۱۰مهر
محرم

یک محرم دیگر هم آمد

یادمه قبلا هم گفته بودم، وقتی نمی نویسم حالم اصلا خوب نیست، هفت، هشت، ده روزی میشه که نتونستم بنویسم، دلم خیلی گرفته بود، ذهنم آشوب بود، راستش همین الان هم هست، امروز جور نشد، کار خاصی هم نداشتم بیرون نرفتم، شاید کل امروز رو روی تخت دراز کشیده بودم و به یک نقطه از سقف خیره شدم و تو افکارم داشتم غرق می شدم، کسی هم نبود نجاتم بده، داشتم روانی می شدم، قفل شده بودم، حتی نمی تونستم از جام تکون بخورم، وضعیت بدی بود، بهش فکر می کنم اعصابم خورد میشه، وقتی میگن مادرها از حال فرزنداشون باخبر میشن حتی اگر نبینن اونها رو امروز بهش ایمان آوردم، چون مادرم سه بار زنگ زد، از حالت صداش مشخص بود فهمیده یه چیزیم هست، با وجودیکه بهش دروغ گفتم حالم خوبه که نگران نشه، اولش احساس کردم باور کرده، چون بعدش خداحافظی کردیم، بعد از چند دقیقه برای بار دوم زنگ زد، گفت سر من کلاه نزار، شروع کرد به دعوا کردن، راستش دلم لک زده بود برای دعوا کردن هاش، از طرفی دلم ریخت، نگران شدم، اصلا دوست ندارم باعث ناراحتی اش بشم، آدم تو این دنیا یه مامان که بیشتر نداره، باید قدرش رو دونست، یه حس خاصی بود.

دیگه از جام بلند شده بودم، ولی باز کلافه بودم، به چیزی فکر نمی کردم و در عین حال به همه چیز داشتم فکر می کردم، رفتم سرم رو گرفتم زیر شیر آب، مغزم داغ کرده بود، خیلی حالم بهتر شد، مادرم برای بار سوم زنگ زد، گفت رفته هیئت، دلم دوباره ریخت، امسال هم محرم شده بود و باز من تو بی خبری به سر می بردم، دلم تنگ شد برای دوران بچگیم، یادش به خیر، تازه خونه مون رو برده بودیم محله جدیدمون، هشت سالم بود، کلا محله جدید تازه ساز بود، شهرکی بود که تازه دو تا از کوچه هاش و ساخته بودن، بقیه در حال ساخت بودن، محرم شده بود، یه خانواده تو کوچه داشتیم فامیلی شون هنوز یادمه نظری بود، اسم یکی از بچه هاش سجاد بود، اون یکی هم یادم نیست، به باباشون می گفتن، «پدر»، شاید خیلی ها بگن ولی برای من خیلی جدید بود، سوژه ای بود برای ما، یادمه از همه اهالی محل که زیاد هم نبودیم دعوت کرد دهه رو بریم خونشون هیئت، منم مادرم یه پیرهن مشکلی تنم کرد و با بابام رفتیم خونشون توی پیلوت، کمک می کردیم پارچه های سیاه رو روی دیوار نصب کنن، یک سری وسایل هم خریده بود مثل زنجیر و طبل و … باند و چیزهای لازم، بالاخره شب اول محرم اومد، بعد از اینکه یکی سخنرانی کرد، یکی از اعضای محل که گویا از مداحی هم چیزی سرش می شد، نوحه می خوند و بقیه سینه می زدن، بعضی از شب ها هم با همون تعداد کم، زنجیر ها رو تقسیم می کردن و یک پرچم می گرفتیم جلوی هیئت و می رفتیم بیرون، منم راستش طبل رو برداشتم، بعد ها گفتند اون دهل بوده، مهم نیست هر چی بود دو تا چوب داشت، کوچیکترین هیئتی بود که دیده بودم، حتی تا الان ولی صفایی داشت خدایی، می رفتیم دور شهرک که جاده اش هم خاکی بود و نه آدمی بود و نه خونه ای نوحه سرایی می کرد و بقیه زنجیر می زدن، انصافا فکر کنم هیچ وقت چنین فضایی رو دیگه تجربه نکنم، هیئت های امروزی واقعا به دلم نمی شینه، از اون سال هر سال محرم برای من یک جور دیگه ای بود، تکیه می زدیم، کار می کردیم، تا نصف شب درگیر بودیم، سال پیش اینقدر اشتباه کرده بودم که فقط می خواستم همه چیز درست بشه ولی نشد، نمی دونم چرا، می تونست همه چیز درست بشه ولی نشد، دیگه نشد، بعدش اربعین رفتم کربلا، ولی باز درست نشد، ولی امسال نفهمیدم محرم اومده بود، البته امسال هنوز فرصت بود، دلم هم خیلی پر بود، مادرم بهم گفت بزن شبکه سه، زدم، داشتند پرچم گنبد حرم امام حسین (ع)، رو عوض می کردن، وقتی رفته باشید و جایی رو از نزدیک دیده باشید، حال و هواتون یه جور دیگه میشه، نتونستم خونه بمونم، بلند شدم و رفتم بیرون ولی جایی رو نمی شناختم، اینقدر دور زدم تا رسیدم به یک حسینیه، خیلی شلوغ بود، با ماشین چند دقیقه جلوی در ایستادم، یکم گوش دادم و برگشتم خونه، امیدوارم فردا شب بهتر از امشب باشه، ولی خوشحالم که امسال باز دعوتم کردن.

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

من هر روز در حال تلاش هستم تا خودم رو یکمی بیشتر بشناسم، خودم برای خودم معمایی شدم، همیشه هر کاری می‌خواستم تو زندگیم بکنم یکی بهم می‌گفت مگه دیوونه ای می خوای این کار و بکنی! منم بدون توجه به نظرشون اون کار رو انجام می‌دادم از اونجا بود که تصمیم گرفتم طراح و توسعه دهنده دیوونه‌بازی بشم، با روحیاتم سازگاری بیشتری داشت؛ هیچ وقت به یک چیز خاصی علاقه نشون ندادم برای همین همیشه در حال انجام کارهایی هستم که شاید تا اون موقع هیچ وقت انجامشون ندادم، البته خیلی سخته یه کاری رو به سرانجام برسونم چون وسط اش با چشمک یه ستاره جدید ممکنه مسیرم رو به کلی تغییر بدم. سخت ترین کار دوستانم علاوه بر تحمل کردنم به نظرم اینه که کمک کنن تا یه کاری رو تا آخر انجامش بدم، هیچ کاری رو برای موفق شدن انجام نمیدم، من فقط چون انجام اون‌ها رو دوست دارم، انجامشون میدم و در کل دوست دارم آدم موثری باشم.

یک دیدگاه

  1. داستان تاثیر گذاری بود به امید اینکه همه مسلمانان علاوه بر شور حسینی به شعور حسینی هم دست یابند.

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)