالی و جالب به نظرم اومد و خیلی سوزناک که آرش بهم نشون داد و گفت ازش عکس بگیرم:

یاران چرا به خانه ی ما سر نمی زنند    

                                                آخِر چه شد که حلقه برین در نمی زنند

دائم پرنده اند به هر بام و هر دلی      

                                                       دیگر به بام خانه ی ما پَر نمی زنند

بعد از اونجا رفتیم سنگ فرش تا بچه ها سوغاتی بخرند و باقلوا وقتی برگشتیم دفتر من هیجان زده شده بودم چون بچه ها برای منم سوغاتی خریده بودن، اینقدر خوشحال شده بودم که حد نداره، خیلی دوستش داشتم و سعی می کنم جایی بزارمش که هر روز یادشون بیافتم و ازشون واقعا ممنونم به خاطر این هدیه ی فوق العاده و هیجان انگیزشون.

folex

روز آخر با همکاری میلاد یک سوپرایز برای بچه ها آماده کرده بودیم، آشنایی با برنامه نویسی اندروید، شب قبل اش بچه ها از ذوق خوابشون نمی برد، بچه ها دیگه می تونستند وب سایت شخصی شون رو در قالب اپلیکیشن اندروید منتشر کنند، این کارگاه فقط برای آشنایی بچه ها با اندروید و برنامه نویسی جاوا بود و تصمیم داریم در آینده کارهای فوق العاده ای انجام بدیم، بچه ها موظف بودن هر روز درباره ی چیزهایی که در طول روز یاد گرفتند یک مطلب منتشر کنند، مطالب بچه ها بازخورد خیلی خوبی برای ما داشت، می فهمیدیم کجا باید بهتر عمل می کردیم و کجا خیلی خوب عمل کرده بودیم، البته من اعتقاد دارم نوشتن باعث خودآگاهی میشه و فکر می کنم بچه ها بیشتر با خودشون آشنا شدند.

بعضی از سفرها هست که هر چی درباره شون بنویسیم باز انگار چیزی رو از قلم انداختیم، به نظر من اگر روز ۲۴ ساعت بود، عین ۲۴ ساعتش مفید بود و آموزنده، با تمام وجود میگم بچه ها در طول روز کمتر از شش ساعت می خوابیدن ولی احساس خستگی رو من نمی تونستم توی چهره هاشون ببینم، دوازدهم فروردین ساعت ۲۳:۱۵ دقیقه تبریز رو به سمت تهران ترک کردیم، توی راه قرار بود به بچه ها بگیم چه کسانی دیگه توی طرح نیستند و رتبه بندی داشتیم که مجبور شدیم تا خود صبح با بچه ها درباره ی معیارهای انتخابمون حرف بزنیم، یکی خوشحال شد، یکی رفت توی فکر، یکی ناراحت شد، ولی همه به نوعی خوشحال بودن چون خیلی چیزها یاد گرفته بودن و زندگی شون تغییر کرده بود.

همه ی بچه ها فرصت موندن در طرح را دارند و این رتبه بندی ها صرفا برای این هست که به بچه ها بگیم برای موندن در طرح باید بجنگند و این رتبه ها میزان جنگیدن اونها رو مشخص می کنه، حالا یکی می تونه تصمیم بگیره نجنگه و زمین گیر بشه و یکی دیگه اینقدر بجنگه تا کسی یارای جنگیدن با اون رو نداشته باشه، این سفر کوتاه برای من خیلی هیجان انگیز بود، خیلی چیزها یاد گرفتم، ولی اولین قدم بود از یک سفر ماجراجویانه و طولانی که باید خودمون رو برای اون آماده کنیم، دوست دارم چند خطی درباره ی همسفرهای خوبم بنویسم که اگر هر کدومشون نبودند شاید اینقدر خوش نمی گذشت و یاد نمی گرفتم.

 اول از همه از آرش شروع می کنم، هر وقت می خوام درباره اش حرف بزنم نمی تونم، خیلی سخت هست، آرش یکی از بهترین و فوق العاده ترین دوستانی هست که توی عمرم می تونستم پیداش کنم، آرش یک نینجای خوشحال سازی به تمام معنی کلمه است، کنارش آدم احساس آرامش می کنه، وقتی باهاش حرف می زنی حتی اگر خیلی هم ناراحت باشی باز یک خنده روی لب هات جا می گیره، برای من دایره المعارف هم هست یا همون گوگل (لبخند)، خیلی عالی مسائل رو تحلیل می کنه و خیلی خوب با صبر و حوصله ی باورنکردنی آموزش میده، واقعا نمیشه درباره اش توی چند کلمه حرف زد، ولی در یک کلمه بی نظیر هست.

پدیده ی جدیدی که به تازگی وارد زندگی من شده میلاد نوری هست، یک اسفند ماهی متفاوت و فوق العاده، شباهت های زیادی به هم داریم به خصوص وقتی من مسئولیت خاصی روی دوشم نیست، بیشتر شبیه میلاد میشم، میلاد تا دلتون بخواد شوخی می کنه و تیکه می ندازه، به حدی که باید در صحبت کردنتون با میلاد خیلی دقت کنید چون حتما یه چیزی از توش در میاره و در قالب تیکه ی داغ به سمتتون پرتاب می کنه و چند دقیقه طول میکشه تا مغز شما حرفی که زده رو پردازش کنه ولی خدا نکنه جدی بشه به خصوص وقتی آموزش میده، هیچ کس نباید شوخی کنه و خودش هم اصلا شوخی نمی کنه، در کل خیلی باعث افتخار هست برای من آشنایی و همکاری با میلاد.

احساس کردم نمیشه درباره ی کسی که هم نبود و هم بود صحبت نکرد، می دونم که می دونید راجع به چه کسی حرف می زنم، فیل های صورتی، اولین باری که برهان رو طراحی کردم به خاطر اون بود، فراز و نشیب های خیلی زیادی داشتیم ولی اون هم یکی از بهترین تجربه های زندگیم بود، فیل های صورتی در روز اول این سفر لحظات خیلی سختی را برای من ساخت، به حدی که حالم اصلا خوب نبود، خونه ی شهریار که دیگه داشتم می ترکیدم، دوست دارم مثل گذشته کنار هم کارها را پیش ببریم حتی حالا که نیست، همه گفتند فراموش کنم ولی من هیچ وقت فراموش نمی کنم چون قول داده بودم و قول قول هست.

 امیر حسین یکی از جالب ترین آدم هایی هست که به تازگی باهاش آشنا شدم، از اونجایی که به باباش می گفت حاجی، ما هم بهش می گفتیم پسر حاجی، مهم ترین دلیل انتخاب امیر حسین برای ما روحیه یادگیری اون بود که توی این چند روز ثابت کرد اشتباه نمی کردیم،به قول میلاد به خاطر روحیه ای که داشت برنامه نویسی رو از همه بیشتر یاد گرفت، خیلی پشتکار خوبی داشت و به شدت به خانواده اهمیت می داد و خانواده هم به طرز باورنکردنی به اون اهمیت می دادند و پیشرفتش رو دنبال می کردن، شوخی می کرد و شاد بود و عالی و با دقت فکر می کرد، جواب سوالات رو درست می داد چون بیشتر از بقیه در اجتماع بود برای همین انتخاب اول ما بود، درسته که تخت رو داغون کرد ولی عالی بود (لبخند)، به نظر من در کنار همه ی این خوبی ها امیرحسین اعتماد به نفس پایین تری داشت چون تا حالا کار خیلی جدی نکرده بود، باید بیشتر به خودش اعتماد داشته باشه، چون توانایی انجام هر کاری را داره امیرحسین.

پارسا کسی بود که خیلی شک داشتم باید باشه یا نه، بیشتر وقت گذاشتم و چیزهای بیشتری درباره اش فهمیدم، وقتی با بچه ها تصمیم گرفتیم پارسا باشه من باز هم شک داشتم، توی این چند روز سفر پارسا با تمام وجود سعی کرد خودش رو به ما ثابت کنه و به بهترین شکل ممکن هم این کار و انجام داد، به حدی که انتخاب دوم ما شد، پارسا پشتکار خیلی خوبی داره ولی از اونجایی که درونگراست باید بهش دقت کرد تا متوجه شد، عاشق برنامه نویسی هست و از کد زدن لذت می بره، خوب فکر می کنه و خدا رو شکر با تمام مشکلاتی که داشته کمتر راه رو اشتباه رفته بود، خانواده ی پارسا هم پیگیر پیشرفت اون بودند و برای ما جالب بود، در کنار همه ی این ها پارسا هم مثل امیرحسین از اعتماد به نفس پایینی برخوردار بود که به نظرم به خاطر مشکلاتی بوده که داشته ولی باید بتونه با تلاش و پشتکار زیاد این مشکل رو حل کنه، پارسال بیشتر در دنیای خیالی خودش هست و دوست داره ثابت کنه با همه فرق داره به نظر من خیلی خوب تر هست در دنیای واقعی زندگی کنه و خودش رو ثابت کنه.

مرتضی یا همون ادواردو بچه ی کلمبیا هست، تلاش و پشتکار ستودنی داره به خصوص وقتی کاری رو دوست داشته باشه یا مجبور باشه یاد بگیرش، مثل یاد گرفتن زبان فارسی که توی سه ماه یاد گرفت بخونه، بنویسه و حرف بزنه، آدم بلند پروازی هست و رویاهای قشنگی داره که من دوستشون دارم، دوست داره آدم موفق و بزرگی باشه توی زندگی اش، مرتضی انتخاب سوم ما شد چون احساس کردیم مرتضی با تمام ویژگی های خوبی که داره تمرکز نداره، بیشتر دوست داره کاری بکنه که کم نیاره، وسط یک کار جدی بازی می کنه، توی اولویت بندی کارها به نظرم کمی دچار مشکل هست، برای آموزش انتظار داره یکی بهش بگه چه کار کنه، خودش دنبال کسی نمیره تا یاد بگیره، حتی گاهی وقتی بهش آموزش می دادیم گارد می گرفت، یه جورایی زیادی اعتماد به نفس داره، از ویژگی های خوبش اینه که خیلی مطالعه می کنه ولی به نظر من بهتره از این همه دانشی که داره استفاده کنه و کاری رو شروع کنه، هر چند کوچک، برای خودش کار کنه نه برای اثبات خودش به دیگران.

کسری کسی بود که اولین انتخاب ما بود برای سفر و به عنوان اولین نفر با خانواده اش صحبت کردیم، خانواده ی همه ی بچه هایی که انتخاب کرده بودیم در همون جلسه جواب قطعی می دادند، ولی کسری خیلی طول کشید، طرز فکر کسری فوق العاده است، همه چیز رو با دقت باور نکردنی بررسی می کنه و خیلی جالب به هم متصل می کنه، داشتن اعتماد به نفس بالا از ویژگی های خوب کسری هست ولی احساس می کنم گاهی این اعتماد به نفس رو برای اثبات خودش و توانمندی هاش به دیگران استفاده می کنه که باعث میشه ضرر کنه، خیلی خوب یاد می گیره ولی چون تمرکز نداره کامل یاد نمی گیره، یک جست و جو گر عالی و خوش سلیقه هست و دنیای خیالی قشنگی داره، در تصمیم گیری هاش ثبات نداره و در کمتر از چند ساعت تغییرشون میده (البته همیشه این طوری نیست)، برای اثبات یک مسئله به کسری باید وقت و انرژی زیادی صرف کرد، هیچ کس فکرش هم نمی کرد که اولین انتخاب ما روز اول به چهارمین انتخاب ما در روز آخر ختم بشه، حتی شرط بندی هم می کردن، ولی دلیل این انتخاب فنی نبود چون از نظر فنی همه اعتقاد داشتیم کسری اولین انتخاب ماست.

بگذریم، در آخر باید از فرزام خجسته نیای عزیز یک تشکر ویژه داشته باشم که با تمام مشغله های کاری که داشت توی این چند روز به ما کمک می کرد، از پدر امیر حسین هم باید یک تشکر ویژه داشته باشیم چون رفاه و آسایش ما رو در طول سفر در قطار به بهترین شکل ممکن تامین کردند، شاید هیچ وقت دیگه چنین فرصتی برای من پیش نیاد تا این طوری با قطار سفر کنم و بهم خوش بگذره، اگر ایشون نبودن ما حتی نمی تونستیم با قطار سفر کنیم، چه برسه به این که این همه هم در قطار بهمون خوش بگذره و کنار هم باشیم، انشالله بتونیم یک روزی گوشه ای از زحمات این چند روزه ی ایشون رو جبران کنیم.

 حرف هایی که درباره ی بچه ها زدم، صرفا یک سری نقاط قوت و ضعف کلی بود، که نوشتم تا بعد از یک مدت برگردم و نگاه کنم ببینم راجع به اونها چه چیزی می نویسم، همین، چون این بچه ها اینقدر فوق العاده بودند که هر چی از توانمندی ها و استعدادهاشون بگم باز هم کم گفتم، با تمام وجود میگم بهترین تیمی بود که تا حالا برای آموزش باهاشون کار کرده بودم، علاقه ی درونی من این هست که دوست دارم تمام این بچه ها در ادامه با ما باشند و به دو نفری که انتخاب نشدند فرصتی دادیم تا مشکلاتی که احساس می کردیم هست را بر طرف کنند و با ما باشند چون دوست ندارم بهترین دوستانم رو اینقدر زود از دست بدم.

خوشحالم که تونستم به قولی که به بچه ها داده بودم عمل کنم و از نظر اونها این چند روز بهترین روزهای عمرشون بوده که شاید در آینده دیگه تکرار نشه براشون، خیلی چیزها من از بچه ها یاد گرفتم که توی زندگیم تاثیر گذار بود، این طولانی ترین مطلب کل زندگیم بوده که تا حالا نوشتم و دوست ندارم تمام اش کنم ولی هر سفری نقطه ی آغازی دارد و پایانی و باید بعضی چیزها را در قلب و ذهنمون نگه داریم تا همیشه با ما باشند، باز هم تاکید می کنم، هیچ چیزی با ارزش تر از با هم بودن در این دنیا نیست، قدر با هم بودن هاتون رو بدونید و به تمام معنی کلمه برای با هم بودن هاتون بجنگید و یادتون باشه رمز مهم با هم بودن گذشت هست، باید یاد بگیریم گذشت داشته باشیم، اگر گذشت داشتیم به خاطر همدیگه حتما همیشه با هم خواهیم بود و کارهای بی نظیری انجام خواهیم داد و یادتون باشه، قول قول هست و باید انجام اش داد.

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

من هر روز در حال تلاش هستم تا خودم رو یکمی بیشتر بشناسم، خودم برای خودم معمایی شدم، همیشه هر کاری می‌خواستم تو زندگیم بکنم یکی بهم می‌گفت مگه دیوونه ای می خوای این کار و بکنی! منم بدون توجه به نظرشون اون کار رو انجام می‌دادم از اونجا بود که تصمیم گرفتم طراح و توسعه دهنده دیوونه‌بازی بشم، با روحیاتم سازگاری بیشتری داشت؛ هیچ وقت به یک چیز خاصی علاقه نشون ندادم برای همین همیشه در حال انجام کارهایی هستم که شاید تا اون موقع هیچ وقت انجامشون ندادم، البته خیلی سخته یه کاری رو به سرانجام برسونم چون وسط اش با چشمک یه ستاره جدید ممکنه مسیرم رو به کلی تغییر بدم. سخت ترین کار دوستانم علاوه بر تحمل کردنم به نظرم اینه که کمک کنن تا یه کاری رو تا آخر انجامش بدم، هیچ کاری رو برای موفق شدن انجام نمیدم، من فقط چون انجام اون‌ها رو دوست دارم، انجامشون میدم و در کل دوست دارم آدم موثری باشم.

۵ دیدگاه ها

  1. امیرحسین(پسرحاجی)

    اقای فتاحی عزیز وقتی مطلبتون رو خوندم فکر کنم قشنگ ترین مطلب عمرم بود چون لحظه لحظه ی اون سفر فوق العاده رو به یاد اوردم و کمی از دل تنگیم کم شد .مرسی که اینقدر برای ما زحمت کشیدید انشاالله اکه عمری باشه یه روزی جبران کنیم این همه زحمتی که برای ما کشیدین رو .و می خواستم تشکر کنم که درباره ی من نوشتید و منو با قلم زیباتون نقد کردید خیلی ممنون.

  2. پروژه جالب و هیجان‌انگیزی بود. امیدوارم تداوم داشته باشد و داپلیکیت شود!

  3. یه لحظه احساس کردم توی اون ماجراجویی بی نظیر بودم و در آخر انتخاب نشدم که الان اینجا هستم!
    خیلی خوب فضا رو شرح داده بودی ، بچه هایی که ازشون گفتی رو ندیدم ، ولی توی ذهنمون پدیدار شدن!
    راستی ، توی پاراگراف توصیف پارسا ، خط ششم به جای “پارسا” نوشتی “پارسال” :)))
    خواستم بدونی که با دقت تمام مطلبت رو خوندم 🙂
    راستی ، از روی عکس واسمون بگو این بچه هایی که اسم بردی کدومن تا تصوراتمون شکل بهتری بگیره ، من که فکر میکنم از سمت چپ اولی امیرحسین باشه، بغل دستیش پارسا باشه ، بعد مرتضی و کسری.

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه