نویسنده: ابوالفضل فتاحی

این روزها خیلی به این موضوع فکر می‌کنم که واقعا فلسفه‌ی وجود من چیه در این دنیا، اصلا دوست ندارم سرم و بندازم پایین و دنیا برام تصمیم بگیره که چی بشم، اصلا این فکر که اختیار زندگیم دست خودم نیست واقعا آزاردهنده است برام، هیچ وقت زمانم رو به کسی نفروختم که در ازاش مبلغی برای زنده موندن و خوشحال بودنم بهم بده، البته خیلی به دوستانم هدیه میدم، احساس می‌کنم باید دوستان فوق‌العاده‌ای را انتخاب کنم، باهاشون تعامل کنم و زمانم رو بهشون هدیه بدم، تا بتونیم با سینرژی که ایجاد میشه، کارهای تاثیر گذاری انجام بدیم و در این دنیا منشاء اثر باشیم.
۲۲دی
چرا تازه نفس‌ها را هدف قرار می‌دهیم؟

چرا تازه نفس‌ها را هدف قرار می‌دهیم؟

«خطا‌ی مقایسه‌ی اجتماعی همچنین دلیل نگرانی شرکت‌های تازه‌کار است. گای کاواساکی چهار سال رهبر معنوی شرکت اپل بود. او امروز یک سرمایه‌گذار قراردادی است و به کارآفرینان مشاوره می‌دهد. کاواساکی می‌گوید، افراد سطح الف کسانی را که حتا از خودشان هم بهترند استخدام می‌کنند. اما واضح است که افراد سطح ب افراد سطح ج را استخدام می‌کنند تا بتوانند نسبت‌ به آنها حس برتری داشته باشند و افراد سطح ج افراد سطح د را به خدمت می‌گیرند. اگر شروع به استخدام افراد سطح ب کرده‌ای، منتظر باش تا آن چه استیو جابز آن را انفجار ابله‌ها نامید در سازمان تو رخ بدهد.◊»، همیشه در انتخاب آدم‌های دور برم خیلی برام مهم بوده از خودم جلوتر باشند، همیشه همین موضوع باعث رشد من شده و از همه جالب‌تر اینکه خیلی برام مهم هست توسط چه کسانی انتخاب میشم، اینکه انتخاب آدم‌های سطح ب به پایین باشم برام لذت بخش نبوده و همیشه تلاش کردم طوری رفتار کنم که انتخاب آدم‌های الف باشم.

پی‌نوشت:
◊ هنر شفاف اندیشیدن نوشته‌ رولف دوبلی

۲۱دی
چرا در انتخاب‌های‌مان بیش از دو گزینه داریم؟

چرا در انتخاب‌های‌مان بیش از دو گزینه داریم؟

من خیلی درگیر این خطا میشم، بیشتر اوقات موقع تصمیم‌گیری با خودم میگم من باید این کار را انجام بدم یا ندم، درحالیکه شاید درست‌تر باشه فکر کنم به جای این کاری که فکر می‌کنم یا باید انجام بدم یا ندم، چه کارهای دیگه‌ای می‌تونم انجام بدم که شاید بازخوردش در کوتاه‌مدت و بلند‌مدت بهتر باشه، چند سال پیش یادم میاد با خودم داشتم فکر می‌کردم که اپل‌واچ بخرم باهاش ورزش کنم یا نخرم و ورزش نکنم، مثالی زدم که در ظاهر هم مسخره به نظر برسه ولی واقعا داشتم چنین سوالی از خودم می‌پرسیدم و واقعا خریدمش که ورزش کنم، بماند که ورزش نکردم، درحالیکه می‌تونستم با اون پول، بهترین لباس ورزشی + کفش ورزشی + چند وسیله ورزشی و … بخرم.

۲۰دی
Léon: The Professional

Léon: The Professional

چقدر این فیلم رو دوست داشتم، بار دومی بود که می‌دیدمش، این فیلم پر از دیالوگ‌های فوق‌العاده است، لئون: «تو به زمان نیاز داری تا یک کمی بزرگ بشی!»، ماتیلدا: «من دیگه بزرگ شدنم تموم شده لئون! بعد از این فقط سنم زیاد میشه!». ماتیلدا: «زندگی همیشه اینقدر سخته یا فقط زمانی که بچه‌ای؟»، لئون: «همیشه همینطوره»، … ادامه مطلب »

۱۹دی
چرا تبلیغات اثرگذارند؟

چرا تبلیغات اثرگذارند؟

«همیشه برای من سوال بود که اصلا تبلیغات چرا موثر واقع می‌شود. هر انسان منطقی باید تبلیغات را آن‌گونه که هست بشناسد و به صورت مناسب آن را دسته‌بندی کند و از آن در ذهن خود سلب صلاحیت کند. اما حتا تو هم، به عنوان یک بیننده‌ی آگاه و هوشیار این گونه تبلیغات، نمی‌توانی همیشه این کار را به خوبی انجام بدهی. تا حدی ممکن است که پس از چند هفته به خاطر نیاوری برخی اطلاعات به خصوص را از یک مقاله‌ی معتبر دریافت کرده‌ای یا از یک آگهی تبلیغاتی قدیمی.◊»

«اما چگونه می‌توانی اثر خفته را خنثی کنی؟ اول هیچ دخالت بی‌جایی را قبول نکن، حتا اگر به نظر از روی خوش قلبی باشد. با این کار، تا حدی از خود در برابر اطلاعات بیهوده حفاظت می‌کنی. دوم همان طور که از طاعون پرهیز می‌کنی، از منابعی که پر از تبلیغات‌اند هم دوری کن. ما چه‌قدر خوشبختیم که هنوز هم کتاب‌ها بدون تبلیغ‌اند. سوم تلاش کن منبع هر استدلال را به خاطر بسپاری، این‌ها نظر چه کسی است؟ برای چه کسی سود دارد؟◊»

پی‌نوشت:
◊ هنر شفاف اندیشیدن نوشته‌ رولف دوبلی

۱۸دی
بی‌خیال جدیدترین‌ها شو

بی‌خیال جدیدترین‌ها شو

دوران بچگی ما خیلی با نسل‌های بعد از ما متفاوت بود، دوران بعد از جنگ، دوران واقعا سختی بود، من همیشه دو منزل از بچه‌های کوچه عقب بودم، البته نه در تمام زمینه‌ها، بیشتر جاهایی که پول زیادی می‌طلبید، مثل دوچرخه، موبایل و …. ، در باقی موارد من جلوتر بودم، این موضوع همیشه باعث ناراحتی من بود، تا اینکه شروع کردم به کار کردن، فکر می‌کنم بیست سالم بود که رفتم برای خودم لپ‌تاپ خریدم، گرون‌ترین لپ‌تاپی که اون زمان میشد خرید، اصلا برام مهم نبود، خرید اولین گوشی لمسی هم هیچ وقت فراموش نمی‌کنم، HTC مدل دیاموند بود، پشت شیشه‌ی مغازه‌ای دیدم و دلم خواست، وقتی رفتم داخل گفتم آقا این گوشی چند، نگاهی بهم انداخت و فقط گفت گرونه، من هم بهش گفتم قیمتش رو پرسیدم ازتون یادم میاد گفت، هفتصد و شصت هزار تومان، اون موقع پول خیلی زیادی بود و من هم بهش گفتم می‌خوامش، خیلی با تعجب بهم نگاه می‌کرد، بعد از اون تمام گوشی‌های بعدی زندگیم هم ازش خریدم. ادامه مطلب »

۱۷دی
عقاب

امروز و هنوز هم یادمه،…

سال‌ها پیش داشتم توی آسمون برای خودم پرواز می‌کردم که نظرم رو یک بچه فیل به خودش جلب کرد اومدم روی زمین، کنارش نشستم، باهاش کلی حرف زدم، به نظر خوشحال نمیومد، ازم خواست بیشتر کنارش بمونم، اینقدر که دیگه دیر وقت شده بود، دیگه باید می‌رفت ولی دلش نمی‌خواست بره، بهش قول دادم فردا باز به دیدنش برم، فرداهای زیادی به دیدنش رفتم، از بالا همیشه مواظبش بودم، دیگه خیلی آسمون نبودم، بیشتر زمانم رو روی زمین سپری می‌کردم، با خودم می‌گفتم بزرگ میشه، قوی میشه، اون روی زمین با شکوه راه میره و من توی آسمون، رویاهای جالبی توی ذهنم باهاش می‌ساختم، حالش خیلی خوب نبود، یک روز بهش گفتم تو با تمام فیل‌هایی که توی زندگیم دیدم فرق داری، خندید و گفت من هیچ فرقی با بقیه ندارم، حتی بقیه از من بهتر هستند، بهش گفتم تو یک فرق اساسی داری، بهم گفت چی؟ بهش گفتم تو فیل صورتی هستی، بقیه‌ی فیل‌ها صورتی نیستند، براش جالب بود، واقعا فکر می‌کرد فیل صورتی هست، این موضوع بهش کمک کرد احساس بهتری داشته باشه، تلاش بیشتری بکنه، فرداهای زیادی گذشت، دو هزار و دویست روز روی زمین کنارش موندم. ادامه مطلب »

۱۶دی
Saving Private Ryan

Saving Private Ryan

نجات سرباز رایان هم از جمله فیلم‌هایی بود که تعریف‌اش رو زیاد شنیده بودم، ولی هیچ وقت فرصتش پیش نمیومد که ببینم، داستان فیلم که فوق‌العاده بود، قسمت ناراحت کننده‌ی فیلم برای من اونجا بود که ما هشت سال از خاک کشورمون دفاع کردیم، آدم‌های بی‌نظیری که شاید دیگه نمونه‌شون در دنیا تکرار نشه رفتن، ولی یک اثر ماندگار این شکلی نتونستیم بسازیم، یکی از دلایلی که این فیلم رو دیدم هم تام هنکس بود، بعد از دیدن فارست گامپ عاشق این شخصیت شدم، انصافا بازیگر فوق‌العاده‌ای هم هست، این فیلم شروع و پایان دوست داشتی و عالی داشت، محتوای فیلم خیلی جذاب بود، به نظر من از جمله فیلم‌هایی هست که آدم باید حتما در زندگی‌اش ببینه. ادامه مطلب »

۱۵دی
چرا باید کشتی‌های خود را آتش بزنید؟

چرا باید کشتی‌های خود را آتش بزنید؟

«ما همواره می‌خواهیم در آن واحد کارهای زیادی بکنیم، از هیچ امکانی نمی‌گذریم و می‌خواهیم تمام گزینه‌ها را همزمان در اختیار داشته باشیم. اما این امر به سادگی می‌تواند موفقیت ما را نابود کند. باید یاد بگیریم درها را ببندیم. یک راهکار تجاری باید به طور ویژه در مورد چیزهایی باشد که نباید درگیرشان شد. استراتژی زندگی خود را مثل استراتژی یک شرکت بنویس: کارهایی را که نباید در زندگی بکنی بنویس. به بیان دیگر، تصمیم‌های حساب‌‌شده‌ای بگیر تا برخی چیزها را کلا نادیده بگیری و وقتی شرایطش پیش آمد، طبق لیست نباید‌هایت رفتارکن. این کار نه تنها تو را از افتادن در گرفتاری حفظ می‌کند، بلکه زمان تفکر زیادی هم برایت نگه می‌دارد. یک بار خوب فکر کن و تصمیمت را بگیر که سراغ چه چیزهایی، حتی اگر فرصتش بود، نروی. بیشتر درها ارزش وارد شدن ندارند، حتی اگر به نظر برسد چرخاندن دسته‌ی در بسیار ساده است.◊»

پی‌نوشت:
◊ هنر شفاف اندیشیدن نوشته‌ رولف دوبلی

۱۴دی
برای خودت بدعت‌گذار باش

برای خودت بدعت‌گذار باش

طی سال‌های گذشته یاد گرفتم خیلی به مشاهدات درونی خودم متکی نباشم، چون خیلی وقت‌ها تصویر نادرستی از آینده برای من ایجاد می‌کنند، البته قسمت بدترش این هست که حس برتری، خفن‌ بودن و … هم در من شدیدا ایجاد می‌کنند، این باعث میشه از زوایای درستی به مسائل نگاه نمی‌کنم، برای همین بعد از مدتی باید منتظر شکست‌های سنگینی باشم، جالب اینجاست وقتی میرم توی دیوار با خودم میگم چرا؟ جدیدا به شدت با خودم مخالفت می‌کنم، خودم رو به یک مبارزه‌ی تمام عیار دعوت می‌کنم و از زوایای مختلف به خودم حمله می‌کنم، اگر تونست من را شکست بده، حرفش رو قبول می‌کنم، اگر شکست خورد مطمئن میشم نباید چنین تصمیمی بگیرم و چنین مسیری انتخاب کنم.

۱۳دی
چرا تو برده‌ی احساسات خودت هستی؟

چرا تو برده‌ی احساسات خودت هستی؟

ده سال پیش وقتی به من می‌گفتند بریم سفر؟ احساساتم فوران می‌کرد و سریع با خودم می‌گفتم نکات مثبت سفر کردن خیلی بیشتر از نکات منفی آن هست و با سرعت می‌گفتم بریم، ولی این روزها دیگه با این سرعت تصمیم نمی‌گیرم، چون تجربه‌ی سفرهای زیادی را دارم و برای من نکات مثبت و منفی سفر به یک اندازه است و اگر با منطقم به نتیجه نرسم که من باید به این سفر بروم یا نه! میشه گفت غیرممکن هست برم سفر، ولی همچنان مشکل تصمیمات احساسی را دارم به خصوص در حوزه‌هایی که تجربه‌ی زیادی ندارم، برای همین سوال «در مورد این چه طور فکر می‌کنم؟» را با «در مورد این چه حسی دارم» جا‌به‌جا می‌کنم.

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)