نویسنده: ابوالفضل فتاحی

«ما امده ایم که با حضورمان، جهان را دگرگون کنیم، نیامده ایم تا پس از مرگمان بگویند: از کرم خاکی هم بی آزارتر بود و از گاو مظلومتر، ما باید وجودمان و نفس کشیدنمان، و راه رفتنمان، و نگاه کردنمان،و لبخند زدنمان هم مانند تیغ به چشم و گلوی بدکاران و ستمگران برود... ما نیامده ایم فقط به خاطر آنکه همچون گوسفندی زندگی کرده باشیم که پس از مرگمان، گرگ و چوپان و سگ گله، هر سه ستایشمان کنند.» نوشته نادر ابراهیمی
۶شهر

نامه ای به آنتوان دوسنت اگزوپری

همسایه شازده کوچولو – قسمت اول

چند وقتی میشه دارم دنبال یه سیاره برای خودم می گردم، ولی به هیچ نتیجه ای نرسیده بودم تا اینکه به طور اتفاقی با کتاب شازده کوچولو آشنا شدم و همین امر سبب شد جرقه ای در ذهنم خورده بشه و راهی کم هزینه و ساده برای گذر از زمان و مکان پیدا کنم، طوری که هم اینجا باشم هم نباشم، تا بتونم بی هیچ دقدقه ای برای خودم سیاره ای پیدا کنم، قبل از این که بگم ماجرای من از کجا شروع شد باید نامه ای به آنتوان دوسنت اگزوپری بنویسم و اون رو باخبر کنم، آخه خودش این طور ازم خواسته بود.

«و اگر روزی گذرتان به آن جا افتاد، لطفا عجله نکنید. مدتی – درست زیر آن ستاره – بایستید. آن وقت اگر آقا کوچولویی ظاهر شد که می خندید و موهایش طلایی بود و به سوال ها جواب نمی داد، خواهید فهمید که او کیست. اگر چنین اتفاقی افتاد، لطف کنید و مرا از نگرانی در بیاورید. برایم بنویسید که او برگشته است.» ادامه مطلب »

۵شهر

گاوآفرینی در طول زمان

ماجرای این گاو از اینجا شروع میشه که همه اول موضوع رو انتخاب می کنن، بعد متناسب با اون عکس می گیرن، ولی من چون برعکس آدمیزاد همیشه رفتار می کنم، اول عکس می گیرم بعد فکر می کنم حالا درباره ی این چی میشه نوشت، اینم از عجایب خلقت هست دیگه، خودتون رو نگران نکنید، و اما بریم سراغ موضوع عکس، گاو پستانداری است سُم دار، نُشخوار کننده و صدالبته شاخ هم دارد، گاو اسم یکی از فیلم های داریوش مهرجویی و یه تکنیک در بوم کسب و کارم طبق تحقیقاتی که به عمل آوردم هست.

بی خیال نکات علمی، کمی از ناگفته های گاو براتون بگم، کلمه ی کارآفرینی که امروز ما شاهد اون هستیم، از کلمه ی گاوآفرینی گرفته شده که به مرور زمان مثل چیزهای دیگه که تغییر کرده به این حالت دراومده، ماجراش هم میگن این طوری بوده که یکی می خواسته پولدار شه و رفت و گاوی خرید، از تکنولوژی های روز اون زمان استفاده کرد تا گاوی آفرید و اینقدر این کار رو کرد تا پول دار شد، برای همین بهش گفتن گاوآفرینی کرده، بقیه جوانان اون زمان هم اقدام به همین کار کردن و پولدار شدن، امروزه هم خیلی این روش مرسوم هست.

بعد از مدتی که گاوآفرینی رواج پیدا کرد، دانشمندان اون زمان دیدن از پوست گاو هم میشه علاوه بر گوشتش استفاده هایی بُرد، مثلا کیف و کفش و لباس بدوزن، همون جا بود که یکی به فکر زدن گاوخانه افتاد، و شروع به تولید این محصولات از پوست گاو کرد، البته امروزه به این جور جاها میگن کارخانه، بالاخره فرهنگستان رو برای همین تغییر اسم ها ایجاد کردن، بگذریم عده ی زیادی هم با ایجاد گاوخانه پولدار شدن، و هنوز هم که هنوز هست این گاوخانه ها با اسم جدید مشغول کار هستن و یکی از راه های پولدار شدن به شمار میاد. ادامه مطلب »

۴شهر

معرفی کتاب

عنوان : شازده کوچولو

این هفته مشغول خوندن یک کتابِ دیگه بودم که خواهرم اومد بالای سرم و گفت این کتاب ها چیه می خونی و این رو گذاشت روی میزم و رفت، اولش فکر کردم من و مسخره کرده، بعد دوباره اومد گفت، این رو دادم به استاد فیزیک مون گفته این یکی از بهترین کتاب هایی بوده که خوندم، این رو که گفت تشویق شدم چند صفحه ی اولش رو بخونم، بعد از اینکه شروع کردم یک دفعه به خودم اومدم و دیدم تا صفحه ی چهل رو خوندم، واقعا فوق العاده جذاب و احساسی بود، به خصوص که منم دنبال یه سیاره می گردم.

به من گفتی: «من یک روز چهل و چهار بار غروب خورشید را تماشا کردم.» و لحظه ای بعد، باز گفتی: «آخر می دانی که … وقتی آدم دلش گرفته باشد، تماشا کردن غروب آفتاب را دوست دارد». پس آن روز هم که تو چهل و چهار بار غروب آفتاب را دیدی، دلت گرفته بود و خیلی غمگین بودی؟ اما شازده کوچولو جوابم را نداد.

با خوندن این کتاب خیلی احساس نزدیکی فکری کردم با شازده کوچولو برای همین تصمیم گرفتم، شازده کوچولو رو به عنوان دوست خودم انتخاب کنم، منم از سیاره ی خودم خسته شدم و دارم دنبال یه سیاره ی دیگه می گردم، البته منم دوست ندارم توی سیاره جدید بمونم، حداقل برم یه چرخی بزنم و یه چیزهایی یاد بگیرم تا وقتی بر می گردم زمین زندگی شادتری داشته باشم، به شما هم توصیه می کنم حتما این کتاب رو بخونید، به خصوص که خوندن این کتاب خیلی از شما وقت نمی گیره.

  • نام پدیدآوران : آنتوان دوسنت اگزوپری
  • نام مترجمین : مصطفی رحماندوست
  • مشخصات نشر :  تهران ، انتشارات قدیانی، ۱۳۸۰
  • موضوع : داستان های فرانسه، قرن ۲۰،
۳شهر
آبشار بیشه

از گنجنامه تا آبشار بیشه

جمعه ظهر بود که تصمیم گرفتم با خانواده برم سفر، از مسافرت کردن بابام خوشم میاد، چون از ابتدا هیچ برنامه ای مشخص نیست، فقط می دونیم قراره از خونه بریم بیرون، حالا کجا بریم و اونجا چه کارهایی بکنیم و اینا اصلا مشخص نیست، البته پدر گرامی مسافرت های با برنامه ریزی هم میره ولی از این سبک برنامه های یهویی بیشتر فکر می کنم خوشش میاد، صد البته که من هم این ویژگی رو از بابام خیلی خوب و شایسته به ارث بردم به حدی که کار به جایی میرسه به من انتقاد می کنه که همش توی راهی.

ساعت حدودای ۴ بود که بنزین زدیم و تصمیم گرفتیم به سمت همدان حرکت کنیم، بعد از گذشتن از توره به شهر زنگنه رسیدیم، مسیر جاده این شهر رو به دو نیم کرده و مردم کنار جاده انواع لواشک و یه سری دبه با محتویات رنگی که بعد از پرسیدن فهمیدم آب تُرشک هست می فروختن، توصیه اکید می کنم نخرید و نخورید که پشیمان خواهید شد، چرا که قبلا مراحل تست انجام شده و عوارض اون مشخص شده، انواع دل درد، حالت تهوه، سرگیجه و …  از عوارض فوری و قابل مشاهده مصرف این خوراکی هاست.

به همدان که رسیدیم، مستقیم رفتیم به سمت گنجنامه، بعد از پارک ماشین بلیت گرفتیم و سوار تلکابین شدیم، مسیر نسبتا طولانی و خوبی داشت، گویا یک شرکت خصوصی اقدام به ساخت اون و یه سری وسیله بازی دیگه مثل سورتمه، پرش از ارتفاع و فروشگاه ها و رستوران های شیکی در کنار آبشار کرده بود، مسیر تلکابین فقط یک ایستگاه رفت و برگشت داشت و بالای اون هنوز خیلی چیزها ساخته نشده بود، اون بالا چیزی که نظر آدم رو جلب می کرد، چادر عشایر، آش تند، اسب ها و باغچه ی کوچک گل آفتابگردون بود. ادامه مطلب »

۲شهر

همین حالا شروع به ساختن خبرخوش کنید

چند وقت پیش شاهد این موضوع بودم که علی نعمت شهاب از دوستان خوبم هر از چند گاهی از هشتگ #خبر‌خوش استفاده می کنه، تا اینکه جدیدا این موضوع فراگیر شده و امروز دیدم دوستان دیگر هم در حال استفاه از اون هستند، ازشون درباره ی این اقدامشون سوال پرسیدم که چه خبر خوشی رسیده که متوجه شدم، تعریف اون ها از خبر خوش با بقیه کمی فرق داره، بیشتر کنجکاو شدم تا به این جواب رسیدم، که : «تعریف خاصی نداره، یک اتفاق مثبت خیلی خیلی کوچک»، برای همین تصمیم گرفتم درباره ی خبرخوش مطلبی بنویسم.

از صبح یک کاغذ برداشتم و بالای اون نوشتم خبر خوش، قصد کردم هر اتفاق مثبت خیلی خیلی کوچیک رو که برام اتفاق می افته روی اون کاغذ بنویسم، خیلی جالب بود، تا الان که حدود پنج ساعت از این تصمیم می گذره، بیش از هفت خبر خوش داشتم که هر کدوم برام یه جورایی مهم بوده و با شنیدنشون سر ذوق اومدم، باور کنید خیلی کلی هم به قضیه نگاه کردم، اگر یکم در انتخاب خبر مثبت خیلی خیلی کوچک سخت گیری های کمتری به خرج می دادم، شاید خبرهای خوش خیلی بیشتری رو شامل می شد.

من درباره ی احساسات صحبت نمی کنم، در یک روز با شرایط عادی باور کنید خبرهای خوش زیادی می تونید پیدا کنید که با شنیدن و درک اون ها بتونید ادامه ی روز را با انرژی خیلی بیشتری برید جلو و متناسب با اون کارهاتون هم خیلی بهتر و موفق تر بره جلو، چرا گفتم شرایط عادی!؟ چون در شرایطی که ما خیلی ناراحت هستیم از نظر احساسی، همه ی حواس ما درگیر احساسات است و ذهن متمرکز شده به روی اسباب ناراحتی و یکم کار سخت تر میشه، نه این که نمیشه، باید احساسات را مدیریت کرد.

به نظرم شما هم همین الان یک کاغذ بردارید و روی اون بنویسید خبر خوش و شروع به یادداشت خبرهای خوشتون بکنید، باور کنید خیلی مزه میده، اینقدر که ما آدم ها روی اتفاقات منفیِ کوچک و خیلی کمِ زندگیمون تمرکز داریم اگر روی اتفاقات کوچک اما بسیار زیاد زندگیمون تمرکز کنیم زندگی بهتری خواهیم داشت، باور کنید تعداد اتفاقات مثبتی که می تونه توی زندگی ما بیافته خیلی بیشتر از اتفاقات منفی هست، چون ما دوست نداریم اتفاق منفی بیافته، ولی برای ساختن اتفاقات خوب همیشه در تلاش هستیم.

درآخر خیلی خوبه به این موضوع هم اشاره کنم که اساسا خبر خوش ساختنی است و دنبال اون زیاد نباشید، سعی کنید خبر خوش رو بخودتون بسازید، به مراتب لذت بخش تر خواهد بود، برای ساختن خبر خوش برنامه ریزی کمک خیلی خوبی می تونه بکنه، یعنی شما یک برنامه را به قسمت های کوچیک تقسیم می کنید، بعد با عمل به هر قسمت خیلی کوچیک، شما هم یک خبر خوش خواهید داشت، به همین سادگی و به همین خوشمزگی، زندگی شیرین تر خواهد بود وقتی شاهد این باشید که هر روز خبرهای خوش زیادی دارید.

۱شهر

قورباغه مهم نیست، شروع کن

قبلا هم گفتم، مهم ترین قدم برای انجام هر کاری همون شروع کردن اون کار هست، امروز با یکی صحبت می کردم حرف جالبی زد، گفت من می دونم می خوام شروع کنم، لیست کارهای لازم برای شروع کردن هم نوشتم ولی نمی دونم از کجا و کدوم کار باید شروع کنم، مشکلی که چند روز پیش خودم هم نسبت به شروع کردن چند تا از کارهای شخصی و پروژه هام داشتم، کاملا مشخص بود می دونم باید چه کار کنم ولی گیر کرده بودم از کدوم باید شروع کنم.

من خودم به این جمع بندی رسیدم که اصلا مهم نیست که شما اول زشت ترین قورباغه را اول می خوری یا اول پنیر رو جا به جا می کنی و قورباغه رو میزاری برای شام، یا هر نوع مسخره بازی که به ذهنت می تونه برسه مهم نیست، مهم شروع کردن هست، با هر کدوم بیشتر حال می کنی و فکر می کنی بیشتر انگیزه داری با اون شروع کنی شروع کن تا موتورت روشن بشه، قورباغه و پنیر و فیل و اینا همه مسخره بازی هست، من خودم از کاری شروع می کنم که بهم انگیزه لازم برای ادامه دادن رو بده، شروع کنید.

خیلی وقت ها پیش میاد ما اصل رو فدای یک سری مسخره بازی می کنیم که مشخص نیست چه مبنای علمی پشت اون هست، اصلا باشه، آدم با آدم فرق داره، وقتی من آدمش نیستم قورباغه ی زشت رو اول بخورم دلیل نمیشه کلا دیگه کاری انجام ندم و بشینم تماشا کنم بقیه چطوری قورباغه شون رو می خورن و ناراحت باشم از اینکه من نمی تونم این کار رو انجام بدم، به نظرم بهتره هر کسی برای شروع خودش باشه، از هر جایی هم که خودش دوست داره شروع کنه.

در آخر کلام جا داره بگم، بعضی از آدم ها عادت دارند کار را از ساده ترین قسمت هاش شروع می کنن و زمانیکه کار به انتها میرسه و قورباغه زشته خودنمایی می کنه دیگه راهی برای انتخاب و بازگشت ندارن، اصلا دلشون دیگه نمیاد برگردن یا ادامه ندن برای همین چاره ای به جز خوردن اون قورباغه ی زشت ندارن، برای همین بی خودی ابتدای کار اگر نمی تونید به خودتون بقبولونید اون قورباغه زشته رو بخورید وقت رو تلف نکنید، شروع کنید، از هر جایی که دلتون خواست، #شروع.

۳۱مرد

حرف خودتون رو زمین نزارید

جمع بندی هفته سوم

روز اول هفته به خاطر همایش روز قبل (چهارمین کنفرانس بازاریابی اینترنتی، اقتصاد و گردشگری) خیلی خسته بودم و تا ظهر به فریضه ی خواب پرداختم، بعد از بیدار شدن تصمیم گرفتم یادداشت هایی که از سخنرانی ها نوشتم رو یه سر و سامانی بدم و در قالب مطلب در بلاگم ارائه بدم، اولش خیلی خوب بود خوشحال بودم، بعدش که همه ی یادداشت هام رو تایپ کردم، دیدم یه سری چرت و پرت بیشتر نشد که خودم هم نفهمیدم چطور شد، تصیم گرفتم دنبال ویدئو ها و فایل های ارائه باشم که این کار ۱۲ ساعتی طول کشید.

روز دوم تازه از خواب بیدار شده بودم که آرش اومد پیشمون، روز خوب و پر انرژی بود، چیزهای زیادی یاد گرفتم، به خصوص کار با برخی از ابزارهای کاربردی گوگل، بین این کارها هم داشتم مطالبی که دیروز نوشتم رو ویرایش می کردم، چیزی که در انتهای کار دراومد خیلی راضی کننده بود، گزارش بسیار خوب و مفصل از همایش بازاریابی اینترنتی، اگر ویدئو ها رو پیدا نمی کردم، چندان مطلب خوبی نمی شد ولی به گفته ی دوستانی که خوندن خیلی خوب شده بود.

روز سوم با سر و صدای همسایه های محترم بیدار شدم، در حال شست و شو و نظافت محل کار بودن، منم دیدم خیلی بده نریم کمک کنیم رفتیم، در همین اوقات بود که تصمیم گرفتم محل کار را کمی گسترش بدم و با یک لابی خوب ۱۶ متر به فضایی که در اختیار داشتیم اضافه کردم، خیلی راضی شدم، واقعا فضای خوبی بود، بعد هم تصمیم گرفتیم یکم فضای داخلی هم مرتب کنیم و به سمت اراک حرکت کنیم تا چند روزی رو پیش خانواده بگذرونیم. ادامه مطلب »

۳۰مرد

دیوونه ها پیشرو هستند.

اندیشه های فلسفی یک دیوونه – قسمت آخر

بچه که بودم، بابام از ۲۴ ساعتِ روز ۲۵ ساعتش رو بهم می گفت، بچه یکم درس بخون، درس نخونی هیچی نمیشی، توی مدرسه هم همیشه همین رو گوشزد می کردن، ولی من اصلا از این که یه سری چرند و پرند بخونم که کاربردش رو توی زندگیم نمی فهمیدم اصلا لذت نمی بردم، برای همین نه توی مدرسه درست و حسابی درس خوندم نه توی دانشگاه، به جاش رفتم کتاب هایی که درباره موفقیت های دیوونه ها بود رو خریدم و دادم به بابام بخونه شاید کمتر سر به سرم بزاره.

وقتی بهش گفتم بیل گیتس دانشگاه رو ول کرد و رفت شرکتِ خودش رو راه اندازی کرد و موفق شد، بهم گفت، اون عقل نداشته وگرنه درسش رو ادامه می داد، همون جا بود که فهمیدم دیوونه ها گوششون از این حرف ها پره و کار خودشون رو می کنن، دیوونه ها علاقه ندارن مثل بقیه باشن و از همه مهمتر پشت سر کسی راه نمی رن، اونها همیشه در هر کاری پیشرو هستن، صاحب سبکی هستن برای خودشون، اصلا دیوونه ای که پیشرو نباشه آدم میشه، دیوونه نیست.

دیوونه ها همیشه خودشون هستن، نه هیچ شخص دیگه ای، تو ذهنشون هم نمی گنجه شبیه به کسی باشن، یا جا در پای کسی دیگه بزارن، اونا دوست دارن اولین رد پاها را در سرزمین های ناشناخته ای که تا به حال پای کسی به اونجا نرسیده خودشون به جا بزارن، دوست دارن به همه ثابت کنن پیشرو هستن، و این دیگران هستن که باید جا در پای اون ها بزارن، این ویژگیِ دیوونه ها به نظرم فوق العاده تر از همه هست، همین باعث شد عاشق دیوونه ها شدم.

خیلی سرتون رو درد نیارم، ترس رو بزارید کنار، دل رو به دریا بزنید و به غافله ی دیوانگان عالم بشتابید، البته اگر و فقط اگر دوست دارید پیشرو باشید، نه پیرو، البته علاقه ی ذاتیِ همه انسان ها پیشرو بودن هست، ولی فقط انسان هایی پیشرو خواهند بود که ابتدا خود را به دیوونگی زده، و گویی چیزی از بیرون نه می بینن و نه می شنون و فقط و فقط به ندای درونی و قلب خود گوش می کنن و اینقدر مقاومت می کنند تا یکی از پیشرو ها شوند، شما هم می توانید.

۲۹مرد

۳۴ نکته ای که باعث شد سی و سه پل ساخته شود

امروز خیلی اتفاقی یاد سی و سه پل اصفهان افتادم، گویا این پل از اندیشه های شاه عباس اول در دوره ی صفوی بوده که توسط الله وردی خان، از سرداران به نامش ساخته شده، من چون اون زمان کنار شاه عباس نبودم، دقیق نمی دونم برای چی این پل را ساخته، اصلا به چی فکر می کرده، ولی از اونجایی که ایرانی هستم و ایرانی ها دوست دارن در طول تاریخ خوش فکر درخشیده باشن، دوست دارم فکر کنم توی ذهن شاه عباس اول، همین چیزهایی که توی ذهن من هست گذشته باشه، یا مثلا من در گذشته دیداری با شاه عباس داشتم که حتما الان یادم نیست، ولی سی و چهار نکته به ایشون گوش زد کردم و ایشون به افتخار من سی و سه پل رو بنا کرد. ادامه مطلب »

۲۸مرد

معرفی کتاب

عنوان : پدر پول دار، پدر بی پول

خیلی وقت بود می خواستم این کتاب رو بخونم، اول که پیدا نمی شد، بعد که پیدا شد وقت نمی شد، ولی بعد از خوندن این کتاب احساس کردم خیلی زمان رو از دست دادم، اگر چند سال پیش این رو می خوندم شاید خیلی بهتر بود ولی ماهی رو هر وقت از آب بگیری، تازه هست ولی می میره، این کتاب یه جورایی سرگذشت آدمی هست که پدرش خیلی تحصیل کرده بوده و مثل همه ی پدرهای ما گیر سه پیچ بوده که بچه جون درس بخون، آینده ی تو تو درس خوندنِ، باید شغل دولتی پیدا کنی، یه آب باریکه ای بیاد و بره، بدون اینکه فکر بکنن ما خوشمون میاد یا نه، همیشه هم آخر ماه با وجودیکه میگن ما رو ببین چقدر موفقیم، هشتشون گروِ نهشونه.

به عنوان یک جوان، داشتن دو پدر قوی که هر دو بر من نفوذ داشتند، خیلی سخت بود. دوست داشتم پسری خوب و حرف گوش کن باشم، اما دو پدر چیزهای یک سانی نمی گفتند. تضاد در نقطه نظرهای آن ها، به خصوص جایی که پول مطرح می شد، آن قدر مفرط بود که به شکلی کنجکاو و دسیسه باز بزرگ شدم. زمان هایی طولانی درباره ی آنچه می گفتند شروع به فکر نمودم.

از یک طرف به بهانه ی کار کردن، با پدر یکی از دوستان صمیمیش آشنا میشه که از قضا در حال پولدار شدنه و بالاخره هم میشه، ایشون به این پدر میگه پدر پولدار و به پدر خودش میگه پدر بی پول، این پدر با کار، هر دو پسر رو آموزش میده تا بتونن پول بیشتری در بیارن و اینکه چطوری دارایی های خودشون رو به جای هزینه ها و بدهی ها افزایش بدن، در کلِ کتاب کشمکش بین راهنمایی های پدر پول دار و پدر بی پول وجود داره، جالب اونجاست که این آدم در زندگیش از راهنمایی های هر دو پدر سود بسیار خوبی برده.
ادامه مطلب »

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه