تجربه ها

۱اسف

دلم برای خودم تنگ شده، …!

حدودا دو ماه از آخرین مطلبی که اینجا نوشتم داره می گذره و در چند سال گذشته این بی سابقه بوده که من برای مدت طولانی ننوشته باشم، همیشه نوشتن باعث میشد شادتر بشم یا غم هام رو فراموش کنم و حتی دردهایی که داشتم تسکین پیدا کنند حالا چی شد که این طوری شد، بیشترش رو خدا می دونه، اندکی هم اینجا خواهم گفت، توی این مدت دوستان زیادی بهم پیام دادن که چرا نمی نویسی و من همیشه می گفتم به زودی می گم، حتی یکی از بچه ها لینک پست های امید بخش خودم رو برای خودم فرستاد که خیلی خوشحال شدم با دیدن و دوباره خوندنشون، قبل از شروع حرف هام دوست دارم یک بار دیگه اونها رو با شما به اشتراک بزارم. ادامه مطلب »

۲۵آبا

چرا باید روی بچه ها سرمایه گذاری کرد!

بعد از تجربه ی کار با بیش از ده هزار دانش آموز به صورت مستقیم و غیر مستقیم، به این جمع بندی رسیدم اگر قرار باشه روی قشری از جامعه سرمایه گذاری کنم، شاید بهترین اونها دانش آموزان باشند، تا دیروز اگر یکم به این مسئله شک داشتم، بعد از برگزاری رویداد استارتاپ ویکند در دبیرستان سوده، به یقین برای من تبدیل شد، همیشه فکر می کردم مسائل پیچیده را نباید از بچه ها خواست تا حلش کنند، ولی توی اون سه روز فهمیدم پیچیده ترین مسائل هم اتفاقا باید داد به همین دانش آموزان تا حلشون کنند، چرا که به هیچ وجه مثل ما یکنواخت و روتین فکر نمی کنند و خلاقیت را در نوع فکر کردنشون میشه دید. ادامه مطلب »

۲۲آبا

سوده ای که در خاطرم خواهد ماند!

مدتی پیش دلبر بهم گفت که به عنوان مربی در استارتاپ ویکند مدرسه ی سوده که اونجا هم درس می خونده دعوت شده و از من هم خواست تا دعوت بچه ها را قبول کنم، من هم گفتم باشه ولی احتمالا فقط بیام سر بزنم و برگردم، چون هم کار دارم و هم حال و حوصله ی رویداد و این حرف ها را ندارم، در وضعیت روحی خیلی خوبی هم به سر نمی بردم، گذشت و گذشت تا چهارشنبه ۲۰ آبان که من برای کاری به تهران اومده بودم و عصرش به دلبر زنگ زدم که امروز برنامه اش چیه! گفت قراره بره مدرسه ی سوده، من هم دیدم کار خاصی ندارم گفتم میام دنبالت با هم بریم، توی راه بهش می گفتم چون حالم زیاد خوب نیست احتمالا فردا بر می گردم. ادامه مطلب »

۲۲فرو

بیایید هر روز ورزش کنیم

یه مدتی هست دارم ادای این ورزش کارها رو در میارم و هر روز ورزش می کنم، البته یک ماهی بود که میرفتم باشگاه بدنسازی ولی الان هم دوچرخه سواری می کنم، هم پیاده روی و دویدن و چند تا کار دیگه رو هم اضافه کردم، همه ی این اتفاق ها از زمانی شروع شد که من با سایت Runtastic آشنا شدم، از شانس ما همون روز اکانت طلایی یکساله اش تخفیف ویژه خورده بود و به جای ۴۰ دلار، ۲۰ دلار شده بود، فکر کنم لازم نباشه درباره ی ایرانی بازی که کردم حرفی بزنم، بله رفتم اکانت طلایی سایت رو خریدم. ادامه مطلب »

۲۶اسف

دفتر یادگاری های ۹۳

یادم میاد بچه که بودم همیشه یه سر رسید توی کیفم بود، هر جایی که می رفتم می دادم آدم ها توی یکی از صفحاتش برام هر چی دوست دارند بنویسند، امروز داشتم اون سر رسید ها رو نگاه می کردم اینقدر خاطره برام زنده شد که دلم می خواست برگردم به گذشته، خیلی از اون دفاتر در اتوبوس و در سفر پر شده بودند، یادش به خیر، تصمیم دارم در سال ۹۳ در همین چند روزی که مونده تا سال جدید شروع بشه از شما بخوام در قسمت نظرات، هر چی دوست دارید برای من بنویسید. ادامه مطلب »

۱۳اسف

سالاری که در آتش سوخت

چهارشنبه قرار بود با یکی از دوستان بریم به سمت جنوب، از صبح پیگیر بودم خبری ازش نشد، با یکی از دوستان جدیدم قرار گذاشتم تا با هم صحبت کنیم و من بهش نصب کردن وردپرس و این حرف ها رو یاد بدم تا شروع کنه به نوشتن، ساعت ها با هم حرف زدیم و دامین و هاست خریدیم، وردپرس نصب کردیم و تنظیمات اولیه اش رو درست کردیم تا اینکه بالاخره گوشی من صداش در اومد و دوستم گفت خودت رو تا دو ساعت دیگه برسون قم، قراره از سمت اصفهان بریم جنوب. ادامه مطلب »

۹اسف

۲۹ سال گذشت و تو هنوز نیامدی

مدت ها پیش وقتی به این دنیا اومدم فکر می کردم مدت زیادی قراره اینجا بمونم، وقتی رسیدم شب بود، همه جا ساکت بود، خدا رو شکر اولین چیزی که تجربه کردم آغوش گرم مادر بود، اگر مثل من همه جای دنیا رو گشته باشید، می فهمید که هیچ جای این دنیا همون آغوش گرم مادر نمیشه، چند ساعت بعدش صبح شد، بعد سریع شب و باز صبح، امروز برای ده هزار و پونصد و نودمین بار صبح شد، باورتون میشه؟! انگار توی این دنیا هم هستیم و هم نیستیم! روزهای زیادی رفتند که انگار نرفته اند. ادامه مطلب »

۵اسف

یک شب در مدرسه

وقتی می رفتم مدرسه همیشه ساعت ۱۲:۳۰ دقیقه ظهر که زنگ مدرسه را می زدن، با سرعت هر چه تمام تر مدرسه را به هر مقصد دیگه ای ترک می کردم، ابن قضیه برای زمان هایی که بعد از ظهری هم بودیم صادق بود، یه جورایی از ساعت ۱۲ به بعد درس و مشق را تعطیل می کردیم، گوش نمی دادیم، معلم ها هم این رو فهمیده بودن، سخت نمی گرفتن، حتی بعضی از اونها از کارشون می دزدیدن و ما را چند دقیقه ای زودتر تعطیل می کردن، البته خودشون کار داشتند به خاطر ما این کار را نمی کردن. ادامه مطلب »

۳۰بهم

تجربه یک روز کافه من شدن

چند وقتی بود زده بود به سرم برم توی کافه کار کنم، این اواخر به حدی رسیده بود که هر روز با خودم درگیر بودم و خودم رو قانع می کردم که بی خیال این قضیه بشه، ولی بی خیال بشو نبود و روز بعد بیشتر اصرار می کرد، خیلی برام عجیب بود، چند باری به علی مسئول کافه هم گفتم و اون هم خندید و گفت مشکلی نیست هر وقت دوست داشتی بیا، این جواب باعث شد از فرداش با شدت و قدرت بیشتری اصرار کنه تا یک روز در کافه کار کنم، بالاخره نتونستم دوام بیارم و قبول کردم و تصمیم گرفتم فردا روزی کار کردن در کافه را تجربه کنم. ادامه مطلب »

۹بهم

بازگشت به نقطه شروع

همیشه آدم ها به بهانه ی اشتراک های فکری و دغدغه هایی که دارند دور هم جمع میشوند و تصمیم به ایجاد یک گروه یا تیم برای تحقق رویاهای مشترک یا حل دغدغه هاشون می گیرند، ابتدای کار همه چیز خیلی خوب و عالی پیش میره، چون اعضای گروه اصولا همه کامل همدیگه رو نمی شناسند و در جلسات ابتدایی گروه بیشتر به معارفه و بحث های اینطوری که افراد بیشتر از خودشون و تخصص هاشون و کلا کارهایی که ازشون بر میاد در گروه یا تیم انجام بدهند حرف می زنند. ادامه مطلب »

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه