نویسنده: ابوالفضل فتاحی

«ما امده ایم که با حضورمان، جهان را دگرگون کنیم، نیامده ایم تا پس از مرگمان بگویند: از کرم خاکی هم بی آزارتر بود و از گاو مظلومتر، ما باید وجودمان و نفس کشیدنمان، و راه رفتنمان، و نگاه کردنمان،و لبخند زدنمان هم مانند تیغ به چشم و گلوی بدکاران و ستمگران برود... ما نیامده ایم فقط به خاطر آنکه همچون گوسفندی زندگی کرده باشیم که پس از مرگمان، گرگ و چوپان و سگ گله، هر سه ستایشمان کنند.» نوشته نادر ابراهیمی
۱۸آذر

همش ، شوخی با یک سردمدار بود

سفرنامه تبریز – ۳

سه شنبه شب ، ما تبریز بودیم ، از سر شب تا ساعت ۱۲ ، بنیامین داشت روی ایدش کار میکرد و توی یک دقیقه جاش میکرد ، آخرش منم گفتم به درد نمی خوره و گرفتم خوابیدم ، ساعت حدودای دو نصف شب بود که بنیامین با لپ تاپش محکم زد روی شکمم و گفت پاشو یافتم ، یافتم ، باور کنید طوری گفت یافتم ، که من فکر نکنم ادیسون ، نه انیشتن ، کدوم بود سیب خورده بود تو سرش ، همون ، وقتی قانون دوم نیوتن رو کشف کرده بود اینقدر خوشحال نشده بود ، جالبیش اینه میگه خواب بودی ؟

صبح ، بعد از خوردن صبحانه با سردمداران ، راهی سالن برگزاری استارتاپ ویکند شدیم ، همه یه جورایی درگیر بودن ، داوود با آرامش همیشگی خودش نشست روی یکی از میزها و لپ تاپشو باز کرد و الکی ور می رفت ، جانی هم ، یه چیزی گذاشت روی میز و درش و که باز کرد من یاد در یخچال مامان بزرگم اینا افتادم ، که از این آدامس خرسی ها میخریدم ، میرفتم عکسشو می چسبوندم در یخچال اونا ، روزهای بعد فهمیدم ، مک بوک ایر بوده نه یخچال ، بالاخره تصمیم گرفتیم  ما هم لپ تاپ رو روشن کنیم ، مبین نت رو زدیم به برق ، عطر اینترنت در فضا طنین انداز شده بود ، اول به داوود اینترنت دادیم ، کلی ذوق کرد . ادامه مطلب »

۱۷آذر

آشنایی من با بزرگترین سردمدار مشهد

سفرنامه تبریز – ۲

سه شنبه صبح زود ساعت ۶:۳۰ دقیقه بود که بار و بندیل سفر رو جمع کردم و ریختم تو ماشین ، به سمت پمپ بنزین ، سر راه بنیامین هم سوار کردم ، بعد از اینکه باک رو تا لبش پر کردم ، اومدم پول رو پرداخت کنم که دیدم ، به به ، کارت های بانکی جلوی ماشین بوده و آفتاب از دیروز زحمتشون رو کشیده و به اشکال هندسی زیبایی تبدیل شون کرده ، گفتم اگر بخوام برم بانک ، دیگه به تبریز نمی رسم ، هرچی پول داشتم تو جیبم دادم پول بنزین و بدون پول افتادیم تو جاده ، توی مسیر ، تا ساوه ، داشتیم درباره ی بوم کسب و کار و ایده و ایده پردازی بحث می کردیم ، از خودم متعجب شده بودم که عجب سخنان گوهرباری از خودم متصاعد می کنم و در مسیر ساوه تا قزوین داشتم زنگ میزدم به این و اون تا پول اسکان و اقامت این چند روزه را بریزن به کارت بنیامین ، عجب پروژه ای شده بود ، از همه بدتر این جاده بوئین زهرا بود ، که دو طرفه بود و شبیه توییتر عمل می کرد ، با سرعت می رفتیم تو کامیون ها و توییت های نوشته شده روی اونا رو میخوندیم و با یه نور بالا فیو می کردیم و می رفتیم ، بعد از پرداخت عوارضی داشتم از قزوین خارج میشدم که پلیس (بوق) جلوی مارا گرفت ، زورش اینجا بود ، کل مسیر را با کروز , قانونی اومده بودم و به خاطر ۴ تا سرعت اضافه , ۴۰ هزار تومان جریمه نوشت ، جالب تر این بود که می گفت این که چیزی نیست من ۲ تا بیشترم جریمه کردم (بوق) ، منم دیدم ۴ تا با ۳۰ تا اضافه تر قیمتش یکیه ، ادامه مسیر رو ۱۴۰ تا اومدم تا دلم کمتر بسوزه ، این دفعه چندم بود تو این شهر (بوق) جریمه میشدم , مسیر تا زنجان فضای دلنشینی داشت و از اونجا تا خود تبریز درگیر بازی اسم بودیم . ادامه مطلب »

۱۶آذر

داستان ، از سردمداران وب شروع شد

سفرنامه تبریز – ۱

داستان از اون جایی شروع شد که با چیزی به اسم استارتاپ ویکند آشنا شدم که همزمان توی چند شهر در هفته کارآفرینی داشت برگزار می شد ، خب ، بین شهرهایی که در حال برگزاری این رویداد بودند ،  تهران و اصفهان در اولویت انتخاب من بودن چون از نظر مسافت و هزینه خیلی مقرون به صرفه تر بودند ، توی همین گیر و واگیر تصمیم گیری ، سالار ،  توییت کرد “منم دعوت شدم تبریز” ، منم رفتم یه سر به سایت استارتاپ ویکند تبریز زدم ، چشمتون روز بد نبینه ، با صحنه ی عجیبی رو به رو شدم ، همه ی سردمداران* وب اونجا دعوت بودن ، با خودم گفتم ، پشت این قضیه آدم بزرگی باید باشه ، رفتم پایین تر ، دیدم بله ، خودشه ، یکی از همون سردمداران اصلی ، خودش مجری استارتاپ ویکند هم هست , علاقه من به دنیای سردمداری باعث شد تبریز ثبت نام کنم و تا قبل از حرکت به یکی از بچه های مجری که بعدا فهمیدم اسمش احسان هست ، هر ۲۴ ساعت سه وعده تماس میگرفتم که این اسکان چی شد و همش جواب سربالا میداد و میگفت : حله ، شب تماس میگیرن ! ولی نمی گرفتن . فکرم رفت به سمت اینکه اینا مشغول تامین رفاه و امنیت این سردمداران عزیز هستند ، مثلا اینکه همشون با هم توی یه پرواز نباشن ، همشون هوایی نیان ، به طوری که یکی از اونا ۲۵ ساعت توی قطار بود تا خودشو برسونه تبریز ، از چگونگی آمد و رفت برخی هم اطلاعات درستی در دست نیست ، تهیه بوقلمون و کله گوسفند و  … هم که خودش قصه ای بود برای این دوستان برای همین ، سه شنبه ، تصمیم گرفتیم دیگه راه بیافتیم .

پی نوشت : *سردمداران هرگز نمی میرن

 

۵آذر

#توییتربازی: چگونه از توییتر استفاده می‌کنم؟

چند سال پیش داداشم از توییتر استفاده می کرد منم همش بهش می خندیدم ، آخه آدم تو ۱۴۰ کاراکتر چی می تونه بنویسه !! تا اینکه چند وقت پیش گفت میای بریم کارگاه آموزشی CSS3 , HTML5 و تایپوگرافی در وب ؟ گفتم استادش کیه ؟ گفت : سالارکابلی ، گفتم کجا آشنا شدی با این دوره و استاد ، گفت : توییتر ، جهت آشنایی بیشتر با این دوره و استاد اومدم که دیگه اومده باشم .

در حال حاضر توییتر به جزئی جدانشدنی از من تبدیل شده ، طوری که اگر پشت سیستم بشینم و هیچ کاری هم انجام ندم ، یا حال و حوصله نداشته باشم ، حتما توییترم بازه و دارم تایم لاین رو نگاه می کنم ، دیشب نا خودآگاه یاد مطلبی افتادم که تو وبلاگ سالار درباره #توییتربازی نوشته بود ، منم گفتم حالا که قراره اینجا یه مسیر جدید رو شروع کنم ، بهتره اولین مطلبی که می نویسم این موضوع باشه . ادامه مطلب »

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه