نویسنده: ابوالفضل فتاحی

«ما امده ایم که با حضورمان، جهان را دگرگون کنیم، نیامده ایم تا پس از مرگمان بگویند: از کرم خاکی هم بی آزارتر بود و از گاو مظلومتر، ما باید وجودمان و نفس کشیدنمان، و راه رفتنمان، و نگاه کردنمان،و لبخند زدنمان هم مانند تیغ به چشم و گلوی بدکاران و ستمگران برود... ما نیامده ایم فقط به خاطر آنکه همچون گوسفندی زندگی کرده باشیم که پس از مرگمان، گرگ و چوپان و سگ گله، هر سه ستایشمان کنند.» نوشته نادر ابراهیمی
۲۱آبا

رفاقت «تا» ندارد!

به نظر من دوست یکی از پرکاربرد ترین واژه ها در دوران کودکی تا پیری ماست، انسان موجودی اجتماعی هست و علاقه ی فطری نسبت به ایجاد ارتباط با دیگران دارد، بعد از رفع نیازهای اولیه خودش شاید اولین چیزی که به دنبال تامین اون خواهد رفت پیدا کردن یک یا چند دوست خوب هست، چیزی که در ایران به نظرم بیشتر به همکار یا کسی که وقتمون رو فقط باهاش پر کنیم خلاصه میشه، در حالیکه معنی واژه ی دوستی و اصل و اساس دوستی خیلی مسایل مهم تر و جامع تری را در بر می گیره، حتی شاید شنیده باشید که گاهی دوستان وقتی می خوان از هم خواسته ای داشته باشند، می گویند به حرمت رفاقتمون، یعنی براش حرمت زیادی قائل هستند. ادامه مطلب »

۲۰آبا

بیایید بازی کنیم!

یقینا همه ی شما می دونید که بازی برای کودک چه فواید بی نظیری داره، از رشد خلاقیت گرفته تا روابط اجتماعی و …، شاید بشه گفت شخصیت بزرگسالی ما برگرفته از بازی های دوران کودکی ماست، به نظر من بازی کردن و داشتن اسباب بازی صرفا برای یک دوره ی خاص از زندگی مثل کودکی و نوجوانی نیست، بلکه در سن هشتاد سالگی هم به نظر من انسان نیاز به بازی دارد، این فرهنگ غلط در کشور ماست که شاید احساس کنیم زشته و ما دیگه نباید بازی کنیم، وقتی بعضی از فیلم های خارجی رو نگاه می کنیم بزرگ تر ها هم بازی می کنند با بچه ها، حتی گاهی با بزرگ تر هاشون وارد دنیای بازی بزرگ تری می شوند. ادامه مطلب »

۱۹آبا

تولد دوباره!

شاید همه ی ما توی ذهنمون حیوان خاصی را به دلایل خاصی خیلی دوست داشته باشیم و حتی خودمون و شخصیت خودمون رو با اون مقایسه کنیم، حتی یادم میاد توی مدرسه به زبون هم میاوردیم، مثلا یکی گرگ رو دوست داشت، یکی نهنگ، یکی زرافه و … ولی بیشتر بچه ها شیر و پلنگ رو دوست داشتند، شاید به خاطر قدرتی که داشتند، من هم از همون موقع عقاب رو خیلی دوست داشتم، چون احساس می کردم حتی اگر شیر هم باشم باز قلمرو محدودی دارم و یه جورایی میشه براش طول و عرض مشخص کرد ولی عقاب صاحب کل آسمون هست، هر جایی که عشقش بکشه می تونه پرواز کنه، حتی بالاتر از ابرها. ادامه مطلب »

۱۸آبا

سنگ باشم یا برگ!

امروز داشتم توی اینترنت دنبال مطالبی با مضمون افسردگی و نگرانی می گشتم بیش از چهار صد و سی و دو هزار مطلب رو گوگل برای من آماده کرد تا بینشون دنبال مطلب مورد نظرم بگردم، جای دوستان خالی نباشه، هر لینکی که باز می کردم، یا چرت و پرت بود، یا عکس صابون و ساعت و حوله و یک سری چرندیات که باور کنید خود صاحب سایت هم نفهمیده اونها رو گذاشته بود روی سایتش، اونهایی هم که یکم مطالب بهتری داشتند، همه کپی بودن، یکی شون رو می خوندی همه بدون جا انداختن یک «و» مثل هم بود که وسط این خوندن ها به حکایت خیلی جالبی برخوردم، که احتمالا شما شنیده باشید ولی برای من خیلی خوب بود: ادامه مطلب »

۱۷آبا

زود خوب شو!

امروز روز خیلی سختی بود برای من، مدتی هست درگیر یک سری ناملایمات روحی شدم که به شدت باعث آزارم شده و به سرعت هر چه تمام تر در حال خراب کردن همه چیز هست یه جورایی سرعت تخریبش به حدی بالاست که تلاش های من برای بهبود شرایط و اوضاع اصلا به چشم نمیاد، حتی گاهی موجب این میشه هنگام رانندگی حواسم به جلو نباشه و اصلا فراموش کنم در حال رانندگی هستم و با چشم باز به استقبال هیجانات پیش بینی نشده برم، البته من هم از هیجان بدم نمیام ولی نه دیگه این طوری. ادامه مطلب »

۱۶آبا

مهارت حل مسئله ی من کجاست؟!

امروز بعد از مدت ها برای نوشتن اولین مطلب از چالشی که به تازگی شروع کردم دچار ترس و نگرانی شدم، ساعت ها به موضوعات مختلف فکر می کردم ولی هیچ ایده ای به ذهنم نمی رسید، به حدی که به شدت عصبی شده بودم، البته این روزها این اتفاق خیلی برام پیش میاد و سریع با کوچکترین مسئله ای عصبی میشم و حتی گاهی رفتارهای پرخاشگرانه از خودم بروز میدم، نمی تونم بگم تحت اختیار من نیستند، چون به نظرم غیر ممکن به نظر میرسه و اگر چنین فرضی را قبول کنم، اصل داشتن اختیار خودم را زیر سوال بردم، شاید بهتر باشه قبول کنم گاهی رفتارهایی که می کنم تحت کنترلم نیستند. ادامه مطلب »

۱۵آبا

چالش ۴۰ روز نوشتن در وبلاگ شخصی!

مدتی هست مثل پارسال دیوونه بازیم گل کرده و زده به سرم باز هم چالش نوشتن روزانه را شروع کنم حداقل برای ۴۰ روز، ولی حال و هوای این روزهای من با این چالش کمی منافات داره ولی حریف دلم نمی شم و احساس می کنم اگر گوش به حرفش ندم فردا شرمنده اش میشم، پس هر چی می خواد بشه بادا باد، آخرش اینه نتونم دیگه، آسمون که به زمین نمیاد، ولی من می دونم که می تونم، حداقل می تونم به خودم قول بدم که تمام سعی و تلاش خودم رو می کنم تا بشه، همیشه گفتم باز هم میگم، کار نشدنی در عالم وجود نداره، به جز مردن که همه روزی می میریم، با این وجود بقیه کارها همه شدنی هستند، پس باید شروع کنم. ادامه مطلب »

۱۲آبا

بیایید همدیگر را قضاوت نکنیم!

چند وقتی بود که سعی داشتم خیلی چیزها رو تغییر بدم و خیلی کارها رو شروع کنم، منظم و مرتب مثل نوشتن، مثل انجام دادن بعضی کارها، یا درست کردن بعضی از اخلاق و رفتارها، ولی گویا توفیق با ما یار نیست و حال و هوای این روزهای ما قرار نیست رو به بهبودی بره، نمی دونم واقعا، شاید دیگه نتونم بنویسم، شاید و شاید و کلی شاید دیگه، دوست دارم این مطلب رو اگر قراره فعلا آخرین مطلب باشه، شایدم نباشه درباره قضاوت کردن بنویسم، اینکه زود همدیگه رو قضاوت نکنیم، زود تصمیم نگیریم، زود همه چیز رو خراب نکنیم، در پست قبلی هم درباره صبر یکم حرف زدم، اگر بد می نویسم ببخشید، ذهنم متمرکز نیست. ادامه مطلب »

۱۱آبا

صبر و دیگر هیچ!

امروز تصمیم دارم درباره ی موضوعی حرف بزنم که خودم به طرز عجیبی توش مشکل دارم، «صبر» چیزی که هیچ وقت نداشتم ولی امیدوارم در آینده داشته باشم، صبر خیلی چیز خوبی هست، همه جا کاربرد داره، در سختی ها، غم ها، شادی ها، کار، زندگی، دوستی، رفاقت و …، اصولا ما آدم های صبوری نیستیم، شاید کشاورزها را بشه صبور ترین آدم ها دونست، دونه ای رو می کارند، هر روز بهش آب می دهند، مراقبت می کنند ازش تا آروم آروم جوانه بزنه، بزرگ و بزرگ تر بشه تا بشه محصولی قابل برداشت، این روزها ما حال و حوصله ی اینقدر صبر کردن رو نداریم و دوست داریم همین الان تمام مشکلات حل بشه، محصول آماده بشه، چالش های زندگی هر چه سریع تر تمام بشوند. ادامه مطلب »

۸آبا

گاهی نمی شود که نمی شود!

گاهی تو زندگی ما آدم ها فرصت هایی پیش میاد برای کار، زندگی، دوستی، رفاقت، برادری و …، بسته به نوع نگاه و تلاش ما به این فرصت ها یا می شود که نمی شود، یعنی یه جورایی اولش فرصت ها رو می بینیم و می شود، ولی اهمیت نمیدیم و تلاشی هم براشون نمی کنیم برای همین آخرش نمی شود، گاهی نمی شود که می شود، بعضی وقت ها هم ما خیلی توی باغ نیستیم که بخواهیم متوجه فرصتی توی زندگیمون بشیم، یا اینکه خدا فرصتی رو بهمون داده و الان کنارمون هست ولی نمی شود و درکش نمی کنیم ولی چون خدا می خواد آخرش می شود و ما موفق به درک اون فرصت می شیم. ادامه مطلب »

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه