روزانه ها

۳۰تیر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۳۰): باغ وحش اراک

امروز عصر حوصله مون سر رفته بود همگی نشستیم توی ماشین و دور شهر می چرخیدیم که یهو چشم مون به تابلو باغ وحش افتاد، بیست سالی بود که باغ وحش نرفته بودم، از شانس همه هم با رفتن به باغ وحش موافق بودن، وقتی وارد باغ وحش شدیم روی اولین قفس نوشته بود قرقاول ولی توی قفس اثری از پرنده نبود، به جای اون دو تا آهو گذاشته بودن، شاید می خواستن هوش بچه ها را حدس بزنند، یکم جلوتر رفتیم رسیدیم به قفس طاووس هندی، انصافا دیگه منتظر دیدن منظره هیجان انگیزی بودیم که یک خروس سفید که سرش رو گرفته بود بالا و سعی می کرد با شکوه قدم بزنه و نقش طاووس هندی رو بازی کنه از جلوی ما رد شد، احساس کردم ماجرا همین جا تمام هست ولی این طور نبود، تابلوی بزرگی که روش گاو میش نقاشی شده بود نظرم رو جلب کرد و به سمتش حرکت کردم. ادامه مطلب »

۲۹تیر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۲۹): خودت و رها کن

من هر وقت برای خودم برنامه ریزی می کنم که مثلا فلان کارها را برای مدت مشخصی انجام بدم بعد از مدتی نمیشه و میرم توی دیوار، تازه فهمیدم یه جورایی عادت ماهیانه است، دقیقا در هر ماه بعد از بیست و چهار روز هفت روز حوصله انجام هیچ کاری رو ندارم، قبلا خیلی اعصابم به هم می ریخت، البته الان هم به هم می ریزه ولی فهمیدم تو این هفت روز باید همه چیز و رها کنم و خیلی به خودم سخت نگیرم، تنها نکته ای که همیشه فراموش اش می کنم اینجاست که باید بعد از اون هفت روز همه چیز رو دوباره مثل قبل کنم و باز شروع کنم به تلاش و کوشش، مهم نیست چه چیزی باعث زمین خوردنم میشه، حتی ممکنه هیچ دلیل خاصی نداشته باشه و صرفا خسته شده باشم، مهم اینه باید دوباره بلند بشم و تلاش کنم، اگر این کار را نکنم بدون شک باید فاتحه اون برنامه را بخونم، راستش من خیلی تو این موضوع که دوباره بلند بشم و شروع کنم قوی نبودم و نیستم ولی می خوام این بار تلاش کنم و بعدا درباره نتیجه اش بنویسم.

۲۸تیر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۲۸): نمی دونم چطوری می تونند!

من همیشه برای دوستانم ارزش و احترام خاصی قائل هستم، چه باهاشون در ارتباط باشم و چه نباشم، یه جورایی میشه گفت حرمت نون و نمک برام خیلی مهم هست، یادم میاد وقتی با یکی از بهترین دوستانم سال ها پیش به خاطر شراکتمون توی یک شرکت به اختلاف خورده بودیم و می خواستیم از هم جدا بشیم، بهش گفتم شاید نتونسته باشیم کنار هم کار کنیم ولی دوستان خوبی برای هم خواهیم بود و اینگونه هم بود، الان بیش از هفت سال از اون ماجرا می گذره و ما همچنان با هم دوست هستیم و اگر کاری بتونیم برای هم انجام بدیم بدون شک دریغ نمی کنیم، ما شرکت نرم افزاری داشتیم و من عاشق حوزه آی تی بودم ولی وقتی جدا شدیم من شرکت و گذاشتم برای اون و به خاطر اینکه هر روز باعث آزار روحیش نباشم حوزه آی تی را برای مدتی کنار گذاشتم. ادامه مطلب »

۲۷تیر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۲۷): حس ششم

به نظر من یکی از بدترین حس های دنیا همین حس ششم هست، بعضی وقت ها من و واقعا فلج می کنه، مثلا یک روز که همه چیز خوب هست و هیچ مشکلی نداری و داری راحت زندگی ات و می کنی صبح از خواب بیدار میشی، دلشوره امان بهت نمیده ولی درکش نمی کنی، علتش و نمی دونی، میری سر کار هر اتفاق خوبی که می افته تو احساس خوبی نداری، مدام منتظر یک اتفاق بد هستی ولی اون اتفاق نمی افته، بعد از کار میری خونه و باز منتظری و خبری نیست، دیگه خیالت راحت میشه که همش الکی بوده و میری که استراحت کنی، گوشی لعنتی رو می گیری دستت یکم تو این شبکه های اجتماعی می چرخی می بینی دوستی ویدئویی رو ریتوییت کرده و تو هم روش کلیک می کنی، بی اختیار از جات بلند میشی، دیگه خواب به چشم هات نمیاد، تمام خاطرات بخش بزرگی از زندگی ات که در حال فراموش کردنش هستی از جلوی چشم هات رژه میره، خاطره پشت خاطره دیگه کنترل چیزی دستت نیست، دلیل تمام دلشوره های روزت رو با تمام وجود درک می کنی. ادامه مطلب »

۲۶تیر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۲۶): تولد دوازده

امروز بعد از چندین ماه که هیچ مسئولیت رسمی در هیچ شرکتی نداشتم با به دنیا اومدن «دوازده» باز داستان جدیدی رو شروع کردم، می دونم که این داستان شبیه هیچ کدوم از داستان های قبلی نخواهد بود، پر از چالش و هیجان و استرس و …، احساس عجیبی داشتم، اولش خیلی خوشحال بودم ولی بعد از اینکه نشستم روی صندلی تا کارهای جدید رو شروع کنم دلم پر شد از استرس و اضطراب، وقتی آینده رو برای خودم ترسیم می کردم، جاده های پر پیچ و خم مسیری که طراحی کردیم برای رفتن، احساس شادمانی همراه با نگرانی را در من ایجاد می کرد، یکی از خوبی های این دنیا این هست که نمی تونی آخر داستان رو حدس بزنی وگرنه آدم روانی میشد.

۲۵تیر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۲۵): نترسیم و تغییرش بدیم

امروز باید طرح یک پروژه را آماده می کردم و با خودم برای ارائه به جلسه ای می بردم، چند روز هم فرصت داشتم ولی تا امروز نتونسته بودم چیزی بنویسم چون واقعا به تمام فکرها و حتی حرف هایی که در جلسه گذشته اش زده بودم ایمان نداشتم، احساس می کردم یک جای کار خیلی می لنگه، از طرفی این پروژه را خیلی دوست دارم و نمی خواستم با تغییر مواضع یه جورایی از دست بدمش، بچه ها بهم فشار می آوردند که چرا نمی نویسی و من سکوت می کردم و تو خودم بودم، اینقدر فکر می کردم که مغزم درد می گرفت، تا اینکه امروز صبح بیدار شدم، پشت سیستم نشستم و شروع کردم به نوشتن ولی نه چیزهایی که خواسته بودن بنویسم، چیزهایی نوشتم که احساس می کردم باید بنویسم، بعد از اینکه چهارچوب کلی طرح را نوشتم بچه ها را صدا زدم و ازشون خواستم هر کاری دستشون هست بزارند کنار و شروع کردیم به چکش کاری طرح، یه جورایی یک ساعت قبل از اینکه وارد جلسه بشم همه استرس داشتند که سرنوشت این پروژه چه خواهد شد. ادامه مطلب »

۲۴تیر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۲۴): مواظب سفره هامون باشیم

امام حسین (ع) در کربلا خطاب به کوفیان فرمودند: «اگر حرف مرا گوش کنید شما را هدایت می کنم و اگر نشنوید، همه تان گناهکار خواهید بود. شماها یک دسته تان تطمیع شدید، به شما پول داده اند که به جنگ با من آمده اید. شکم هایتان الآن پر از حرام است. چون لقمه حرام خورده اید، چیزی نمی فهمید و هیچ عبادتی از شما اثر نمی کند و باعث نمی شود که به حرفهای من گوش دهید». (بحارالأنوار ۴۵)، با این سخن به نظرم اینکه خودمون رو قانع کنیم ما بابت پولی که می گیریم داریم زحمت می کشیم و مهم نیست برای چه کسانی کار می کنیم به نظرم گمراهی محض هست، اگر گمراهی نباشه کسانی که پول گرفتند و رو به روی امام حسین (ع) شمشیر زدن نباید گناهکار باشند، بابت شمشیر زدن و کارشون مزد گرفتن، حالا سوال اینجاست که آیا اون همه آدم مال حرام می خوردند؟ ادامه مطلب »

۲۳تیر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۲۳): صبر، صبر و باز هم صبر

نمی دونم شما چقدر آدم عجولی هستید ولی من به طرز عجیبی همیشه عجله دارم، نمی دونم به خاطر اینه که آدم بیش فعالی هستم یا چیز دیگه ولی هر چیزی که هست در گذشته باعث بروز مشکلات زیادی برای من شده بود، البته الان فقط سعی می کنم بهترش کنم و نمی تونم بگم آدم صبوری شدم، صبوری خیلی خوب هست، به خصوص در ارتباط با دوستانمون یا حتی همکارانمون، وقتی به گذشته نگاه می کنم به خاطر عدم صبوری فرصت های زیادی را از دست دادم و یا آدم های زیادی را به خاطر اینکه همیشه من عجله داشتم و سرعت دیگران با سرعت من یکی نبوده از دست دادم. این روزها به شدت در حال تمرین صبوری هستم، وقتی مشکلی تو زندگی یا کار برام پیش میاد اول صبر می کنم، بعد باز هم صبر می کنم و اگر لازم شد باز هم صبر می کنم، بعد از مدتی که نتیجه این صبرها رو می بینم، شگفت زده می شم.

۲۲تیر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۲۲): گذشته ای که پشت در ماند

سفر مشهد اخیر یکی از بهترین سفرهای زندگیم بود، چون کل زندگی و گذشته ام رو گذاشتم پشت در و آینده جدیدی رو شروع کردم که از همون روزهایی که در سفر بودم شروع شد. به نظرم این کار یکی از سخت ترین کارهایی هست که آدم می تونه تو زندگی اش انجام بده و به این زودی ها نمیشه ازش به عنوان موفقیت یاد کرد چون شاید اصلا نتونم وضعیت جدید رو بپذیرم و انتخاب های غلط و درستی که بعد از این اتفاق می کنم در آینده و نتیجه این کار بسیار موثر هست، قدم های خوب و بلندی برداشتم که شاید در هیچ دوره ای از زندگیم این کار و نکرده بودم، به خصوص در مسائل شخصی و مشکلاتی که در گذشته داشتم، در حوزه کاری هم برنامه راهبردی ۱۲۷۶۰ رو طراحی کردیم که در آینده درباره اش خواهم نوشت، امیدوارم بتونم در آینده هم مثل روزهایی که در حال سپری شدن هستند زندگی کنم.

۲۱تیر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۲۱): بغض های یک پدر

امروز ظهر دلم خیلی برای مادرم تنگ شده بود، کاری هم داشتم که می خواستم هفته بعد پیگیری اش کنم ولی به حرف دلم گوش دادم و دل رو زدم به جاده و از تهران خارج شدم، وقتی رسیدم داشتم از ماشین پیاده می شدم که مادرم خیلی اتفاقی اومد پشت پنجره و با دیدن من هم تعجب کرده بود و هم اینقدر خوشحال شده بودم که نمیشه گفت، یک لبخندی بهش زدم و تو دلم گفتم همین خوشحالیت به تمام دنیایی می ارزه، عصر با هم رفتیم اسباب بازی فروشی تا من یک عروسک کوچولو برای خواهرزاده گرامی بخرم، همین طوری که داشتم عروسک هاش رو نگاه می کردم چشمم خورد به عکس یک پسر جوان که روی چمن ها دراز کشیده بود. ادامه مطلب »

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه