نویسنده: ابوالفضل فتاحی

«ما امده ایم که با حضورمان، جهان را دگرگون کنیم، نیامده ایم تا پس از مرگمان بگویند: از کرم خاکی هم بی آزارتر بود و از گاو مظلومتر، ما باید وجودمان و نفس کشیدنمان، و راه رفتنمان، و نگاه کردنمان،و لبخند زدنمان هم مانند تیغ به چشم و گلوی بدکاران و ستمگران برود... ما نیامده ایم فقط به خاطر آنکه همچون گوسفندی زندگی کرده باشیم که پس از مرگمان، گرگ و چوپان و سگ گله، هر سه ستایشمان کنند.» نوشته نادر ابراهیمی
۲۸مرد

معرفی کتاب

عنوان : پدر پول دار، پدر بی پول

خیلی وقت بود می خواستم این کتاب رو بخونم، اول که پیدا نمی شد، بعد که پیدا شد وقت نمی شد، ولی بعد از خوندن این کتاب احساس کردم خیلی زمان رو از دست دادم، اگر چند سال پیش این رو می خوندم شاید خیلی بهتر بود ولی ماهی رو هر وقت از آب بگیری، تازه هست ولی می میره، این کتاب یه جورایی سرگذشت آدمی هست که پدرش خیلی تحصیل کرده بوده و مثل همه ی پدرهای ما گیر سه پیچ بوده که بچه جون درس بخون، آینده ی تو تو درس خوندنِ، باید شغل دولتی پیدا کنی، یه آب باریکه ای بیاد و بره، بدون اینکه فکر بکنن ما خوشمون میاد یا نه، همیشه هم آخر ماه با وجودیکه میگن ما رو ببین چقدر موفقیم، هشتشون گروِ نهشونه.

به عنوان یک جوان، داشتن دو پدر قوی که هر دو بر من نفوذ داشتند، خیلی سخت بود. دوست داشتم پسری خوب و حرف گوش کن باشم، اما دو پدر چیزهای یک سانی نمی گفتند. تضاد در نقطه نظرهای آن ها، به خصوص جایی که پول مطرح می شد، آن قدر مفرط بود که به شکلی کنجکاو و دسیسه باز بزرگ شدم. زمان هایی طولانی درباره ی آنچه می گفتند شروع به فکر نمودم.

از یک طرف به بهانه ی کار کردن، با پدر یکی از دوستان صمیمیش آشنا میشه که از قضا در حال پولدار شدنه و بالاخره هم میشه، ایشون به این پدر میگه پدر پولدار و به پدر خودش میگه پدر بی پول، این پدر با کار، هر دو پسر رو آموزش میده تا بتونن پول بیشتری در بیارن و اینکه چطوری دارایی های خودشون رو به جای هزینه ها و بدهی ها افزایش بدن، در کلِ کتاب کشمکش بین راهنمایی های پدر پول دار و پدر بی پول وجود داره، جالب اونجاست که این آدم در زندگیش از راهنمایی های هر دو پدر سود بسیار خوبی برده.
ادامه مطلب »

۲۷مرد

“ این را برای دیوانه ها می گویم: آنهایی که همیشه مزاحم هستند، آنهایی که به درد نخور هستند، آنهایی که ارزشی ندارند، آنهایی که متفاوت فکر می کنند، آنها ترسی ندارند. می توانید آنها را سرزنش کنید، می توانید آنها را تحقیر کنید، می توانید هر کاری بکنید ولی نمی توانید نادیده بگیریدشان … آنها بشر را به جلو هدایت می کنند، بعضی ها آنها را دیوانه می شمارند، ولی ما آنها را نابغه می دانیم، چون به قدری دیوانه هستند که باور می کنند که می توانند دنیا را تغییر دهند. و همین ها هستند که این کار را می کنند. ”

- استیو جابز -
۲۶مرد

تمام آنچه که چهارمین همایش بین المللی بازاریابی اینترنتی، اقتصاد و گردشگری برای گفتن داشت

صبح روز جمعه ۲۴ مرداد بود که ساعت موبایلم از ساعت ۷ صبح شروع به زنگ زدن کرد، منم به نشانه ی اعتراض بهش محل نزاشتم تا ساعت به حوالی ۸:۳۰ دقیقه رسید، با شتاب خیلی زیاد از جام بلند شدم و لباس هام رو پوشیدم و سوار بر سالارِ جاده ها به سمت برج میلاد حرکت کردم، ورودی برج نگهبان از دستگاهی که کارت پارکینگ صادر می کرد کمی فاصله داشت، منم که دفعه ی اولم نبود گفتم بزار صداش نکنم و خودم یه کارت بردارم که از شانس خوبِ ما دکمه را زدیم ولی کارتی نیامد، طرف داد زد گفت نمی خواد برو، با خودم گفتم تو کلا خودت باشی خیلی بهتره، ماشین رو پارک کردم و قدم زنان به سمت ورودی مرکز همایش ها می رفتم که امین ضیا و یه سری از بچه های تبریز رو دیدم که باهاشون توی استارتاپ ویکند تبریز آشنا شده بودم، اتفاق غیر منتظره ای بود، ولی بعدش که دوستان بیشتری رو دیدم کمی از تعجبم کم شد، جالبیه قضیه اینجا بود که اونجا همه مهمون بودن و کسی رو ندیدم پولی برای شرکت در همایش پرداخت کرده باشه.

بعد از اینکه چند دقیقه ای با بچه ها خوش و بشی کردم، دوستانی که من رو دعوت کرده بودن رو پیدا کردم و کارت ورود به همایش رو گرفتم، و وارد سالن شدم، شرکت های زیادی با گذاشتن یه میز کانتر و چند تا کاتالوگ و بروشور به تبلیغات محصولات و خدمات خودشون مشغول بودن، ما هم هدیه همایش رو گرفتیم و هِدفُنی که برای ترجمه بود هم دریافت کردیم و رفتیم نشستیم توی سالن، طبق برنامه اعلامی شروع همایش ساعت ۹ بود ولی به ساعتم که نگاه می کردم ساعت ۱۰:۳۰ دقیقه رو نشون میداد، تا اینکه یه فایل ویدئویی قرآن پخش شد و سکوت نسبی سالن همایش رو فرا گرفت، دلیل سر و صدای حاکم بر سالن این بود که روی بلیت شماره ردیف و صندلی نوشته شده بود ولی راهنماهای داخل سالن بعضی ها رو جای یکی دیگه می نشوندن، بعد طرف میامد و دعوا شروع می شد، نفر جلویی من به طور جدی کسی که جاش بود رو بلند کرد و بهش گفت عزیزم صندلی همایش مثل صندلی هواپیما می مونه، بیمه هم روی شماره صندلی شده، پاشو، پاشو ببینم. ادامه مطلب »

۲۵مرد

غول ها را باید همین الان بُکُشید

همه ی آدم ها اهداف عالی و متعالی توی ذهن شون دارن، ولی خیلی ها فقط توی ذهنشون دارند، عده ی کمی هم هستن که برای رسیدن به اون اهداف برنامه ریزی می کنند، که صد البته فقط برنامه ریزی می کنند، عده ی قلیلی هم هستن که به جز برنامه ریزی یه مدت هم طبق برنامه پیش میرن ولی به دلیل بروز مشکلات و بهانه های جور واجور از برنامه خارج میشن، فقط عده ی انگشت شماری هستند که تا انتهای برنامه پیش میرن و به موفقیت میرسن، دلیل موفقیت این عده تنها و تنها در یک شروع خوب و تداوم خوب است نه اینکه اینها با ما فرق دارند.

امروز می خوام درباره ی اون عده ای صحبت کنم که برنامه ریزی می کنند و به هر دلیلی از ادامه دادن منصرف میشن ، بروز مشکلات در اجرای برنامه چه دلایلش شخصی باشه چه اجتماعی یک امر کاملا طبیعی است، اینکه فکر کنیم انسان های موفق از شانس خیلی خوبی برخوردار هستند و یا اینکه کسی به جز ما مشکل نداره یا این جور مشکلات رو نداره، فقط و فقط برای احمق ها دلیل خوب و قانع کننده ای هست، شک ندارم خودتون هم از شنیدن این دلایل احساس حماقت می کنید ولی چون چاره ی دیگه ای رو پیدا نمی کنید، تسلیم این دلایل می شید.

بروز مشکل در هر پروژه ای چه عمرانی، چه خدماتی چه شخصی و مرتبط با زندگی فردی یک امر عادی به حساب میاد، فقط باید یاد بگیریم چطوری با مشکل مواجه بشیم، یکی از لذت بخش ترین قسمت های های پروژه تصمیم به اجرای اون هست و یکی از سخت ترین قدم هاش، برداشتن قدم اول، همیشه باید یادتون باشه که شما سخت ترین قدم را برداشتید و الان وقت اون رسیده تداوم بدید تا به موفقیت برسید، مشکلات نباید سوار بر شما بشن، بلکه این شما هستید که باید سوار بر مشکلات بشید، اگر این اجازه را به مشکلات بدید شما را زمین گیر خواهند کرد.

توی پروژه های شخصی وقتی به مشکلی بر می خوریم ابتدا دوست نداریم برنامه را رها کنیم برای همین برای حل مشکل امروز و فردا می کنیم، یا مثلا با خودمون میگیم، از همین شنبه دوباره ادامه میدم، این اشتباه ترین تصمیم هست، امروز هم نه، همین لحظه ای که گذشت، همون زمانی بود که باید با مشکل مبارزه می کردی و ادامه میدادی، امروز و فردا کردن بزرگترین دلیل برای این هست که شما نتونید مشکلتون رو حل کنید و مشکل روز به روز توی ذهنتون به یک غولِ بی شاخ و دُم تبدیل بشه، غولِ مشکلات را همین الان بُکشید، همین الان.

 

۲۴مرد

زندگی یعنی آموختن

جمع بندی هفته دوم

روز  اول هفته ما مهمون داشتیم، داوود تراب زاده از مشهد و محمد آنالویی از اراک، از قدیم درست گفتند که مهمون حبیب خداست، سعی کنید مهمون زیاد دعوت کنید، به خصوص مهمون هایی که چیزهای زیادی برای تعریف کردن دارن و می تونید خیلی چیزها ازشون یاد بگیرید، البته منظورم تعریف درست و حسابی هست، نه حرف های صد من یک قاز که هزارتاش به یک ریال هم نمی ارزه، شاید توجه کرده باشید، وقتی خانواده تصمیم می گرفتن به یک مهمانی برید، شما اول تصویرهای ذهنی تون رو نسبت به اون شخص بررسی می کردید، بعد یا با هیجان می گفتید بریم، یا با ناراحتی می گفتید نه آخه چرا اونجا، ناخودآگاه ذهن شما آدم های به درد بخور را از به درد نخور تفکیک می کنه، در کل من خیلی چیزها از مهمونامون یاد گرفتم و ازشون تشکر می کنم.

روز دوم به انتخاب رشته دانشگاه برای خواهرم گذشت، البته تا روز سوم هم طول کشید، خیلی وقت ها پیش میومد که خانواده به من می گفتن تو چرا درباره ی بعضی چیزها راحت نظر نمیدی یا راهنمایی نمی کنی، من همیشه از ایجاد پارادایم برای خودم ناراحت میشم، و فکر می کنم وقتی من بین رشته های دانشگاهی از یکی دو رشته خوشم میاد، پس حتما اینقدر زیبا درباره مزیت های اون رشته صحبت می کنم، که طرف توی ذهنش بتونه یه تصویر عالی بسازه و هیچ تصویری جای تصویری که من ساختم رو نگیره، بعد وقتی طرف وارد دانشگاه بشه، چون بر اساس توانمندی هاش و استعدادهاش و حتی تصاویر ذهنی خودش انتخاب نکرده، دچار یک شکست بزرگ روحی میشه، که آینده اش هم تحت الشعاع اون قرار می گیره، برای همین من راه های تحقیق رو بیشتر نشون میدم و اینکه طرف بتونه استعداد های خودش رو کشف کنه و جسارت پیدا کنه خودش برای خودش تصمیم بگیره. ادامه مطلب »

۲۳مرد

باید خودخواهی را تحمل کنید

اندیشه های فلسفی یک دیوونه – قسمت پنجم

وقتی بین آدم ها مجبوری زندگی کنی، تازه می فهمی دنیای دیوونه ها چقدر جای فوق العاده ای هست، تو دنیای دیوونه ها اصلا چیزی به اسم خودخواهی وجود نداره، اونجا اگر مایی وجود نداشته باشه، خود به خودیِ خود ارزشی نداره، چیزی که تو دنیای آدم ها دقیقا برعکس هست و همه چیز حولِ محور خود در حال گردش است، مثلا آدم ها روزها و ماه ها فکر می کنند که فلان کارشان دیگه به نفعشون نیست، در همون زمان تصمیم میگیرند دیگه انجامش ندن، حتی اگر این تصمیم تاثیرات جدی بر دیگران بزاره، ولی مرغ همیشه برای آدم ها یک پا بیشتر نداره، خود مرغ در اینجا مسئله است، پای اون چه یکی باشه، چه دو تا چون موجودیتِ مرغ رو تغییر نمیده پس مهم نیست، دیگران هم به خودشون مربوط میشه.

دیده شده حتی آدم ها تنظیمات خدا هم قبول ندارند، مثلا شما بیا بگو الان شب است و باید خوابید، روزها باید بیدار بود، شک نکنید پاسخ دندان شکنی دریافت خواهید کرد، البته آدم ها ابتدا موضعِ سخت گیرانه ای نمی گیرند، و ابتدا با بهانه های مختلف سعی در آن خواهند داشت که به شما ثابت کنند، قضیه این طور که شما می گویید نیست، و می شود برعکس هم عمل کرد، البته اگر شما را خیلی خر فرض کنند می توانند در شب به شما بگویند الان روز است و شما کلا نمی فهمید، که این مورد در مواردِ نادری دیده شده، برای همین کار کردن با آدم ها بعضی وقت ها خیلی سخت میشه، چون شب ها که شما می خوابید، اون ها بیدار هستند و روزها که شما بیدارید، اون ها خواب، خیلی سخت میشه زمان هایی پیدا کرد که هر دوی شما بیدار باشید.

در اندر احوالات آدم ها همین بس که وقتی تصمیم به انجام کاری می گیرند که به نظر خودشون بهترین تصمیم دنیا را گرفته اند، عزم راسخی پیدا می کنند، و در مواردی دیده شده، اگر برای شما که در این تصمیم متضرر شدید ارزشی قائل باشند، چون دلایلِ کافی ندارند، تمام دهکده ی جهانی را وجب به وجب جست و جو می کنند، تا واژه هایی پیدا کنند و به شما ثابت کنند، شما بیمارید، تا امروز اون ها متضرر بودند و مظلوم واقع شدن، البته اثبات بستگی به تصمیمی داره که گرفتن، ولی چیزی که مشهود است، دلایلی برای شما خواهند آورد که هر وقت لب به سخن بزنید، محکم در دهانِ مبارکتان فرود بیارن، در کل اگر هم چیزی پیدا نکنند، واژه ای جدید اختراع خواهند کرد و شما را به آن متهم می کنند تا دیگه خیالتون از هر جهت راحت باشه.

دوست داشتنِ آدم ها هم از این منظر خیلی جالبه، بنا به استدلالاتِ خودشون، دوست داشتنشونم از روی خودخواهی هست، چون خودشون می خوان که دوست داشته باشن، پس دوست دارن، به عبارتی چون دوست دارن بعضی از ویژگی های شما رو یا احساس می کنند که به خودِ وجودشون نفع می رسونید، پس آنگاه شما را به طرز ایده عالی دوست خواهند داشت، صد البته این قضیه بر عکس شود و احساس آنها چیز دیگری را نشان دهد، صد در صد از شما متنفر خواهند بود، در این میان چه شما دوست داشته باشید چه نداشته باشید فرق چندانی به حالشون نخواهد داشت، چرا که اگه دوست نداشته باشید، نشان از اون داره ابله هستید و به وجود والای ایشان پی نبرده اید، اگر هم دوست داشته باشید، پس حتما عقل ندارید یا مریض هستید.

در کل این همه حرف زدم فقط این رو بگم که اگه به هر دلیلی مجبور شدید در دنیای آدم ها زندگی کنید، سعی کنید این مواردی که گفتم ناراحتتون نکنه، و سعی نکنید بهشون عادت کنید، چون اگه به اونا عادت کنید، آروم آروم شما هم آدم میشید، و فقط دنیا را برای دیوونه ها ناراحت کننده تر می کنید، سعی کنید تحمل کنید و به روی خودتون نیارید، می دونم قلبتون درد خواهد گرفت، شاید زیر فشارهای زیاد حتی بشکنه، ولی شما رو به خدا به خاطر دیوونه ها تحمل کنید.

۲۲مرد

شهریار هم خانه دارد

امروز دلم هوس کرد درباره ی خونه یا همون خانه ی امروزی ها یه چیزهایی بنویسم، خونه برای ما انسان ها و صد البته برای حیوانات هم فکر می کنم همین طوری باشه، یک مسئله استراتژیک به حساب بیاد، چرا که از قدیم هم گفتن، هیچ جایی خونه ی خودِ آدم نمیشه، چرا؟ چون توش احساس امنیت می کنیم، حسِ خوب آرامش، خونه یه چهاردیواری است، که حاشیه امن برای ما ایجاد می کنه، چه از مسائل طبیعی مثل برف و بارون و گرما و سرما چه از مشکلات اجتماعی، خونه جایی هست که آدم بدون دغدغه توش فکر می کنه، از همه مهمتر می تونه با زیرشلوار توش بچرخه، کاری که اصولا توی اجتماع نمیشه انجام داد.

قبلا کسی که خونه می خرید، بهش می گفتن پولدار، الان خیلی مثل قدیم ها نیست، الان کسی که خونه داشته باشه و این خونه مثلا ۳ یا ۴ هزار متر باشه میگن پولدار، به یکی از دوستان می گفتم تو خیلی تو رشته ادبیات توانمندی داری، بیا برو ادبیات بخون، گفت: «پول توش نیست، آدم حتی نمی تونه خونه بخره»، چند وقت پیش که رفتم تبریز یه سری رفتم خونه شهریار، باور کنید شهریار هم خونه داشت، خیلی اتفاق عجیبی نبود برای من، ولی شاید برای اون دوستم جالب بود، چون به نظر من وقتی خدا هم خونه داره، شهریار نمی تونه داشته باشه! با وجودی که خونه ی خدا بیشتر یه خونه ی معنوی هست تا ما بریم یکم سبک خونه داری یاد بگیریم، که صد البته امروزه بزرگترین و زیباترین و گرون ترین خونه ی دنیا شاید برای خدا باشه، نمی دونم. ادامه مطلب »

۲۱مرد

معرفی کتاب

عنوان : ثروتمندترین مرد بابل

کتاب «ثروتمندترین مرد بابل» یکی از شگفت انگیزترین کتاب هایی است که در زمینه مسائل مالی تا کنون نوشته شده است. در این کتاب نویسنده با الهام گرفتن از داستان های واقعی بابل قدیم، راه حل هایی اعجاب انگیز برای بر طرف کردن مشکلات مالی و دسترسی به ثروت، در اختیار همگان قرار می دهد.

هیچ خانواده ای لذتی از زندگی نمی برد مگر آنکه قطعه زمینی داشته باشد که فرزندان در زمین تمیز آن بازی کنند و خانم خانه در جایی از آن نه تنها گل پرورش دهد بلکه به کشت سبزی هم مشغول شود، خوردن انجیر و انگور درختان خانه، دل انسان را شاد می کند. داشتن خانه ای از خود و مراقبت از آن، مایه ی افتخار و غرور می شود، به انسان اعتماد به نفس می بخشد و تلاش او را مضاعف می کند. از این رو سفارش می کنم که هر کسی صاحب سقفی شود که هم خود و هم خانواده اش را در پناه گیرد.

تفاوت این کتاب با دیگر کتاب هایی که در زمینه ی ثروت نوشته شده اند، این است که در این کتاب فرمول ها با زبانی ساده و برای همه نوشته شده اند، از یک نفر که لب خیابان دستمال کاغذی می فروشد تا تاجران بزرگ دنیای تجارت. قوانین این کتاب، زندگی میلیون ها انسان را در دنیا دستخوش تغییر قرار داده و تاثیر این کتاب به حدی بوده است که در بسیاری از کشورهای دنیا، شرکت های بیمه و بانک ها آن را با تیراژهای میلیونی به چاپ رسانده و در اختیار مشتری هایشان قرار دادند. لذت خواندن این کتاب را از دست ندهید و از هم اکنون برای رسیدن به ثروت برنامه ریزی کنید.
ادامه مطلب »

۲۰مرد

بر خیالات خود سوار شوید

خیال پردازی – قسمت اول

یکی از تجربیات فوق العاده و تاثیر گذار در زندگی من خیال پردازی بوده و هست، خیلی خوب به یاد دارم که یکی از لذت های دوران کودکی من همین خیال پردازی بوده، اینقدر داستان های قشنگی با تخیلاتم می ساختم و برای این و اون تعریف می کردم، که بعد از یه مدت خودم هم باورم میشد این داستان ها واقعی هستند، بیشتر کودکان از قوه خیال پردازیِ بالایی برخوردار هستند ولی با سهل انگاری والدین و اطرافیانشون، آروم آروم خیال پردازی را یا کنار می گذارند و یا فقط برای زمان های تنهایی ازش استفاده می کنند، بارها دیدم وقتی کودکی خیال پردازی می کنه و برای اطرافیانش تعریف می کنه، برچسب درغگو بهش می چسبونن، درحالیکه کودک حقیقتی که در خیالش هست را برای اون ها داره تعریف می کنه.

من همیشه در کودکی تمام افکارم را با صدای بلند خیال پردازی می کردم و خیلی خوشحالم که پدر و مادرم خیلی خوب من رو می فهمیدن، اون ها از طریق خیال پردازی های من به علاقه مندی هام پی میبردن و من رو در رسیدن به اون ها کمک می کردند، خیلی از پدر و مادرها برای کودکانشون اسباب بازی های فراوانی می خردند ولی اصولا به بچه ها اجازه دست زدن به اونها رو نمیدن، با این استدلال که الان نمی فهمه و خرابش می کنه، در حالیکه فلسفه ی اسباب بازی یعنی یادگیری و رشد خلاقیت و خلاقیتِ کودک با خراب کردن ها و ساختن هاست که افزایش پیدا می کنه، امروز بیشتر فلسفه آجربازی و برخی بازی های دیگه که باید می ساختیم و خراب می کردیم تا بتونیم خیالاتمون را با اسباب بازی ها پیاده سازی کنیم رو می فهمم. ادامه مطلب »

۱۹مرد

برای خودت احترام قائل شو

امروز قصد دارم درباره مطلب مهمی اظهار نظر کنم، اصلا از همین اظهار نظر کردن شروع می کنم، آیا شما جرأت اظهار نظر کردن دارید؟ حدودِ چهار سال پیش من یک پروژه دانش آموزی را طراحی کردم به اسم برهان، به معنی برنامه ریزی، رشد، هدایت و آموزش نوجوانان ایرانی، که این پروژه طوری طراحی شده بود تا طی چهار سال با پنجاه دانش آموز در حوزه های مختلف کارهایی انجام بدیم، تا فقط یک چیز را تقویت کنیم و اون «عزت نفس» بود، اعتقاد داشتیم اگر این مورد را بتونیم بالا ببریم، حل کردنِ بقیه مشکلات از عهده خودشون بر میاد، اولین دوره مخاطبین ما بیشتر دانش آموزانی بودند که در مدارس خاصِ شهر درس می خودند و خانواده هایی تحصیل کرده داشتند ولی شاید به جرأت بتونم بگم بیشترشون از عزت نفس پایینی برخوردار بودند.

یکی از مخاطبین ما روحیات لطیفی داشت، شعر می گفت، بعد رفته بود رشته تجربی، شاگرد متوسط به پایینی بود، هیچ کس علاقه ای به ارتباط با اون رو نداشت، خودش هم اصلا خودش رو باور نداشت، توی خونه آقا دکتر صداش می کردند و از آرزوهاش دکتر شدن بود، وقتی با هم صحبت می کردیم، گویی اصلا از خودش هیچ چیزی نداشت و قرار بود پدر و مادرش رو به آرزوهاشون برسونه، خودش زیر دست و پای اونا لِه شده بود، کارهایی می کرد که دیده بشه، تا مشکلاتش رو پشت اونا پنهان کنه، تا اینکه بالاخره یه روزی تصمیم گرفت عزت نفس داشته باشه، و تغییر رشته داد، رفت علوم انسانی، ابتدای کار مورد تمسخر همه قرار گرفت، حتی خانوادش بهش محل نمی زاشتن، تا اینکه آروم آروم شکوفا شد، توی آزمون های موسسات رتبه زیر ۱۰ میاورد و عکسش روی نشریات زده می شد، المپیاد ادبیات هم طلا گرفت، سربازی و کنکور و همه چیز براش حل شد، همه یه جور دیگه نگاهش می کردن.

یکی دیگه از بچه ها، علاقه ی بسیار شدیدی به کامپیوتر داشت، اصلا دل و روده ی سخت افزار و نرم افزار را در آورده بود، باور کنید همین الان هم که بچه ها دچار مشکلی میشن به اون زنگ می زنن، ولی ایشون تو خانواده ای بزرگ شده بود که همه دکتر بودند و راه سعادت فرزندشون رو در پزشک شدنش می دیدن و اینکه این بنده ی خدا فقط با دکتر شدن می تونست به موفقیت برسه و به مردم خدمت کنه، یادمه توی این چهار سال تحت شدید ترین فشارهای روحی و روانی محصور شده بود تا فقط و فقط درس بخونه تا فرزند دو تا دکتر خدای نکرده مهندس نشه و خدا راضی نباشه، بعد از کنکور، دکتر که نشد هیچ، به بدترین شکل ممکن افسرده هم شد، باور کنید بعضی از خانواده ها هنوز معنی و مفهوم کمک کردن و کنترل کردن و هدایت کردن رو نفهمیدن. ادامه مطلب »

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه