نویسنده: ابوالفضل فتاحی

من هر روز در حال تلاش هستم تا خودم رو یکمی بیشتر بشناسم، خودم برای خودم معمایی شدم، همیشه هر کاری می‌خواستم تو زندگیم بکنم یکی بهم می‌گفت مگه دیوونه ای می خوای این کار و بکنی! منم بدون توجه به نظرشون اون کار رو انجام می‌دادم از اونجا بود که تصمیم گرفتم طراح و توسعه دهنده دیوونه‌بازی بشم، با روحیاتم سازگاری بیشتری داشت؛ هیچ وقت به یک چیز خاصی علاقه نشون ندادم برای همین همیشه در حال انجام کارهایی هستم که شاید تا اون موقع هیچ وقت انجامشون ندادم، البته خیلی سخته یه کاری رو به سرانجام برسونم چون وسط اش با چشمک یه ستاره جدید ممکنه مسیرم رو به کلی تغییر بدم. سخت ترین کار دوستانم علاوه بر تحمل کردنم به نظرم اینه که کمک کنن تا یه کاری رو تا آخر انجامش بدم، هیچ کاری رو برای موفق شدن انجام نمیدم، من فقط چون انجام اون‌ها رو دوست دارم، انجامشون میدم و در کل دوست دارم آدم موثری باشم.
۱۲خرد

دوست داشتیم انجامش بدیم و دادیم!

فکر می کنم مدت زیادی بود که نمی‌نوشتم، بعضی اوقات این‌طوری میشم بدون هیچ دلیلی حوصله هیچ کاری رو ندارم، دراز می‌کشم روی تخت یا با ماشین میرم این طرف و اون طرف یا با دوستام قرار میزارم و باهاشون چایی یا قهوه می‌خورم و حرف می‌زنم، در کل همه‌ی این کارها بهانه‌ای هست تا برای خودم یکم وقت بزارم، به خودم فکر کنم، به چیزهایی که می‌خوام، به دلایلی که برای ادامه زندگی دارم، به کارهایی که می‌کنم به گذشته‌ای که هر از چند گاهی درگیرم می‌کنه و به مشکلاتی که شاید سی ساله همراهم هستن و هر روز دردش رو حس می‌کنم و هر کاری برای حلشون می‌کنم انگار بی فایده است، البته زندگی همینه دیگه.

نکته‌ی قابل توجهش برای من اینه که چیزهایی که من به دید مشکل بهشون نگاه می‌کنم توی زندگیم دیگران به عنوان بخشی از زندگی‌شون پذیرفتن و من اصلا دوست ندارم چنین کاری رو انجام بدم، راستش به درست و غلط بودن مشکلات کاری ندارم، بیشتر به این کار دارم که دوستشون ندارم برای همین برای من مشکل به حساب میان، بگذریم، وقتی توی کافه می‌شینم یا گاهی به مهمونی میرم، همه درباره‌ی کارهایی که برای به دست آوردن پول انجام میدن حرف می‌زنن، یه جورایی همه در حال تلاش بیشتر برای به دست آوردن پول بیشتر هستن، در حالیکه هیچ برنامه‌ای هم برای اون پول بیشتر ندارن و فقط حس می‌کنن اگر پول بیشتری داشته باشن خوشحال‌تر هستن، در حالیکه این دو تا خیلی رابطه‌ی مستقیمی با هم ندارن، راستش من هیچ وقت دوست نداشتم یه شرکت بزرگ داشته باشم یا آدم پولداری باشم، همیشه دوست داشتم و تلاشم هم توی زندگی در همین راستا بوده که به اندازه کافی داشته باشم، این اندازه‌اش هست که در طول زمان تغییر می‌کنه و راستش هیچ تلاشی برای موفقیت، رشد شخصی، پولدار شدن و … نمی‌کنم، من هر کاری می‌کنم برای اینه که دوست دارم آدم موثر‌تری نسبت به گذشته باشم، همین، وقتی این چند روز دقت می‌کردم به زندگیم خدا رو شکر همیشه هم به اندازه کافی داشتم، یه کتابی می‌خوندم درباره‌ی زندگی یکی از کارآفرینان دیوانه (لبخند) که بعدا درباره‌اش می نویسم، یه کار جالب می‌کنه بعد ازش می‌پرسن چقدر پولداری! میگه به اندازه کافی، میگن خب مثلا چقدر! میگه به اندازه کافی، این جمله برای من فوق العاده بود چون همیشه به همین سبک زندگی کردم و دوستش داشتم. ادامه مطلب »

۱۲خرد
علی بابا خانه‌ای که جک‌ما ساخت

علی بابا خانه‌ای که جک‌ما ساخت

از بین کارآفرینان مشهوری که می‌شناسم جک‌ما خیلی تو دل برو تر از بقیه‌ است برای من، خیلی دوستش دارم، شاید کاری که جک‌ما برای مردم چین طی سال‌های گذشته انجام داده، کس دیگه‌ای انجامش نداده باشه، جالب‌تر اینجاست که شرایط مدیریتی کشورش هم به نظرم از ما داغون‌تر بوده، راستش اصلا یادم نیست این کتاب رو کی و کجا خریدم، یه روز که مشغول مرتب کردن کمد اتاقم بودم چشمم بهش خورد و دلم خواست بخونمش و این کار رو هم کردم، کتاب خیلی خوبی بود، یکم به سادگی و شیوایی کتاب کفش باز نیست چون خودش ننوشته ولی دید خیلی خوبی از جک‌ما و شرکت‌هایی که ساخته میده و خوندنش رو دوست داشتم.

من از وقتی که فیلم «فارست گامپ» رو دیدم عاشقش شدم و تا امروز که این مطلب رو دارم می‌نویسم بیش از دوازده بار این فیلم رو دیدم، جایی از کتاب درباره‌ی این فیلم و شخصیتش این طوری نوشته «موفقیت‌های او ثابت کرد که این ساده‌سازی‌ها فقط نمایشی است، جک زمانی توضیح داد که عاشق شخصیت اصلی فیلم فارست گامپ است چون مردم تصور می‌کنند که او احمق است اما او می‌داند که چه می کند، وی در نخستین سخنرانی‌های خود در مورد علی‌بابا چندین بار به فارست گامپ اشاره کرد، به این فکر افتادم که لحن سخن گفتن سنگین او همانند سخن گفتن گامپ است، در نخستین روز فروش سهام علی بابا جک در بازار سهام نیویورک مصاحبه زنده ای با CNCBC داشت، وقتی از او پرسیده شد کدام شخص بیشترین تاثیر را بر او داشته، بدون تردید پاسخ داد فارست گامپ، مصاحبه‌گر کمی مکث کرد، سپس گفت: آیا می‌دانید که او یک شخصیت تخیلی است؟!» واقعا می‌تونم بگم فارست گامپ تاثیرگذارترین شخصیت زندگی من هم هست، شاید اگر شما هم این فیلم رو ببینید همین اتفاق برای شما هم بیافته، توصیه می‌کنم اگر ندیدید حتما ببینید.

در کل این کتاب رو که منصور بیگدلی ترجمه کرده و انتشارات بهار سبز هم چاپش کرده رو دوست داشتم، چیزهای زیادی یاد گرفتم، همیشه یکی از فکرهایی که تو ذهنم هست اینه که چطوری من می‌تونم به ایران و مردم کشورم کمک کنم، این کتاب می‌تونه راهنمای جالبی باشه برای این کار چون جک‌ما کمک بزرگی با زحمات شبانه‌روزی که کشید برای چین کرد.

قفسه‌کتاب‌های‌من

۳۱ارد
کارت اهدای عضو

کارت اهدای عضو

وقتی زیاد نمی‌نویسم یعنی حالم خیلی رو به راه نیست، بگذریم، چند روز پیش دوستی ماجرای بچه‌ای رو تعریف کرد که بعد از مرگش کلی از اعضای بدنش رو بخشیده بود، می‌گفت توی بیمارستان به خانواده‌اش گفتن بچه‌ شما کارت اهداء عضو داشته، خانواده‌اش هم تعجب می‌کنن ولی به احترام تصمیمی که بچشون گرفته بود اعضای بدنش رو اهداء می‌کنن، من همیشه دوست داشتم کارت اهدای عضو بگیرم ولی مادرم مخالفت می‌کرد، ذهنم چند روز درگیر این موضوع شده بود، از ذهنم بیرون نمی‌رفت، سریع زنگ زدم به مادرم، کلی با هم حرف زدیم، ازش خواهش کردم با تصمیمم مخالفت نکنه، هر چند اگر در چنین موقعیتی قرار بگیره شاید براش سخت باشه، بعد از کلی حرف زدن آخرش خندید و گفت انجامش بده پسرم، بعد از گرفتن این کارت، خیلی حالم خوب شد، حس فوق العاده‌ای داشتم، وقتی این کارت و گرفتم روش نوشته بود «کارت اهدای عضو نشان دهنده‌ی رضایت قلبی شما بوده و جنبه قانونی ندارد، لذا دیگران را از تصمیمی که گرفته‌اید آگاه کنید» مهم مادر بود که رضایت داد، شما هم آگاه باشید من چنین تصمیمی گرفتم، شما هم دوست داشتید می‌تونید از طریق لینک زیر خودتون رو خوشحال کنید.

کارت اهدای عضو

 

۲۰ارد
The Shawshank Redemption

رستگاری در شاوشنک

چند روز پیش خیلی رو به راه نبودم، حوصله‌ی هیچ کاری رو نداشتم، زد به سرم و گشتی تو سایت IMDB زدم و اولین فیلم از دویست و پنجاه فیلم برتر تاریخ سینما رو شروع کردم به تماشا، فکر نمی‌کردم واقعا اینقدر فوق العاده باشه، بعد از دیدن این فیلم تا چند روز حالم خوب بود، حتی همین الان هم که دارم بهش فکر می‌کنم حالم رو خوب می‌کنه، امید همیشه لازمه‌ی زندگی هست، بهترین دیالوگ فیلم اونجاست که اندی به رد میگه:«با زندگی کنار بیا، یا به پیشواز مرگ برو،…»، البته با وجودیکه این فیلم بهترین فیلم از نظر این سایت بود ولی باید باز هم تاکید کنم هیچ فیلمی برای من «فارست گامپ» نمیشه، ولی اگر این فیلم رو ندیدید حتما تو برنامه‌تون بزارید و ببینیدش.

The Shawshank Redemption

۱۶ارد
اصول سخنرانی و فن بیان به روش تد (TED)

اصول سخنرانی و فن بیان به روش تد (TED)

چند وقت پیش وقتی برای دیدن یکی از دوستانم رفته بودم بیرون، این کتاب رو دیدم و نظرم رو به خودش جلب کرد، این کتاب نوشته کریس اندرسون مدیر عامل TED هست، بعد از نشست و برخواست‌های زیاد با سخنرانان برجسته‌ی دنیا و استفاده از تجربیاتشون این کتاب ارزشمند رو نوشته که در اون نحوه‌ی ساخت محتوای سخنرانی با بیشترین تاثیرگذاری رو سعی کرده آموزش بده، برای من کتاب خیلی خوب و مفیدی بود، وقتی هر بخش تمام میشد می‌گفت، این کارهایی که گفتیم انجام بدید می‌تونه خوب باشه ولی در کل هر کاری که احساس راحتی بیشتری می‌کردید رو انجام بدید، چطوری ایده رو انتخاب کنیم، چطوری شروع کنیم، چطوری متن رو آماده کنیم، آیا حفظ کنیم یا بداهه گویی داشته باشیم، چقدر تمرین کنیم، چی بپوشیم، از چه ابزارهایی استفاده کنیم، چطوری اسلاید بسازیم، اصلا چی نمایش بدیم، داستان بگیم یا نگیم، خیلی کتاب ارزشمندی بود، یکی از کارهایی که در آینده دوست دارم انجام بدم اینه که به بچه‌ها فرصت یادگیری اینکه چطوری برای جمع صحبت کنن و چطوری درباره‌ی ایده‌هاشون با دیگران حرف بزنن رو بدم، به نظرم یکی از مهارت‌های اساسی زندگی هست.

قفسه‌کتاب‌های‌من

۱۴ارد
مردی به نام اوه

مردی به نام اُوه

قرار بود مدتی فیلم تماشا نکنم چون اصلا فرصت چنین کاری رو ندارم ولی اینقدر از این فیلم تعریف کرد تا شروع کردم به دیدنش، راستش نتونستم یکسره فیلم رو تماشا کنم چون مجبور بودم بینش کارهای مختلفی انجام بدم ولی انصافا اونقدر دوست داشتنی و فوق العاده بود که حاضرم دوباره ببینمش، همیشه عاشق این سبک دوست داشتن‌‌ها بودم، حتی در نبودن کسی که دوستش داشت هم دوست داشتنش ادامه داشت، این که آدم کسی رو دوست داشته باشه راحت نیست، این که کسی دوست داشتنش رو حفظ کنه راحت نیست، این که در نبود یکی باز هم دوستش داشته باشه اصلا کار ساده‌ای نیست، گاهی ما آدم‌های زنده‌ای رو دوست داریم و علاقه‌ای به دیدنشون نداریم، چون نمی‌خواییم دیگه دوستشون نداشته باشیم.

A Man Called Ove

۱۲ارد

دارم یاد می‌گیرم چطوری تنها باشم

من آدمی هستم که از تنهایی در حالت عادی اصلا خوشم نمیاد، ولی جدیدا شرایط زندگیم رو طوری طراحی کردم که بیشتر حالت‌های عادی و غیر‌عادی زندگیم رو تنها باشم، به این معنی نیست که هیچ آدمی رو نمی‌بینم یا با کسی حرف نمی‌زنم، معنیش اینه کسی رو تو زندگیم راه نمیدم، زندگیم خلاصه شده تو دیدارهای عادی، گپ‌های روزمره، شرایط بدی نیست، حداقل نگران این نیستم ذهنم بعد از مدتی قراره درگیر آدم‌هایی باشه که تاثیری در زندگیم ندارن، همین الان گاهی با خودم درگیر کلی چرا درباره روابط گذشته زندگیم هستم، روابطی که سالیان سال هست تمام شده ولی پروندشون تو ذهنم هنوز باز هست، یکی از ویژگی‌های خوب زندگیم این هست که هر موقع دوست دارم تنها باشم، می‌تونم تنها باشم، راستش شهر‌ها، شرکت‌ها، همه برام چیزهای بی‌معنی هستن، خیلی‌ها رو می‌بینم برای کار کردن در یک شرکت بزرگ و به نام از شهری به شهر دیگه‌ای میرن بدون اینکه بدونن چرا! راستش من هیچ وقت دوست نداشتم تو شرکت‌های دیگه کار کنم، حتی شرکت‌های خیلی بزرگ دنیا، تو رویاهام تو هیچ شهر بزرگی از دنیا زندگی نمی‌کنم، یه دهکده برای خودم دارم و کنار آدم‌هایی که دوستشون دارم کارهای تاثیرگذاری انجام میدم و تلاش می‌کنم بقیه رو خوشحال کنم، یه روزی حتما میرم، دور میشم از تمام این رنگ‌های مصنوعی، نمی‌تونم خدا رو راحت ببینم، گاهی گمش می‌کنم و این دردآورترین لحظه زندگی من هست، وقت‌هایی که خدا رو گم می‌کنم، این‌ها گوشه‌ای از چیزهایی هست که تو تنهایی‌هام بهشون فکر می‌کنم، دارم یاد می‌گیرم چطوری تنها باشم و چطوری از تنهایی‌هام لذت ببرم، تجربه‌ی لذت بخشی هست.

۱۰ارد
عشق زیاد هم قیمتی نیست

عشق زیاد هم قیمتی نیست

این کتاب رو یکی به یکی هدیه داده بود و من قبل از اینکه به دستش برسه گرفتمش و شروع کردم به خوندش ، یازده داستان زیبا و خوندنی، قلم نویسنده رو خیلی دوست داشتم، نوع نگاهش خیلی برام جالب بود، هر چند موضوع خاصی رو برای نوشتن انتخاب کرده بود، عشق‌های رو به مرگ، این کتاب نوشته بریژیت ژیرو و ترجمه خوب اصغر نوری هست که انتشارات هیرمند اون رو چاپ کرده.

«امروز عصر، باز هم ما خواهیم گفت، باید با شما حرف بزنیم، ما تصمیم گرفته‌ایم، پدرتان و من، تصمیم گرفته‌ایم دیگر نگوییم ما، این یک خبر ساختگی است، یک جور بازی، یک قایم موشک حسابی در دل جنگل، خیلی سرگرم خواهید شد، خودتان می‌بینید، یک طرف بابا را خواهید داشت و طرف دیگر مامان را، دیگر هیچ وقت آنها را با هم نخواهید دید، هر کدام‌شان توی کلبه‌ی خود خواهند بود، نترسید، شبیه قصه بند‌انگشتی نیست، بابا و مامان شما را رها نخواهند کرد، برعکس، سر شما با هم دعوا خواهند کرد، برای نگه داشتن شما با هم دشمن خواهند شد. خودتان می‌بینید، ماجرای بزرگی خواهد شد، بابا و مامان همه کار خواهند کرد که به شما خوش بگذرد، دو تا کریسمس خواهید داشت با دو تا جشن تولد و همین طور دو اتاق و دو تلویزیون. خودتان می‌بینید که چطور بزرگ می‌شوید، یاد می‌گیرید کیف‌تان را خودتان به تنهایی آماده کنید و خوراکی و داروهاتان را فراموش نکنید. ماجراجویان زمان مدرن می‌شوید، همیشه در حال حرکت، با بقچه‌ی کوچکی بر پشت، یاد می‌گیرید تنها سفر کنید، …

قفسه کتاب های من

۹ارد

خودم هم باورم نمیشه!

هیچ وقت تو زندگیم اینقدر کار نداشتم، طوری شده صبح که از خواب بیدار میشم نمی‌دونم باید اول چه کاری رو انجام بدم، فقط یه چیزی رو می‌دونم، نمی‌خوام امسال شبیه هیچ کدوم سال‌های گذشته زندگیم باشه، کارهای دوست داشتنی دارم انجام میدم، حتی بعضی کارها رو با وجودیکه هر روز مشغول انجامشون هستم خودم هم باورم نمیشه دارم انجامشون میدم، درست یا غلط برام مهم نیست، مهم اینه که می‌خوام انجامشون بدم و حتما انجامشون میدم، بعضی وقت‌ها با خودم فکر می‌کنم آیا من باید تو این سن و سال این کارها رو انجام بدم! بعد نگاهی به گذشته و نیم نگاهی به آینده می‌ندازم و با خودم میگم ده سال بعد هم می‌تونم همین طوری زندگی کنم، فقط کافیه بخوام.

۷ارد
علم اقتصاد کلاه‌برداری معصومانه

علم اقتصاد کلاه‌برداری معصومانه

در طول قرن‌ها، تمدن در زمینه علم، مراقبت بهداشتی، هنرها، صنایع و … اگر نه به تمامی، رفاه اقتصادی بیشتر قدم‌های بسیار بلندی برداشته است. اما جایگاه خاصی را به توسعه جنگ افزارها و تهدید و واقعیت جنگ اختصاص داده است. کشتار دسته‌جمعی بدل به دست آورد غایی مدنیت شده است.

واقعیت‌های جنگ گریزناپذیرند، مرگ و بی‌رحمی گاه و بی‌گاه، تعلیق ارزش‌های فرهیختگی و تمدنی و آشفتگی بعد از آن. به این ترتیب، شرایط بشر و آینده‌اش از هم اکنون کاملا آشکار است. با اندیشه و عمل می‌توان به مسائل اقتصادی و اجتماعی که در این جا مطرح شد و نیز فقر و گرسنگی توده‌ها پرداخت، جنگ همچنان به عنوان شکست قطعی بشر به جا می ماند.

این کتاب نوشته جان کنت گلبرایت و ترجمه کاظم فرهادی هست که انتشارات نی اون رو چاپ کرده، به نظرم کتاب بدی نبود ولی خیلی ترجمه و ویراستاری افتضاحی داشت، انگار اصلا برای کتاب وقت نذاشته بودن.

 «کارگران آنچه را که به دست می‌آورند خرج می‌کنند، سرمایه‌داران آنچه را که خرج می‌کنند به دست می‌آورند.»

میخال کالتسکی

قفسه کتاب‌های من

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)