جمع بندی

۳۱مرد
ماه مرداد

قراره بیش‌تر از همیشه خودم بشم

مرداد هم ماه خیلی سختی بود و هم هیجان انگیز، سخت بود چون نصفش به بیمارستان رفتن گذشت، احساس می‌کنم آدم قوی‌تری نسبت به گذشته شدم، آدمی که تا چند قدمی بیمارستان هم پاش رو نمی‌گذاشت، حالا میره و میاد، بگذریم علاقه‌ای ندارم بیشتر از این درباره‌اش حرف بزنم، بعضی چیزها رو باید سریع بزاری زمین وگرنه زمین‌گیرت می‌کنن. ماه هیجان انگیزی بود چون مراسم رونمایی موقت از سه تا پروژه رو برگزار کردیم، شروع خوبی بود، هر چند هیچ کدوم طبق برنامه جلو نرفتن، یه روزی میاد این مشکل هم حل می‌کنیم. ادامه مطلب »

۹مرد

این روزها به چه چیزهایی فکر می‌کنم!

دو ماهی هست که چیزی ننوشتم، خیلی روزهای جالب و هیجان انگیزی داشتم، فقط نمی‌دونم چرا حال و حوصله‌ی نوشتن و خوندن ندارم، به شدت تصمیم دارم مسیر زندگیم رو تغییر بدم، در حال طی کردن دوره‌ای هستم که دارم تک تک کارها رو مرور می‌کنم، بازنگری ‌می‌کنم، حذف می‌کنم و شروع می‌کنم، شاید تا آخر این ماه بتونم به جمع‌بندی‌های خوبی برسم، تصمیمات سختی باید بگیرم و حتی بعضی‌ از اونا خیلی دردناک خواهد بود، زندگی اطرافیانم رو سعی کردم با دقت بررسی کنم تا از تجربه‌هاشون استفاده کنم، کسایی که برای رسیدن به پیشرفت و رشد شخصی خیلی چیزهایی که از دید من ارزشمند بود رو از دست دادن و آدم‌هایی که سعی کردن با تعامل کارهای ارزشمندی رو انجام بدن، آدم‌هایی که قصد رفتن کرده بودن و آدم‌هایی که تصمیم گرفته بودن با قدرت بمونن و بسازن، زندگی هم جالب به نظرم اومد و هم پوچ. ادامه مطلب »

۳۱فرو
فروردین

فروردین عجیب و متلاطم

سال ۹۷ رو خیلی دوست داشتنی شروع کردم، تمام کارهای ۹۶ رو خیلی عالی بستم و سال جدید رو شروع کردم، برنامه‌ریزی جالبی داشتم برای فروردین که متاسفانه هیچ کدوم رو نتونستم عملیاتی کنم، خیلی ناراحت نیستم، چون با تمام این حرف‌ها ماه خیلی خوبی داشتم، اتفاقات فوق‌العاده‌ای برام افتاد، کارهای هیجان انگیزی رو شروع کردم، با آدم‌های هیجان انگیزی آشنا شدم، ولی نتونستم خوب کتاب بخونم، نتونستم خوب بنویسم، مهم‌ترین دلیلش این بود که حال روحی عجیبی داشتم، فضای دلم متلاطم بود، راستش هنوزم خیلی خوب نشدم، ولی دارم باهاش کنار میام، نمی‌دونم دلیلش چیه! مرور خاطرات، سردرگمی بین حجم عظیمی از فعالیت‌های کاری و شخصی! نمی‌دونم، مامانم وقتی می‌دید حالم این شکلی هست، حرف قشنگی بهم زد، بهم گفت، ابوالفضل تو بدون دردسر نمی‌تونی زندگی بکنی، راست می‌گفت، همیشه خودم، با دست خودم، خودم رو می‌ندازم توی دردسر، زندگی برای من این طوری هیجان انگیز هست ولی ای‌کاش این فضای دلم یکم آروم بشه، این طوری واقعا نمی‌تونم تمرکز کنم و کارها رو خوب جلو ببرم، حرف‌های زیادی داشتم برای نوشتن ولی دستم به نوشتن نمی‌رفت، شاید در اردیبهشت نوشتم، شایدم همین طوری ادامه دادم، فقط می‌دونم سال ۹۷، سال ماست، تحت هر شرایطی حتی سینه‌خیز باید بجنگم، دیگه نباید حتی یک روز هم بشینم، مدام باید پرواز کنم، اون قدر پرواز کنم که تمام بدنم تیکه تیکه بشه.

۲۹اسف
کوله‌پشتی ابوالفضل فتاحی

کوله‌پشتی من برای سال ۹۷

بالاخره بعد از چند روز خونه‌تکونی و شرکت‌تکونی کارهای نیمه تمام رو تموم کردم و در ساعت‌های پایانی سال ۹۶ نشستم و شروع کردم به بستن کوله‌پشتی برای شروع یک سال هیجان انگیز، قبل از اینکه درباره‌ی محتویات کوله‌پشتیم بنویسم قصد دارم مرور کوتاهی داشته باشم از سالی که گذشت، شش ماه اول سال دوره‌ی انتظار و خودشناسی بود برای من، هنوز انتظار داشتم زندگیم شبیه گذشته بشه هر چند انتظار بیهوده‌ای بود، آدم‌های زیادی وارد زندگیم شدن که امروز اثری از هیچ کدومشون نیست، یاد گرفتم خیلی تو زندگیم توجهی به این اومدن و رفتن‌ها نکنم و بیش‌تر تمرکزم رو بزارم روی کسایی که موندن و هستن، خیلی برای خودم وقت گذاشتم، برای اینکه ببینم کی هستم، کجای این دنیا قرار دارم و قراره چه کارهایی انجام بدم، شش ماه دوم سال دوره‌ی تلاش و حرکت بود، بی‌دلیل شروع کردم به دویدن، به زندگیم ساختار جدیدی دادم، چارچوب‌های جدیدی ساختم و یاد گرفتم چطوری می‌تونم چیزهای زیادی رو تنهایی یاد بگیرم و صد البته که تلاش کردم خود تنهایی هم یاد بگیرم، صبور‌تر شدم و سعی کردم با آدم‌هایی ارتباط برقرار کنم که هیجان انگیز بودن و هزینه فرصت‌های سنگینی برای من داشتن ولی حضورشون در زندگیم تاثیرگذار و ارزشمند بود، در کل سالی که گذشت سال هیجان انگیزی بود با تمام دردها و شادی‌هایی که داشت، بیشتر از همیشه فیلم تماشا کردم و با عباس کیارستمی و برادران کوئن بیشتر آشنا شدم، بیشتر از همیشه هدفمند کار کردم، کارهای تیمی متفاوتی رو امتحان کردم، بیشتر از همیشه کارهای خلاقانه انجام دادم، بیشتر از همیشه کنار خانواده‌ام بودم، به نظر خودم امسال به اندازه تمام سال‌های زندگیم یاد گرفتم، امسال تولدم فوق‌العاده‌تر از همیشه بود، آدم‌های زیادی به یاد داشتن و این به یاد داشتنشون احساس فوق‌العاده ای برای من داشت. ادامه مطلب »

۲۸اسف
اسفند

یک اسفند دوست داشتنی

اصلا نفهمیدم چطوری اسفند اومد و رفت، سعی کردم مثل ماه‌های پیش کتاب بخونم و خوشبختانه موفق شدم پنج تا کتاب بخونم، این ماه خیلی فیلم دیدم، ذهنم خیلی آشفته بود نمی‌تونستم تمرکز کنم، باید راه حلی برای بعضی از مشکلات پیدا می‌کردم، پانزده تا پست بلاگ نوشتم، امسال تولدم هم متفاوت با سال‌های پیش بود، خیلی‌ها یادشون مونده بود و چندین بار در مراسم تولد خودم شرکت کردم، بعدش ۱۲/۱۲ رسید باید اتفاقات دیگه‌ای هم می‌افتاد ولی شاید تلاشمون کافی نبود ولی همین که به نقطه‌ی صفر تاریخ رسیدیم خوشحالم، آدم‌های جدیدی وارد زندگیم شدن، سعی کردم به خیلی‌ها کمک کنم، کارهای جدیدی شروع کردم، فکرهای هیجان انگیزی کردم، کلا ماه دوست داشتنی بود برای من، خیلی چیزها یاد گرفتم و خوشبختانه تونستم خیلی از کارها رو قبل از اینکه سال تموم بشه جمع‌بندی کنم، به امید سالی پر از اتفاقات هیجان انگیز و شاد.

۹اسف
ابوالفضل فتاحی

ملاقات با خودم

امسال هم مثل هر سال این موقع‌ها با خودم قرار داشتم، همیشه این قرار رو توی کافه‌ی نزدیک خونه میزارم، وقتی رسیدم خودم و دیدم که زودتر رسیده بود، رفتم نشستم رو به روش سر میز شماره‌ی دوازده، یه نگاهی از عمق جان بهش انداختم، لبخندی زدم احساس کردم خوشحال‌تر از گذشته است، هیچ وقت من زودتر از خودم شروع به حرف زدن نکردم، همیشه خودم شروع کننده‌ی بحث بود، نگاهش رو از روی من برداشت و کافه‌من رو نگاه می کرد، به سمت‌مون اومد و گفت «چیزی میل دارید!»، بهش گفت بله، دو تا موکا لطفا، بیچاره یه نگاهی به من انداخت، یه نگاهی به خودم اون طرف میز، با تعجب گفت براتون آماده می کنم و رفت، انگار چیز غریبی بود براش یکی با خودش قرار بزاره توی کافه! انصافا منم خیلی کم پیش میاد فرصت کنم با خودم خلوت کنم، شاید حق داشت. ادامه مطلب »

۳۰بهم
گزارش ماه بهمن

چالش‌های بزرگ بهمن

بهمن ماه عجیبی بود برای من، پر از فشار و استرس روانی، این اواخر دیگه داشتم از پا درمیومدم، این که تعداد مشکلاتی که باید در لحظه حل کنم اونقدر زیاد باشه که نتونم روی هیچ کدوم تمرکز کنم خیلی برام سخت بود، یه خستگی عجیبی همیشه همراهم بود، نمی دونم میشه اسمش رو حس نا‌امیدی گذاشت یا نه، ولی هر چی که هست اصلا احساس خوشایندی نیست، با تمام سختی ها و مشکلاتی که داشتم سعی کردم حتما چهار تا کتاب این ماه رو بخونم، البته هشت تا هم پست بلاگ نوشتم، برنامه ریزی های خیلی خوبی برای انجام کارهای قبل از مرگم کردم، امیدوارم از اول اسفند بتونم برای اجرایی کردن اون برنامه ها کاری هم بکنم، با این حجم کار و فشار یکم دور از دسترس به نظر میرسه، ولی گاهی چاره‌ای نیست، باید رفت، همین که دارم به سمت جلو حرکت می کنم خوشحالم و شک ندارم برای برون رفت از تمام این مشکلات حتما راه حلی می‌سازم، خیلی چیزها این ماه یاد گرفتم که بعدا دربارش حتما خواهم نوشت، در کنار تمام مشکلاتی که بود خوبی‌های زیادی هم برای من داشت، ولی همیشه نیمه خالی لیوان بیشتر نظرمون رو به خودش جلب می کنه.

۳۰آذر
یلدا هم رفت

پاییز هم رفت، …

پاییز هم با همه خوبی ها و بدی هاش تمام شد و رفت، باز هم مثل همیشه عده ای آمدند و عده ای هم رفتند، خوشبختانه تونستم این ماه هم چهار تا کتاب بخونم، هشت تا پست بلاگ بنویسم و کارهایی رو انجام بدم که فعلا نمی خوام درباره شون چیزی بنویسم، این بار می خوام خلاصه ترین گزارشم رو از فعالیت های یک ماه گذشته و حتی پاییز بنویسم، باید این هم درباره پاییز بگم که بهترین پاییز زندگیم بود، با وجود تمام فراز و نشیب ها و شادی و غم هایی که داشت، حالا دیگه خودم رو برای دی آماده می کنم، تصمیم دارم علاوه بر کارهایی که قبلا تصمیم داشتم انجام بدم پای صحبت آدم های زیادی بشینم و داستان زندگی شون رو گوش بدم.

۳۰آبا
پاییز

آبانی برای فکر کردن به خودم

باید زودتر از این حرف ها این مطلب رو می نوشتم و پرونده آبان رو می بستم، تعجب نکنید، درسته که تاریخ این مطلب ۳۰ آبان هست ولی در واقع این مطلب رو دارم در ششم آذر می نویسم، نمی دونم چرا بعضی وقت ها دلم نمی خواد بنویسم، حتی گاهی دلم نمی خواد کاری انجام بدم، البته جدیدا مدت زمانی که تو این حال و هوا هستم رو خیلی کمتر کردم، قبلا یک ماه خیلی خوب بودم بعدش می زدم زیر همه چیز و بر می گشتم سر نقطه اولم، راستش این بار برای اولین بار همه چیز رو تغییر دادم و یه جورایی آبان رو هم به یکی از ماه های خوب امسال تبدیل کردم، کار راحتی نبود ولی از پس این کار بر اومدم، در زمینه کاری برنامه ریزی ها و شیوه های کاری رو تغییر دادم و برنامه های شخصی هم زیر و رو کردم، امیدوارم نتیجه لازم رو برای ماه بعد بگیرم، این مطلب رو هم می خواستم حتما نوشته باشم تا یادم بمونه چه عملکردی برای ماه آبان داشتم، از این به بعد این کار رو برای تمام ماه ها انجام میدم. ادامه مطلب »

۳۰مهر
پاییز

مهری که به دلم نشست.

ماه مهر یکی از متفاوت ترین ماه های زندگیم بود، قبل از شروع هر کاری یکی از بزرگ ترین تصمیمات زندگیم رو گرفتم، تصمیم گرفتم کسی که بهترین سال های زندگیم رو کنار هم کار کردیم تا در آینده کارهای هیجان انگیزی بکنیم ولی به هر دلیلی تصمیم گرفت زیر قول و قرارمون بزنه و رفت تا زندگی اش رو شاید از مسیر بهتری بسازه، فراموش کنم، این کارم کردم، اون اوایل خیلی کار سخت و دردناکی بود برای من، شاید این آخرین مرحله برای فراموش کردنش بود، البته به قول یکی از دوستانم بعضی از دردها مثل سوختگی می مونه که بعد از مدتی شاید درد نداشته باشه ولی جاش همیشه باهات هست و همیشه یادت می مونه، من دو سال موندم و سعی کردم پای قول و قرارم بمونم، حتی به عنوان دوست نامه هم براش نوشتم و قبل از پایان دو سال سعی کردم برش گردونم ولی تصمیم خودش رو گرفته بود و من هم مصمم شدم به تصمیمی که گرفته بودم، اون ساده فراموش کرد، حتی یادش نبود چقدر ازش گذشته، تو روزمرگی های خودش غرق شده بود، راستش دیگه نمی خوام تا آخر عمرم ببینمش، به نظرم دوست داشتن کسایی که کوچیکترین جایی تو ذهنشون نداریم اسراف محبت و دوست داشتن هست. ادامه مطلب »

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)