نویسنده: ابوالفضل فتاحی

«ما امده ایم که با حضورمان، جهان را دگرگون کنیم، نیامده ایم تا پس از مرگمان بگویند: از کرم خاکی هم بی آزارتر بود و از گاو مظلومتر، ما باید وجودمان و نفس کشیدنمان، و راه رفتنمان، و نگاه کردنمان،و لبخند زدنمان هم مانند تیغ به چشم و گلوی بدکاران و ستمگران برود... ما نیامده ایم فقط به خاطر آنکه همچون گوسفندی زندگی کرده باشیم که پس از مرگمان، گرگ و چوپان و سگ گله، هر سه ستایشمان کنند.» نوشته نادر ابراهیمی
۹بهم

بازگشت به نقطه شروع

همیشه آدم ها به بهانه ی اشتراک های فکری و دغدغه هایی که دارند دور هم جمع میشوند و تصمیم به ایجاد یک گروه یا تیم برای تحقق رویاهای مشترک یا حل دغدغه هاشون می گیرند، ابتدای کار همه چیز خیلی خوب و عالی پیش میره، چون اعضای گروه اصولا همه کامل همدیگه رو نمی شناسند و در جلسات ابتدایی گروه بیشتر به معارفه و بحث های اینطوری که افراد بیشتر از خودشون و تخصص هاشون و کلا کارهایی که ازشون بر میاد در گروه یا تیم انجام بدهند حرف می زنند. ادامه مطلب »

۸بهم

بینش ژرف داشته باشید

خیلی سال پیش ویدئویی دیدم که در اون پسر جوانی از کنار ساحل ستاره های دریایی که امواج با خودشون به ساحل آورده بودند را بر می داشت و با سرعت و شتاب اون رو به داخل آب پرتاب می کرد، مردی به اون نزدیک شد و گفت پسرم داری چه کار می کنی؟ گفت دارم ستاره های دریایی را از مردن نجات میدم، مرد لبخندی زد و گفت، می دونی این ساحل چقدر بزرگ هست؟ و چقدر ستاره دریایی هست، کارت بی فایده است، پسر خم شد، ستاره دریایی را برداشت و سمت دریا پرتاب کرد و گفت، به حال این یکی که فایده داشت. ادامه مطلب »

۷بهم

چرا نمی تونم بنویسم؟

یکی دو روزی میشه که به دلایل کاری و مشغولیت های شدید ذهنی، نمی تونم چیزی بنویسم، امشب از این موضوع داشتم کلافه می شدم تا اینکه تصمیم گرفتم درباره ی همین موضوع یک مطلب بنویسم، که چرا من مدتی هست نمی تونم بنویسم، چه دلایلی باعث میشه که من نتونم فکرم رو منسجم کنم و درباره ی موضوع خاصی بنویسم، قبل از شروع هم باید بگم من وقتی شروع به نوشتن می کنم دیگه بر نمی گردم ببینم چی نوشتم فقط ادامه میدم و سعی می کنم درباره ی اون موضوع تا جای ممکن و خلاصه بنویسم. ادامه مطلب »

۶بهم

اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت

یه مدتی هست هر وقت دلم می گیره برای خودم فال شهریار می گیرم، هر وقت هم میرم کافه می شینم، یکی هست برام فال حافظ می گیره، انصافا حال و روز من رو خیلی درک می کنند، نمیدونم شما چقدر اعتقاد دارید، البته ربطی به نظر من به اعتقاد و این حرف ها نداره، به حال و هوایی که توش قرار دارید و نتیجه ای که میاد، یا بهتر بگم حرف هایی که در قالب شعر به شما گفته میشه ربط داره، یعنی حس و حال خوبی رو بهتون منتقل می کنه، فال امشب خیلی عالی بود، حیفم اومد ثبتش نکنم. ادامه مطلب »

۴بهم

رادیو رادونه – شماره ۲

رادیو رادونه – شماره ۲

رادیو رادونه جمعه ها ضبط میشه، شاید بگید امروز که جمعه نیست، منظور ما هم جمعه های شما نیست، همون طور که می دونید برای دیوونه ها هر روز جمعه است، دلیلش هم اینه هر وقت دلشون می خواد کاری انجام بدن، فرداش شنبه است، این خودش یک دلیل مهم و علمی برای پیشرفته بودن اکوسیستم دیوونه بازی هست، به هر حال امروز شماره ی دو رادیو رادونه هم اومد بیرون، از قبلی ها متفاوت تر هست، امیدوارم از این شماره هم خوشتون بیاد و به تکالیف رادونه ای تون عمل کرده باشید. ادامه مطلب »

۳بهم

چه کسی فیل مرا جا به جا کرده؟

شما رویا داشتید تا حالا؟ منظورم دوستی به اسم رویا نیست، منظورم از رویا همون آرزو هست، ای بابا، اینم که ممکنه اسم دوستتون باشه، اصلا تصویرهای ذهنی، خیال پردازی اینا که دیگه اسم دوستاتون نیست؟ داشتید تا حالا؟ سوال بی مزه ای بود، چون همه داشتن، حالا یکی بزرگ، یکی کوچیک، یکی رنگی، یکی سیاه و سفید، بالاخره آدم یه سری تصویر ذهنی از خودش تو آینده همیشه داره، یه حس خوبی منتقل می کنه، نمی دونم اگر نبود شاید آدم نبودیم دیگه، یه چیز مسخره ای بودیم. ادامه مطلب »

۲بهم

پسرکی سوار بر آکالاپوس

افسانه سوماترا و شیبالا – قسمت سوم

سوماترا که در حال پیدا کردن گاو نر بود، به جنگل های انبوهی رسید، لحظه ای ترس در چشمانش جمع شد، تا حالا این همه درخت یک جا ندیده بود، ولی تصمیم خود را گرفته بود و باید به راه خودش ادامه می داد، وارد جنگل شد، چند قدمی هنوز برنداشته بود که صدای عجیبی شنید و ناگهان دسته های زیادی از پرندگان که متوجه حضور او شده بودن، پرواز کنان به سمت او پرواز کردند و از جنگل خارج شدن، سوماترا که دیگه از ترس داشت سکته اول رو میزد، با خود کمی فکر کرد و با تنه ی یک درخت کوچک و سنگ برای خودش نیزه ای ساخت، البته نیزه قبلا اختراع شده بود و کار جدید و شاخی نکرده بود. ادامه مطلب »

۱بهم

لحظات سخت نیامده اند که بمانند

وقتی از مسیر عادی زندگی خارج می شید و به سمت تحقق رویاهاتون حرکت می کنید یا حتی به خاطر کسی که دوستش دارید کارهایی می کنید که متحمل نا امیدی ها و سختی های زیادی می شید یا حتی شکست های پی در پی و زیادی می خورید و درد های زیادی رو تحمل می کنید، به امید روزی که همه چیز تغییر کنه، ولی گویا هیچ وقت اون روز نمی خواد برسه! در یک همچین لحظاتی به خودتون شک می کنید، از حرکت خواهید ایستاد و شاید مدام به خدا گله کنید که چرا من؟ ادامه مطلب »

۳۰دی

سی کاری که باید برای رفیقت انجام بدی

آدم رفیق بازی هستم، شاید هر چی هم توی زندگیم خوردم از همین خصلتم باشه، نمیگم همیشه یکی سرم رو کلاه گذاشت و رفت، نه این طوریا هم نبوده، شاید من بیش از حد رفاقت می کردم و بیش از حد انتظار داشتم از رفیقم، یا شایدم همیشه توی ذهنم دنبال یکی می گشتم برای رفاقت که مثل شخصیت های کتاب های داستان کودکی یا روایت هایی که از ائمه (ع) شنیده بودم، باشه، ولی هیچ وقت کسی رو پیدا نمی کردم، تا اینکه یکی یک کتاب بهم داد با عنوان سی حق دوستی، یکم خیالم راحت شد که من راه رو اشتباه نمی رفتم، ولی شاید اینکه انتظارم از طرف مقابل هم این باشه که این سی حق رو بهم بده، اشتباه بوده باشه. ادامه مطلب »

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه