جمع بندی

۱تیر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۱): یا علی گفتیم و …

امروز یکی از سخت ترین روزهای زندگیم گذشت، همیشه پشت در اتاق عمل رو توی فیلم ها دیده بودم، بدترین حسی که می تونستم تصورش کنم رو داشتم تجربه می کردم، کسی که داخل اتاق بود مادرم بود، عزیزترین آدم زندگیم، همیشه می گفتم دردی که تو دو سال گذشته زندگیم کشیدم رو تو سی سال گذشته اش تجربه نکرده بودم ولی شاید باورتون نشه، امروز فهمیدم دردی ورای این دردها هم هست، دردی که امروز تجربه کردم یک طرف، درد بقیه زندگیم هم یک طرف، اون هم در یک روز، شاید چند ساعت، ما قدر داشته هامون رو تا زمانیکه احساس نکنیم داریم از دستشون می دیم نمی دونیم و می چسبیم به چرندیات زندگی روزمره این دنیا، امروز به تک تک حرف ها و خواسته های مادرم از گذشته تا به امروز فکر می کردم، از خدا خواستم هوای مادرم و داشته باشه، همین و دیگر هیچ. ادامه مطلب »

۳۱فرو

کنار هم معنی پیدا می کنیم

همیشه یه ترس عجیبی از سی سالگی داشتم، هیچ وقت هم دلیلش رو درک نمی کردم، هر جایی می نشستم از بحران سی سالگی حرف می زدند، تا اینکه چند ماه مونده بود به سی سالگیم، کل زندگیم یهو فرو ریخت، احساس کردم دیگه نمی تونم از جام تکون بخورم، جالب اینجا بود که یک ماه قبل از اتمام دهه سوم زندگیم راهی بیمارستان شدم و انواع و اقسام مشکلات و چالش ها پیش اومد، فشارهای کاری، روحی، زندگی، رسما مغزم رفت تعطیلات، دیگه دوست نداشتم به چیزی فکر کنم، حتی علاقه ای نداشتم کار کنم، روز تولدم غمگین ترین تولد عمرم رو تجربه کردم و وارد دهه چهارم زندگیم شدم، تا یکسال بعدش هم کار خاصی نمی کردم، فقط روی تخت دراز می کشیدم و به یک نقطه خیره می شدم و به خودم و کارهایی که کردم و راهی که ازش اومده بودم فکر می کردم و بین آدم ها فقط به یک نفر فکر می کردم که نبود. ادامه مطلب »

۹اسف

اولین سال گذشت.

از وقتی اینجا رو ساختم هر سال روز تولدم یک مطلب نوشتم، امسال هم به رسم هر ساله می خوام مطلبی بنویسم تا سال های بعد وقتی بر می گردم و می خونم به یاد بیارم کجا بودم، چه می کردم و چه بر من گذشته، خیلی کم پیش میاد برگردم و مطالب گذشته رو بخونم ولی از ذهنم گذشت امسال این کار و انجام بدم، شروع کردم به خوندن مطالبی که سال های گذشته روز تولدم منتشر کرده بودم، راستش اصلا احساس خوشایندی نبود، پر بود از لحظات تلخ، رفتن ها، غم ها، تصمیماتی که شاید تو اون موقعیت درست نبود بگیرم و کلی اتفاقاتی که از به یاد آوردنشون لذت نمی بردم، انگشتانم رو بی اختیار از روی کیبورد بلند کردم و تصمیم گرفتم امسال چیزی ننویسم، چون وضعیت بهتر از قبل نبود. ادامه مطلب »

۳۰شهر

تابستان خود را چگونه گذراندید؟

یاش به خیر وقتی راهنمایی بودیم و مهر می رفتیم مدرسه اولین موضوع درس انشا مون این بود، «تابستان خود را چگونه گذراندید؟»، نمی دونم چرا با وجود کلیشه ای بودن این موضوع من خیلی دوستش داشتم، شاید دوست داشتم درباره این که تابستون چه کارهایی کردم برای دیگران توضیح بدم، نمی دونم، من ازجمله آدم هایی بودم که هیچ وقت دفتر خاطرات نداشتم، البته یه مدت یه چیزایی می نوشتم، از وقتی مامانم چند تا شون رو خوند و به روم نیاورد ولی مدام توی حرف هاش تیکه هایی بود که کاملا مشخص بود که اونها رو خونده منم دیگه ننوشتم، چه کاری بود، رفتم سمت وبلاگ نویسی، اون موقع هم زیاد نمی نوشتم و بیشتر کپی بود. ادامه مطلب »

۵تیر

شک قوی ترین ترمز زندگی هست!

این روزها حال و روز مسخره ای دارم، خودم هم دقیقا نمی دونم چم شده، نه می تونم بنویسم، نه می تونم بخونم، نه می تونم فکر کنم، نه می تونم، … کلا توی یک دور باطل از نمی تونم ها گیر کردم، از خودم تعجب می کنم، در دوره ای از زندگیم به سر می برم که برام اصلا آشنا نیست، انگار گم شدم و قصد پیدا شدن هم ندارم، گاهی احساس می کنم یکی من رو به سمتی می کشه و یکی دیگه من رو به سمت دیگه می کشونه، درست و غلط رو می تونم تشخیص بدم ولی دچار شک شدم، به همه چیز شک کردم. ادامه مطلب »

۳خرد

با خودم چند چندم

از آخرین باری که مطلب نوشتم بیشتر از بیست روز داره میگذره، با وجودیکه سال جدید رو متفاوت نسبت به سال های گذشته شروع کردم ولی به دلیل عدم برنامه ریزی برای سال جدید دچار سردرگمی هایی هم شدم، دلایل اصلی این کارم درگیریم با بیماری و مشغولیت های فکری که امان از من بریدن و عدم اعتقادم به درست بودن سبک برنامه ریزی که در گذشته داشتم بود، فروردین هر سال رو همیشه به بهترین شکل ممکن سپری می کنم و طبق روال همیشه اردیبهشت دچار سقوط جدی میشم، امسال هم از این قاعده مستثنی نبود، البته تا حد قابل توجهی بهتر از سال های پیش بود ولی درگیر لجبازی شدید با خودم شدم و بد جوری از مسیر خارج شدم یه جورایی حماقت بود. ادامه مطلب »

۱ارد

یک فروردین به یاد موندنی

امسال بر خلاف سال های پیش هیچ برنامه ی از پیش تعیین شده ای ندارم و سعی می کنم در لحظه تصمیم بگیرم این بدین معنی نیست که بی برنامه حرکت می کنم، بلکه به این معنی هست که صرفا مسیر و جهت حرکت رو مشخص کردم و برای قدم به قدم اون برنامه ریزی نکردم چون هم از لحاظ جسمی خیلی رو به راه نیستم برای اجرای یک برنامه ی دقیق و سنگین و هم از نظر روحی شرایط مساعدی ندارم ولی با این وجود وسط یک نبرد سخت قرار گرفتم که چه دوست داشته باشم چه نداشته باشم باید بجنگم و تصمیم دارم حالا که قرار بر جنگیدن هست بی نظیر بجنگم و هر روز خودم رو به خودم اثبات کنم. ادامه مطلب »

۱۴فرو

یک ماجراجویی بی نظیر دیگه هم تمام شد

همیشه با این واقعیت که هر سفری بالاخره روزی تموم میشه مشکل داشتم، چون بعد از اون مجبورم چند روزی با دلتنگی ها و خاطرات سفر دست و پنجه نرم کنم، به نظرم این سخت ترین قسمت یک سفر هست، راستش وقتی با آرش و میلاد تصمیم گرفتیم این کار رو شروع کنیم هیچ تصویر مشخصی از آنچه اتفاق خواهد افتاد نداشتیم و امروز که سفر تمام شده و داریم به نتیجه ی کاری که انجام شده فکر می کنیم واقعا برامون لذت بخش هست، چون خیلی متفاوت تر و عالی تر از چیزی که تصورش رو می کردیم شد، حداقل برای من که این طور بود، یه جورایی از سختی ها و شب نخوابی هایی که کشیدم راضی هستم و به نظرم ارزشش رو داشت. ادامه مطلب »

۱۵اسف

کوله پشتی را برای یک نبرد سخت برداشتم

چند روز پیش دیدم دوست خوبم امیر مهرانی عزیز که چند سالی هست افتخار آشنایی ایشون رو پیدا کردم مثل سال های پیش از همه دعوت کرده تا کوله پشتی خودشون رو آماده کنند برای شروع سال جدید، امسال شک داشتم این مطلب را بنویسم یا نه، چون شرایط ام خیلی با سال های گذشته فرق کرده ولی با خودم گفتم باز نوشتن بهتر از ننوشتن هست حالا کمی در هاله ای از ابهام بنویسم چه ایرادی داره، بگذریم، آدم زمانی میره سمت کوله پشتی اش که قصد سفر کردن داشته باشه و چیزهایی با خودش می بره که در سفر بهشون احتیاج پیدا می کنه و مقدار و حجم وسایلی که با خودش می بره به مسافت و نوع سفری که انتخاب کرده بستگی داره. ادامه مطلب »

۹اسف

عمر بگذشت به کوچیدن ایامی چند

یادش به خیر سی سال پیش توی یه خونه ی قدیمی با یه حیاط بزرگ و یه حوض آبی قشنگ وسط اون حیاط یه بچه ی خیلی شر و شور به اسم ابوالفضل به دنیا اومد، بچه نبود لامصب از همون اولش برای پدر و مادرش مایه عذاب بود، روزها همین طوری گذشتند، همین طور هفته ها پشت سر هم می گذشتند ماه ها می آمدند و می رفتند اینقدر رفتند و آمدند که سال ها نیز با سرعتی کمتر ولی مثل برق و باد گذشتند تا رسیدند به امروز سی سال از اون روز می گذره دیگه خبری از اون خونه ی قدیمی نیست، اون بچه ی دو و نیم کیلویی امروز هشتاد کیلو شده ماشالله، قد نیم وجبی اش هم بزنیم به تخته بلند شده ولی چیزی از شیطنت های اون روزهاش کم نشده که بیشتر هم شده. ادامه مطلب »

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه