نویسنده: ابوالفضل فتاحی

ابوالفضل فتاحی هستم، طراح و توسعه دهنده دیوونه بازی در ایران، در حال حاضر به دنبال سیاره ای می گردم تا بتونم جایی رو بسازم تا انسان هایی که روی زمین به هر دلیلی دچار روزمرگی شدن و دیگه زندگی روی این سیاره خاکی براشون سخت و طاقت فرسا شده با خودم برای مدتی به اونجا ببرم و کمکشون کنم وقتی برگشتن روی زمین زندگی شادتری را داشته باشن.
۲۳شهر

حرفه: داستان نویس – جلد ۱

چند وقته احساس می کنم به داستان نویسی علاقه مند شدم و دوست دارم داستان بنویسم، جالب اینجاست که نه فکر می کنم استعداد خاصی تو این حوزه دارم و نه حال و حوصله کلاس رفتن و شرکت در انجمن های ادبی و … فقط دوست دارم بنویسم، الان دو هفته ای هست که هر روز در بلاگم شروع کردم به نوشتن مطالب مختلف و هر روز سه صفحه در مورد چیزهای مختلف می نویسم، هیچ کدوم شبیه خاطره هم نیستند چه برسه به داستان، ولی خب، احساس خوشایندی هست، دوست داشتم بدونم باید چه کار کنم و بقیه نویسنده ها چطوری نویسنده شدن، البته به عنوان شغل بهش نگاه نمی کنم و صرفا دوست دارم تفریحی بنویسم، کلا هیچ کاری رو حرفه ای دوست ندارم (لبخند)، احساس می کنم هر کاری رو حرفه ای دنبال کنم دست و پام بسته میشه. ادامه مطلب »

۲۲شهر

Monopoly

مُنوپولی که در ایران به نام ایروپولی و روپولی هم شناخته می‌شود، نام یک بازی است که توسط شرکت برادران پارکر و به صورت بسته بندی توسط شرکت هزبرو آمریکا منتشر شده است.

واژه منوپولی از دو واژ منو (به یونانی: mono، به مفهوم تنها) و پولی (به یونانی: poly، به مفهوم فروش) ساخته شده است؛ منوپولی در واژه به معنای انحصارگری است. موضوع بازی منوپولی تلاش بازیکن‌ها برای در دست گرفتن انحصاری خانه‌های خاص در زمین بازی است. به نظر می‌رسد از سال ۱۹۳۵ تاکنون بیش از ۷۵۰ میلیون نفر بازی منوپولی را انجام داده باشند.[۱] ادامه مطلب »

۲۱شهر

حال آدم رو سر میبره!

چند وقت پیش خیلی کلافه شده بودم، کلی کار نصفه نیمه داشتم که به هیچ نتیجه ای نمی رسیدن، یه جورایی اعصابم خورد میشد صبح که بیدار می شدم مجبور بودم بهشون فکر کنم، واقعا سردرگم شده بودم، بعضی از اونها پروژه های کوچیکی نبودن و بعضی هم سرمایه گذار داشتند و به مشکلات خاص خودشون برخورد کرده بودن، یه روز دوستی یک ایمیل به من زد و گفت: «یقین بدون هر پروژه ایی با هر مبلغ سرمایه گذاری که بشه، بیش از حد طول بکشه حال آدم رو سر میبره و دست و دلت به کار نمیره. پس چه بهتر تو چند تا فورس تمومشون کنی». راست می گفت، اوایل که کار رو شروع کرده بودیم، کلی امید و انرژی داشتیم و فکر می کردیم چقدر کار می تونیم انجام بدیم ولی از اونجایی که برنامه ریزی های ما اصولا برخواسته از توانایی های ما و حجم کارها نیست، همش غلط از کار در میومد، از اونجایی هم که چندین و چند پروژه باز داشتیم و هر روز یکی شون دارای اولویت میشد، هیچ وقت، هیچ کدوم پیش نمی رفت و این باعث شده بود، حوصله مون دیگه سر بره و از انجام کارها لذت نبریم چون اصلا نمی دونستیم قراره چی بشه و دنبال چی هستیم و گاهی واقعا نمی دونستیم داریم چی می سازیم. ادامه مطلب »

۲۰شهر

از جدایی ها شکایت می کند

الان دقیقا نزدیک به یک سال هست که مصداق بارز «بشنو از نی چون حکایت می کند، از جدایی ها شکایت می کند» هستم، البته از وقتی از خدا جدامون کردن و به زمین هبوط کردیم، سخت غمگین و دلتنگ بودیم، اصلا دلتنگی از همون موقع به وجود اومد، «کز نیستان تا مرا ببریده اند، از نفیرم مرد و زن نالیده اند»، راستش از وقتی اومدم روی زمین دنبال یکی می گردم باهاش درد دل کنم، یکی که من و بفهمه، درد هام رو درک کنه، «سینه خواهم شرحه شرحه از فراق، تا بگویم شرح درد اشتیاق»، نمی دونم دنبال چی می گردم، کجا می خوام برم، فقط می دونم از چیزی که می خواستم باشم خیلی دور شدم و از جایی که باید باشم، خسته و غمگین، «هر کسی کو دور ماند از اصل خویش، بازجوید روزگار وصل خویش»، واقعا خیلی سخته آدم احساس کنه گم شده و نمی تونه خودش رو پیدا کنه. ادامه مطلب »

۱۹شهر

این آینده کدام بود؟

امروز ذهنم رو تصمیم های آدم ها مشغول کرده بود، شب گذشته از طریق یکی از دوستان با کسی که حتی یک بار هم ندیده بودمش شروع کردم به حرف زدن، از چیستی خویشتن تا چرایی زندگی، حرف زدیم و حرف زدیم و عقربه های ساعت با سرعت باورنکردنی به سمت جلو حرکت می کردند، این گفت و گو ساعت ها طول کشید، خسته شده بودم، با خودم گفتم شاید بهتر باشه یک بازی طراحی کنم، ببینم دو نفر آدم چطوری در مواجه با یک فرصت تصمیم می گیرند و چطوری رفتارشون روی تصمیم گیری همدیگه تاثیر می گذاره، برای من که جالب بود. ادامه مطلب »

۱۸شهر

Ocean’s Eleven

امروز کسی ازم خواسته بود تا درباره کار تیمی در جایی صحبت کنم و زمان زیادی هم بهش اختصاص داده بود، راستش اصلا حال و حوصله نداشتم و نمی خواستم برم ولی چون قول داده بودم باید می رفتم، یک بار دیگه این کار و کرده بودم و خیلی برام سخت نبود ولی شب نمی دونم چی شد که تصمیم گرفتم شبیه قبلی نباشه برای همین شروع کردم به فکر کردن و مطالعه کردن، من کلا از کارهای تئوری و اینکه یک پاورپوینت درست کنیم و یک سری کلمات قلمبه و سلمبه هم توش به کار ببریم که بگیم ما خیلی می فهمیم خوشم نمیاد، چون هیچ وقت به دردم نخوردن، همیشه کارهای عملی بیشتر تو ذهنم می مونن چون تبدیل به خاطره می شوند و تصمیم گرفتم خاطره بسازم، یه جورایی همیشه این کار و می کنم، کاری که هم مفهوم رو کامل درک کنند و هم بازی کرده باشیم. ادامه مطلب »

۱۷شهر

برنامه ها را بر اساس تمرکز طراحی کنیم.

گویا بی خوابی شدیدی زده به سرم امشب و قرار نیست بخوابم، خیلی دوست داشتم صبح زود بیدار بشم و شروع کنم به کار کردن ولی الان ساعت ۲:۱۳ دقیقه است و من نمی تونم بخوابم به خاطر حجم زیاد فکرهایی که مدام توی سرم می چرخند، مهم نیست، با خودم گفتم چه کار کنم که این تهدید رو به فرصتی برای خودم تبدیل کنم، بهترین چیزی که به ذهنم خطور کرد، نوشتن بود، می خوام درباره تمرکز و اسرار خودم و شاید شما به عدم تمرکز بنویسم، بعد از ماه ها بی برنامگی از ۹ شهریور سعی کردم برنامه جدیدی رو در پیش بگیرم، حالا چرا از نهم؟ چون فقط می خواستم نه از شنبه شروع کرده باشم، نه از یکم و نه از هیچ مناسبت دیگه ای، همین طوری بی خودی، این اتفاق رو دوست دارم. ادامه مطلب »

۱۶شهر

یک زرافه و نیم

خیلی وقت بود دیگه کتاب نمی خوندم، یعنی حال و حوصله اش نبود، هر وقت هم کتاب دستم می گرفتم و چند صفحه اول کتاب رو می خوندم، پرتش می کردم روی میز یا هر جای دیگه ای، مدتی هم بود عاشق زرافه شده بودم، توی همین کتاب پرت کردن ها یهو یک کتاب نظرم رو جلب کرد، اون هم به خاطر زرافه ای که روی جلدش بود و پسر بچه ای که بهش آویزون بود، اسم کتاب رو خوندم دیدم نوشته «یک زرافه و نیم»، نوشته شل سیلور استاین، کتاب رو برداشتم صفحه اولش رو باز کردم دیدم داخل اش نوشته «برای ابوالفضل و زرافه ای که می خوایم بزرگ کنیم – اردیبهشت ۹۵ – آرش» میشه گفت روح ام شاد شد با دیدنش و لبخند زنان کتاب رو ورق زدم، رسیدم به فهرست کتاب نوشته بود مجموعه ادبیات کودک و نوجوان، بیشتر لبخند زدم، آخه احساس کردم شدیدا با گروه سنی من همخوانی داره این کتاب و می تونم با لذت بخونمش، این کتاب رو نشر ثالث خیلی شیک و زیبا چاپ کرده و شورا پیرزاد هم زحمت ترجمه کتاب رو کشیده، این کتاب رو می تونید توی ۶ دقیقه بخونید، به نظرم ارزش خوندن داره و داستان کتاب با این جمله شروع میشه: اگر یک زرافه داشتی …

قفسه کتاب های من

۱۵شهر

یک ساعت زنگوله دار

شب ها منم مثل خیلی های دیگه با گوشی میرم توی رختخواب، قبل از خواب به جای کتاب خوندن توی شبکه های اجتماعی چرت و پرت پرسه می زنم و محتویات چرند و پرندشون رو مرور می کنم بدون اینکه هدف خاصی رو دنبال کنم، این کار به یک سرگرمی احمقانه تبدیل شده بود که گاهی ساعت ها زمان رو از من می دزدید و هیچ سودی عاید من نمی شد، علاوه بر این میشه گفت اعتیاد شدید هم پیدا کرده بودم و این موضوع باعث بدخوابی و بی خوابی من شده بود، البته چون شب ها دلتنگی سراغ من میومد برای فرار از اون مجبور بودم که به همچین چیزهایی پناه ببرم، چند شب پیش تصمیم گرفتم این مشکل رو تا حدی حل کنم. ادامه مطلب »

۱۴شهر
تنویر

برای مدتی باید رهایش کنیم

امروز قرار بود برای کاری محتوایی آماده کنم، لپ تاپم رو باز کردم و شروع کردم به جست و جو کردن و تب باز کردن، بعد از چند ساعت که نگاهم به تب هایی که باز کرده بودم جلب شد ترسیدم، شروع کردم به بستن تب ها، جالب این جا بود که بعد از خوندن اون همه مقاله و مطلب و … هنوز چیزی به ذهنم نرسیده بود و یا بهتر بگم هیچ کدوم نظرم رو جلب نکرد، احساس می کردم من دنبال چیزهایی که اینها هستند نیستم، چیزی هم که می خواستم بین اونها نبود، پس پشت سر هم شروع کردم به بستن تب ها و بعد از اینکه خیالم راحت شد و آخریش رو هم بستم از پشت میز بلند شدم و انگار نه انگار که قرار بود من چیزی بنویسم. ادامه مطلب »

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه