نویسنده: ابوالفضل فتاحی

این روزها خیلی به این موضوع فکر می‌کنم که واقعا فلسفه‌ی وجود من چیه در این دنیا، اصلا دوست ندارم سرم و بندازم پایین و دنیا برام تصمیم بگیره که چی بشم، اصلا این فکر که اختیار زندگیم دست خودم نیست واقعا آزاردهنده است برام، هیچ وقت زمانم رو به کسی نفروختم که در ازاش مبلغی برای زنده موندن و خوشحال بودنم بهم بده، البته خیلی به دوستانم هدیه میدم، احساس می‌کنم باید دوستان فوق‌العاده‌ای را انتخاب کنم، باهاشون تعامل کنم و زمانم رو بهشون هدیه بدم، تا بتونیم با سینرژی که ایجاد میشه، کارهای تاثیر گذاری انجام بدیم و در این دنیا منشاء اثر باشیم.
۸بهم

همیشه یکی رو برای خودت نگه دار

پسرک باهوش – قسمت سوم

با اومدن کافه‌چی و آوردن مِنو ، خاطره تعریف کردن پسرک باهوش هم تموم شد ، از اونجایی که من دعوتش کرده بودم و حساب کردن میز با من بود ، مثل همیشه مراعات زیادی کرد و یه فنجون چای سفارش داد ، همیشه با این اخلاقش خیلی حال می کردم ، اصلا انگار حس ششم داشت ، که من الان پول دارم یا ندارم ، بر عکس رفقایی که تا داشتیم ، خوردن و بردن ، وقتی هم که نداشتیم ، زدن و رفتن ، فوق العاده ترین رفیق عالم بود برای من ، حیف که من نقش همون رفقا را براش ایفا کرده بودم .

اون که احساس من رو ، توی اون لحظات به طور کامل درک کرده بود و می دونست ، هم از گذشته‌ی خودم پشیمونم ، هم روی صحبت ندارم ، باز هم پا پیش گذاشت و سر صحبت رو باز کرد و گفت ، برای آیندت برنامه‌ی خاصی داری ؟

اینقدر خراب کاری کرده بودم ، که دیگه به خودم هم فکر نمی کردم ، چه برسه به آینده و این حرف ها ، در حال ، غرق شده بودم و به آینده ، نیم نگاهم نداشتم ، سوالش برای من شُکِ بدی بود ، چون تمام خاطرات بد چند سال گذشته ، مثل سریال از جلوی چشمام عبور می کرد ، سرم داشت گیج می رفت ، نمی دونستم چی باید جواب بدم ، بازم خودش به کمکم اومد ، انگار همه چیز رو از قبل می دونست و منتظر جواب دادن من نبود و گفت ، هر کاری کردی مهم نیست ، مهم اینه از الان به بعد میخوای چه کار کنی .

امید ، در رگهای من شروع به جوشش کرده بود ، پسرک باهوش هر وقت این حرف و بهم می زد ، یعنی پاشو ، دستت رو بده به من و روی من حساب کن ، شور و شوق عجیبی داشتم ، انگار منتظر این لحظه و شنیدن این حرف بودم ، اعتقاد عجیبی به کار تیمی داشت ، ولی من که می خواستم شاگردی نکرده ، استادی کنم ، زمانه درس عبرت خوبی بهم داده بود ، خدا رو شکر می کردم ، که هنوز دوستانی دارم که وقتی میخورم زمین ، بیان بالای سرم و بگن ، پسرک تنها ، نگران نباش ، منم رفیقت .

۳بهم

معرفی کتاب

عنوان : چارلز بوکفسکی عامه پسند

این کتاب رو نمی دونم چی شد که تا آخر خوندمش ، چند باری قصد داشتم از خوندنش صرف نظر کنم ولی فکر کردن به پولی که بابتش پرداخت کرده بودم ، بهم انگیزه میداد حداقل تمامش کنم ، برای من شروع خوب و موفقی نداشت ولی در انتها ، به نسبت ابتدای کتاب خیلی بهتر تمام شد ، البته شاید سعی نویسنده بر این بوده تا حوصله مخاطب هم از روزمره‌گی های شخصیت اصلی رمان سر بره ، کلمات و جملات بی ادبانه و خارج از عرف خیلی داشت ، موندم چطوری به این کتاب مجوز نشر دادن ، در کل هم توی رمان مرد هم بعد چاپ رمان ، اگر خیلی بیکار بودید ، بخونیدش .

روز بعد باز دوباره برگشته بودم دفتر ، احساس بیهودگی می کردم و اگر بخواهم رک حرف بزنم حالم از همه چیز به هم می خورد . نه من قرار بود به جایی برسم نه کل دنیا . همه‌ی ما فقط ول می گشتیم و منتظر مرگ بودیم . در این فاصله هم کارهای کوچکی می کردیم تا فضاهای خالی را پر کنیم . بعضی از ما حتی این کارهای کوچک را هم نمی کردیم . ما جزء نباتات بودیم . من هم همین طور . فقط نمی دانم چه جور گیاهی بودم . احساس می کردم که یک شلغمم .

عامه‌پسند آخرین رمان چارلز بوکفسکی شاعر و نویسنده‌ی آمریکایی است که در سال ۱۹۹۴ منتشر شد . بوکفسکی چند ماه پس از انتشار این کتاب درگذشت .

  • نام پدیدآور : چارلز بوکفسکی ، ترجمه پیمان خاکسار
  • مشخصات نشر : تهران ، نشر چشمه ، ۱۳۸۷
  • موضوع : داستان های آمریکایی-  قرن ۲۰ م

پی نوشت : در معرفی کتاب ، سعی می کنم کمتر محتوایی رو از کتاب لو بدم ، چون مزه خوندن کتاب به ندونسته هاشه .

۲۷دی

کسی یه پسر بچه دو ساله ندیده ؟

پسرک باهوش – قسمت دوم

توی کافه نشسته بودیم و هنوز بین ما سکوت جاری بود تا اینکه پسرک باهوش سکوت را در هم شکست ، همیشه اون بود که توی حرف زدن پیش قدم می شد ، قلبم پر از اضطراب و ترس بود ، با صدایی آرام و دلنشین گفت : یاد دوران کودکی ام افتادم ، شیطنت های اون زمان بهترین خاطرات زندگی من هستن ، با کمال پر رویی و هیجانی خاص از او خواستم تا از خاطرات کودکی اش بگوید ، بلکه من و خاطرات بدم در لابه لای خاطراتش گم شوم ، فقط دوست داشتم در کنارش باشم ، پیش اون ، کمتر احساس تنهایی می کردم ، خدا خدا می کردم ، درخواست منو رد نکنه و من ، از این همه اضطراب ، رهایی پیدا کنم و او باز هم بیشتر از گذشته من رو درک کرد و شروع به گفتن خاطراتش کرد .

پدر بزرگم خونه خیلی بزرگی داشت ، پدرم بعد ازدواج تا چند سال اونجا زندگی می کرد و منم همونجا به دنیا اومدم ، به جز ما چند خانواده دیگه هم اونجا زندگی می کردن ، تازه دو سالم شده بود که عموم هم قرار بود به جمع اون خانواده ها اضافه بشه ، پدر بزرگم ، پدر سالاری بود برای خودش ، عروسی عموم ، همه مشغول و سرگرم کار خودشون بودن ، بابام فکر می کرد من پیش مامانم هستم ، مامانم هم دقیقا برعکس همین رو فکر می کرد ، غافل از اینکه شازده پسرشون حس کنجکاویش گل کرده و خونه رو به قصد تجربه چیزهای جدید ترک کرده بود . ادامه مطلب »

۲۰دی

معرفی کتاب

عنوان : بالاخره یه روزی قشنگ حرف می زنم

این کتاب رو یکی از دوستان بهم پیشنهاد داد بخونم ، که زندگی یه آدم موفق امروزی رو در قالب داستان های طنز گونه از کودکی تا بزرگ سالی به تصویر کشیده ، با خوندنش میشه با فرهنگ زندگی آمریکایی و فرانسوی کمی آشناتر شد و اگر قوه تصویر سازی ذهنی خوبی داشته باشید در قسمت های مختلف کتاب با نویسنده همزاد پنداری خواهید کرد .

به خاطر گوش حساس و نظم و انضباط بیمارگونه ی پدرم همیشه فکر می کردم این توانایی را داشت که نوازنده ی درجه یکی بشود . اگر در یک خانواده ی مهاجر به دنیا نیامده بود که دستگیره ی قابلمه هم برای شان جزء تجملات به حساب می آمد شاید می توانست ساکسیفون یاد بگیرد . خودشان « موسیقی یونانی » گوش می کردند ، چیزی که فکر می کنم به عقیده ی همه ی آدم های دنیا یک ترکیب متضاد است . اگر دم یک گربه ولگرد لای در کامیون شیر فروش بماند نعره اش به راحتی می تواند وارد فهرست محبوب ترین آهنگ های اسپارتا یا تسالونیکی شود

دیوید سداریس پرمخاطب ترین طنزنویس پانزده سال اخیر آمریکاست ، تمام کتاب هایش با مقیاس های نجومی پر فروش اند . تاکنون تنها در آمریکا هشت میلیون نسخه از آثارش به فروش رسیده است ، البته محبوب ترین و بهترین کتابش « بالاخره یه روزی قشنگ حرف می زنم » است که در سال ۲۰۰۰ منتشر شد .

  • نام پدیدآور : دیوید سداریس ، ترجمه پیمان خاکسار
  • مشخصات نشر : تهران ، نشر چشمه ، ۱۳۹۰
  • موضوع : داستان های طنز آمیز آمریکایی-  قرن ۲۰ م
۱۸دی

امیدی که همچنان جاری بود

پسرک باهوش – قسمت اول

دیروز توی خیابون بعد سال ها پسرک باهوش رو دیدم ، از کودکی می شناختمش ، آدم عجیبی بود ، ولی حال و روزش خیلی منو متعجب کرد ، خیلی با اون پسرک چهارده ساله پیش فرق داشت ، چند روزی از دور نگاهش می کردم ، نه از اون شیطنت های بی وقفه خبری بود ، نه از شور و شوق کشف چیزهای جدید، احساس کردم خودش نیست ، بالاخره نزدیکش شدم ، بهش سلام کردم ، با آرامشی باورنکردنی گفت : سلام پسرک تنها و من رو در آغوش گرفت ، قلبم کمی آروم شد ، خودش بود ، هنوزم مثل گذشته گرم و صمیمی ، شاید تنها چیزیش که شبیه گذشته ها بود ، همین بود .

دوست داشتم برای مدت ها در آغوشش می موندم ، چون اون تنها کسی بود که آرومم می کرد ، بی کینه و صادقانه ، توی دلم آشوب بود ، دوست داشتم بیشتر با هم بودیم و یاد گذشته ها می کردیم ولی احساس می کردم اون دوست نداشته باشه ، دل و زدم به دریا ، بهش گفتم خیلی دلم براش تنگ شده و دعوتش کردم برای نوشیدن یک فنجان چای داغ ، سکوت بین ما حاکم شد و من مضطرب به بخار نفس هایمان در هوای سرد یک روز زمستانی خیره شدم ، تا اینکه باز هم با آرامشی عجیب ، قبول کرد و قدم زنان ، طوری که رد پایمان روی برف های سفید پا نخورده ی پیاده رو ، یادگاری این لحظات رو ثبت می کرد به سمت کافه حرکت کردیم .

توی راه خیلی دلم می خواست باهاش حرف بزنم ولی شاید سکوت ، حرف های بیشتری برای گفتن داشت ، هر دویمان  داشتیم به سال های پیش فکر می کردیم ، به روزهایی که هر کدوم درباره آرزوی هایش حرف می زد و قول و قرارهایمان برای کمک کردن به هم برای رسیدن به اون آرزوها ، دلم نمی خواست این خاطرات را مرور کنم ، سر درد عجیبی گرفتم ، ضربان قلبم تند تند بالا می رفت و او هنوز با همون آرامش کنار من قدم میزد ، بی آنکه به من توجهی کنه ، دلم می خواست هر چی زودتر برسیم ، تحمل این لحظات برایم خیلی دردناک بود .

هیچ وقت اینقدر از دیدن تابلوی « کافه کتاب زمستون » خوشحال نشده بودم ، فکر می کردم منو از حال و هوای گذشته بیرون میاره ، تنها جایی بود که توش سیگار کشیدن ممنون بود ، رفتیم داخل و نشستیم دور میزی که کنار پنجره بود ، تا دقایقی از پنجره بیرون رو نگاه می کرد ، انگار منتظر بود ، منتظر موفقیت ، خوشبختی یا آرزوهاش ، همچنان سکوت بین ما حاکم بود و من جرأت شکستن سکوتی را که مقصرش خودم بودم رو نداشتم ، نه ، می دونستم منتظر چیه ،  اون هیچ وقت منتظر چیزهای پوشالی نبود ، منتظر یه رفیق بود ، که هیچ وقت نیامده بود .

۲۲آذر

سردمداران ، بازیگر می شوند

سفرنامه تبریز – ۴

پنج شنبه صبح ، با هزار زحمت از خواب بیدار شدیم و راه افتادیم که بریم سرپروژه ، به لابی هتل که رسیدیم ، دیدیم جانی ، مثل این بچه مثبت ها نشسته اونجا ، ما رو که دید ،  شروع کرد انگلیسی حرف زدن ، منم که زبان یک کلمه در میون یاد گرفته بودم ، از تو حرف هاش فهمیدم ، سی دقیقه است داره نقش هویج رو بازی می کنه و آرش هنوز نیومده دنبالش ، زنگ زدم به آرش و گوشی رو دادم دستش ، کلی بچه ذوق کرد ، بعد هم تا فرزام بیاد ، بهش فهموندم باید با من با پانتومیم صحبت کنه ، جاتون خالی ، کلی شکلک قشنگ در می آورد ، یادش بخیر .

به هر زحمتی بود ، خودمون رو رسوندیم سالن همایش ، همه در حال صبحانه خوردن بودن ، ماشاالله ، اونجا بود که فهمیدم صبحانه ، نقش خیلی سازنده ای در فرهنگ تبریزی ها داره ، آخه واقعا به نسبت بقیه چیزها ، مفصل و خوب بود ، تنها جایی که خوب سیر می شدیم  مرحله صبحانه بود ، هر روز قبل از اینکه بریم سر پروژه ، سردمداران عزیز ، میرفتن بالای استیج و موتورشون که روشن میشد ، باید صد تا پیغام و پسغام میدادیم تا بیان پایین ، به جز داوود که یه روز نمیدونم گشنه بود چی بود ، خودش سریع تمام کرد و در افق محو شد ، تا ساعت ها ازش خبری نبود ، محتواهای خوبی ارائه می دادن ، مثلا همین عطای خودمون ، ارائه خوبی درباره بوم کسب و کار داد ، اسد درباره کار تیمی حرف زد ، روزبه که کارش فقط حرص خوردن بود ، علی هم که برای خودش دایره المعارف سیار بود . ادامه مطلب »

۱۸آذر

همش ، شوخی با یک سردمدار بود

سفرنامه تبریز – ۳

سه شنبه شب ، ما تبریز بودیم ، از سر شب تا ساعت ۱۲ ، بنیامین داشت روی ایدش کار میکرد و توی یک دقیقه جاش میکرد ، آخرش منم گفتم به درد نمی خوره و گرفتم خوابیدم ، ساعت حدودای دو نصف شب بود که بنیامین با لپ تاپش محکم زد روی شکمم و گفت پاشو یافتم ، یافتم ، باور کنید طوری گفت یافتم ، که من فکر نکنم ادیسون ، نه انیشتن ، کدوم بود سیب خورده بود تو سرش ، همون ، وقتی قانون دوم نیوتن رو کشف کرده بود اینقدر خوشحال نشده بود ، جالبیش اینه میگه خواب بودی ؟

صبح ، بعد از خوردن صبحانه با سردمداران ، راهی سالن برگزاری استارتاپ ویکند شدیم ، همه یه جورایی درگیر بودن ، داوود با آرامش همیشگی خودش نشست روی یکی از میزها و لپ تاپشو باز کرد و الکی ور می رفت ، جانی هم ، یه چیزی گذاشت روی میز و درش و که باز کرد من یاد در یخچال مامان بزرگم اینا افتادم ، که از این آدامس خرسی ها میخریدم ، میرفتم عکسشو می چسبوندم در یخچال اونا ، روزهای بعد فهمیدم ، مک بوک ایر بوده نه یخچال ، بالاخره تصمیم گرفتیم  ما هم لپ تاپ رو روشن کنیم ، مبین نت رو زدیم به برق ، عطر اینترنت در فضا طنین انداز شده بود ، اول به داوود اینترنت دادیم ، کلی ذوق کرد . ادامه مطلب »

۱۷آذر

آشنایی من با بزرگترین سردمدار مشهد

سفرنامه تبریز – ۲

سه شنبه صبح زود ساعت ۶:۳۰ دقیقه بود که بار و بندیل سفر رو جمع کردم و ریختم تو ماشین ، به سمت پمپ بنزین ، سر راه بنیامین هم سوار کردم ، بعد از اینکه باک رو تا لبش پر کردم ، اومدم پول رو پرداخت کنم که دیدم ، به به ، کارت های بانکی جلوی ماشین بوده و آفتاب از دیروز زحمتشون رو کشیده و به اشکال هندسی زیبایی تبدیل شون کرده ، گفتم اگر بخوام برم بانک ، دیگه به تبریز نمی رسم ، هرچی پول داشتم تو جیبم دادم پول بنزین و بدون پول افتادیم تو جاده ، توی مسیر ، تا ساوه ، داشتیم درباره ی بوم کسب و کار و ایده و ایده پردازی بحث می کردیم ، از خودم متعجب شده بودم که عجب سخنان گوهرباری از خودم متصاعد می کنم و در مسیر ساوه تا قزوین داشتم زنگ میزدم به این و اون تا پول اسکان و اقامت این چند روزه را بریزن به کارت بنیامین ، عجب پروژه ای شده بود ، از همه بدتر این جاده بوئین زهرا بود ، که دو طرفه بود و شبیه توییتر عمل می کرد ، با سرعت می رفتیم تو کامیون ها و توییت های نوشته شده روی اونا رو میخوندیم و با یه نور بالا فیو می کردیم و می رفتیم ، بعد از پرداخت عوارضی داشتم از قزوین خارج میشدم که پلیس (بوق) جلوی مارا گرفت ، زورش اینجا بود ، کل مسیر را با کروز , قانونی اومده بودم و به خاطر ۴ تا سرعت اضافه , ۴۰ هزار تومان جریمه نوشت ، جالب تر این بود که می گفت این که چیزی نیست من ۲ تا بیشترم جریمه کردم (بوق) ، منم دیدم ۴ تا با ۳۰ تا اضافه تر قیمتش یکیه ، ادامه مسیر رو ۱۴۰ تا اومدم تا دلم کمتر بسوزه ، این دفعه چندم بود تو این شهر (بوق) جریمه میشدم , مسیر تا زنجان فضای دلنشینی داشت و از اونجا تا خود تبریز درگیر بازی اسم بودیم . ادامه مطلب »

۱۶آذر

داستان ، از سردمداران وب شروع شد

سفرنامه تبریز – ۱

داستان از اون جایی شروع شد که با چیزی به اسم استارتاپ ویکند آشنا شدم که همزمان توی چند شهر در هفته کارآفرینی داشت برگزار می شد ، خب ، بین شهرهایی که در حال برگزاری این رویداد بودند ،  تهران و اصفهان در اولویت انتخاب من بودن چون از نظر مسافت و هزینه خیلی مقرون به صرفه تر بودند ، توی همین گیر و واگیر تصمیم گیری ، سالار ،  توییت کرد “منم دعوت شدم تبریز” ، منم رفتم یه سر به سایت استارتاپ ویکند تبریز زدم ، چشمتون روز بد نبینه ، با صحنه ی عجیبی رو به رو شدم ، همه ی سردمداران* وب اونجا دعوت بودن ، با خودم گفتم ، پشت این قضیه آدم بزرگی باید باشه ، رفتم پایین تر ، دیدم بله ، خودشه ، یکی از همون سردمداران اصلی ، خودش مجری استارتاپ ویکند هم هست , علاقه من به دنیای سردمداری باعث شد تبریز ثبت نام کنم و تا قبل از حرکت به یکی از بچه های مجری که بعدا فهمیدم اسمش احسان هست ، هر ۲۴ ساعت سه وعده تماس میگرفتم که این اسکان چی شد و همش جواب سربالا میداد و میگفت : حله ، شب تماس میگیرن ! ولی نمی گرفتن . فکرم رفت به سمت اینکه اینا مشغول تامین رفاه و امنیت این سردمداران عزیز هستند ، مثلا اینکه همشون با هم توی یه پرواز نباشن ، همشون هوایی نیان ، به طوری که یکی از اونا ۲۵ ساعت توی قطار بود تا خودشو برسونه تبریز ، از چگونگی آمد و رفت برخی هم اطلاعات درستی در دست نیست ، تهیه بوقلمون و کله گوسفند و  … هم که خودش قصه ای بود برای این دوستان برای همین ، سه شنبه ، تصمیم گرفتیم دیگه راه بیافتیم .

پی نوشت : *سردمداران هرگز نمی میرن

 

۵آذر

#توییتربازی: چگونه از توییتر استفاده می‌کنم؟

چند سال پیش داداشم از توییتر استفاده می کرد منم همش بهش می خندیدم ، آخه آدم تو ۱۴۰ کاراکتر چی می تونه بنویسه !! تا اینکه چند وقت پیش گفت میای بریم کارگاه آموزشی CSS3 , HTML5 و تایپوگرافی در وب ؟ گفتم استادش کیه ؟ گفت : سالارکابلی ، گفتم کجا آشنا شدی با این دوره و استاد ، گفت : توییتر ، جهت آشنایی بیشتر با این دوره و استاد اومدم که دیگه اومده باشم .

در حال حاضر توییتر به جزئی جدانشدنی از من تبدیل شده ، طوری که اگر پشت سیستم بشینم و هیچ کاری هم انجام ندم ، یا حال و حوصله نداشته باشم ، حتما توییترم بازه و دارم تایم لاین رو نگاه می کنم ، دیشب نا خودآگاه یاد مطلبی افتادم که تو وبلاگ سالار درباره #توییتربازی نوشته بود ، منم گفتم حالا که قراره اینجا یه مسیر جدید رو شروع کنم ، بهتره اولین مطلبی که می نویسم این موضوع باشه . ادامه مطلب »

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)