نویسنده: ابوالفضل فتاحی

من هر روز در حال تلاش هستم تا خودم رو یکمی بیشتر بشناسم، خودم برای خودم معمایی شدم، همیشه هر کاری می‌خواستم تو زندگیم بکنم یکی بهم می‌گفت مگه دیوونه ای می خوای این کار و بکنی! منم بدون توجه به نظرشون اون کار رو انجام می‌دادم از اونجا بود که تصمیم گرفتم طراح و توسعه دهنده دیوونه‌بازی بشم، با روحیاتم سازگاری بیشتری داشت؛ هیچ وقت به یک چیز خاصی علاقه نشون ندادم برای همین همیشه در حال انجام کارهایی هستم که شاید تا اون موقع هیچ وقت انجامشون ندادم، البته خیلی سخته یه کاری رو به سرانجام برسونم چون وسط اش با چشمک یه ستاره جدید ممکنه مسیرم رو به کلی تغییر بدم. سخت ترین کار دوستانم علاوه بر تحمل کردنم به نظرم اینه که کمک کنن تا یه کاری رو تا آخر انجامش بدم، هیچ کاری رو برای موفق شدن انجام نمیدم، من فقط چون انجام اون‌ها رو دوست دارم، انجامشون میدم و در کل دوست دارم آدم موثری باشم.
۸آبا

ذهنتان را روی کاغذ بیاورید!

من همیشه وقتی به چیزی دارم فکر می کنم تصویری از اون در ذهنم ترسیم می کنم و بعد براش یک اسم انتخاب می کنم و اون اسم رو به چند نفر از دوستانم و هم تیمی هام نشون میگم بعد هم انتظار دارم کاملا متوجه بشوند که من چه تصویری از اون اسم و عنوان در ذهنم ترسیم کردم، در بیشتر مواقع اطرافیان ما متوجه منظور ما نمی شوند و اظهار بی اطلاعی می کنند ولی در همون چند باری هم که بعضی از دوستان ما که فهم دقیق تری از ما دارند می گویند متوجه شدم چی میگی، باور کنید تصویری که در ذهن شماست رو دریافت نکرده، فقط خودش سریع در ذهن خودش تصویری برای عنوان یا اسمی که بهش دادید ترسیم کرده و بدون شک با تصویر شما فرق داره و این را زمانی درک می کنید که وارد اجرایی کردن اون تصویر ذهنی شدید. ادامه مطلب »

۷آبا

دیروز، امروز، فردا، کدام بهتر است؟

هر روز به خودم قول میدم که از امروز دیگه شروع کنم، مثلا همین نوشتن که چند ماهی هست ازش دور افتادم، ولی ساعت های روز یکی پس از دیگری از جلوی چشمان من عبور می کنند بی آنکه من تکونی به خودم بدم حتی خیلی کوچک، بعد هم آخر شب به خودم قول میدم از فردا دیگه شروع می کنم و شب را به امید فردا صبح می کنم و فردا، امروزی می شود مثل دیروزی که گذشت و این ماجرا پشت سر هم تکرار می شود، اینقدر که ماه ها هم مثل دیروز و امروز و فردا می شوند، بدون آنکه من تغییری کرده باشم و یا خوشحال باشم. ادامه مطلب »

۲۱مهر

بیایید امید را زنده کنیم!

دیروز، امروز، فردا، روزها یکی بعد از دیگری در حال پیوستن به گذشته هستند و من به انتظار یک روز خاص نشسته ام، حال آنکه اون روز شاید در گذشته مدفون شده باشد یا همین امروزی باشد که تنها با نشستن و انتظار کشیدن بدون هیچ تلاشی در حال سپری شدن و پیوستن به گذشته است. الان مدت هاست که تصمیم دارم کارهایی را انجام بدم و کارهایی را انجام ندم ولی همچنان امروز و فردا می کنم، نمی دونم در این فردا چه رازی نهفته است که همه ی ما منتظر فردا ها هستیم. ادامه مطلب »

۲۱مرد

کمکی که هیچ وقت نرسید!

گاهی وقت ها برای من پیش میاد که حال و حوصله ی هیچ کس و هیچ کاری رو ندارم، حتی خودم، حتی شما دوست عزیز، ولی همیشه در چنین مواقعی همه دوست دارند با من حرف بزنند، ارتباط شون رو بیشتر کنند، حجم کارهاشون با من صد برابر میشه، تغییرات رفتارشون همزمان با این حال و هوای من انجام می گیره، چالش های گوناگونی درست میشه، به طور کلی همه چیز می ریزه به هم، چون من حال و حوصله مدیریت و انجام هیچ فعالیتی رو ندارم برای همین کنترل همه چیز از دستم خارج میشه. ادامه مطلب »

۱۳مرد

روزهای مهم در تقویم

به نظر من تمام روزهای زندگی مهم هستند و میشه توی هر کدومشون کارهای خاص و فوق العاده ای انجام داد ولی با این حال بعضی از روزها از بعضی های دیگه مهم تر می شوند، مثلا اتفاق خیلی خوبی در اون روز افتاده که برامون مهم هست، با کسی قول و قراری گذاشتیم یا هر اتفاق مهم دیگه که باید یادمون بمونه، ولی باز بعضی از روزها هست که از همه ی روزهای دیگه مهم تر هست، اونم روزهایی هست که آدم از خودش و کارهاش خسته شده و با خدای خودش قول و قرارهایی میزاره که باید بهش متعهد باشه. ادامه مطلب »

۱۲تیر

برای پرواز باید زمین خوردن را آموخت

قبل از عید برای سال ۹۴ برنامه ریزی هایی کردم و از همون موقع هم شروع کردم به اجرا کردن برنامه ها و همه چیز تا آخر فروردین عالی پیش رفت تا اینکه تصمیم گرفتم خودم با خودم بجنگم و بعضی از مشکلاتم که تمام زندگیم را تحت شعاع خودش قرار داده بود را به تنهایی حل کنم، راستش تا هفته اول اوضاع بد نبود ولی بعد از چند روز به شدت خوردم زمین، انگار از آسمون افتاده بودم روی زمین، شدت برخوردم هم خیلی زیاد بود به حدی که دیگه توان بلند شدم هم نداشتم. ادامه مطلب »

۲۹خرد

چرا زمین می خوریم؟

بچه که بودم تا دلتون بخواد می خوردم زمین و زخمی میشدم، حتی یک بار با دوچرخه چنان رفتم توی رودخونه که خونین و مالین برگشتم خونه، از محل حادثه تا خونه ساکت بودم و فقط به صورت درونی ناراحت بودم و صد البته خوشحال که عجب کیفی کردم و با چه سرعتی افتادم توی رودخونه فقط کاش این حادثه هم اتفاق نمی افتاد ولی به محض اینکه می رسیدم خونه، آه و ناله من به هوا می رفت، مادر هم با ناراحتی و دل سوزی میومد بالای سرم و می گفت چیزی نیست، خوب میشی، ناراحت نباش، منم کیفور میشدم. ادامه مطلب »

۱۳خرد

روزمرگی های این روزها

صبح، ظهر، شب، صبح، ظهر، شب، صبح، ظهر، شب، این روزها دچار چنین مشکلی شدم، تنها چیزی که این روزها خوب احساس می کنم همین است که الان صبح هست، چند ساعت بعد ظهر میشه و شب باید برم بخوابم، وقتی از نظر روحی آدم می ترکه و نمی تونه به هیچ چیزی فکر بکنه، جسم هم چون هیچ فرمانی از روح دریافت نمی کنه، گیج و سردرگم عمل می کنه برای همین بیشتر از روزهایی که کار می کنیم خسته می شیم و یکی از کارهای روزانه مون میشه نگاه کردن به عقربه های ساعت که کی صبح میشه، کی ظهر میشه و کی شب میشه. ادامه مطلب »

۱۰خرد

اندر احوالات این روزها

امروز بعد از مدت ها دوری از نوشتن، دست به تایپ شدم و تصمیم گرفتم یک مطلب بنویسم، البته هنوز شک دارم بتونم تا انتها بنویسم و حتی نمی دونم درباره چی می خوام بنویسم، فقط می دونم می خوام بنویسم، داشتم فکر می کردم که امروز دقیقا از خدا بیست و نه سال و سه ماه عمر هدیه گرفتم و فرصت داشتم در این دنیا زندگی کنم، هیچ وقت از این مدت را به طور عادی زندگی نکردم، همیشه این سوال رو از خودم پرسیدم که آیا خوب بوده یا بد و هیچ وقت جواب قانع کننده ای برای خودم نداشتم. ادامه مطلب »

۲۶ارد

هشت سالی که گم شده بود

دیشب برای من شب خاص و عجیبی بود، هر کاری کردم نتونستم بخوابم، خودم رو دیگه در زمان حال احساس نمی کردم، انگار برگشته بودم به هشت سال پیش، حال خیلی خوبی داشتم، به کسی و چیزی فکر نمی کردم، فقط به یک چیز فکر می کردم و با یک نفر حرف میزدم، یه جایی دیگه ترکیدم، نتونستم بغض توی گلوم رو کنترل کنم، هنوز هم نمی دونم خوابم یا بیدار، نمی دونم چه بلایی سرم اومده، نمی دونم چرا این همه داره بهم فشار میاد، فقط خوشحال بودم، این خوشحالی را هم مدیون مادرم هستم، خدایا مادرم را در پناه خودت حفظ کن. ادامه مطلب »

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه