نویسنده: ابوالفضل فتاحی

«ما امده ایم که با حضورمان، جهان را دگرگون کنیم، نیامده ایم تا پس از مرگمان بگویند: از کرم خاکی هم بی آزارتر بود و از گاو مظلومتر، ما باید وجودمان و نفس کشیدنمان، و راه رفتنمان، و نگاه کردنمان،و لبخند زدنمان هم مانند تیغ به چشم و گلوی بدکاران و ستمگران برود... ما نیامده ایم فقط به خاطر آنکه همچون گوسفندی زندگی کرده باشیم که پس از مرگمان، گرگ و چوپان و سگ گله، هر سه ستایشمان کنند.» نوشته نادر ابراهیمی
۱۸شهر

Ocean’s Eleven

امروز کسی ازم خواسته بود تا درباره کار تیمی در جایی صحبت کنم و زمان زیادی هم بهش اختصاص داده بود، راستش اصلا حال و حوصله نداشتم و نمی خواستم برم ولی چون قول داده بودم باید می رفتم، یک بار دیگه این کار و کرده بودم و خیلی برام سخت نبود ولی شب نمی دونم چی شد که تصمیم گرفتم شبیه قبلی نباشه برای همین شروع کردم به فکر کردن و مطالعه کردن، من کلا از کارهای تئوری و اینکه یک پاورپوینت درست کنیم و یک سری کلمات قلمبه و سلمبه هم توش به کار ببریم که بگیم ما خیلی می فهمیم خوشم نمیاد، چون هیچ وقت به دردم نخوردن، همیشه کارهای عملی بیشتر تو ذهنم می مونن چون تبدیل به خاطره می شوند و تصمیم گرفتم خاطره بسازم، یه جورایی همیشه این کار و می کنم، کاری که هم مفهوم رو کامل درک کنند و هم بازی کرده باشیم. ادامه مطلب »

۱۷شهر

برنامه ها را بر اساس تمرکز طراحی کنیم.

گویا بی خوابی شدیدی زده به سرم امشب و قرار نیست بخوابم، خیلی دوست داشتم صبح زود بیدار بشم و شروع کنم به کار کردن ولی الان ساعت ۲:۱۳ دقیقه است و من نمی تونم بخوابم به خاطر حجم زیاد فکرهایی که مدام توی سرم می چرخند، مهم نیست، با خودم گفتم چه کار کنم که این تهدید رو به فرصتی برای خودم تبدیل کنم، بهترین چیزی که به ذهنم خطور کرد، نوشتن بود، می خوام درباره تمرکز و اسرار خودم و شاید شما به عدم تمرکز بنویسم، بعد از ماه ها بی برنامگی از ۹ شهریور سعی کردم برنامه جدیدی رو در پیش بگیرم، حالا چرا از نهم؟ چون فقط می خواستم نه از شنبه شروع کرده باشم، نه از یکم و نه از هیچ مناسبت دیگه ای، همین طوری بی خودی، این اتفاق رو دوست دارم. ادامه مطلب »

۱۶شهر

یک زرافه و نیم

خیلی وقت بود دیگه کتاب نمی خوندم، یعنی حال و حوصله اش نبود، هر وقت هم کتاب دستم می گرفتم و چند صفحه اول کتاب رو می خوندم، پرتش می کردم روی میز یا هر جای دیگه ای، مدتی هم بود عاشق زرافه شده بودم، توی همین کتاب پرت کردن ها یهو یک کتاب نظرم رو جلب کرد، اون هم به خاطر زرافه ای که روی جلدش بود و پسر بچه ای که بهش آویزون بود، اسم کتاب رو خوندم دیدم نوشته «یک زرافه و نیم»، نوشته شل سیلور استاین، کتاب رو برداشتم صفحه اولش رو باز کردم دیدم داخل اش نوشته «برای ابوالفضل و زرافه ای که می خوایم بزرگ کنیم – اردیبهشت ۹۵ – آرش» میشه گفت روح ام شاد شد با دیدنش و لبخند زنان کتاب رو ورق زدم، رسیدم به فهرست کتاب نوشته بود مجموعه ادبیات کودک و نوجوان، بیشتر لبخند زدم، آخه احساس کردم شدیدا با گروه سنی من همخوانی داره این کتاب و می تونم با لذت بخونمش، این کتاب رو نشر ثالث خیلی شیک و زیبا چاپ کرده و شورا پیرزاد هم زحمت ترجمه کتاب رو کشیده، این کتاب رو می تونید توی ۶ دقیقه بخونید، به نظرم ارزش خوندن داره و داستان کتاب با این جمله شروع میشه: اگر یک زرافه داشتی …

قفسه کتاب های من

۱۵شهر

یک ساعت زنگوله دار

شب ها منم مثل خیلی های دیگه با گوشی میرم توی رختخواب، قبل از خواب به جای کتاب خوندن توی شبکه های اجتماعی چرت و پرت پرسه می زنم و محتویات چرند و پرندشون رو مرور می کنم بدون اینکه هدف خاصی رو دنبال کنم، این کار به یک سرگرمی احمقانه تبدیل شده بود که گاهی ساعت ها زمان رو از من می دزدید و هیچ سودی عاید من نمی شد، علاوه بر این میشه گفت اعتیاد شدید هم پیدا کرده بودم و این موضوع باعث بدخوابی و بی خوابی من شده بود، البته چون شب ها دلتنگی سراغ من میومد برای فرار از اون مجبور بودم که به همچین چیزهایی پناه ببرم، چند شب پیش تصمیم گرفتم این مشکل رو تا حدی حل کنم. ادامه مطلب »

۱۴شهر
تنویر

برای مدتی باید رهایش کنیم

امروز قرار بود برای کاری محتوایی آماده کنم، لپ تاپم رو باز کردم و شروع کردم به جست و جو کردن و تب باز کردن، بعد از چند ساعت که نگاهم به تب هایی که باز کرده بودم جلب شد ترسیدم، شروع کردم به بستن تب ها، جالب این جا بود که بعد از خوندن اون همه مقاله و مطلب و … هنوز چیزی به ذهنم نرسیده بود و یا بهتر بگم هیچ کدوم نظرم رو جلب نکرد، احساس می کردم من دنبال چیزهایی که اینها هستند نیستم، چیزی هم که می خواستم بین اونها نبود، پس پشت سر هم شروع کردم به بستن تب ها و بعد از اینکه خیالم راحت شد و آخریش رو هم بستم از پشت میز بلند شدم و انگار نه انگار که قرار بود من چیزی بنویسم. ادامه مطلب »

۱۳شهر

به خودمون فرصت بدیم

چند روزی بود که یکی از شرکت کننده های استارتاپ ویکند که الان یادم نیست در کدوم رویداد دیده بودمش، اسرار داشت تا همدیگر را از نزدیک دوباره ببینیم و می گفت مشکل جدی براشون پیش اومده و نیاز به کمک دارند، من هم واقعا حال و حوصله نداشتم و بهش گفتم طرح رو برام بفرست تا بخونم و بگو مشکل چیه اگر کاری از دستم بر اومد بهتون میگم، تا امروز که باز پیگیر شدند و من هم با یکی از دوستان قرار ملاقاتی گذاشته بودم، به دوستم گفتم میای بریم با چند نفر صحبت کنیم، اون هم گفت باشه و من قبول کردم و در کافه ای قرار گذاشتیم، خیلی وقت بود کافه نرفته بودم، کافه شیک و قشنگی بود و دکوراسیون شیکی داشت. ادامه مطلب »

۱۲شهر

هر آنچه از من بر می آمد!

امروز داشتم یک مطلب می خوندم خیلی برام جالب بود دلم خواست امشب درباره اش یک مطلب بنویسم و اون مطلب این بود «گنجشکی با عجله و تمام توان به آتشی نزدیک می شد و برمی گشت! پرسیدند: چه می کنی؟ پاسخ داد: در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم و آن را روی آتش می ریزم. گفتند: حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می آوری بسیار زیاد است و این آب فایده ای ندارد. گفت: شاید نتوانم آتش را خاموش کنم، اما آن هنگام که خداوند می پرسد: زمانی که خانه دوستت در آتش می سوخت تو چه می کردی؟ پاسخ می دهم: هر آنچه از من بر می آمد!» به نظرم فوق العاده بود، واقعا چند نفر از ما حاضریم اگر اتفاقی برای دوست مون بیافته اینقدر تلاش و از خود گذشتگی داشته باشیم، حتی اونجایی که خودش اصلا تلاش ما را نمی بینه و خدای اون ناظر هست. ادامه مطلب »

۱۱شهر

خانه دوست کجاست

خیلی وقت بود فیلم تماشا نمی کردم تا اینکه سازنده عروسک مخمل و زی زی گولو و … دو تا پیشنهاد جذاب داد، یکی برای کتاب بود که گفت شازده کوچولو رو بخونید، یکی هم فیلم بود که گفت «خانه دوست کجاست» رو تماشا کنید، نمی دونم چی شد که تصمیم گرفتم این فیلم رو تهیه کنم و نگاه کنم، این فیلم یکی از آثار مرحوم عباس کیارستمی بود، خیلی قدیمی بود، تصمیم دارم تو این مطلب فقط پیشنهاد بدم این فیلم رو تماشا کنید، نکته ی جذاب این فیلم برای من ساختار شکنی شخصیت اصلی فیلم بود، این ساختار شکنی در ابتدای فیلم به چشم می خورد، وقتی در خونه بود باز همین طور و …، گفت و گوی دو تا پیرمرد درباره تربیت فرزند هم باعث شد تا کلی بخندم، اینقدر جدی برای هم تعریف می کردند و به قول خودشون کارهای تربیتی می کردند که نگو و نپرس، عالی بود، چون احساس می کردند که خودشون الان خیلی آدم موفقی هستند، عاشق انتهای فیلم شدم، حرکتی که بعد از پیدا کردن خانه دوست انجام داد، در کل فیلم خیلی جالبی بود برای من، خیلی خوشم اومد، راستش فکرش رو نمی کردم موضوع به این سادگی این قدر قابلیت داشته باشه که بشه به صورت یک فیلم بلند درآوردش، من خیلی شناخت روی آقای کیارستمی نداشتم، الان هم ندارم ولی به نظرم با دیدن این فیلم میشه فهمید چقدر کارگردان قوی و خوش ذهنی بود، خدا رحمتش کنه.

۱۰شهر
تکواندو

از ضربه خوردن می ترسم

مدت زیادی بود حال و روز خوبی نداشتم، هر روز با خودم فکر می کردم باید چه کار کنم تا از این وضعیت در بیام، مادرم اسرار داشت ورزش کنم، شروع کردم به مرور ورزش هایی که دوست داشتم، دوچرخه سواری، تکواندو، شنا، دویدن، تیراندازی، کوهنوردی، اسب سواری و تا حدی بدنسازی، نکته ی جالب تمام این ورزش ها این بود که هیچ کدوم گروهی نبودن و از اون جالب تر من اصلا آدم تنها ورزش بکنی نیستم، یکم بیشتر تو عمق ماجرا رفتم، من ورزشی مثل تکواندو رو برای این شروع کردم چون تنها شده بودم، با استاد جالبی برخورد کرده بودم و بهم آرامش می داد، پوشیدن لباس سفیدش و تمرکز و زدن فرم هاش، برای همین ظرف کمتر از دو سال دان ۲ گرفتم، من واقعا هیچ ورزشی رو حرفه ای دوست ندارم و بیشتر دوست دارم در سطح آماتوری چیزی رو دنبال کنم و لذت ببرم ازش، البته گاهی بدی هم داشت مثل شنا، من هیچ وقت شناکردن رو اصولی یاد نگرفتم به اصطلاح قدیمی ها رودخونه ای یاد گرفتم، اینقدر دست و پا زدم تا غرق نشم و این طوری یاد گرفتم، من دوچرخه سواری هم تنهایی می رفتم و با خودم بازی می کردم، مثلا ایستگاه هایی رو مشخص می کردم و با قاعده و قانون های خاصی که خودم وضع می کردم توی ذهنم حرکت می کردم، کوه رو واقعا تنهایی دوست نداشتم، دوست عزیزی داشتم که همیشه منتظر بودم من و دعوت کنه با هم بریم کوه، بعد از اون بریم حلیم با نون بربری بخریم و بخوریم ولی همیشه این قرارهاش رو با یکی دیگه می گذاشت، البته چند باری من دعوتش کردم و رفتیم، بگذریم. ادامه مطلب »

۹شهر

زندگی یعنی کشف

یادم میاد وقتی نوجوان بودم بی محابا هر کاری می کردم، دوست داشتم از هر چیزی سر در بیارم، البته بچه پر رویی نبودم، اتفاقا خیلی هم رودربایستی داشتم، بیشتر کنجکاوی های من یا تو دل طبیعت بود یا ماشین ها و ابزار و وسایل که دور و برم بود و می دیدمشون، مثلا من بچه ای بودم که هیچ اسباب بازی رو سالم نگه نمی داشتم، مثلا هلی کوپتری که پرواز می کرد و باز کردم ببینم چطوری پرواز می کنه، بعد که دیگه خراب شد، آرمیچرش رو برداشتم و باهاش قایق موتوری درست کردم، کل روز در حال کشف چیزهای جدید بودم آروم و قرار نداشتم، الان هم که مثلا بزرگ تر شدم هنوز مثل گذشته هستم با این تفاوت که امروزه گاهی کارهایی انجام میدم و بعد مجبورم مدت ها برای درست کردنش وقت بزارم، خراب کاری های گذشته با یک ببخشید ساده تمام می شدند نهایتا دو تا کمربند و سه تا آب دولیو چاگی و صلوات مادر و دوستان ختم به خیر می شد ولی امروزه با غلط کردم و ببخشید و … حل نمیشه، باید وایستم پاش تا درست بشه و این خیلی ازم وقت می گیره. ادامه مطلب »

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه