روزانه ها

۳۰مهر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۵۲): حلوای جلسه

کار کردن از صبح زود تا لنگ شب روی کارهایی که هیجان زده ام می کنن خیلی شیرین و لذت بخش هست و این سبکی هست که من برای زندگیم خیلی دوست دارم، دیشب جلسه کاری دوستانه ای داشتیم با یکی از بچه ها، چرا گفتم دوستانه! چون من تمام تلاشم رو می کنم جلسات کاری رو بپیچونم، اصلا از جلسات بیهوده و بی کاربرد خوشم نمیاد و شرکت هم نمی کنم ولی وقتی جلسه ای دوستانه باشه، کلی حرف های لذت بخش هست که میشه گفت و شنید به خصوص از داستان های زندگی بچه ها، دیشب هم کلی داستان جدید شنیدم و کلی ایده های هیجان انگیزی دادیم و آخرش هم به جای پذیرایی های مرسوم جلسات، با حلوا پذیرایی شدیم، خیلی وقت بود حلوا هم نخورده بودم، خیلی خوشمزه بود، کارهایی رو بکنید که عاشق اش هستید این طوری مدام در حال لذت بردن هستید.

۲۹مهر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۵۱): یک آشنایی اتفاقی

دیروز خیلی هیجان انگیز بود، کلی دیوونه بازی هایی که خیلی وقت بود انجام نداده بودم رو انجام دادم، تا شب هم شرکت بودیم و کارها خیلی خوب پیش رفتن، آخر شب جلسه ای داشتیم که کنسل شد برای همین فرصتی پیدا کردیم که بریم دوری توی شهر بزنیم که با دوست جدیدی آشنا شدیم و ساعت ها با هم حرف زدیم، از رویاهاش گفت، از تصمیمات درست و اشتباهی که گرفته بود و کلی هم یاد گرفتیم ازش، من ارادت خاصی به این آشنایی های اتفاقی دارم، هر چند گاهی هم بعد از مدتی بیشترین آسیب های زندگیم رو از همین آشنایی ها خوردم ولی به نظرم ارزشش رو داره، توی ذهنم کارهایی رو تعریف کردم که می خوام حتما انجامشون بدم برای همین دنبال یک سری آدم دیوونه می گردم که حاضر باشن واقعا از خیلی چیزهاشون بگذرن تا کارها خیلی خوب جلو برن، البته باید اهداف و رویاهاشون با ما تلاقی داشته باشه، البته باز هم تاکید می کنم هدف نباید وسیله رو توجیه کنه و باید مراقب انتخاب هامون باشیم، چون آدم ها هم شخصیت ما رو می سازن و هم آیندمون رو، اگر مطمئن شدیم که انتخابمون درست هست دیگه باید فکر و کنار بزاریم و فقط شروع کنیم.

۲۸مهر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۵۰): تصمیم نهایی

این روزها برخورد دوستان و اطرافیانم نسبت به خودم خیلی برام جالب شده، گاهی احساس می کنم همه انتظارات عجیب و غریبی از من دارن و من نمی تونم به انتظارات و نیازهاشون به طور کامل پاسخگو باشم، تنها تصمیمی که تو این شرایط گرفتم این هست من باید کار خودم رو انجام بدم تحت هر شرایطی، فعلا مهم نیست بقیه چه نظری نسبت به من دارن، مهم اینه من به چه راهی ایمان دارم و احساس می کنم در لحظه ای که توش قرار دارم بهترین تصمیم برای من و اطرافیانم چی هست! درسته که شاید همه از روی دلسوزی و محبت حرف بزنن ولی به نظرم هیچ کس به اندازه خودم نمی تونه موقعیتی که توش قرار دارم رو درک کنه و بهترین تصمیم رو بگیره، البته این ربطی به گرفتن مشورت از دیگران نداره، بیشتر روی این مفهوم دارم حرف می زنم که باید تصمیم نهایی رو خودم بگیرم و مسئولیت اش رو هم بپذیرم.

۲۳مهر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۴۹): آدم های پاک باخته

تو کل دهه بیست تا سی زندگیم طوری زندگی کردم که هر زمان اراده کردم کل زندگیم رو توی سی ثانیه گذاشتم کنار و به سمت دیگه ای حرکت کردم، خوب یا بدش رو کاری ندارم، این موضوع باعث شده توی زندگیم دنبال همچین آدم هایی باشم و حتی به سرم بزنه چنین آدم هایی رو تربیت کنم، به نظر من وقتی آدم چیزی برای از دست دادن نداره خیلی بیشتر تلاش می کنه برای چیزهایی که باید واقعا تلاش کنه، برای خودش، برای دیگران، هیچ وقت توی ذهنم نرفت که ما قبل از اینکه به دیگران فکر کنیم باید به خودمون فکر کنیم، این دو تا اصلا هیچ جایی به هم برخورد نمی کنند، ما خودمون خودمون هستیم و دیگران دیگران هستند، هر کدوم جایگاه خاص خودشون رو دارند و حتی به نظرم ما در ارتباط مون با دیگران هست که خودمون رو می تونیم کشف کنیم. ادامه مطلب »

۲۱مهر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۴۸): سردرگمی های تصمیم گیری

یه وقت هایی توی زندگی آدم پیش میاد که باید تصمیم بگیره یا حتی مجبورش می کنن که سریع تصمیم بگیره و این تصمیم ها عادی نیستن و شاید نقطه عطف های زندگی آدم باشن می تونن آدم رو به سمت رشد ببرن یا به سمت سقوط، ولی شما نمی تونید خیلی سریع تصمیم بگیرید، روزها پشت سر هم می گذرن ولی شما هنوز هیچ تصمیمی نگرفتید، البته بدون شک شب ها با مغز درد وارد رختخواب می شین و صبح ها با یک سردرگمی خاصی بلند می شین، راستش هنوز هم نمی دونم باید چطوری تصمیم گرفت در چنین موقعیت هایی که یک دلت میگه برو یک دلت میگه نرو، هر تصمیمی بگیری اثراتش در بلند مدت هست که مشخص میشه و این خیلی آزاردهنده است. ادامه مطلب »

۱۹مهر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۴۷): جلسه ای که ماندگار شد

چند وقتی میشه به سازمانی قول داده بودم یکسال، هفته ای ۴ ساعت برم اونجا و بخش دیوونه بازی براشون راه بندازم، یه دوره مقدماتی گذاشتیم برای انتخاب ۱۲ نفری که لازم داشتیم، حدود ۶۰ نفر شرکت کردن و بعد از مصاحبه ۱۲ نفر را انتخاب کردیم، قسمت هیجان انگیزش اونجا بود که همه برای انتخاب شدن نهایت تلاش خودشون رو می کردن، دیروز ازم خواستند جلسه ای داشته باشم باهاشون و قبل از شروع کار هماهنگی های لازم و انجام بدیم، راستش خیلی کلافه بودم، می خواستم چند روز برم مرخصی ولی هر روز اتفاقی پیش میومد و نمیشد، از اینکه وارد جلسه ای بشم و ندونم چی باید بگم و نتونم درست تصمیم بگیرم حالم به هم می خوره ولی چاره ای نبود، این روزها خیلی از کارهایی که می کنم لذت نمی برم، ولی قول داده بودیم و قول قول بود. ادامه مطلب »

۱۷مهر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۴۶): وقتی ذهنم درگیر میشه!

این روزها اینقدر فکر می کنم که مغزم دیگه درد می گیره و احساس می کنم ازش دود در میاد بیرون، تو پونزده روز گذشته روزانه ۱۶ ساعت کار کردم بدون هیچ تعطیلی ولی نتونستم بازخورد مناسبی از کارهام دریافت کنم، در چنین مواقعی من خیلی سریع دلسرد میشم به خصوص که این مورد بارها و بارها تکرار بشه و ذهنم نسب به دیگران موضع بگیره و نتونم کاری انجام بدم تا اوضاع بهتر بشه، گاهی احساس می کنم من برای کار تیمی ساخته نشدم، گاهی هم فکر می کنم صبر هم اندازه ای داره برای خودش، راستش مدام ذهنم درگیر همچین سوالاتی هست، البته این هم بگم که انصافا هیچ پونزده روزی به این خوبی تو زندگیم نداشتم، خیلی چیزهای هیجان انگیزی یاد گرفتم، از همه مهمتر قدم بعدی هم برای فراموش کردن گذشته برداشتم و اونم اینه که دیگه برام مهم نیست و دنبالش نمی گردم.

۱۴مهر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۴۵): بدو ابوالفضل بدو بدو

فکر می کنم دو هفته پیش بود که زد به سرم و شروع کردم به دویدن، تا امروز فکر می کنم ۵۰ کیلومتر دویده باشم، نمی دونم تا کی قراره ادامه بدم، هر روز سوال های این شکلی از خودم می پرسم ولی باز هم می دوم، مثلا اگر هوا سرد شد دیگه نمی دوم، یا اگر بارون اومد، یا چرا از فردا ندوم، اصلا چرا باید بدوم، هر روز ذهنم پر میشه از این سوالات، مهم ترین قسمت دویدن برای من توی این چند وقت این بود که بیش از سه ساعت در روز به زندگیم اضافه شده، یعنی هر روز بین ۵:۳۰ تا ۶:۰۰ صبح بیدار میشم و شروع می کنم به دویدن، تازه علاوه بر این صبحانه خوردن با نون تازه هم بهش اضافه شده که هیجان انگیزترش کرده و بهم انگیزه میده باز هم بلند بشم هر روز صبح، چون من اصولا آدمی نبودم که صبحانه بخورم، میشه گفت یه وعده به وعده های غذاییم اضافه شده، راستش می خواستم از اول مهر همه چیز رو تغییر بدم، یعنی یه جور دیگه باشه، خیلی از دوستانم فاصله گرفته بودم و خیلی ها از دستم خسته شده بودن بس که کاری نمی کردم، روز اول که دویدم همه دوستام شروع کردن به تشویق کردنم که بدو ابوالفضل بدو بدو، من هر روز با خاطرات دردناکی از خواب بیدار می شدم ولی از وقتی دویدن و شروع کردم خوشحال ترم، یه جورایی خود فراموش کردن هم دارم فراموش می کنم، آرامش لذت بخشی داره، فقط نمی دونم کی ممکنه دیگه ندوم که اونم به نظرم مهم نیست، تنها چیزی که می دونم اینه که باید حرکت کنم و متوقف نشم.

۱۲مهر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۴۴): باید خودم و آماده کنم!

دیشب یکی از بچه ها ازم پرسید چرا اینقدر به آینده امیدوارم، یه لبخندی بهش زدم و گفتم چاره دیگه ای ندارم، برام جالب بود سوالش چون از اکثر برنامه هایی که برای آینده داشتم با خبر بود و می دونست داریم به کدوم سمت حرکت می کنیم، بهم گفت فرض کن همشون رفتن توی دیوار بعد چه کار می کنی، باز هم خندیدم و گفتم تلاش می کنیم که توی دیوار نرن، باز هم گفت خب فرض کن برن، بهش گفتم راستش برای من جنگیدن مهمه این که کجا می جنگم خیلی اهمیت چندانی برام نداره، بعدش گفت یه جمله از کاپیتان کشتی هست که میگه «ما به بهترین اتفاقات فکر میکنیم و امیدواریم اما برای بدترین شرایط خودمون رو آماده میکنیم»، خیلی جمله قشنگی بود، اصولا من برای بدترین شرایط خیلی آمادگی ندارم و سعی می کنم در لحظه تصمیم بگیرم، یه جورایی میگم وقتی مشکلی پیش اومد حلش می کنیم دیگه، لزومی نداره از قبل بهش فکر کرده باشیم، به نظرم یک جنگجو باید بتونه شرایط سخت و پیش بینی کنه و برای سخت ترین شرایط برنامه داشته باشه، سوال جالبی که جدیدا به سوالات روزانه ام اضافه شده اینه که برنامه ام برای بدترین شرایط چیه!

۱۱مهر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۴۳): نقطه عطف!

بدون شک همه ما نقطه عطف هایی در زندگی مون داریم که حس می کنیم از اون نقطه به بعد آدم دیگه ای شدیم و در مسیر جدیدی قدم گذاشتیم، ممکنه این نقطه ها مثبت باشن یا حتی منفی به هر حال باعث میشن سرنوشت ما عوض بشه، دیروز بلاگ یکی از دوستانم رو می خوندم از نقطه عطف های زندگیش نوشته بود، برام جالب بود که همشون مربوط به همین چند سال اخیر می شدن، شاید زندگی از همین چند سال پیش براش معنی دار تر شده بود یا شاید هم بزرگ ترین نقطه عطف های زندگیش مربوط به همین چند سال بود، راستش برای من اونقدر زیاد هست که وقتی بهشون فکر می کنم حتی نمی تونم بشمارم و اگر دوباره فکر کنم نقطه های جذاب تری هم به ذهنم میرسه. ادامه مطلب »

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه