نویسنده: ابوالفضل فتاحی

«ما امده ایم که با حضورمان، جهان را دگرگون کنیم، نیامده ایم تا پس از مرگمان بگویند: از کرم خاکی هم بی آزارتر بود و از گاو مظلومتر، ما باید وجودمان و نفس کشیدنمان، و راه رفتنمان، و نگاه کردنمان،و لبخند زدنمان هم مانند تیغ به چشم و گلوی بدکاران و ستمگران برود... ما نیامده ایم فقط به خاطر آنکه همچون گوسفندی زندگی کرده باشیم که پس از مرگمان، گرگ و چوپان و سگ گله، هر سه ستایشمان کنند.» نوشته نادر ابراهیمی
۲۹مهر
شش سیگما چیست؟

شش سیگما چیست؟

کتاب «شش سیگما چیست؟» پرفروش ترین کتاب شش سیگما جهان تا سال ۲۰۰۴ هست که توسط رسول نورالسناء، امیر صالحی پور و عباس سقایی ترجمه و توسط انتشارات دانشگاه علم و صنعت به چاپ رسیده، شش سیگما طرفداران زیادی بین مدیران به خاطر کاهش زمان فرآیند، حذف نواقص محصول و افزایش رضایت مشتری پیدا کرده، شش سیگما بدون مشارکت و تعهد همه جانبه کارمندان قادر به ارائه نتیجه اثر بخشی نیست، جک ولش مدیرعامل سرشناس سابق جنرال الکترنیک درباره شش سیگما میگه: «ما شش سیگما را ابداع نکردیم، بلکه آن را یاد گرفتیم، تاثیر کلی آن به روی اعداد و ارقام سازمان، ساختگی نیست و نتایج به دست آمده، حاصل ۲۷۶،۰۰۰ پرسنل مشغول در پروژه های شش سیگما بوده است.»، این کتاب به نظرم برای درک این موضوع که اصلا شش سیگما چی هست و کاربردش چیه، کتاب خوبی هست.

قفسه کتاب های من

۲۹مهر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۵۱): یک آشنایی اتفاقی

دیروز خیلی هیجان انگیز بود، کلی دیوونه بازی هایی که خیلی وقت بود انجام نداده بودم رو انجام دادم، تا شب هم شرکت بودیم و کارها خیلی خوب پیش رفتن، آخر شب جلسه ای داشتیم که کنسل شد برای همین فرصتی پیدا کردیم که بریم دوری توی شهر بزنیم که با دوست جدیدی آشنا شدیم و ساعت ها با هم حرف زدیم، از رویاهاش گفت، از تصمیمات درست و اشتباهی که گرفته بود و کلی هم یاد گرفتیم ازش، من ارادت خاصی به این آشنایی های اتفاقی دارم، هر چند گاهی هم بعد از مدتی بیشترین آسیب های زندگیم رو از همین آشنایی ها خوردم ولی به نظرم ارزشش رو داره، توی ذهنم کارهایی رو تعریف کردم که می خوام حتما انجامشون بدم برای همین دنبال یک سری آدم دیوونه می گردم که حاضر باشن واقعا از خیلی چیزهاشون بگذرن تا کارها خیلی خوب جلو برن، البته باید اهداف و رویاهاشون با ما تلاقی داشته باشه، البته باز هم تاکید می کنم هدف نباید وسیله رو توجیه کنه و باید مراقب انتخاب هامون باشیم، چون آدم ها هم شخصیت ما رو می سازن و هم آیندمون رو، اگر مطمئن شدیم که انتخابمون درست هست دیگه باید فکر و کنار بزاریم و فقط شروع کنیم.

۲۸مهر
اصالت برند

اصالت برند

بیشتر شبیه کاتالوگ تبلیغاتی شرکتی به اسم «زیبا» بود تا کتاب، ولی در کل مطالب خوبی داشت هر چند تمام محتویات کتاب رو به نظرم میشد توی چند صفحه آ چهار هم نوشت، من بیشتر عکس هاش و دوست داشتم که از فیلکر تهیه کرده بودن، این کتاب نوشته سهراب وثوقی و ترجمه محمد رزاقی هست که در ۱۵۲ صفحه توسط انتشارات فرهنگسرای میردشتی به چاپ رسیده.

قفسه کتاب های من

۲۸مهر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۵۰): تصمیم نهایی

این روزها برخورد دوستان و اطرافیانم نسبت به خودم خیلی برام جالب شده، گاهی احساس می کنم همه انتظارات عجیب و غریبی از من دارن و من نمی تونم به انتظارات و نیازهاشون به طور کامل پاسخگو باشم، تنها تصمیمی که تو این شرایط گرفتم این هست من باید کار خودم رو انجام بدم تحت هر شرایطی، فعلا مهم نیست بقیه چه نظری نسبت به من دارن، مهم اینه من به چه راهی ایمان دارم و احساس می کنم در لحظه ای که توش قرار دارم بهترین تصمیم برای من و اطرافیانم چی هست! درسته که شاید همه از روی دلسوزی و محبت حرف بزنن ولی به نظرم هیچ کس به اندازه خودم نمی تونه موقعیتی که توش قرار دارم رو درک کنه و بهترین تصمیم رو بگیره، البته این ربطی به گرفتن مشورت از دیگران نداره، بیشتر روی این مفهوم دارم حرف می زنم که باید تصمیم نهایی رو خودم بگیرم و مسئولیت اش رو هم بپذیرم.

۲۷مهر
چگونه عادی نباشیم

چگونه عادی نباشیم

چند وقت پیش یکی از بچه ها این کتاب رو توی توییتر معرفی کرده بود و من علاقه مند شدم این کتاب رو بخونم، بیشتر کریس گیلبو نویسنده کتاب سبک زندگی خودش رو تو این کتاب بیان کرده بود و یه جورایی به نظرم قصد داره دیگران رو به این سبک زندگی تشویق کنه، راستش من آدمی هستم که زیاد سفر می کنم و بیشتر دهه بیست تا سی زندگیم رو در سفر بودم، این سبک زندگی رو دوست دارم ولی به نظرم مهم ترین اصل زندگی آرامش و حس خوب داشتن هست، اگر خفن ترین کار دنیا هم انجام بدیم ولی حس خوب نداشته باشیم، به نظرم زندگی نمی کنیم، حالا در سفر و هیجانات یا سر یک کار معمولی، به نظر من باید وقتی دیگران رو به سبک زندگی خاصی تشویق می کنیم از بدبختی ها و مشکلاتی که طی سال ها باهاش دست و پنجه نرم می کنیم هم بنویسم، غیرعادی زندگی کردن کار ساده ای نیست، همه دوست دارن ولی دردش هم به تناسب زیاد هست و همه تحملش رو ندارن یا بهتر دوست ندارن، در کل کتاب خوبی بود و ارزش خوندن داشت، من طرز تفکر نویسنده رو دوست داشتم در حالت کلی ولی خوب بود یک فصل رو به سختی ها و مشکلات این راه اختصاص می داد، انتشارات هنوز هم به نظرم کتاب رو خیلی خوب و شایسته با ترجمه روانی چاپ کرده، امیدوارم تو زندگی همیشه حس خوبی داشته باشید.

قفسه کتاب های من

۲۳مهر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۴۹): آدم های پاک باخته

تو کل دهه بیست تا سی زندگیم طوری زندگی کردم که هر زمان اراده کردم کل زندگیم رو توی سی ثانیه گذاشتم کنار و به سمت دیگه ای حرکت کردم، خوب یا بدش رو کاری ندارم، این موضوع باعث شده توی زندگیم دنبال همچین آدم هایی باشم و حتی به سرم بزنه چنین آدم هایی رو تربیت کنم، به نظر من وقتی آدم چیزی برای از دست دادن نداره خیلی بیشتر تلاش می کنه برای چیزهایی که باید واقعا تلاش کنه، برای خودش، برای دیگران، هیچ وقت توی ذهنم نرفت که ما قبل از اینکه به دیگران فکر کنیم باید به خودمون فکر کنیم، این دو تا اصلا هیچ جایی به هم برخورد نمی کنند، ما خودمون خودمون هستیم و دیگران دیگران هستند، هر کدوم جایگاه خاص خودشون رو دارند و حتی به نظرم ما در ارتباط مون با دیگران هست که خودمون رو می تونیم کشف کنیم. ادامه مطلب »

۲۲مهر
تنها بی پروایان پایدارند

تنها بی پروایان پایدارند

خیلی وقت بود می خواستم این کتاب رو بخونم ولی فرصت اش پیش نمی یومد، ولی حالا که خوندنش رو تموم کردم با خودم می گم ای کاش زودتر می خوندم این کتاب رو که نوشته اندرو گرو مدیرعامل و رئیس هیئت مدیره پیشین اینتل هست، پیتر دراکر هم درباره این کتاب گفته: «این اثر برجسته کتابی خطرناک می باشد که انسان را ناچار به اندیشیدن می نماید!»، از موضوعات محوری و مهم این کتاب نقطه های چرخش راهبردی هست، که به نظر باید همه در این زمینه یاد بگیریم چون بدون شک در زندگی باهاش بارها مواجه خواهیم شد، در مورد تصمیم گیری در زمانی که درگیر نیروی دگرگون ساز ۱۰ برابر شده ایم، یا بهتر چطوری این نیروها را پیش بینی کنیم و خودمون رو براشون آماده کنیم، چطوری سازمان را به سمت درست هدایت کنیم و چطوری تصمیمات به موقع و درستی بگیریم، به نظرم خوندن این کتاب خوب رو از دست ندید.

قفسه کتاب های من

۲۱مهر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۴۸): سردرگمی های تصمیم گیری

یه وقت هایی توی زندگی آدم پیش میاد که باید تصمیم بگیره یا حتی مجبورش می کنن که سریع تصمیم بگیره و این تصمیم ها عادی نیستن و شاید نقطه عطف های زندگی آدم باشن می تونن آدم رو به سمت رشد ببرن یا به سمت سقوط، ولی شما نمی تونید خیلی سریع تصمیم بگیرید، روزها پشت سر هم می گذرن ولی شما هنوز هیچ تصمیمی نگرفتید، البته بدون شک شب ها با مغز درد وارد رختخواب می شین و صبح ها با یک سردرگمی خاصی بلند می شین، راستش هنوز هم نمی دونم باید چطوری تصمیم گرفت در چنین موقعیت هایی که یک دلت میگه برو یک دلت میگه نرو، هر تصمیمی بگیری اثراتش در بلند مدت هست که مشخص میشه و این خیلی آزاردهنده است. ادامه مطلب »

۲۰مهر
nike

کفش باز

کفش باز یکی از بهترین کتاب هایی بود که تا حالا خوندم، خاطرات فیل نایت بنیان گذار شرکت نایکی، خیلی ساده و بی شیله پیله ماجرای دنبال کردن رویاهاش رو گفته و خیلی خوب فراز و نشیب های مهم زندگی شخصی و کاریش رو در طول ساختن یک شرکت میلیارد دلاری نوشته، از اینکه از شهری کوچیک شروع می کنه و حتی در همون شهر هم ادامه میده، کلا داستان این آدم نقطه مقابل تمام آدم هایی هست که فکر می کنند برای موفقیت باید به جاهای بزرگتری مهاجرت کنند و یا حتی به کشورهای دیگه ای برن، به نظرم درباره این کتاب نباید چیزی نوشت، فقط باید خوندش و باهاش زندگی کرد، چون باور کنید خط به خط اش آموزنده است، وقتی خوندش رو شروع کردم دیگه نتونستم بزارمش زمین تا اینکه تموم شد و انصافا وقتی تموم شد ناراحت شده بودم چون منم احساس می کردم در طول اون مسیر باهاشون بودم و زندگی می کردم، آخرین کتاب خاطراتی که خوندم و این طوری بهم چسبید هوندا بود، فکر می کنم هفت یا هشت سال پیش بود، به نظرم این کتاب رو حتما بخونید.

قفسه کتاب های من

۱۹مهر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۴۷): جلسه ای که ماندگار شد

چند وقتی میشه به سازمانی قول داده بودم یکسال، هفته ای ۴ ساعت برم اونجا و بخش دیوونه بازی براشون راه بندازم، یه دوره مقدماتی گذاشتیم برای انتخاب ۱۲ نفری که لازم داشتیم، حدود ۶۰ نفر شرکت کردن و بعد از مصاحبه ۱۲ نفر را انتخاب کردیم، قسمت هیجان انگیزش اونجا بود که همه برای انتخاب شدن نهایت تلاش خودشون رو می کردن، دیروز ازم خواستند جلسه ای داشته باشم باهاشون و قبل از شروع کار هماهنگی های لازم و انجام بدیم، راستش خیلی کلافه بودم، می خواستم چند روز برم مرخصی ولی هر روز اتفاقی پیش میومد و نمیشد، از اینکه وارد جلسه ای بشم و ندونم چی باید بگم و نتونم درست تصمیم بگیرم حالم به هم می خوره ولی چاره ای نبود، این روزها خیلی از کارهایی که می کنم لذت نمی برم، ولی قول داده بودیم و قول قول بود. ادامه مطلب »

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه