نویسنده: ابوالفضل فتاحی

من هر روز در حال تلاش هستم تا خودم رو یکمی بیشتر بشناسم، خودم برای خودم معمایی شدم، همیشه هر کاری می‌خواستم تو زندگیم بکنم یکی بهم می‌گفت مگه دیوونه ای می خوای این کار و بکنی! منم بدون توجه به نظرشون اون کار رو انجام می‌دادم از اونجا بود که تصمیم گرفتم طراح و توسعه دهنده دیوونه‌بازی بشم، با روحیاتم سازگاری بیشتری داشت؛ هیچ وقت به یک چیز خاصی علاقه نشون ندادم برای همین همیشه در حال انجام کارهایی هستم که شاید تا اون موقع هیچ وقت انجامشون ندادم، البته خیلی سخته یه کاری رو به سرانجام برسونم چون وسط اش با چشمک یه ستاره جدید ممکنه مسیرم رو به کلی تغییر بدم. سخت ترین کار دوستانم علاوه بر تحمل کردنم به نظرم اینه که کمک کنن تا یه کاری رو تا آخر انجامش بدم، هیچ کاری رو برای موفق شدن انجام نمیدم، من فقط چون انجام اون‌ها رو دوست دارم، انجامشون میدم و در کل دوست دارم آدم موثری باشم.
۱۲مهر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۴۴): باید خودم و آماده کنم!

دیشب یکی از بچه ها ازم پرسید چرا اینقدر به آینده امیدوارم، یه لبخندی بهش زدم و گفتم چاره دیگه ای ندارم، برام جالب بود سوالش چون از اکثر برنامه هایی که برای آینده داشتم با خبر بود و می دونست داریم به کدوم سمت حرکت می کنیم، بهم گفت فرض کن همشون رفتن توی دیوار بعد چه کار می کنی، باز هم خندیدم و گفتم تلاش می کنیم که توی دیوار نرن، باز هم گفت خب فرض کن برن، بهش گفتم راستش برای من جنگیدن مهمه این که کجا می جنگم خیلی اهمیت چندانی برام نداره، بعدش گفت یه جمله از کاپیتان کشتی هست که میگه «ما به بهترین اتفاقات فکر میکنیم و امیدواریم اما برای بدترین شرایط خودمون رو آماده میکنیم»، خیلی جمله قشنگی بود، اصولا من برای بدترین شرایط خیلی آمادگی ندارم و سعی می کنم در لحظه تصمیم بگیرم، یه جورایی میگم وقتی مشکلی پیش اومد حلش می کنیم دیگه، لزومی نداره از قبل بهش فکر کرده باشیم، به نظرم یک جنگجو باید بتونه شرایط سخت و پیش بینی کنه و برای سخت ترین شرایط برنامه داشته باشه، سوال جالبی که جدیدا به سوالات روزانه ام اضافه شده اینه که برنامه ام برای بدترین شرایط چیه!

۱۱مهر
تسلی بخشی های فلسفه

تسلی بخشی های فلسفه

چند وقت پیش با یکی از دوستان داشتیم توی کتابفروشی قدم می زدیم و دنبال کتاب «از دو که حرف می زنم از چه حرف می زنم» هاروکی موراکامی بودیم که یهو روی میز این کتاب رو دید و برداشت و با هیجان خاصی بهم داد و گفت این کتاب و بخون، خیلی برام جالب شد ببینم توی کتاب چی نوشته که اینقدر از دیدنش هیجان زده شده بود، کتاب رو خریدم و گذاشتمش توی لیست مطالعه، به عنوانش نمی خورد کتاب خوبی باشه، راستش من خیلی علاقه ای به فلسفه هم ندارم، یه جورایی اصلا نمی فهمم بحث های فلسفی رو، بعد از خوندن کتاب فهمیدم عاشق فلسفه شدم، یعنی این کتاب به هر چیزی که فکر می کنید یه جور دیگه ای نگاه کرده و عالی هم این کار و انجام داده. ادامه مطلب »

۱۱مهر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۴۳): نقطه عطف!

بدون شک همه ما نقطه عطف هایی در زندگی مون داریم که حس می کنیم از اون نقطه به بعد آدم دیگه ای شدیم و در مسیر جدیدی قدم گذاشتیم، ممکنه این نقطه ها مثبت باشن یا حتی منفی به هر حال باعث میشن سرنوشت ما عوض بشه، دیروز بلاگ یکی از دوستانم رو می خوندم از نقطه عطف های زندگیش نوشته بود، برام جالب بود که همشون مربوط به همین چند سال اخیر می شدن، شاید زندگی از همین چند سال پیش براش معنی دار تر شده بود یا شاید هم بزرگ ترین نقطه عطف های زندگیش مربوط به همین چند سال بود، راستش برای من اونقدر زیاد هست که وقتی بهشون فکر می کنم حتی نمی تونم بشمارم و اگر دوباره فکر کنم نقطه های جذاب تری هم به ذهنم میرسه. ادامه مطلب »

۶مهر
درسهای نیچه برای زندگی

درس های نیچه برای زندگی

این کتاب رو چند روز پیش از شهر کتاب خریدم، بعد از اینکه خوندنش تمام شد راستش نفهمیدم چرا این کتاب رو من خریدم، البته شاید شما از خوندنش لذت ببرید ولی من بیشتر احساس کردم بیشتر شبیه سوء استفاده از اسم نیچه بود برای فروش کتابشون، پر از کلمات قلمبه سلمبه برای بیان آموزه هایی ساده، به نظرم اون مفاهیم رو خیلی بهتر هم میشد درباره اش نوشت، البته چند صفحه اول کتاب رو که می خونید بدک نیست، هر چی میرید جلوتر احساس می کنید کتاب های بهتری هم برای خوندن بود، بگذریم به نظرم همین چند خط هم برای توصیف این کتاب اضافه بود، چیز خاصی بهم اضافه نکرد به جز چند تا داستان و مثال و ضرب المثل.

قفسه کتاب های من

۲مهر
کافه ای به نام چرا؟

کافه ای به نام چرا

چند وقت پیش یکی از دوستان قدیمی از من درخواست کرد که برای دیدن همدیگه به کافه ای بریم و با هم یک قهوه ای بزنیم، خیلی غیر منتظره بود ولی چون فرصت اش رو داشتم رفتم، وقتی رسیدم بعد از سلام و احوال پرسی ازم پرسید چرا اینجا هستی؟ برای لحظه ای سکوت کردم و تو ذهنم داشتم به سوالش فکر می کردم، بدون شک منظورش این نبود که چرا توی کافه نشستم و یا دعوتش رو قبول کردم، به خودم فکر می کردم که چرا واقعا اینجا هستم! سوالی هست که من همیشه وقتی از خواب بیدار میشم از خودم می پرسم «اگر ابوالفضل توی این دنیا نباشه، چی ازش کم میشه و چه اتفاق های خوب و هیجان انگیزی ممکنه نیافته»،! به حرف زدن ادامه دادیم. ادامه مطلب »

۱مهر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۴۲): جوابی نداشتم!

چند روز پیش یکی از کسایی که بلاگم رو می خونه ایمیل عجیب و دردناکی برای من فرستاد که هنوز هم وقتی بهش فکر می کنم قلبم درد می گیره و ذهنم درگیرش میشه، در تمام این سال ها که اینجا می نوشتم برای دل خودم می نوشتم، واقعا فکر نمی کردم یک روز یکی از نوشته هام باعث ناراحتی کسی بشه، البته ناراحتیش هم برای خودم بود و نه خودش، وقتی مطلب قبلی رو نوشتم بهم ایمیل زد و گفت از خوندن اون نوشته کلی حرص خورده که چرا یک آدم باید اینقدر راحت بشینه و بزاره زندگی راحت از کنارش عبور کنه، یک ماه، دو ماه، سه ماه، یک سال، گاهی اوقات انتظار دروغین چیزی جز حماقت نیست. ادامه مطلب »

۲۷شهر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۴۱): چهل روز دیگه میشه دو سال!

باز هم مثل همیشه کم آوردم، نزدیک به دو ماه شد که اینجا چیزی ننوشتم، راستش میومدم سر می زدم، حتی صفحه نوشتن مطلب هم باز می کردم ولی چیزی نمی نوشتم، نه اینکه چیزی به ذهنم نمی رسید، مغزم هر روز پر بود از حرف های نگفته، ولی به قول خودش «کتاب ها و حرف ها و نامه های نوشته نشده توی این دنیا تعدادشون خیلی بیشتر از اون هایی هست که نوشته شده»، حرف های نگفته من هر روز به اندازه یک کتاب صد و بیست صفحه ای میشه، چون یکبار نوشتم، توی هشت ساعت ده هزار کلمه نوشتم، ولی همون یک بار هم اشتباه کردم، چون گفتم چه چیزهایی باعث غم و غصه ام میشه و از فرداش نمک بیشتری پاشید روی زخم هام، دنیاست دیگه، همیشه می گفتن دنیا دار مکافات هست نمی فهمیدم ولی این روزها خیلی خوب درک می کنم و می فهمم. ادامه مطلب »

۹مرد

روزانه های ذهن یک دیوونه (۴۰): دوباره شروع نکنیم، ادامه بدیم.

این روزها خیلی رو به راه نیستم، با وجودیکه دور و برم نسبت به گذشته خیلی شلوغ تر شده ولی همزمان ترس عجیبی هم تو دلم همیشه هست، یک جورایی احساس می کنم ناخود آگاه از آدم ها فاصله می گیرم، نمی تونم بهشون نزدیک بشم، احساس خوشایندی ندارم، فکر می کنم نمی خوام یک شکست دیگه رو تو حوزه روابط اجتماعیم تجربه بکنم، البته واقعا اگر برآیند بگیری نمیشه اسمش رو شکست گذاشت یک تجربه جالب و هیجان انگیز بود که با درد خیلی شدید نه میشه گفت درد وحشتناک در حال سپری شدن هست، خودم هم می دونم مسخره است ولی هر روز گذشته رو در ذهنم مرور می کنم و درد می کشم، تنها تفاوتش اینه بعضی روزها با تلاش زیاد ذهنم رو مدیریت می کنم بعضی روزها مثل امروز کلا از دستم در میره به حدی که ترجیح میدم کل روز رو خونه بشینم و برگردم و زندگیم و مرور کنم، با مزه ترین قسمتش هم اینه که بقیه خیلی شیرین در حال سپری کردن زندگی شون هستند. ادامه مطلب »

۸مرد

روزانه های ذهن یک دیوونه (۳۹): هزار روز صبر کنید.

امروز یاد بخش هایی از کتابی افتادم که یکی از دوستانم برام فرستاده بود، نوشته بود برای اینکه کسب و کار بتونه جایگاه خودش رو پیدا کنه به هزار روز زمان نیاز داره، یاد کارهای خودم و بعضی از دوستانم می افتم خنده ام می گیره، سریع کاری رو راه می ندازیم و بعد از یک مدت یا پولی به جیب می زنیم یا نمی زنیم، بعد هم می گیم نگرفت و می ریم دنبال یک کار دیگه، کاری با اون بخشش ندارم که شخصیت من یه جورایی این طوری هست که کار رو شروع می کنم و باید بدم یکی دیگه ادامه اش بده که به نظرم این هم اشتباه هست، جدیدا تصمیم گرفتم هر کاری که شروع می کنم بعد از هزار روز که پاش ایستادم تصمیم بگیرم حالا ادامه میدم یا نمیدم، این مطلب هم نوشتم که همیشه یادم باشه باید حداقل هر کاری رو که شروع می کنم هزار روز ادامه اش بدم.

۷مرد

روزانه های ذهن یک دیوونه (۳۸): قبل از هر کاری خوب تحقیق کنید.

امروز داشتم فکر می کردم چرا به بعضی از کارهام گره می افته، شاید یک سری دلیل داشته باشه که من ندونم ولی یک سری دلیل اش که خودم می دونم این هست که قبل اش درست و کامل تحقیق نمی کنم، یک جورایی نسبت به چیزهایی که نمی دونم شاید با مشورت اول خودم رو پرت می کنم توی اون مسئله و دیگه بیرون اومدن ازش کار ساده ای نیست و مجبورم تو همون مسیر ادامه بدم تا اون کار رو به سر انجام برسونم، انصافا قبل از شروع هر کاری خیلی خوب تحقیق کنید و همه جوانب کار رو در بیارید، صبوری کردن نعمت بزرگی هست که گویا من ازش محروم هستم و می دونم خودم باید تمام تلاش ام رو بکنم تا به دستش بیارم.

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه