جمع بندی

۳خرداد

با خودم چند چندم

از آخرین باری که مطلب نوشتم بیشتر از بیست روز داره میگذره، با وجودیکه سال جدید رو متفاوت نسبت به سال های گذشته شروع کردم ولی به دلیل عدم برنامه ریزی برای سال جدید دچار سردرگمی هایی هم شدم، دلایل اصلی این کارم درگیریم با بیماری و مشغولیت های فکری که امان از من بریدن و عدم اعتقادم به درست بودن سبک برنامه ریزی که در گذشته داشتم بود، فروردین هر سال رو همیشه به بهترین شکل ممکن سپری می کنم و طبق روال همیشه اردیبهشت دچار سقوط جدی میشم، امسال هم از این قاعده مستثنی نبود، البته تا حد قابل توجهی بهتر از سال های پیش بود ولی درگیر لجبازی شدید با خودم شدم و بد جوری از مسیر خارج شدم یه جورایی حماقت بود. ادامه مطلب »

۱اردیبهشت

یک فروردین به یاد موندنی

امسال بر خلاف سال های پیش هیچ برنامه ی از پیش تعیین شده ای ندارم و سعی می کنم در لحظه تصمیم بگیرم این بدین معنی نیست که بی برنامه حرکت می کنم، بلکه به این معنی هست که صرفا مسیر و جهت حرکت رو مشخص کردم و برای قدم به قدم اون برنامه ریزی نکردم چون هم از لحاظ جسمی خیلی رو به راه نیستم برای اجرای یک برنامه ی دقیق و سنگین و هم از نظر روحی شرایط مساعدی ندارم ولی با این وجود وسط یک نبرد سخت قرار گرفتم که چه دوست داشته باشم چه نداشته باشم باید بجنگم و تصمیم دارم حالا که قرار بر جنگیدن هست بی نظیر بجنگم و هر روز خودم رو به خودم اثبات کنم. ادامه مطلب »

۱۴فروردین

یک ماجراجویی بی نظیر دیگه هم تمام شد

همیشه با این واقعیت که هر سفری بالاخره روزی تموم میشه مشکل داشتم، چون بعد از اون مجبورم چند روزی با دلتنگی ها و خاطرات سفر دست و پنجه نرم کنم، به نظرم این سخت ترین قسمت یک سفر هست، راستش وقتی با آرش و میلاد تصمیم گرفتیم این کار رو شروع کنیم هیچ تصویر مشخصی از آنچه اتفاق خواهد افتاد نداشتیم و امروز که سفر تمام شده و داریم به نتیجه ی کاری که انجام شده فکر می کنیم واقعا برامون لذت بخش هست، چون خیلی متفاوت تر و عالی تر از چیزی که تصورش رو می کردیم شد، حداقل برای من که این طور بود، یه جورایی از سختی ها و شب نخوابی هایی که کشیدم راضی هستم و به نظرم ارزشش رو داشت. ادامه مطلب »

۱۵اسفند

کوله پشتی را برای یک نبرد سخت برداشتم

چند روز پیش دیدم دوست خوبم امیر مهرانی عزیز که چند سالی هست افتخار آشنایی ایشون رو پیدا کردم مثل سال های پیش از همه دعوت کرده تا کوله پشتی خودشون رو آماده کنند برای شروع سال جدید، امسال شک داشتم این مطلب را بنویسم یا نه، چون شرایط ام خیلی با سال های گذشته فرق کرده ولی با خودم گفتم باز نوشتن بهتر از ننوشتن هست حالا کمی در هاله ای از ابهام بنویسم چه ایرادی داره، بگذریم، آدم زمانی میره سمت کوله پشتی اش که قصد سفر کردن داشته باشه و چیزهایی با خودش می بره که در سفر بهشون احتیاج پیدا می کنه و مقدار و حجم وسایلی که با خودش می بره به مسافت و نوع سفری که انتخاب کرده بستگی داره. ادامه مطلب »

۹اسفند

عمر بگذشت به کوچیدن ایامی چند

یادش به خیر سی سال پیش توی یه خونه ی قدیمی با یه حیاط بزرگ و یه حوض آبی قشنگ وسط اون حیاط یه بچه ی خیلی شر و شور به اسم ابوالفضل به دنیا اومد، بچه نبود لامصب از همون اولش برای پدر و مادرش مایه عذاب بود، روزها همین طوری گذشتند، همین طور هفته ها پشت سر هم می گذشتند ماه ها می آمدند و می رفتند اینقدر رفتند و آمدند که سال ها نیز با سرعتی کمتر ولی مثل برق و باد گذشتند تا رسیدند به امروز سی سال از اون روز می گذره دیگه خبری از اون خونه ی قدیمی نیست، اون بچه ی دو و نیم کیلویی امروز هشتاد کیلو شده ماشالله، قد نیم وجبی اش هم بزنیم به تخته بلند شده ولی چیزی از شیطنت های اون روزهاش کم نشده که بیشتر هم شده. ادامه مطلب »

۴اسفند

سقوط به معنی شکست نیست

یادم میاد قبلا هم بهتون گفته بودم که عقاب یکی از حیوانات مورد علاقه ی من هست که خیلی دوستش دارم، یکی از دلایلی که من همیشه عقاب رو دوست داشتم به خاطر این بوده که احساس می کنم قلمرو نامحدودی داره و محدودیت های کمتری نسبت به بقیه داره، کلا محدودیت رو در زندگیم دوست ندارم حالا از هر نوعش که می خواد باشه، البته جدیدا در آستانه ی سی سالگی فهمیدم که اشتراک های بیشتری با هم داریم مثلا عقاب هم در سی سالگی درگیر یک چالش بزرگ در زندگی اش میشه که باید تصمیم دشواری بگیره دقیقا مثل من که در این سن درگیر تصمیمات و انتخاب های بزرگی شدم و خیلی آروم و شاید با دقت دارم بررسی شون می کنم. ادامه مطلب »

۱اسفند

دلم برای خودم تنگ شده، …!

حدودا دو ماه از آخرین مطلبی که اینجا نوشتم داره می گذره و در چند سال گذشته این بی سابقه بوده که من برای مدت طولانی ننوشته باشم، همیشه نوشتن باعث میشد شادتر بشم یا غم هام رو فراموش کنم و حتی دردهایی که داشتم تسکین پیدا کنند حالا چی شد که این طوری شد، بیشترش رو خدا می دونه، اندکی هم اینجا خواهم گفت، توی این مدت دوستان زیادی بهم پیام دادن که چرا نمی نویسی و من همیشه می گفتم به زودی می گم، حتی یکی از بچه ها لینک پست های امید بخش خودم رو برای خودم فرستاد که خیلی خوشحال شدم با دیدن و دوباره خوندنشون، قبل از شروع حرف هام دوست دارم یک بار دیگه اونها رو با شما به اشتراک بزارم. ادامه مطلب »

۱۷آذر

خودم رو گم کردم!

آخرهای شهریور با کلی امید و آرزو و طرح و برنامه و قول و قرار اومدیم تهران و کلی هزینه و تعهد و … درست کردیم، همه چیز شدنی بود و می تونست عالی پیش بره، تا اینکه مشکلات کاری و مالی زیادی به وجود اومد و فکر می کردم مشکل بدی به وجود اومده، با کلی جلسه و صحبت یک برنامه ی فشرده طراحی کردیم تا بتونیم هم مشکلات را حل و فصل کنیم هم بتونیم به چیزهایی که می خواهیم برسیم، گذشت و گذشت تا اول آبان، در این مدت مشکلات دیگه ای هم برای من وجود داشت از گذشته که راه حل مناسبی یقینا براش انتخاب نکرده بودم البته زمان کمی نیاز داشت تا بتونم همه چیز رو سر و سامون بدم ولی یکی از دوستانم نتونست تحمل کنه و گذاشت و رفت، … ادامه مطلب »

۲۲آبان

سوده ای که در خاطرم خواهد ماند!

مدتی پیش دلبر بهم گفت که به عنوان مربی در استارتاپ ویکند مدرسه ی سوده که اونجا هم درس می خونده دعوت شده و از من هم خواست تا دعوت بچه ها را قبول کنم، من هم گفتم باشه ولی احتمالا فقط بیام سر بزنم و برگردم، چون هم کار دارم و هم حال و حوصله ی رویداد و این حرف ها را ندارم، در وضعیت روحی خیلی خوبی هم به سر نمی بردم، گذشت و گذشت تا چهارشنبه ۲۰ آبان که من برای کاری به تهران اومده بودم و عصرش به دلبر زنگ زدم که امروز برنامه اش چیه! گفت قراره بره مدرسه ی سوده، من هم دیدم کار خاصی ندارم گفتم میام دنبالت با هم بریم، توی راه بهش می گفتم چون حالم زیاد خوب نیست احتمالا فردا بر می گردم. ادامه مطلب »

۲۱فروردین

۵۰ روز گذشت،…

فروردین همیشه برای من ماه چالش هاست، همه چیز یهویی به هم میریزه، عادت کردم، ولی خدا رو شکر امسال خیلی بهتر از سال های پیش بود، البته تا ۱۷ فروردین وضعیت در بعضی از سرفصل ها نگران کننده بود، ولی از دوشنبه باز به برنامه برگشتم و خیلی چیزها رو تغییر دادم، حتی موفق شدم یک سری از برنامه های عقب افتاده از اسفند هم تمام کنم، البته هنوز جبران عقب افتادگی های فروردین مونده ولی در حوزه کاری نتایج فوق العاده ای داشتم، که به نظرم باعث امیدواری بود. ادامه مطلب »

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)