نویسنده: ابوالفضل فتاحی

ابوالفضل فتاحی هستم، طراح و توسعه دهنده دیوونه بازی در ایران، در حال حاضر به دنبال سیاره ای می گردم تا بتونم جایی رو بسازم تا انسان هایی که روی زمین به هر دلیلی دچار روزمرگی شدن و دیگه زندگی روی این سیاره خاکی براشون سخت و طاقت فرسا شده با خودم برای مدتی به اونجا ببرم و کمکشون کنم وقتی برگشتن روی زمین زندگی شادتری را داشته باشن.
۲۲مرد

شهریار هم خانه دارد

امروز دلم هوس کرد درباره ی خونه یا همون خانه ی امروزی ها یه چیزهایی بنویسم، خونه برای ما انسان ها و صد البته برای حیوانات هم فکر می کنم همین طوری باشه، یک مسئله استراتژیک به حساب بیاد، چرا که از قدیم هم گفتن، هیچ جایی خونه ی خودِ آدم نمیشه، چرا؟ چون توش احساس امنیت می کنیم، حسِ خوب آرامش، خونه یه چهاردیواری است، که حاشیه امن برای ما ایجاد می کنه، چه از مسائل طبیعی مثل برف و بارون و گرما و سرما چه از مشکلات اجتماعی، خونه جایی هست که آدم بدون دغدغه توش فکر می کنه، از همه مهمتر می تونه با زیرشلوار توش بچرخه، کاری که اصولا توی اجتماع نمیشه انجام داد.

قبلا کسی که خونه می خرید، بهش می گفتن پولدار، الان خیلی مثل قدیم ها نیست، الان کسی که خونه داشته باشه و این خونه مثلا ۳ یا ۴ هزار متر باشه میگن پولدار، به یکی از دوستان می گفتم تو خیلی تو رشته ادبیات توانمندی داری، بیا برو ادبیات بخون، گفت: «پول توش نیست، آدم حتی نمی تونه خونه بخره»، چند وقت پیش که رفتم تبریز یه سری رفتم خونه شهریار، باور کنید شهریار هم خونه داشت، خیلی اتفاق عجیبی نبود برای من، ولی شاید برای اون دوستم جالب بود، چون به نظر من وقتی خدا هم خونه داره، شهریار نمی تونه داشته باشه! با وجودی که خونه ی خدا بیشتر یه خونه ی معنوی هست تا ما بریم یکم سبک خونه داری یاد بگیریم، که صد البته امروزه بزرگترین و زیباترین و گرون ترین خونه ی دنیا شاید برای خدا باشه، نمی دونم. ادامه مطلب »

۲۱مرد

معرفی کتاب

عنوان : ثروتمندترین مرد بابل

کتاب «ثروتمندترین مرد بابل» یکی از شگفت انگیزترین کتاب هایی است که در زمینه مسائل مالی تا کنون نوشته شده است. در این کتاب نویسنده با الهام گرفتن از داستان های واقعی بابل قدیم، راه حل هایی اعجاب انگیز برای بر طرف کردن مشکلات مالی و دسترسی به ثروت، در اختیار همگان قرار می دهد.

هیچ خانواده ای لذتی از زندگی نمی برد مگر آنکه قطعه زمینی داشته باشد که فرزندان در زمین تمیز آن بازی کنند و خانم خانه در جایی از آن نه تنها گل پرورش دهد بلکه به کشت سبزی هم مشغول شود، خوردن انجیر و انگور درختان خانه، دل انسان را شاد می کند. داشتن خانه ای از خود و مراقبت از آن، مایه ی افتخار و غرور می شود، به انسان اعتماد به نفس می بخشد و تلاش او را مضاعف می کند. از این رو سفارش می کنم که هر کسی صاحب سقفی شود که هم خود و هم خانواده اش را در پناه گیرد.

تفاوت این کتاب با دیگر کتاب هایی که در زمینه ی ثروت نوشته شده اند، این است که در این کتاب فرمول ها با زبانی ساده و برای همه نوشته شده اند، از یک نفر که لب خیابان دستمال کاغذی می فروشد تا تاجران بزرگ دنیای تجارت. قوانین این کتاب، زندگی میلیون ها انسان را در دنیا دستخوش تغییر قرار داده و تاثیر این کتاب به حدی بوده است که در بسیاری از کشورهای دنیا، شرکت های بیمه و بانک ها آن را با تیراژهای میلیونی به چاپ رسانده و در اختیار مشتری هایشان قرار دادند. لذت خواندن این کتاب را از دست ندهید و از هم اکنون برای رسیدن به ثروت برنامه ریزی کنید.
ادامه مطلب »

۲۰مرد

بر خیالات خود سوار شوید

خیال پردازی – قسمت اول

یکی از تجربیات فوق العاده و تاثیر گذار در زندگی من خیال پردازی بوده و هست، خیلی خوب به یاد دارم که یکی از لذت های دوران کودکی من همین خیال پردازی بوده، اینقدر داستان های قشنگی با تخیلاتم می ساختم و برای این و اون تعریف می کردم، که بعد از یه مدت خودم هم باورم میشد این داستان ها واقعی هستند، بیشتر کودکان از قوه خیال پردازیِ بالایی برخوردار هستند ولی با سهل انگاری والدین و اطرافیانشون، آروم آروم خیال پردازی را یا کنار می گذارند و یا فقط برای زمان های تنهایی ازش استفاده می کنند، بارها دیدم وقتی کودکی خیال پردازی می کنه و برای اطرافیانش تعریف می کنه، برچسب درغگو بهش می چسبونن، درحالیکه کودک حقیقتی که در خیالش هست را برای اون ها داره تعریف می کنه.

من همیشه در کودکی تمام افکارم را با صدای بلند خیال پردازی می کردم و خیلی خوشحالم که پدر و مادرم خیلی خوب من رو می فهمیدن، اون ها از طریق خیال پردازی های من به علاقه مندی هام پی میبردن و من رو در رسیدن به اون ها کمک می کردند، خیلی از پدر و مادرها برای کودکانشون اسباب بازی های فراوانی می خردند ولی اصولا به بچه ها اجازه دست زدن به اونها رو نمیدن، با این استدلال که الان نمی فهمه و خرابش می کنه، در حالیکه فلسفه ی اسباب بازی یعنی یادگیری و رشد خلاقیت و خلاقیتِ کودک با خراب کردن ها و ساختن هاست که افزایش پیدا می کنه، امروز بیشتر فلسفه آجربازی و برخی بازی های دیگه که باید می ساختیم و خراب می کردیم تا بتونیم خیالاتمون را با اسباب بازی ها پیاده سازی کنیم رو می فهمم. ادامه مطلب »

۱۹مرد

برای خودت احترام قائل شو

امروز قصد دارم درباره مطلب مهمی اظهار نظر کنم، اصلا از همین اظهار نظر کردن شروع می کنم، آیا شما جرأت اظهار نظر کردن دارید؟ حدودِ چهار سال پیش من یک پروژه دانش آموزی را طراحی کردم به اسم برهان، به معنی برنامه ریزی، رشد، هدایت و آموزش نوجوانان ایرانی، که این پروژه طوری طراحی شده بود تا طی چهار سال با پنجاه دانش آموز در حوزه های مختلف کارهایی انجام بدیم، تا فقط یک چیز را تقویت کنیم و اون «عزت نفس» بود، اعتقاد داشتیم اگر این مورد را بتونیم بالا ببریم، حل کردنِ بقیه مشکلات از عهده خودشون بر میاد، اولین دوره مخاطبین ما بیشتر دانش آموزانی بودند که در مدارس خاصِ شهر درس می خودند و خانواده هایی تحصیل کرده داشتند ولی شاید به جرأت بتونم بگم بیشترشون از عزت نفس پایینی برخوردار بودند.

یکی از مخاطبین ما روحیات لطیفی داشت، شعر می گفت، بعد رفته بود رشته تجربی، شاگرد متوسط به پایینی بود، هیچ کس علاقه ای به ارتباط با اون رو نداشت، خودش هم اصلا خودش رو باور نداشت، توی خونه آقا دکتر صداش می کردند و از آرزوهاش دکتر شدن بود، وقتی با هم صحبت می کردیم، گویی اصلا از خودش هیچ چیزی نداشت و قرار بود پدر و مادرش رو به آرزوهاشون برسونه، خودش زیر دست و پای اونا لِه شده بود، کارهایی می کرد که دیده بشه، تا مشکلاتش رو پشت اونا پنهان کنه، تا اینکه بالاخره یه روزی تصمیم گرفت عزت نفس داشته باشه، و تغییر رشته داد، رفت علوم انسانی، ابتدای کار مورد تمسخر همه قرار گرفت، حتی خانوادش بهش محل نمی زاشتن، تا اینکه آروم آروم شکوفا شد، توی آزمون های موسسات رتبه زیر ۱۰ میاورد و عکسش روی نشریات زده می شد، المپیاد ادبیات هم طلا گرفت، سربازی و کنکور و همه چیز براش حل شد، همه یه جور دیگه نگاهش می کردن.

یکی دیگه از بچه ها، علاقه ی بسیار شدیدی به کامپیوتر داشت، اصلا دل و روده ی سخت افزار و نرم افزار را در آورده بود، باور کنید همین الان هم که بچه ها دچار مشکلی میشن به اون زنگ می زنن، ولی ایشون تو خانواده ای بزرگ شده بود که همه دکتر بودند و راه سعادت فرزندشون رو در پزشک شدنش می دیدن و اینکه این بنده ی خدا فقط با دکتر شدن می تونست به موفقیت برسه و به مردم خدمت کنه، یادمه توی این چهار سال تحت شدید ترین فشارهای روحی و روانی محصور شده بود تا فقط و فقط درس بخونه تا فرزند دو تا دکتر خدای نکرده مهندس نشه و خدا راضی نباشه، بعد از کنکور، دکتر که نشد هیچ، به بدترین شکل ممکن افسرده هم شد، باور کنید بعضی از خانواده ها هنوز معنی و مفهوم کمک کردن و کنترل کردن و هدایت کردن رو نفهمیدن. ادامه مطلب »

۱۸مرد

بلند شو و اولین قدم را بردار

تو زمانی می تونی به دیگران بگی در حال سفر هستی که حداقل اولین قدم رو برداشته باشی، اصلا از قدیم هم گفتن، طولانی ترین سفرها با برداشتنِ اولین قدم آغاز می شود، منتهی مشکل ما بر سرِ همین شروع کردن هست، همه ی ما می دونیم باید کاری کنیم، می دونیم وظیفه ای داریم، می دونیم علاقه مندی هایی داریم، می دونیم عاداتِ بدی داریم که باید ترکشون کنیم ولی می ترسیم اولین قدم رو برداریم، اصولا شروع نمی کنیم که بخواهیم چالشی داشته باشیم که حلش کنیم و یا به موفقیتی برسیم که سرِ ذوق بیارمون، من مقصر اصلی رو خودمون می دونم و عامل اصلی را ترس، ترس از نشدن ها، ترس از پیروزی و … .

شاید خیلی خنده دار به نظر برسه که ما می ترسیم شروع کنیم، و اصلا باور این موضوع که ترسی به عنوان  ترس از شروع کردن داشته باشیم کمی مُزحک به نظر بیاد، ولی چه باور کنید چه نکنید داریم، اصلا فرق بین انسان های جسور با سایرین غلبه بر همین نوع ترس هست، اونها از انجام هیچ کاری نمی ترسند و بالافاصله بعد از بررسی های اولیه و مشورت با دیگران شروع می کنند، همیشه قدم اول سخت ترین قدم است، چرا که به قول قدیمی ها ذهنمون میگه، سری که درد نمی کنه چرا دستمال ببندیم، وقتی اولین قدم را برداشتیم، دیگه بخواهیم هم بر نمی گردیم، چرا که دیگه ترسی در وجودمون نیست و دوست داریم به جلو حرکت کنیم.

فکر نمی کنید تعلل کردن دیگه کافی باشه! فکر نمی کنید امروز و فردا کردن نه از ترس شما کم می کنه، نه انگیزه شما را برای شروع بالا می بره! فقط و فقط باعث می شه زمان به نفع شما در حال گذشتن نباشه، فکر نمی کنید امروز همون فردای دیروزی هست که می گفتی قراره شروع کنی! به نظر دیگه وقتش شده باشه بلند بشی و مثل مرد با ترسِ خودت مبارزه کنی، می دونم خیلی سخت هست، و این مبارزه شروع مبارزات آینده تو خواهد بود ولی اگر خواهان تغییر در روند روزمره گی های خودت هستی، بلند شو و اولین قدم را بردار، اگر هم نیستی که هیچ.

حرفِ آخر من هم این باشه که لذت، پشت ترس خودش رو پنهان کرده، فکر کردن به سفر و حتی رسیدن به مقصد برای ما خیلی لذت بخش نیست، مسیری که طی می کنیم خاطره ساز و لذت بخش هست، اگر جرأت شروع کردن نداشته باشیم و بترسیم، هرگز سفری آغاز نمی شود که ما از مسیر اون لذت ببریم، پس بیایید سعی کنیم بر ترس خود غلبه کنیم و اولین قدم را برداریم.

۱۷مرد

برای هر کاری چهارچوبی مشخص کنید.

جمع بندی هفته اول

از وقتی اومدیم تهران، کارهای مختلفی که قبلا انجام می دادم رو گذاشتم کنار و دارم روی یه پروژه تمرکز می کنم، اونم کاری هست که از بچگی خیلی دوستش داشتم، کاری تو حوزه ی کتاب، لذت انجام این کار زمانی بیشتر شد که این پروژه را با دوستانی که خیلی دوستشون دارم شروع کردم و در حال ادامه دادن هستیم، روزهای ابتدایی کار خیلی سخت بود چون مجبور شدیم چندین بار صورت مسئله را تغییر بدیم، البته بعد ها فهمیدیم فقط نقطه شروع رو تغییر کردیم و ایده هامون نسبت به روز اول چندین برابر شده، این هفته کار عملیاتی پروژه را شروع کردیم و الان چندین روز هست که در حال انتخاب اسم هستیم، من فکر می کنم ذهنمون دچار یه پارادایم شده، یعنی همه داریم یه جور فکر می کنیم و تو یه محدوده خاص، ذهنمون آزاد نشده برای انتخاب های گسترده تر برای همین به خودمون چند روز فرصت دادیم تا بتونیم با این پارادایم ها مبارزه کنیم.

ده روز پیش بود که با بنیامین داشتیم در مورد نوشتن صحبت می کردیم، اینقدر در من شور و انگیزه ایجاد کرد که من گفتم بیا یه برنامه ریزی برای نوشتن توی بلاگ هامون داشته باشیم، که همون روز این برنامه را نوشتم، و شروع کردم به نوشتن طبق برنامه، چند روز ابتدایی خیلی خوب بود تا اینکه سرور مشکلاتی را هم برای من که بنویسم و هم برای مخاطب که بخونه ایجاد کرد، البته این مشکل برای ما عادی بود ولی باید حل می شد، برای همین تصمیم به جا به جایی و انتقال سایت گرفتم و این کار چند روزی طول کشید، ولی به سرعت به محض انتقال دوباره شروع به نوشتن کردم، امیدوارم دیگه یه همچین وقفه ای در نوشتنم به وجود نیاد، از این هفته حداقل به مدت چهل روز قصد دارم طبق همین برنامه بنویسم، شما هم اگر نظری دارید اگه به هر طریقی بهم برسونید خیلی ازتون سپاسگزار میشم.

یکی از برنامه های نوشتنم معرفی کتاب در روزهای سه شنبه است، از این برنامه خیلی خوشم میاد چون بهم یک چهارچوبی میده که حتما طی هفت روز من یک کتاب رو بخونم و درباره ی اون مطلب بنویسم، کتاب خوندن یکی از علاقه مندی های من هست که گویا باید یه اهرم فشاری بالای سرم باشه یا مجبور باشم که بنویسم وگرنه برای انجام ندادنش بهونه زیاد پیدا می کنم که این یک اهرم خوب برای این کار شد، مشکل بعدی که احتمالا با اون رو به رو میشم، انتخاب کتاب مناسب هست با توجه به علاقه مندی های خاصِ من، که امیدوارم اون رو هم خودمون بتونیم حل کنیم.

دقیقا همون موضوع کتاب رو با عکاسی داشتم، خیلی عکاسی رو دوست دارم و علاقه مند بوده و هستم تا این کار را به صورت حرفه ای هم یاد بگیرم ولی تا حالا فرصتش پیش نیومده، امیدوارم عکس نوشته این فرصت رو برای من بوجود بیاره، تا هم بتونم تجربیات خوبی در این زمینه پیدا کنم و هم از لذت عکاسی بهره ببرم، نوشته های زیر عکس رو بیشتر برای این گذاشتم، چون خودم همیشه یه تفکر و ذهنیتی از عکس برام ایجاد میشه، وقتی از عکاس در مورد عکسی که دیدم سوال می کنم، کاملا طرزه تفکرش با من فرق داره و من علاقه مند به دونستم اون طرز تفکر بودم.

#درس های مهم این هفته.

#درس اول، انتخاب اسم برای پروژه ای که قراره کارهای بزرگی انجام بده، خیلی مهم هست، اگر بیشتر از وقتی که براش گذاشتید زمان گرفت، ایراد نگیرید و بهش زمان بیشتری اختصاص بدید.

#درس دوم، ترس از شروع کردن یکی از بدترین نوع ترس هاست، سعی کنید تمام همت خود را بگذارید تا شروع کنید، همیشه شروع کردن انرژی بیشتری از شما خواهد گرفت، ولی باید شروع کرد تا لذت سفر را فهمید.

#درس سوم، برای موفقیت در یک استارتاپ نیاز به ایجاد کردن سینرژی دارید،  برای این کار حتما در تیم خود برنامه ریزی کنید.

۱۶مرد

دیوونه ها همیشه می خندن

اندیشه های فلسفی یک دیوونه – قسمت چهارم

یکی دیگه از ویژگی های دیوونه ها، خندیدنه، دیوونه ها خیلی می خندن و برای خندیدنشون دنبال دلیل خاصی نمی گردن، اصلا خیلی وقت ها بی دلیل می خندن، فکر نکنید چون درد ندارن می خندن، دقیقا بر عکس، برای اینکه احساس درد کمتری کنن می خندن، شنیدید که میگن خنده بر هر دردِ بی درمان دواست! دیوونه ها هر وقت دردِ بی درمانی می گیرن می خندن، چه کاریه گریه کردن، اصلا مگه با گریه کردن، چیزی از دردهای انسان کم میشه که گریه کنیم، پس به جای گریه کردن می خندیم.

یکی از کارهای مورد علاقه دیوونه ها به خنده وا داشتنِ دیگرانه، خندوندن ثواب هم داره، اصلا ببینم شما به جز ناراحت کردنِ دیگران کاره دیگه ای هم بلدید؟! بزارید کنار این اخلاق و رفتار گندتون رو، سعی کنید همیشه تبسم به لباتون باشه، اصلا فکر کنم خدا انسان را خندون آفرید، اولین بار فقط توی راه که داشت میومد زمین از اینکه داره از خدای خودش دور میشه ناراحت شد، یه حسِ عجیبی بهم میگه ناراحتی از همون لحظه اختراع شد.

همون طور که گفتم دیوونه ها عاشق خندونِ دیگران هستند، اما مثل آدم ها این کار رو با زیر پا گذاشتن ارزش های انسانی انجام نمیدن، اصولا اعتقاد دارند باید با هم بخندن و از ظرفیت های وجودی و درونی خودشون استفاده کنند، درست بر خلاف آدم ها که برای این کار از به تمسخر گرفتن شخصیت ها، قومیت ها، شهرها و ملل مختلف جهان استفاده می کنند، جالب اینجاست یکی خودشون رو مسخره کنه و بخنده، چنان دمای بدنشون بالا میره که پوستِ صورتشون به رنگ قرمز متمایل به مشکی در میاد، و با عصبانیتِ خاصی میگن، مگه من مسخره شما هستم!

خندیدن حالت های مختلفی داره، اولین نوع از حالت های خنده، تبسم هست، در این حالت گوشه های لب رو کمی به سمت بالا می کشیم، عمق شادی در این حالت خیلی نیست، نوع دوم، لبخند هست، در این حالت به حدی گوشه های لب رو می کشیم که دندونامون پیدا بشه، در این حالت به یک شادی خوب رسیدیم، نوع سوم، قه قهه است، در این نوع علاوه بر کارهایی که در نوع دوم انجام میدادیم، باید صداهایی هم از خودمون متصاعد کنیم، هه هه هه و یا ها ها ها و سایر صداها، نوع چهارم، خر غلت یا خنده خرکی هست، در این حالت علاوه بر اعمال نوع سوم، بر زمین دراز کشیده و خر غلت می زنیم تا از دل درد بمیریم.

یکی دیگه از کاربردهای خنده، مسخره کردنه دیگران است، دیده شده خیلی از دوستان وقتی یکی بهشون انتقادی می کنه، یه لبخنده معنی داری بهش میزنن، حجم فشاری که این خنده بر اعصاب و روان مخاطب میاره به حدی هست، که اگر شخص خودش رو کنترل نکنه، احتمال شروع یک زد و خورد درست و حسابی وجود داره، از لبخند برای بی اهمیت جلوه دادن هم استفاده می شه، و یا اینکه الان کار دارم، مثلا داریم با یکی کلی حرف می زنیم فقط بهمون خنده تحویل میده، این یعنی حوصلت رو ندارم.

در آخر اینا همه رو گفتم بهتون تا یه چیزایی رو یاد بگیرید، اول اینکه به مشکلات باید خندید، چون هم در برابره خدای ما هیچ هستند و هم در برابر اراده و توانایی های ما، دوم اینکه خوب بخندید، سوم اینکه، با هم بخندید نه به هم، چهارم اینکه، هیچکس و قومیتی رو نباید برای خندیدن مسخره کرد، پنجم اینکه با خنده کسی رو مسخره نکنید، و بالاخره اینکه بی خودی بخندید و شاد باشید.

۱۵مرد
پست

نامه ای به یک دوست مکاتبه ای.

امروز عصر که برای عکاسی رفته بودم بیرون، هیچ چیزی نظرم رو برای گرفتن عکس و نوشتن درباره اون جلب نکرد، این موضوع به حدی ادامه پیدا کرد که تصمیم گرفتم بی خیال بشم، تا اینکه در راه برگشت، از کنارِ این صندوق پست رد شدم، بعد از چند قدم خاطره پشت خاطره از ذهنم رد می شد، یادم اومد اولین باری که من نامه دیدم وقتی بود که ابتدایی درس می خوندم و داییم رفته بود سربازی، اون موقع تلفن همراه که نبود هیچ، تلفن ثابت هم هنوز فراگیر نشده بود، فاصله محل خدمت داییم هم از شهرمون زیاد بود و هر ماه برای من یک نامه می نوشت که هنوز هم بعد از این همه سال نگهشون داشتم، و همراه اون نامه یک کارت پستال خیلی شیک هم می فرستاد، همیشه منتظر صدای موتور پست چی بودم تا بیاد و زنگ درب خونه ما رو بزنه و بگه نامه دارید، لذتِ خیلی عجیبی بهم دست میداد، وقتی هم که نامه رو از پست چی می گرفتم، تا ساعت ها دربسته نگاهش می کردم و بعد با قیچی گوشه نامه رو می بردیم که پاکتش خراب نشه، با دیدن نامه و شکل های زیبایی که داییم انتهای نامه می کشید از شمع و گل گرفته تا چیزهای دیگه، گُل از گُلم می شکفت و شروع می کردم به خوندن نامه، حس و حال فوق العاده ای داشت.

تا چند ماهه اول نمی دونستم می تونم جواب نامه رو بدم، ولی بعد از اینکه فهمیدم میشه به همون آدرس فرستنده نامه فرستاد، منم پاکت و تمبر می خریدم و با یک کاغذی که اصولا از وسط یکی از دفتر هام می کندم شروع به نوشتن نامه می کردم و با دوچرخه می بردم و به نزدیک ترین صندوق پستی که پیدا می کردم می نداختم، البته زمان ما این صندوق ها اینقدر پیشرفته نبودن، وقتی داییم تو نامه های بعدیش از رسیدن نامه های من و خوشحالی که بهش دست می داد می نوشت تو پُوستِ خودم نمی گنجیدم، دو سال با این حال و هوا و این صندوق پستی زندگی کردم تا اینکه داییم خدمتش تمام شد.

وقتی وارد دوران راهنمایی شدم، با واژه دوست مکاتبه ای آشنا شدم و با بچه های چند تا از اقوام نامه نگاری می کردم، البته دوست مکاتبه ای هنوز هم تا حدی هست، به خصوص برای یادگیری زبان فکر می کنم گزینه خیلی خوبی می تونه باشه، توی دوران دبیرستان هم که یاهو ایمیل ۴ مگابایتی میداد، نامه جای خودش رو برای من به پست الکترونیک داد، اصلا حس و حال نامه دیگه نیست، اصلا پست الکترونیک روح نامه رو نداره، دقیقا مثل کتاب الکترونیک که روح کتاب کاغذی رو نداره.

قبل از نوشتن این مطلب هم داشتم تاریخچه پست رو می خوندم  دیدم کوروش خان کبیر ۵۳۰ سال قبل از میلاد، اولین سرویس پستی جهان رو پایه گذاری کرده، و شاید اولین شبکه ارتباطی بین مردم جهان، شما هم اگه دوست داشتید بیشتر بدونید خودتون توی گوگل یکم جست و جو کنید با مطالب خیلی جالبی رو به رو خواهید شد.

۱۴مرد

معرفی کتاب

عنوان : بیست و هشت اشتباه نویسندگان

نویسندگی یکی از علاقه مندی های شخصی من از کودکی تا به امروز بوده، به حدی که توی دوران دبیرستان کتاب های برنامه ریزی و مدیریت زمان می نوشتم و چند نسخه ازش پرینت می گرفتم و بعد از صحافی، هم خودم استفاده می کردم هم به دوستانِ نزدیکم می دادم، تا اینکه قبل از عید امسال تصمیم گرفتم مطالعاتی هم در حوزه نویسندگی داشته باشم، تا با اصول این رشته آشنا بشم و سعی کنم بهتر و اصولی تر بنویسم، چند تا کتاب پیدا کردم و در حال مطالعه هستم، یکی همین که دارم معرفی می کنم، کتاب خیلی خوب و مناسبی است، نکات خیلی خوب و کاربردی را توضیح داده و با مثال هایی قابل فهم به شرح و تفسیر موضوعات در قالب اشتباه پرداخته است.

یک روز می نویسم. یک روز هم من می خواهم اسم یکی از کتاب هایم را بگذارم «یک روز می نویسم!» همه ی آن هایی که حرفشان با حُسنِ نیت همراه نیست می گویند یک روز کتابی می نویسم اما هیچ وقت آن را نمی نویسند، چون از آن نوع آدم هایی هستند که دائم امروز و فردا می کنند. البته نمی دانم چرا مردم بیشتر برای نوشتن امروز و فردا می کنند تا چیزهای دیگر، شاید چون نویسنده کتاب بودن خیلی لذت دارد، ولی نوشتن خیلی سخت است!

نکات و اشتباهاتِ نویسندگی که در این کتاب بیان شده شامل همه نوع نوشته ای میشه، از داستان و رمان بگیر تا مقاله و گزارش و … فقط ممکنه بعضی از این اشتباهات در برخی قالب ها بیشتر اتفاق بیافته، ولی با پرهیز از این اشتباهات نوشته های شما بهتر از قبل خواهد شد، در آخر هم توصیه می کنم شما را به نوشتن، حتما بنویسید، اصلا هم مهم نیست خوب می نویسید یا نه، مهم نوشتن است، آدم درباره هر چیزی که بهش فکر می کنه، می بینه یا می شنوه می تونه بنویسه، نوشتن هم باعث رُشدِ فردی ما میشه هم اجتماعی.

  • نام پدیدآوران : جودی دلتون
  • مترجم : محسن سلیمانی 
  • مشخصات نشر :  تهران ، شرکت انتشارات سوره مهر ، ۱۳۸۵
  • موضوع : نویسندگی.
۹مرد

متفکر ترین انسان های دنیا، دیوونه ها هستن.

اندیشه های فلسفی یک دیوونه – قسمت سوم

بین انسان ها دیوونه ها بیشتر از همه فکر می کنند، آدم ها اصولا اول عمل می کنند، بعد به این فکر می کنند که حالا این کار درست بود یا غلط، جهان اولی ها به سمت دیوونگی پیش رفتن، چون قبل از انجام هر کاری بیشترین زمان را برای فکر کردن اختصاص می دهند، ولی ما جهان سومی ها هنوز آدم موندیم، شاید یکی از دلایلی که اروپاییان پیشرفت کردند همین موضوع باشه، حالا این که چرا ما علاقه ای به فکر کردن نداریم و اصلن جهانِ اول و دوم و سوم چیه خودش جای یه بحث طولانی هست.

ما انسان ها بزرگترین تفاوتمون با حیوانات همین فکر کردن هست، وگرنه تصمیم گرفتن رو که حیوانات هم میگیرن، اصلا شاید فکر هم می کنند، تصمیم مگه از فکر کردن حاصل نمیشه؟ پس وقتی حیوانی قصد می کنه شکار کنه، پس تصمیم گرفته، حتی شنیده شده شیر ها شکاره خود را ابتدا انتخاب می کنند بعد شروع به حمله می کنند و به جز اون دنبال هیچ حیوان دیگه ای نمی دوند، پس حیوانات هم انتخاب می کنند، خیلی عجیب داره میشه قضیه، هر چی بیشتر فکر می کنیم، شباهت های زیادی با حیوانات داریم، پس این تفاوت ما با اونا در چیه؟ بهتر نیست کمی فکر کنیم!

متفکر ترین انسان های دنیا، دیوونه ها هستن، چون خیلی فکر می کنند، دیوونه ها اصولا به دلیل فکر کردن زیادشون بهشون گوشه گیر هم میگن، یا حتی منزوی، در حالیکه این طوری نیست، وقتی اونها به گوشه ای خلوت میرن تا فکر کنند، مطمئناً دارن روی موضوع یا پروژه ای خاص فکر می کنند، حتی دیده شده عده ای از این دیوونه ها برای مدتی به غار میرن و روزها دور از هیایوی شهرها به تفکر می پردازند و بعضاً دیده شده تا به نتیجه خوبی دست پیدا نکنند از غار بیرون نمیان، که این امر باعث از بین رفتن این عزیزان میشه، فُسیل های کشف شده در غارهای جهان مُهرِ تاییدی بر این اِدعاست.

شاید تا حالا شنیده باشید که میگن فکر کردن هنر است، واقعا حرف درستی هست، چرا نقاشی و عکاسی و … هنر باشه ولی چیزی که باعث میشه نقاشی و عکاسی هنر بشه، یعنی فکر کردن، خودش هنر نباشه، پس یادگیری این هنر برای همه ی ما انسان ها چه دیوونه باشه چه آدم لازم و ضروری به نظر میاد، اصلا یکی از تفاوت های ما با حیوانات اینه که با فکر می کنیم و برای زندگی کردنمون هدف یا اهدافی مشخص می کنیم، در حالیکه حیوانات زندگی می کنند تا زنده بمونن، و این سبک زندگی در شأن ما انسان ها نیست.

زیاد حرف نزنم، در آخر هم امیدوارم اول هنر فکر کردن رو یاد بگیریم، بعد هنر درست فکر کردن، چون ما انسان ها همگی همیشه فکر می کنیم خودمون داریم درست فکر می کنیم و همیشه حق با ماست، در حالیکه اگر از نقطه نظر دیگران به قضیه نگاه کنیم، یا زاویه فکر کردنمون رو تغییر بدیم، شاید دیگه حق رو به خودمون ندیم، دنیا جای خیلی خوبی خواهد بود اگر همه ی ما درست فکر کنیم و درست زندگی کنیم و قدر همدیگه رو بدونیم

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه