نویسنده: ابوالفضل فتاحی

این روزها خیلی به این موضوع فکر می‌کنم که واقعا فلسفه‌ی وجود من چیه در این دنیا، اصلا دوست ندارم سرم و بندازم پایین و دنیا برام تصمیم بگیره که چی بشم، اصلا این فکر که اختیار زندگیم دست خودم نیست واقعا آزاردهنده است برام، هیچ وقت زمانم رو به کسی نفروختم که در ازاش مبلغی برای زنده موندن و خوشحال بودنم بهم بده، البته خیلی به دوستانم هدیه میدم، احساس می‌کنم باید دوستان فوق‌العاده‌ای را انتخاب کنم، باهاشون تعامل کنم و زمانم رو بهشون هدیه بدم، تا بتونیم با سینرژی که ایجاد میشه، کارهای تاثیر گذاری انجام بدیم و در این دنیا منشاء اثر باشیم.
۳دی
اگر دشمن داری، به او اطلاعات بده

اگر دشمن داری، به او اطلاعات بده

من به شخصه آدمی هستم که حوصله‌ی شنیدن اطلاعات اضافی راجع به هیچ موضوعی را ندارم، به خصوص اگر به موضوعی مرتبط باشه که بخواهم درباره‌ی آن تصمیمی هم بگیرم، البته هیچ ارتباطی با مشورت گرفتن نداره، برای مثال وارد یک رستورانی شدم، از قبل پرسیدم کجا باید برم و بهترین غذای اونجا که دوست دارم چی هست، بعد پیشخدمت میاد سر میز و شروع میکنه به داستان تعریف کردن، اینقدر اطلاعات درباره‌ی غذاهای مختلف میده که آدم یادش میره برای چی اومده اونجا، آخرین بار هم چند روز پیش شیراز برای من اتفاق افتاد، اینقدر عصبانی شدم آخرش که تصمیم گرفتم از رستوران برم بیرون، یا درباره انتخاب رشته‌ی دانشگاه، تصمیماتی که در شرکت می‌گیرم و …، کلا با هر اطلاعاتی که سرعت تصمیم‌گیری من را کم کنه مشکل دارم.

۲دی
چگونه میانگین ضریب هوشی دو ایالت را افزایش دهیم؟

چگونه میانگین ضریب هوشی دو ایالت را افزایش دهیم؟

سال اول راهنمایی دو تا همکلاسی داشتم به نام‌های محمد و فرهاد که از شاگردان ممتاز مدرسه بودن، سه‌تایی خیلی دوست شده بودیم و خوش میگذشت تا اینکه امتحانات ثلث اول به پایان رسید و مدیر مدرسه تصمیم گرفت ما سه نفر را از هم جدا کنه، من موندم اول الف، محمد رفت اول ب و فرهاد هم اول ج، یکی از دلایلی که مدیر تصمیم گرفته بودید چنین کاری را انجام بده این بود که بعد از امتحانات ثلث اول میانگین نمرات کلاس اول الف از دو کلاس دیگه بیشتر شده بود، با یک جا‌به‌جایی ساده میانگین نمرات دو کلاس دیگر را بالا آورد و تا حدی نزدیک به هم شدن، اون زمان خیلی از دستش ناراحت شده بودیم ولی امروز که از دور نگاه می‌کنم، فلسفه‌ی جالبی داشت کارش، بدون اینکه دانش‌آموز دیگه‌ای به مدرسه اضافه بشه و معدل کل مدرسه تغییری کنه، میانگین نمرات کلاس‌ها نزدیک هم شد و فکر می‌کنم جلوی اعتراض خانواده‌ی بچه‌هایی که در دو کلاس دیگه بودن را گرفته بود.

۱دی
اگر چیزی برای گفتن نداری، چیزی نگو

اگر چیزی برای گفتن نداری، چیزی نگو

خیلی وقت‌ها که مجبور میشم در بعضی از جلسات شرکت کنم به تمام معنی کلمه حوصلم سر میره، یک سری آدم مشغول حرف زدن پیرامون مسائلی هستند که هیچ ربطی به جلسه نداره و ما مجبوریم گاهی با لبخندی تلخ و ملیح اونها رو همراهی کنیم، جدا چه کاریه وقتی حرفی برای گفتن نداریم حرف بزنیم، گاهی نوشتن چند خط هم برای رسوندن منظورمون به مخاطب کافیه ولی از اونجایی که باید ما در بلاگ‌مون مطالب علمی و سرشار از علم و دانش بنویسم، باید پرش کنیم از چرت و پرت و کلمات قلبمه و سلمبه تا دانش خودمون رو به رخ کسانی بکشونیم که فکر می‌کنند از ما کمتر می‌دونند، چند وقت پیش مطلبی از یکی از دوستان می‌خوندم درباره اینکه چطور کتاب‌خوان شویم، یک پاراگراف درباره‌ی این نوشته بود که چطوری در دستشویی کتاب بخونیم! من موندم واقعا چه لزومی داره آدم در دستشویی کتاب بخونه! اصلا مگه قراره چقدر اونجا بمونیم که فرصت کنیم کتاب هم بخونیم، سوال جذاب‌ترش برای من این بود که اونجا برای کار خاصی مراجعه می‌کنیم، چطوری چند تا کار را میرسیم با هم انجام بدیم، بگذریم، به نظرم می‌تونست بنویسه برای کتاب‌خون شدن کافیه یک کتاب از قفسه‌ی کتابت برداری و شروع کنی به خوندنش و تا تمام نشده نزارش روی زمین یا از خودت دورش نکن، به نظرم همین قدر ساده است، «سادگی در قله‌ی یک سفر طولانی و رنج‌آور است، نه در نقطه‌ی آغازش◊»، در کل اگر چیزی برای گفتن نداری، چیزی نگو.

پی‌نوشت:
◊ هنر شفاف اندیشیدن نوشته‌ رولف دوبلی

۳۰آذر
شکست پشت شکست

شکست پشت شکست

آذر ماه سختی بود، نه اینکه بقیه‌ی ماه‌ها گل و بلبل بوده باشه، به نسبت چیزی که تو ذهنم ازش متصور بودم خیلی سخت‌تر بود، پر بود از برنامه‌ریزی‌های نصفه و نیمه، برنامه‌ریزی‌هایی که به خاطر برخی از مشکلات عمر مفیدشون به یک روز هم نمی‌رسید، یه جورایی شکست پشت شکست، البته خیلی اعتقادی به موفقیت و شکست ندارم برای اینکه مفهوم رو خوب منتقل کنم از این واژه‌ها استفاده می‌کنم، بگذریم، تنها کاری که طبق برنامه و با سختی انجامش دادم، نوشتن پست بلاگ به ازای روزهای ماه بود، تونستم با هر زحمتی ۳۰ تا پست بلاگ بنویسم، تصمیمات سختی باید می‌گرفتم، از یکی از پروژه‌هایی که خیلی دوستش داشتم آمدم بیرون، میشه گفت گاهی آدم مجبور میشه تصمیماتی بگیره که فراموش کردنشون خیلی سخت هست ولی بدون شک باعث میشه تمرکز بیشتری روی اهداف مهم‌تری داشته باشم، روزهای عجیب و سختی را طی می‌کنم، به طوری که تا به حال تجربه نکرده بودم ولی باید موند و جنگید.

۲۹آذر
Se7en

Se7en

فیلم دلهره‌آور و پراسترسی بود، در این فیلم بازیگران بزرگی چون مورگان فریمن، برد پیت، گوئینت پالترو و کوین اسپیسی بازی کردند، این فیلم ماجرای مامور جوانی به نام دیوید میلز است که در کنار کاراگاهی کهنه‌کار به نام ویلیام سامرست به دنبال دستگیری یک قاتل سریالی باهوش و خطرناک هستند که بر اساس ویژگی‌های هفت گناه کبیره که در مسیحیت آمده به دنبال قربانیانش می‌گردد. ادامه مطلب »

۲۸آذر
اگر استاد دانشگاه بودم،…

اگر استاد دانشگاه بودم،…

یکی از کارهای مورد علاقه‌ی من در زندگی یادگیری و انتقال چیزهایی که یاد می‌گیرم به دیگران هست، هر وقت برای انجام کاری وارد مغازه، فروشگاه، کافی‌شاپ، رستوران، سازمان و … میشم، سعی می‌کنم اول خیلی خوب نگاه کنم، به ساختارها، آدم‌ها، چیدمان و …، اگر فرصت مناسبی داشته باشم و کاری که قرار هست انجام بدم زمان‌بر باشه، خوب گوش میدم، به حرف‌هایی که بین آدم‌ها زده میشه، بعد سعی می‌کنم داده‌هایی که در اون فرصت کم به دست آوردم را تحلیل کنم و زمانیکه در حال خروج از اونجا هستم، با خودم میگم اگر من مدیر اینجا بودم، ساختارم را به این شکل تغییر می‌دادم، چیدمان را این طوری می‌چیدم و این افراد را اخراج می‌کردم و به اونایی که موندن هم سعی می‌کردم این آموزش‌ها را بدم و در آخر پیش‌بینی هم برای خودم می‌کنم، که مثلا تا چند ماه، یا چند سال آینده اینجا با همین وضعیت چه اتفاقی براش میافته و به کجا میرسه، دفعه‌ی بعد که مراجعه می‌کنم، کلی چیز جدید یاد می‌گیرم، مثلا می‌بینم یکی از اون آدم‌هایی که اگر من مدیر بودم اخراجش می‌کردم دیگه اونجا کار نمی‌کنه، یا مثلا وضعیت اونجا خیلی بهتر شده و من پیش‌بینی غلطی داشتم، یا اینکه اصلا دیگه چنین جایی وجود خارجی نداره و تعطیل کردن، خیلی کار جالبی هست برای من. ادامه مطلب »

۲۷آذر
سلاحی به نام کنترل

سلاحی به نام کنترل

بعد از مدتی که روی زمین افتاده بودم، احساس کردم باد گرمی محکم به صورتم می‌خوره، چشمام رو به زور باز کردم، عقاب بود که داشت بال‌هاش رو محکم به زمین می‌کوبید تا من رو به بالای قله ببره، بی‌حال بالای کوه دراز می‌کشیدم، چشم‌هام که باز میشد به تاریکی‌های اطرافم خیره می‌شدم و بعد از مدتی که حالم بهتر می‌شد، باز فریاد زنان به سمت تاریکی‌ حمله‌ور می‌شدم و باز شکست می‌خوردم و روزی زمین می‌افتادم، شکست، پشت شکست، عقاب سکوت کرده بود و حرفی نمی‌زد، من هم به چیزی فکر نمی‌کردم به جز نجات خودم از این همه تاریکی، امروز برای شاید دوازده‌ هزارمین بار شکست خوردم و عقاب باز هم به کمکم اومد و من رو به بالای کوه رسوند، بهش گفتم خسته‌ام دیگه، نگاهی عمیقی بهم انداخت و گفت، اینکه انتخاب کردی تا آخرین نفس بجنگی فوق‌العاده است، ولی باید بدونی برای مبارزه با خودت باید خیلی چیزها یاد بگیری، باید تاریکی را بشناسی، باید سلاح مناسب با خودت ببری، خیلی خسته بودم، خسته‌تر از چیزی که دلم بخواد دوباره بجنگم، ازش پرسیدم سلاح مناسب چیه؟ کجا باید پیدا کنم! نگاهی به من انداخت و گفت در خودت دنبالش بگرد، بهش گفتم باید در خودم دنبال چه چیزی بگردم؟ گفت «کنترل»، بعد بدون اینکه حرف دیگه‌ای زده باشه، پرواز کرد و رفت،…

ادامه دارد،…

۲۶آذر
چگونه پاداش‌ها انگیزه را نابود می‌کنند؟

چگونه پاداش‌ها انگیزه را نابود می‌کنند؟

یادم میاد وقتی بچه بودم، از مغازه‌دار‌های مختلفی اجازه می‌گرفتم مدتی پیش‌ اونا کار کنم، بدون دریافت هیچ پولی، این کار باعث میشد، صبح زود، حتی قبل از اینکه صاحب‌مغازه بیاد من در مغازه رو باز کردم، همه چیز رو مرتب چیدم و منتظرم اولین مشتری‌ها سر و کله‌شون پیدا بشه، خیلی برای من جذاب بود، قفسه‌ها را بریزم بیرون و از نو بچینم، با مشتری‌ها برخورد جذابی داشته باشم، حساب‌ و کتاب‌ها را خیلی عالی بنویسم، خیلی چیزها یادگرفتم زمانیکه در کتاب‌فروشی، سوپرمارکت، بخاری فروشی، تولید محصولات فرهنگی، فتیر پزی و … کار می‌کردم، جالب اینجاست که همه‌شون بدون استثناء به خاطر کارهایی که می‌کردم سر ماه یا حتی هر وقت دوست داشتم، بهم شاگردونه می‌دادن، مبلغ اونقدری نبود که با خودم احساس کنم، می‌تونم از این به بعد روش حساب کنم و حتی بگردم جایی با حقوق ماهانه کار کنم، تمام اون کارها را از روی علاقه و کنجکاوی انجام می‌دادم. ادامه مطلب »

۲۵آذر
City of God

City of God

این فیلم داستان جالبی داشت، ماجرای بزرگ شدن عده‌ای نوجوان که در حاشیه‌ی شهر زندگی می‌کنند، بررسی جزئیات زندگی چند نفر در طول این مسیر خیلی جالب توجه هست، انتخاب‌هایی که در طول مسیر انجام می‌دادن، دوستی‌هایی که در طول مسیر ایجاد میشه، کارهای هیجان‌انگیزی که انجام میدن، دنیای خیالی هر کدوم و آینده‌ای که در اون وضعیت برای خودشون متصور میشن، عاشق‌شدنشون، دوست داشتن‌هاشون، قانون‌هاشون، همه چیز برای من جالب بود، با وجودیکه فیلم طولانی بود، احساس جالبی داشتم، از اون دسته فیلم‌هایی بود که از دیدنش خسته نشدم. ادامه مطلب »

۲۴آذر
چرا چیزی به نام «جنگ‌متوسط» وجود ندارد؟

چرا چیزی به نام «جنگ‌متوسط» وجود ندارد؟

«تعدادی از هنرپیشه‌ها درآمدی بالغ‌بر ده میلیون دلار در سال دارند، در شرایطی که هزاران نفر محتاج نان شب‌شان هستند. آیا چون میانگین حقوق هنرپیشه‌ها رقم قابل توجهی است، به پسر یا دخترت توصیه می‌کنی سراغ هنرپیشگی برود؟ انتظار می‌رود جوابت منفی باشد، دلیل موجهی وجود ندارد. در نتیجه، اگر کسی از واژه‌ی میانگین استفاده کرد، به دقت فکرکن. سعی کن توزیع بنیادی را پیدا کنی. حتا اگر یک داده‌ی پرت تقریبا هیچ تاثیری بر آزمایش نداشته باشد، مفهوم کلی کماکان ارزش بررسی کردن را دارد. اما، وقتی موارد خاص همه‌چیز را تحت تاثیر قرار می‌دهد، باید از واژه‌ی میانگین صرف‌نظر کنیم. همه ما باید به جمله‌ی ویلیام گیبسون رمان نویس دقت کنیم (آینده همین جاست، آینده کاملا مساوی توزیع نشده است).◊»

پی‌نوشت:
◊ هنر شفاف اندیشیدن نوشته‌ رولف دوبلی

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)