۳۰مهر

یک و یک و یک

یک بار دیگه قراره در یک، شنبه دیگه و اول یک ماه جدید به خودم این امید رو بدم که می تونه به خودش یک فرصت دیگه بده برای کشف خودش، راستش خیلی وقته احساس می کنم گم شدم و نمی دونم کجا هستم، بدتر از همه این هست که نمی تونم خودم رو پیدا کنم، اینقدر زیر فشارهای مختلف هستم و مجبور شدم بار مسئولیت و حماقت های دیگران رو هم به دوش بکشم که دیگه نمی تونم خودم رو ببینم چه برسه به پیدا کردن، خیلی وقته دلم می خواد با خودم بشینم یه گوشه و باهاش درد دل کنم ولی هر وقت بهش پیشنهاد میدم، فقط دو کلمه جواب میده، وقت ندارم، جدی شما بگید آدم به خودش این طوری جواب میده!

از خودم که نا امید شدم، اینقدر درگیر مشکلات شده که واقعا فرصت نداره فکر کنه، بیشتر شبیه یک ربات شده که صبح به صبح کارهای مسخره ای رو انجام میده تا شب یکی لطف کنه و باتری هاش و شارژ کنه برای اینکه بتونه یک صبح دیگه باز کارهای مسخره ای رو انجام بده، هیچ وقت فکر نمی کردم خودم رو تو چنین شرایطی ببینم، بی خیالش شدم، رفتم سراغ یکی دیگه، احساس می کردم یکی دیگه می دونه چرا خودم این طوری شده و چه طوری می تونم نجات اش بدم، روزها باهاش حرف زدم و حتی گاهی شب ها، بعد از کلی فکر به این نتیجه رسیدم که اون نمی تونه بهم کمکی کنه، چون کسی هست که شب ها به خودم باتری جدید میده.

خودم رو توی یک بازی مسخره دیدم، راستش هنوز هم درست نمی دونم یا شاید نمی خوام قبول کنم، ذهنم برگشت به یک سال گذشته، وقتی همون یکی دیگه بال و پرم و چید، جلوی روی خودم، از همون موقع این طوری شده بودم، شاید چون می خواست کارش راه بیافته و من کل تمرکزم رو بزارم روی کارش، هر وقت ازش می خواستم که دیگه وقتش هست بال و پرم و بهم برگردون می گفت نه، به دردت نمی خوره، دیگه بهش فکر نکن، نمی تونستم باور کنم، راستش هیچ وقت باور نکردم، من بال و پرم رو می خواستم ولی بهم نمی داد، هنوز هم نمی خواد بهم برش گردونه، ولی من همیشه فکر می کردم دیگه نیازشون ندارم برای همین اسراری نداشتم.

روزها پشت سر هم می گذشتن و من دست خودم و محکم گرفتم و بستم، می خواستم ببینم اگر هر روز صبح خودم اون کارهای مسخره رو انجام نده باز هم برای یکی دیگه مهم خواهد بود؟ مسخره بود، توجهی نمی کرد، فقط از این که کارش راه نمی افته ناراحت بود، سعی می کرد به روی خودش نیاره، احساس می کرد داره کار درست رو انجام میده، به خیلی ها گفته بود و پشت سر خودم حرف می زد، منم می خندیدم، من بازی کردن با آدم ها رو دوست ندارم و این کار و نمی کنم، این بار هم راستش نکردم فقط دست خودم و محکم بسته بودم تا چند روزی ببینم چقدر خودم برای دیگران مهم هستم نه کاری که انجام میدم، جالب بود چون اصلا مهم نبودم.

راستش دیگه بعید بود بتونم بال و پرم رو پس بگیرم، یا در امیدوارانه ترین حالت ممکن، به این زودی ها خیلی بعید بود، از یک طرف دوست نداشتم مثل بال و پرم بی وفایی رو یاد بگیرم، اگر بال و پرم سر سوزن وفایی داشت الان پرواز کرده بودم و از طرفی قول، قول بود، با وجود اینکه یکی دیگه متوجه این موضوع نبود و بدعهدی های زیادی کرده بود، باید می موندم، رفتن ساده ترین راه حل و شاید تو این شرایط بدترین راه حل بود، گاهی برای رسیدن به چیزهای بزرگتر باید سخت ترین راه ها را انتخاب کرد به خودم ایمان دارم که به زودی بال و پر جدیدی پیدا می کنه و با هم پرواز می کنیم برای همین باز باید شروع کنیم، مثل همیشه ولی این بار تنهایی.

تا در قفس بال و پر خویش اسیر است     ***     بیگانه ی پرواز بود مرغ هوایی

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

این روزها خیلی به این موضوع فکر می‌کنم که واقعا فلسفه‌ی وجود من چیه در این دنیا، اصلا دوست ندارم سرم و بندازم پایین و دنیا برام تصمیم بگیره که چی بشم، اصلا این فکر که اختیار زندگیم دست خودم نیست واقعا آزاردهنده است برام، هیچ وقت زمانم رو به کسی نفروختم که در ازاش مبلغی برای زنده موندن و خوشحال بودنم بهم بده، البته خیلی به دوستانم هدیه میدم، احساس می‌کنم باید دوستان فوق‌العاده‌ای را انتخاب کنم، باهاشون تعامل کنم و زمانم رو بهشون هدیه بدم، تا بتونیم با سینرژی که ایجاد میشه، کارهای تاثیر گذاری انجام بدیم و در این دنیا منشاء اثر باشیم.

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)