تجربه ها

۱۶آبا

اولین تجربه تلخ تئاتر دیدن من

چند روز پیش با یکی از دوستان جلوی تئاتر شهر قرار گذاشته بودیم، وقتی رسیدیم چند تا بچه با یک توپ پلاستیکی داشتند فوتبال بازی می کردند، یکم پرس و جو کردیم فهمیدیم قراره امشب تئاتر بازی کنند و اون بچه ها هم از بهزیستی اومده بودن، نمی دونم چی شد زد به سرمون بریم تئاتر تماشا کنیم، البته خیلی وقت بود می خواستم برم یا فرصت اش پیش نمیومد یا تئاتر خوب پیدا نمی کردم یا کسی که باهاش برم تئاتر، بالاخره رفتیم گیشه و بلیت گرفتیم و روی بلیت هم نوشت بدون صندلی، بعد بهش گفتیم یعنی چی؟ گفت تشک بهتون میدن بشینید زمین، نصف قیمت هم حساب کرد، اولش فکر کردیم مسخره مون می کنه، بعد که رفتیم داخل فهمیدیم قضیه خیلی هم جدیه. ادامه مطلب »

۱۳آبا

جای غلط در زمان درست

حتما شنیدید که میگن به دلم افتاده بود مثلا تو میای و هزار داستان دیگه، من با دلم همیشه این طوری هستم، همیشه دلم بهم میگه الان قراره چه اتفاقی بیافته، باز حتما تله پاتی هم شنیدید و می دونید چی هست، من با یک نفر خیلی این طوری هستم، البته به نظرم کاملا یک طرفه است، می دونم در لحظه داره به چی فکر می کنه، کجاست و حتی با چه کسی هست، می دونم از نظرتون شاید خیلی مسخره به نظر بیاد، چون به بعضی ها که میگم مسخره ام می کنند و بعد از اینکه از یکی می پرسند می بینند دقیقا همون اتفاق افتاده، بهم میگن حتما از یکی شنیدی و کلی داستان دیگه، در حالیکه من اصلا با کسی حرف نمی زنم، ولی کلیات به دلم میافته، حالا چرا این و گفتم. ادامه مطلب »

۴آبا

خانه واده ما

تو مطلب قبلی درباره خانواده یکم حرف زدم، قصد دارم تو این مطلب درباره نوع نگاه خانواده ها به بچه ها بنویسم، یه جورایی میشه گفت حاصل تجربه برخوردهایی که با خانواده های مختلف داشتم، از خودم شروع می کنم، توی خانواده ما خیلی مهم نبود هیچ کدوم از بچه ها دکتر بشن یا مهندس، بیشتر مهم این بود که حتما وارد دانشگاه بشیم، به جز من همه لیسانس و فوق لیسانس گرفتن من توی دو راهی موندم دکتر بشم، مهندس بشم، روانشناس بشم، مدیر بشم، چی بشم بالاخره، دوران بدی بود، فکر کنید یک بچه هجده ساله چی از آینده می فهمه، من اصلا نمی دونستم کی هستم، راستش همین الانم جواب این سوال رو درست و حسابی نمی تونم بدم، ادامه مطلب »

۳آبا

خانه واده

واده یعنی اصل، مبنا، پایه و شالوده چیزی، خانه هم که یعنی جایی که آدم توش سکنی می کنه، حالا خانواده به نظرم میشه شالوده و اصل زندگی، معنی فوق العاده ای داره به نظرم، یه جورایی میشه خانه اصلی یا حتی پی خانه تعریف اش کرد، هر جوری که تعریف اش کنید چیزی در میاد که راحت نمی تونید معنی و تفسیرش کنید، خانواده به نظر من مجموع پدر، مادر، خواهر و برادر نیست، دارای مفهومی خیلی عمیق تر از این افراد هست، درسته که خانواده با وجود این افراد هست که معنی پیدا می کنه ولی دارای مفهومی عمیق تر از این حرف هاست، تو این مطلب فقط دوست دارم درباره چیزهایی که توی این چند روز پیرامون مفهوم خانواده بهش رسیدم بنویسم. ادامه مطلب »

۲شهر

عادت های بد

امروز به طور اتفاقی بلاگم رو باز کردم و دیدم آخرین مطلبی که نوشتم دقیقا بر می گرده به همچین روزی در مرداد یعنی یک ماه پیش اون هم با عنوان شروع، لبخند تلخ جالبی روی لب هام نشست، از پشت سیستم بلند شدم توی اتاقم قدم زدم و به خودم و گذشته فکر کردم، به طرز باور نکردنی الان ده ماهه دقیقا دارم برای بلند شدن از روی زمین امروز و فردا می کنم، از من بعید بود واقعا، من همیشه شب هر تصمیمی می گرفتم باید صبح شروع به انجام اش می کردم وگرنه اون روز شب نمی شد، باز نشستم پشت سیستم و با خودم گفتم این بار نه می گم شروع، نه چیز دیگه ای فقط می نویسم هر چیزی که در لحظه به ذهنم اومد. ادامه مطلب »

۴خرد

تنش های عصبی

ناراحت و عصبانی شدن جزئی از احساسات آدم هست که نمیشه ازش جدا کرد، واقعا هنوز نفهمیدم وقتی چیزی اینقدر بد هست چرا اصلا باید وجود داشته باشه، به قول دکتر به شدت هم اثرات منفی روی سلامت بدن انسان داره، در مورد استرس و اضطراب هم بهتره دیگه چیزی نگم شک ندارم همه ی شما بهتر از من می دونید چیه، واکنش های هیجانی که باعث ایجاد دلواپسی و بی قراری میشه، چیزی که این روزها صبح تا شب و شب تا صبح من باهاشون درگیر هستم و دیگه به یک مسئله ی خسته کننده برای من تبدیل شده، چون نه براش راهکار درست و دائمی دارم و نه تا حالا موفق به حل این مشکل شدم ولی به شدت از نظر جسمی آسیب دیدم. ادامه مطلب »

۴اسف

سقوط به معنی شکست نیست

یادم میاد قبلا هم بهتون گفته بودم که عقاب یکی از حیوانات مورد علاقه ی من هست که خیلی دوستش دارم، یکی از دلایلی که من همیشه عقاب رو دوست داشتم به خاطر این بوده که احساس می کنم قلمرو نامحدودی داره و محدودیت های کمتری نسبت به بقیه داره، کلا محدودیت رو در زندگیم دوست ندارم حالا از هر نوعش که می خواد باشه، البته جدیدا در آستانه ی سی سالگی فهمیدم که اشتراک های بیشتری با هم داریم مثلا عقاب هم در سی سالگی درگیر یک چالش بزرگ در زندگی اش میشه که باید تصمیم دشواری بگیره دقیقا مثل من که در این سن درگیر تصمیمات و انتخاب های بزرگی شدم و خیلی آروم و شاید با دقت دارم بررسی شون می کنم. ادامه مطلب »

۱اسف

دلم برای خودم تنگ شده، …!

حدودا دو ماه از آخرین مطلبی که اینجا نوشتم داره می گذره و در چند سال گذشته این بی سابقه بوده که من برای مدت طولانی ننوشته باشم، همیشه نوشتن باعث میشد شادتر بشم یا غم هام رو فراموش کنم و حتی دردهایی که داشتم تسکین پیدا کنند حالا چی شد که این طوری شد، بیشترش رو خدا می دونه، اندکی هم اینجا خواهم گفت، توی این مدت دوستان زیادی بهم پیام دادن که چرا نمی نویسی و من همیشه می گفتم به زودی می گم، حتی یکی از بچه ها لینک پست های امید بخش خودم رو برای خودم فرستاد که خیلی خوشحال شدم با دیدن و دوباره خوندنشون، قبل از شروع حرف هام دوست دارم یک بار دیگه اونها رو با شما به اشتراک بزارم. ادامه مطلب »

۲۵آبا

چرا باید روی بچه ها سرمایه گذاری کرد!

بعد از تجربه ی کار با بیش از ده هزار دانش آموز به صورت مستقیم و غیر مستقیم، به این جمع بندی رسیدم اگر قرار باشه روی قشری از جامعه سرمایه گذاری کنم، شاید بهترین اونها دانش آموزان باشند، تا دیروز اگر یکم به این مسئله شک داشتم، بعد از برگزاری رویداد استارتاپ ویکند در دبیرستان سوده، به یقین برای من تبدیل شد، همیشه فکر می کردم مسائل پیچیده را نباید از بچه ها خواست تا حلش کنند، ولی توی اون سه روز فهمیدم پیچیده ترین مسائل هم اتفاقا باید داد به همین دانش آموزان تا حلشون کنند، چرا که به هیچ وجه مثل ما یکنواخت و روتین فکر نمی کنند و خلاقیت را در نوع فکر کردنشون میشه دید. ادامه مطلب »

۲۲آبا

سوده ای که در خاطرم خواهد ماند!

مدتی پیش دلبر بهم گفت که به عنوان مربی در استارتاپ ویکند مدرسه ی سوده که اونجا هم درس می خونده دعوت شده و از من هم خواست تا دعوت بچه ها را قبول کنم، من هم گفتم باشه ولی احتمالا فقط بیام سر بزنم و برگردم، چون هم کار دارم و هم حال و حوصله ی رویداد و این حرف ها را ندارم، در وضعیت روحی خیلی خوبی هم به سر نمی بردم، گذشت و گذشت تا چهارشنبه ۲۰ آبان که من برای کاری به تهران اومده بودم و عصرش به دلبر زنگ زدم که امروز برنامه اش چیه! گفت قراره بره مدرسه ی سوده، من هم دیدم کار خاصی ندارم گفتم میام دنبالت با هم بریم، توی راه بهش می گفتم چون حالم زیاد خوب نیست احتمالا فردا بر می گردم. ادامه مطلب »

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه