نویسنده: ابوالفضل فتاحی

ابوالفضل فتاحی هستم، طراح و توسعه دهنده دیوونه بازی در ایران، در حال حاضر به دنبال سیاره ای می گردم تا بتونم جایی رو بسازم تا انسان هایی که روی زمین به هر دلیلی دچار روزمرگی شدن و دیگه زندگی روی این سیاره خاکی براشون سخت و طاقت فرسا شده با خودم برای مدتی به اونجا ببرم و کمکشون کنم وقتی برگشتن روی زمین زندگی شادتری را داشته باشن.
۲۰بهم

سکوت می کنم ولی خدایا تو گوش کن

نوشتم، پاک کردم، نوشتم، پاک کردم، نوشتم، پاک کردم، نوشتم، پاک کردم، نوشتم، پاک کردم، نوشتم، پاک کردم، نوشتم، پاک کردم، نوشتم، پاک کردم، نوشتم، پاک کردم، نوشتم، پاک کردم، نوشتم، پاک کردم، نوشتم، پاک کردم، نوشتم، پاک کردم، نوشتم، پاک کردم، نوشتم، پاک کردم، نوشتم، پاک کردم، خب چه کاریه، اگه نباید حرف بزنم و تو این طوری صلاح می بینی، حرف نمی زنم، فقط خواستم بهت بگم خدا، اگه نباید سفره دلم و برای کسی باز کنم، لااقل تو یه وقتی بزار باهات حرف بزنم و تو گوش کن!

۱۷بهم

واقعا رفتند، …

بعد از سه ماه کلید انداختم و اومدم تو، دیدم اینجا هم مثل همه جاهای دیگه نه کسی دلش برام تنگ شده بود و نه کسی منتظر خوندن تراوشات ذهنی یک دیوونه بود، اینجا هم مثل دلم گرد و غبار گرفته بود و دلتنگ این بود یکی بهش نیم نگاهی بکنه و دستی به سر و روش بکشه و بگه دوستت دارم، منم از اونجایی که خودم دلتنگ بودم خیلی خوب درکش می کردم و دستی به سر و روش کشیدم و شروع کردم به نوشتن، بدون اینکه برام مهم باشه چی می نویسم و برای کی می نویسم، مثل همیشه که برای خودم می نویسم. ادامه مطلب »

۱۶آبا

اولین تجربه تلخ تئاتر دیدن من

چند روز پیش با یکی از دوستان جلوی تئاتر شهر قرار گذاشته بودیم، وقتی رسیدیم چند تا بچه با یک توپ پلاستیکی داشتند فوتبال بازی می کردند، یکم پرس و جو کردیم فهمیدیم قراره امشب تئاتر بازی کنند و اون بچه ها هم از بهزیستی اومده بودن، نمی دونم چی شد زد به سرمون بریم تئاتر تماشا کنیم، البته خیلی وقت بود می خواستم برم یا فرصت اش پیش نمیومد یا تئاتر خوب پیدا نمی کردم یا کسی که باهاش برم تئاتر، بالاخره رفتیم گیشه و بلیت گرفتیم و روی بلیت هم نوشت بدون صندلی، بعد بهش گفتیم یعنی چی؟ گفت تشک بهتون میدن بشینید زمین، نصف قیمت هم حساب کرد، اولش فکر کردیم مسخره مون می کنه، بعد که رفتیم داخل فهمیدیم قضیه خیلی هم جدیه. ادامه مطلب »

۱۵آبا

وقتی بال هات و بهت بر می گردونن

می دونید بهترین حس یک عقاب که بال هاش زخمی شده و روی زمین افتاده کی هست؟ وقتی که بعد از مدتی باند پیچی های دور زخم هاش رو باز می کنند و دیگه درد خاصی احساس نمی کنه، آروم بال هاش و باز می کنه و می بنده، احساس می کنه داره خواب می بینه، چون تا چند لحظه پیش اش دیگه امیدی به بهبودی و پرواز نداشته، بارها و بارها این کار و می کنه ببینه خواب هست یا بیدار، آروم آروم تصمیم می گیره پرواز کنه، بال هاشو محکم به هم میزنه، پاهاشو از زمین می کنه و احساس سبکی خاصی را در تمام وجودش حس می کنه، اوج می گیره، همین طور میره بالا، برای لحظاتی احساس شوق و شوری در وجودش پدیدار میشه که می تونه هر کاری را شدنی کنه.

۱۳آبا

جای غلط در زمان درست

حتما شنیدید که میگن به دلم افتاده بود مثلا تو میای و هزار داستان دیگه، من با دلم همیشه این طوری هستم، همیشه دلم بهم میگه الان قراره چه اتفاقی بیافته، باز حتما تله پاتی هم شنیدید و می دونید چی هست، من با یک نفر خیلی این طوری هستم، البته به نظرم کاملا یک طرفه است، می دونم در لحظه داره به چی فکر می کنه، کجاست و حتی با چه کسی هست، می دونم از نظرتون شاید خیلی مسخره به نظر بیاد، چون به بعضی ها که میگم مسخره ام می کنند و بعد از اینکه از یکی می پرسند می بینند دقیقا همون اتفاق افتاده، بهم میگن حتما از یکی شنیدی و کلی داستان دیگه، در حالیکه من اصلا با کسی حرف نمی زنم، ولی کلیات به دلم میافته، حالا چرا این و گفتم. ادامه مطلب »

۱۲آبا

خاطراتی که دردسر ساز می شوند

یکی از مشکلات حافظه های قوی ثبت دقیق خاطرات و عدم فراموشی آنهاست، به خصوص امثال آدم هایی شبیه من که به صورت فایل های ویدئویی خاطرات رو ثابت می کنند و ذخیره سازی رو انجام میدن، بدترین بخش ماجرا مربوط به خاطراتی میشه که با دیگران می سازیم، چه خوب و چه بد، آدم ها به مروز زمان تغییر می کنند و هر روز خاطرات تلخ و شیرینی رو به وجود میارن، گاهی با رفتن شون باعث می شوند خاطراتی را از اعماق تاریخ بیرون بکشیم و روزها اونها رو مرور می کنیم بدون اینکه حتی دوست داشته باشیم این کار و انجام بدیم، یا وقتی با یکی دعوامون میشه یا حتی توی قهر و آشتی های ساده و روزمره یا وقتی داریم وارد مرحله جدیدی از زندگی میشیم. ادامه مطلب »

۱۱آبا

مصاحبه

امروز رفته بودم یک جای هنری برای مصاحبه، روی دیوار یک سری عکس های متفاوت و خاص چسبونده بودن، بهم گفت اگر یکی از عکس ها رو بخوای انتخاب کنی، کدوم رو انتخاب می کنی، من هم نگاهی به دیوار انداختم و بین اون همه عکس که معنی و مفهوم شون رو نمی فهمیدم عکسی رو انتخاب کردم که احساس کردم دریاست و یک سری نردبان روی آب به سمت آسمان هست و بالای بعضی از اونها یک کلاغ گذاشتن، گفت چرا این و انتخاب کردی، گفتم حس کردم بیشتر فهمیدمش و باهاش ارتباط برقرار کردم، گفت چی برداشت کردی، گفتم خودم و احساس کردم که جایی گیر کردم و کلی راه اشتباه وجود داره و بین اون همه راه فقط یک راه درست هست و چون من در شرایط خاصی هستم و مجبورم سریع و با عجله و حتی بدون فکر تصمیم بگیرم و برای نجات خودم کاری کنم، احتمال اشتباه کردن من هم زیاد است. ادامه مطلب »

۱۰آبا

سکوت کن و تماشا

گاهی اینقدر می نویسم و پاک می کنم، باز می نویسم و پاک می کنم و باز هم می نویسم و پاک می کنم که خودم از دست خودم خسته میشم، اینجا چه جایی هست که نمی تونم حرف دلم رو بنویسم، هر چقدر فکر می کنم هیچ جایی نمی تونم بنویسم، فقط می تونم گوشه ای از دلم بزارمشون، سنگینی می کنه درست، درد می کنه درست، مهم نیست، این روزها فقط مهم هست سکوت کنی و تماشا، این روزها کسی حوصله شنیدن حرف های تو رو نداره، ما که کسی نیستیم باهامون با ذوق و شوق تعریف کنند، شادی و خوشحالی کنند و بخندند، یکی از بدی های احساسات اینه نمیشه در قالب کلمات آوردشون تا بقیه بتونند بفهمند.

۹آبا

آزمون مامان

نزدیک دو سال هست که داریم روی یک سرویس تحت وب کار می کنیم، یادم میاد قبل از شروع کار یک ماه داشتیم طرح تجاری می نوشتیم و کلی هم تحقیقات بازار انجام دادیم، بعد از گذشت ۹ ماه که شروع کرده بودیم، دچار یک سردرگمی بدی شده بودیم، هم می دونستیم داریم چه کار می کنیم و هم نمی دونستیم، یه جای کار می لنگید، بعد از کلی بازنگری روی فرآیندها و مشتری هایی که فکر می کردیم چی می خوان و باهاشون مصاحبه هایی هم داشتیم تغییراتی در کارها ایجاد کردیم و تا همین چند وقت پیش داشتیم اون مسیر رو ادامه می دادیم، محصول اولیه آماده شده بود و باید وارد بازارش می کردیم ولی نمی تونستیم، مشکل بزرگی وجود داشت. ادامه مطلب »

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه