نویسنده: ابوالفضل فتاحی

این روزها خیلی به این موضوع فکر می‌کنم که واقعا فلسفه‌ی وجود من چیه در این دنیا، اصلا دوست ندارم سرم و بندازم پایین و دنیا برام تصمیم بگیره که چی بشم، اصلا این فکر که اختیار زندگیم دست خودم نیست واقعا آزاردهنده است برام، هیچ وقت زمانم رو به کسی نفروختم که در ازاش مبلغی برای زنده موندن و خوشحال بودنم بهم بده، البته خیلی به دوستانم هدیه میدم، احساس می‌کنم باید دوستان فوق‌العاده‌ای را انتخاب کنم، باهاشون تعامل کنم و زمانم رو بهشون هدیه بدم، تا بتونیم با سینرژی که ایجاد میشه، کارهای تاثیر گذاری انجام بدیم و در این دنیا منشاء اثر باشیم.
۲۷آبان
هر کسی در اوج، زیبا به نظر می‌رسد

هر کسی در اوج، زیبا به نظر می‌رسد

فکر می‌کنم این جمله را تک‌تک‌ سلول‌های وجودم درک کرده باشند، از اونجایی که هیچ وقت یک زندگی معمولی نداشتم و همیشه بالا و پایین داشتم، خیلی خوب درکش کردم، وقتی اوضاع کارم خوب بود، پول داشتم، کارهای جالبی می‌کردم، همه دوست داشتن با من کار کنند، دوست باشند و …، به محض اینکه دچار ناراحتی و غم می‌شدم و اوضاع کاری و مالیم بد می‌شد، احساس می‌کردم تنها شدم، حتی آخرین بار که با مشکل مواجه شدم، دوستی که همیشه می‌گفت من تا آخرش هستم هم بهانه‌ای پیدا کرد و رفت، چرا میگم بهانه! چون طی سال‌های قبل هم من همون آدم بودم فقط بهش نیاز داشت و احساس می‌کرد به دردش می‌خورم، چون همون بهانه‌ای که جور کرد و رفت، بعدش به شکل بدتری گرفتار شد، مهم نیست، مهم اینه وقتی در اوج هستی، همه دوستت دارند. ادامه مطلب »

۲۶آبان
چرا نباید به لک‌لک‌ اعتقاد داشته باشی؟

چرا نباید به لک‌لک‌ اعتقاد داشته باشی؟

این نکته خیلی برای من قابل تامل بود، «بعضی وقت‌ها آن چه علت معرفی می‌شود معلول از کار در می‌آید و برعکس◊» یادم میاد یکی از دوستانم بهم گفت تصمیم داره برای رشد و پیشرفت به تهران مهاجرت کنه و حتی دوستانی هم دارم که برای رسیدن به موفقیت به خارج از ایران می‌روند، حتی دوستی داشتم که می‌گفت من باید در شرکت‌های بزرگی کار کنم تا خوب یاد بگیرم و رشد کنم، از نظر من همه‌ی اون آدم‌ها دچار علیت نادرست شده بودن، حتی خود من در گذشته فکر می‌کردم برای توسعه‌ی شرکت باید امکانات بیشتری نسبت به بقیه داشت، حتی وقتی با دوستانم در دانشگاه فلان صحبت می‌کردم، با غرور می‌گفتند ما بیشتر یاد می‌گیریم چون اساتید بهتری داریم، به نظرتون واقعا این طوری بود؟ از نظر من که این طوری نبود، چون برای مدتی می‌رفتم سر کلاس‌هاشون و بعد از مدتی که من را از خودشون می‌دونستند می‌گفتند واقعا استاد‌های به دردنخوری داریم، اونا فقط چون گلچین شده بودن خوب بودن، چون آدم‌های پرتلاشی بودن فکر می‌کردند پیشرفتشون اثر استاد‌های خوب هست، البته بی‌تاثیر نیست ولی این که سایر عوامل را در نظر نگیریم اشتباه هست. ادامه مطلب »

۲۵آبان
Spirited Away

Spirited Away

نمی‌دونم تصور من این طوری هست یا کلا ژاپنی‌ها علاقه‌ی خاصی به تولید انیمیشن ترسناک و عجیب دارند، مفهوم اصلی فیلم از نظر من عشق و دوست داشتن بود و قدرتی که در سایه‌ی آن به وجود میاد، شخصیت‌پردازی‌ها به نظرم فوق‌العاده بودند، به خصوص با در نظر گرفتن سال ساخت فیلم، کارگردان دوست‌داشتن را در فیلم خیلی زیبا به تصویر کشیده بود، وقتی آدم کسی را خیلی دوست داره، تمرکزش کامل روی کسی هست که دوستش داره، انگار دیگه در این عالم زندگی نمی‌کنه، حاضره هر کاری برای کسی که دوستش داره انجام بده، دیگه خطرکردن، ترسیدن، خیلی چیزها دیگه معنی خودش را از دست میده، باید یا دوست نداشت، یا اگر دوست داشتی خالصانه دوست داشته باشی. ادامه مطلب »

۲۴آبان
هیچ وقت از یک نویسنده نپرس رمانش شرح حال خودش است یا نه

هیچ وقت از یک نویسنده نپرس رمانش شرح حال خودش است یا نه

این جمله را خیلی دوست داشتم، «اگر می‌خواهی بازی کنونی را درک کنی، واقعا درک کنی، بازیگران را فراموش کن. با دقت به رقص اثرهایی توجه کن که بازیگران بازیچه‌ی آن هستند.◊»، خیلی وقت‌ها در حوزه‌ی کسب و کار وقتی شرکتی دچار مشکل می‌شود، می‌بینیم مدام مدیران خود را عوض می‌کنند، درحالیکه وقتی شرکت در حال رشد هست چنین اتفاقی را شاهد نیستیم، هر دوی این موضوعات بدون در نظر گرفتن سایر عوامل اتفاق می‌افتد، یعنی وقتی شرکتی دچار مشکل می‌شود، شرایط اقتصادی، سیاسی و … را لحاظ نمی‌کنیم و مدیر را سرچشمه‌ی همه‌ی مشکلات می‌بینیم و زمانی هم که شرکت رو به رشد است، باز مدیر را عامل موفقیت می‌دانیم بدون در نظر گرفتن سایر شرایط، البته در این که یک مدیر خوب و توانمند می‌تواند باعث رشد یا شکست شرکتی بشود شکی نیست، ولی بحث بیشتر این است که برای گرفتن هر تصمیم درست و پیدا کردن سرچشمه باید سایر عوامل هم در نظر گرفت.

پی‌نوشت:
◊ هنر شفاف اندیشیدن نوشته‌ رولف دوبلی

۲۳آبان
اشتیاق خود را مهار کن

اشتیاق خود را مهار کن

وارن بافت میگه «به حراجی نرو»، این جمله را که من خیلی وقت هست آویزه‌ی گوشم کردم، احتمالا شما هم زیاد دیدید در مزایده‌ها وقتی قیمت برنده را می‌شنوید با خودتون می‌گید واقعا فقط یک احمق می‌تونست چنین پیشنهادی را بده و اون شرکت یا شخص هم آخر شب به پاس این پیروزی ارزشمندشون جشن می‌گیرن، در حالیکه واقعا برنده‌ی مزایده معمولا بازند‌ه‌ی آن هم هست، این موضوع وقتی شرکت‌ها شرکت‌های دیگری را می خرند هم صادق است، به حدی که بر اساس مطالعه‌ی مکنزی بیش از نیمی از تملک‌ها با نابودی ارزش همراهند.

۲۲آبان
گیج شدن با یک برگ کاغذ

گیج شدن با یک برگ کاغذ

«ایرانیان باستان خیلی خوب می‌دانستند مردم در درک رشد درصدی مشکل دارند. یک داستان محلی کهن، روزگاری خدمتکار زرنگی به شاه یک تخته‌ی شطرنج هدیه داد. شاه که تحت تاثیر هدیه قرار گرفته بود گفت «بگو چه طور از تو سپاسگزاری کنم» خدمتکار جواب داد «اعلی حضرت، من چیزی بیش از این نمی‌خواهم که این تخته را با دانه‌های برنج پر کنید. یک دانه برنج را روی مربع اول بگذارید و سپس در هر مربع بعدی دو برابر مربع پیش از آن برنج قرار بدهید» شاه شگفت زده شده بود «باعث افتخار است که تو، خدمتکار عزیز من، چنین درخواست فروتنانه‌ای داری» اما خواسته‌ی او معادل چه مقدار برنج بود؟ پادشاه فکر می‌کرد حدود یک کیسه. نوکران او کار را شروع کردند، یک دانه در مربع اول، دو دانه در مربع دوم، چهار دانه در مربع سوم و همین طور تا آخر. شاه متوجه شد برای فراهم کردن این مقدار، کل برنج‌های روی زمین هم کفایت نمی‌کند. یا یک برگه کاغذ از وسط تا زده می‌شود، دوباره از وسط تا زده می‌شود و دوباره و دوباره این کار تکرار می‌شود، بعد از پنجاه بار تا زدن، چه‌قدر زخیم می‌شود؟ اگر فرض کنیم ضخامت یک برگه‌ی کاغذ چاپ تقریبا ۰.۰۱ سانتی متر باشد، ضخامت آن بعد از پنجاه بار تا زدن کمی کمتر از ۹۶ میلیون کیلومتر خواهد شد، این عدد با فاصله‌ی بین زمین و خورشید برابری می‌کند. وقتی پای نرخ رشد در میان است، به دریافت احساسی خود اعتماد نکن و بپذیر که درک درستی از آن نداری.◊»

پی‌نوشت:
◊ هنر شفاف اندیشیدن نوشته‌ رولف دوبلی

۲۱آبان
چرا تیم‌ها تنبل‌اند؟

چرا تیم‌ها تنبل‌اند؟

این مطلب را دوست دارم با یک خاطره‌ شروع کنم، سال‌ها پیش با دوست برنامه‌نویسی آشنا شده بودم که خودش رو عاشق کار تیمی می‌دونست، انصافا برنامه‌نویس خیلی خوبی بود، آدم با تعهدی هم بود، همیشه به من می‌گفت، یکی از رویاهاش این هست که یک تیم بزرگ داشته باشه و کارهای بزرگ و خفنی انجام بده، بعد از این همه سال وقتی از دور بهش نگاه می‌کنم، می‌بینم به آرزوش رسید، مدتی تیم بزرگی داشت، کارهای زیادی هم انجام داد و بعد از مدتی از تیم خارج شد، نمی‌دونم دلیل‌اش چی بود، ولی می‌خوام بگم داشتن تیم بزرگ عاملی برای موفقیت نیست، البته بهترین ‌مکان برای کارمندانی هست که سواد کافی ندارند. ادامه مطلب »

۲۰آبان
Invictus

Invictus

یکی از شخصیت‌های مورد علاقه‌ی من نلسون ماندلا هست، این فیلم رو چند شب پیش وقتی خوابمون نمی‌برد با آرش تماشا کردیم، داستان فیلم از نظر من مربوط به روش برخورد و توجه نلسون ماندلا بعد از رسیدن به قدرت به ورزش راگبی بود، نه اینکه به راگبی خیلی علاقه‌مند بود، بیشتر به خاطر دودستگی که بین مردم بود، چون تیم راگبی کشورشون دست سفید‌پوست‌ها بود و رنگین پوست‌ها همیشه تیم مقابل رو تشویق می‌کردن، سال بعد مسابقات جهانی راگبی قرار بود در آفریقای جنوبی برگزار بشه، خیلی برای من جالب بود که خیلی عالی این فرصت فوق‌العاده را دیده بود و از اون برای یکپارچه کردن کشور و تزریق امید و نشاط استفاده کرده بود، انتخاب‌های بسیار هوشمندانه‌ای می‌کرد، تصمیمات جذابی می‌گرفت، برخورد و تعاملش با آدم‌ها خیلی فوق‌العاده بود، کنترل بسیار فوق‌العاده‌ای روی خودش داشت، خودتون این فیلم و ببینید و لذت ببرید. ادامه مطلب »

۱۹آبان
چرا بدبختی بزرگ‌تر از خوشبختی به نظر می‌رسد؟

چرا بدبختی بزرگ‌تر از خوشبختی به نظر می‌رسد؟

به نظرم تا بوده همین بوده، همیشه دلایلی که می‌تونیم برای افسرده بودن و ناراحت بودن برای خودمون بیاریم به مراتب بیشتر از دلایلی هست که برای خوشحال بودن خودمون می‌تونیم بیاریم، وقتی توی ترافیک رانندگی می‌کنم، احساس می‌کنم تعداد آدم‌هایی که اعصاب ندارن و ناراحت و خشمگین هستند و مدام بی‌دلیل بوق می‌زنند به مراتب بیش‌تر از کسایی هست که با آرامش رانندگی می‌کنند، بعضی وقت‌ها که حالم خیلی بد میشه و مدام به مشکلات و ناراحتی‌ها و غصه‌هایی که توی دلم دارم فکر می‌کنم، به خودم میگم بیا بشین یک دقیقه کنارم خسته باش، ولی همزمان که داری بدبختی‌ها و غم‌هایی که داری را می‌شماری، بیا داشته‌هات هم بشمار، بعد از چند دقیقه کلا یادم میره که ناراحت بودم، حتی پیش میاد وقتی یک کتاب بد می‌خرم و احساس می‌کنم پولم رو دور ریختم چند برابر زمانی ناراحت میشم که وقتی همون مقدار پول را به دست آوردم خوشحال شدم، این دو مورد اصلا عادلانه نیستن و نمی‌دونم چطوری میشه به تعادل رسوندشون.

۱۸آبان
چه‌طور مردم را از چند میلیون پول‌شان خلاص کنیم؟

چه‌طور مردم را از چند میلیون پول‌شان خلاص کنیم؟

وقتی برمی‌گردم به گذشته نگاه می‌کنم، می‌بینم کلی آدم هست که روزی با من آشنا شدن و بهم گفتن چقدر شما را دوست دارم و من هم با خودم گفتم چه جالب، بزار حالا که اون یک قدم برداشته منم دوازده قدم براش بردارم و این داستان اونقدر ادامه پیدا کرده تا جایی که از ظن خودشون دیگه من تمام شدم و دیگه نمی‌تونم قدمی براشون بردارم و احساس کردن حالا نوبت اوناست که قدم بردارن، آخر سر هم با گفتن یک جمله‌ی طلایی «تا کی باید به خودم و موفقیت‌هام فکر نکنم» خداحافظی کردن و رفتن، تو ذهنشون هم اینه که ما از اولش اینقدر فوق‌العاده بودیم، راستش اوایل ناراحت بودم ولی این روزها با دانش به این موضوع باز هم این کار و تکرار می‌کنم، من به شدت در حال یادگیری هستم، ولی اونا به شدت درحال زندگی کردن در رویاهای دیگران و تجربه کردن رابطه‌های بدون دوست‌داشتن هستن.

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)