نویسنده: ابوالفضل فتاحی

«ما امده ایم که با حضورمان، جهان را دگرگون کنیم، نیامده ایم تا پس از مرگمان بگویند: از کرم خاکی هم بی آزارتر بود و از گاو مظلومتر، ما باید وجودمان و نفس کشیدنمان، و راه رفتنمان، و نگاه کردنمان،و لبخند زدنمان هم مانند تیغ به چشم و گلوی بدکاران و ستمگران برود... ما نیامده ایم فقط به خاطر آنکه همچون گوسفندی زندگی کرده باشیم که پس از مرگمان، گرگ و چوپان و سگ گله، هر سه ستایشمان کنند.» نوشته نادر ابراهیمی
۱آبا

یک و یک و یک

یک بار دیگه قراره در یک، شنبه دیگه و اول یک ماه جدید به خودم این امید رو بدم که می تونه به خودش یک فرصت دیگه بده برای کشف خودش، راستش خیلی وقته احساس می کنم گم شدم و نمی دونم کجا هستم، بدتر از همه این هست که نمی تونم خودم رو پیدا کنم، اینقدر زیر فشارهای مختلف هستم و مجبور شدم بار مسئولیت و حماقت های دیگران رو هم به دوش بکشم که دیگه نمی تونم خودم رو ببینم چه برسه به پیدا کردن، خیلی وقته دلم می خواد با خودم بشینم یه گوشه و باهاش درد دل کنم ولی هر وقت بهش پیشنهاد میدم، فقط دو کلمه جواب میده، وقت ندارم، جدی شما بگید آدم به خودش این طوری جواب میده! ادامه مطلب »

۲۲مهر

یک سال گذشت بی وفا

پاییز که شد دیگه دست و دلم به کاری نرفت، احساس کردم منم مثل برگ درخت ها زرد شدم و با نسیمی جدا شدم و روی هوا معلق به این طرف و اون طرف پرتاب میشم بی آنکه اراده ای از خودم داشته باشم، روزها با سرعت باورنکردنی از کنارم عبور می کردن و من فقط نظاره گر این رفت و آمدها بودم، خیلی تلاش کردم تا کنترل خودم رو به دست بگیرم، داشتم موفق هم می شدم، مدام دستم رو دراز می کردم تا ابصار زندگی رو به دست بگیرم ولی از دستم رها میشد، بارها تلاش کردم، هنوز مثل برگ در هوا معلق بودم، دستم رسید، بالاخره گرفتمش، طوفان شد، ابصار از دستم رها شد، این بار در آسمان معلق نبودم، زمین خورده بودم، محرم آمده بود، دلم آشوب شد. ادامه مطلب »

۱۱مهر
محرم

یک محرم دیگر هم آمد

یادمه قبلا هم گفته بودم، وقتی نمی نویسم حالم اصلا خوب نیست، هفت، هشت، ده روزی میشه که نتونستم بنویسم، دلم خیلی گرفته بود، ذهنم آشوب بود، راستش همین الان هم هست، امروز جور نشد، کار خاصی هم نداشتم بیرون نرفتم، شاید کل امروز رو روی تخت دراز کشیده بودم و به یک نقطه از سقف خیره شدم و تو افکارم داشتم غرق می شدم، کسی هم نبود نجاتم بده، داشتم روانی می شدم، قفل شده بودم، حتی نمی تونستم از جام تکون بخورم، وضعیت بدی بود، بهش فکر می کنم اعصابم خورد میشه، وقتی میگن مادرها از حال فرزنداشون باخبر میشن حتی اگر نبینن اونها رو امروز بهش ایمان آوردم، چون مادرم سه بار زنگ زد، از حالت صداش مشخص بود فهمیده یه چیزیم هست، با وجودیکه بهش دروغ گفتم حالم خوبه که نگران نشه، اولش احساس کردم باور کرده، چون بعدش خداحافظی کردیم، بعد از چند دقیقه برای بار دوم زنگ زد، گفت سر من کلاه نزار، شروع کرد به دعوا کردن، راستش دلم لک زده بود برای دعوا کردن هاش، از طرفی دلم ریخت، نگران شدم، اصلا دوست ندارم باعث ناراحتی اش بشم، آدم تو این دنیا یه مامان که بیشتر نداره، باید قدرش رو دونست، یه حس خاصی بود. ادامه مطلب »

۲مهر

قدر سلامتی رو بدونید

پارسال آخرای آذر بود که رفته بودم بیرون و شاد و خندون برگشتم خونه، در و باز کردم، انگار همه چیز تمام شده بود، احساس خیلی بدی داشتم، دنیا داشت دور سرم می چرخید، خودم رو رسوندم کنار بخاری، افتادم روی زمین، دیگه از اون به بعد چیز خیلی زیادی یادم نیست، چند ساعتی گذشت، فکر می کردن فشارم افتاده، تا شب سر کردم، درد عجیبی به سراغم اومد، تا صبح بالش رو گاز می گرفتم، صبح رفتیم دکتر، دقیقا اونم گفت از فشارش هست و یک قرص زیر زبونی داد و چند تا آنتی بیوتیک قوی، می گفت اینا رو بخوره خوبه خوب میشه، از پیش دکتر که رفتیم اشتهام رو از دست دادم، ولی با معده خالی قرص ها رو می خوردم بلکه خوب بشم. ادامه مطلب »

۱مهر

یاد بعضی نفرات در گردش فصول

پاییز که میشه ما بی اختیار می ریم اتاق جمشید، پاییز یهو میاد، تو یه روز، مثل بهار و بقیه، صبح زود بیدار میشی، می بینی حیاط شده طوفان رنگ و رنگ که بر پا در دیده می کند، ما هم مثل عوام الناس عقیده داریم پاییز دلگیره، شباش صدای بوف میاد، یادت میاد بهش گفته بودی بره نون بگیره بیاره، آخه عشق صف نونوایی بود، دیگه یک سال گذشته بود، چایی هم یخ کرده بود، پاییز بود، همین وقتا بود جون تو، که از نونوایی برنگشت، هر چی از این و اون پرسیدیم جواب سربالا دادن، آخرم ورداشتن یک سری پیغام و پسغام فرستادن که خود سر شده، اشتباه شده باس ببخشید، آدم به دلش چه طوری حالی کنه که اشتباه شده! ادامه مطلب »

۳۱شهر

مسافر

توی اتوبوس نشستم، خیلی خوابم میومد، تصمیم داشتم بخوابم، چشم هام داشت کم کم بسته میشد، که راننده محکم پاش رو کوبید روی ترمز، چشم هام سریع باز شد، دیدم چند میلی متری یک کامیون هستیم، سریع فرمون رو چرخوند و همه مسافر ها به سمت دیگه ای پرتاب شدن، دیگه نمی تونستم بخوابم، تا صبح دلشوره داشتم و سعی می کردم راننده نخوابه، نماز صبح اتوبوس نگه داشت، پیاده شدم و یک نفس عمیق کشیدم، دیگه خوابم نمی برد، وقتی سوار اتوبوس شدم، دیدم راننده دیگه بیدار شده، منم لپ تاپم رو درآوردم و فیلم مسافر رو گذاشتم و شروع کردم به تماشا، این فیلم رو نمایشگاه کتاب امسال از غرفه کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان خریده بودم. ادامه مطلب »

۳۰شهر

تابستان خود را چگونه گذراندید؟

یاش به خیر وقتی راهنمایی بودیم و مهر می رفتیم مدرسه اولین موضوع درس انشا مون این بود، «تابستان خود را چگونه گذراندید؟»، نمی دونم چرا با وجود کلیشه ای بودن این موضوع من خیلی دوستش داشتم، شاید دوست داشتم درباره این که تابستون چه کارهایی کردم برای دیگران توضیح بدم، نمی دونم، من ازجمله آدم هایی بودم که هیچ وقت دفتر خاطرات نداشتم، البته یه مدت یه چیزایی می نوشتم، از وقتی مامانم چند تا شون رو خوند و به روم نیاورد ولی مدام توی حرف هاش تیکه هایی بود که کاملا مشخص بود که اونها رو خونده منم دیگه ننوشتم، چه کاری بود، رفتم سمت وبلاگ نویسی، اون موقع هم زیاد نمی نوشتم و بیشتر کپی بود. ادامه مطلب »

۲۹شهر

سر کلاس با کیارستمی

توی یک مجتمع تجاری بزرگ داشتیم قدم می زدیم، بین اون همه وسایل لوکس و لباس و چیزهای دیگه، اون هم توی طبقه آخر چشم مون افتاد به یک کتاب فروشی، از اونجایی که کتاب آدم رو جذب می کنه، رفتیم داخل فروشگاه، انصافا بزرگ و شیک بود و در کنار کتاب هاش کلی هم لوازم التحریر خوب و قشنگ داشت، همین طوری داشتم لا به لای کتاب ها قدم می زدم و عنوان ها رو می خوندم که چشمم افتاد به این کتاب، «سر کلاس با کیارستمی»، من اصلا شناختی روی این آدم نداشتم و فقط شنیده بودم کارگردان بوده و بعد از مرگ اش هم بیشتر تصاویری که دوست خوبم تورج صابری وند در اینستاگرام اش از ایشون میذاشت می دیدم. ادامه مطلب »

۲۸شهر

برای آینده برنامه ریزی کردم!

چند روز پیش تنها بودم و بی حوصله با خودم فکر می کردم چطوری خودم رو از این تنهایی در بیارم، چند تا کار نیمه تمام هم داشتم و به این تنهایی نیاز داشتم، با خودم گفتم میرم کافه این طوری هم تنها نیستم و هم هستم، سریع وسایل رو جمع و جور کردم و داخل کیف گذاشتم و رفتم نشستم توی کافه، خلوت بود، لپ تاپم رو باز کردم، هندزفری رو بهش وصل کردم و یک موسیقی ملایم گذاشتم تا بتونم باهاش بنویسم، قبل از اینکه شروع کنم و ادامه مطالب قبلیم رو بنویسم، منتظر شدم تا کافه من منو رو بیاره، چون می دونستم همیشه این کار و می کنه، نمی خواستم وقتی شروع می کنم کسی تمرکزم رو به هم بزنه، چند دقیقه بعد منو رو آورد و من سریع بهش گفتم چی می خوام و رفت. ادامه مطلب »

۲۷شهر

چرا باید هر روز بنویسم؟

امروز داشتم با خودم دعوا می کردم که چرا باید هر روز بنویسم، چرا مثلا یک روز در میون ننویسم، بعد یک حسی درونم جواب خودم رو داد و گفت که بعدش هم دو روز در میون بنویسی، بعد سه روز در میون، بعد هر هفته و بعد هم ماه ها ننویسی، دیدم دقیقا با خودم دعوا می کنم که به همچین جوابی برسم، راستش اولین باری بود که اینقدر سریع جواب خودم رو می دادم، اعتقاد ندارم برای انجام کاری باید خودم رو در بند بکشم یا به خودم عذاب بدم، شروع کردم به فکر کردن، باید بازی طراحی می کردم تا دیگه یک کار ملال آور رو هر روز انجام ندم، باید به یکی از لذت بخش ترین کارهای زندگیم تبدیل اش می کردم، اولش با دوستی شروع کردم، دو تا مطلب نوشت و رها کرد ولی من مقاومت کردم. ادامه مطلب »

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه