روزانه ها

۱۰تیر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۱۰): دوست کم و دشمن زیاد

من هیچ وقت دوست نداشتم دور و برم پر باشه از آدم های مختلف، دلیلش رو هیچ وقت نفهمیدم و میذاشتم به حساب اینکه روحیات و شخصیت من این طوری هست، همیشه هم از سمت دوستانم به خاطر این مسئله مورد انتقاد قرار می گرفتم، احساسم این بود آدم وقتی دوستانش زیاد هستند نمی تونه حق دوستی رو ادا کنه، همین طوری اتفاقی باز امروز این مسئله ذهنم رو مشغول خودش کرد تا اینکه به یک ماجرای جالب رسیدم که خیلی به دلم نشست و تصمیم گرفتم درباره اش بنویسم. ادامه مطلب »

۹تیر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۹): شهربازی

من از اون دسته آدم هایی هستم که خیلی نمی تونم با شهربازی ارتباط برقرار کنم ولی دیشب مجبور شدیم بعد از مدت ها بریم شهربازی، توی راه حس و حال عجیبی داشتم که دوستش نداشتم، دنبال راهکاری بودم برای فرار از شهربازی، به ذهنم رسید برم باغ وحش و حیوانات و نگاه کنم و کمی سر به سرشون بزارم، وقتی رسیدیم ورودی شهربازی از مسئول پارکینگ پرسیدم باغ وحش اش باز هست؟ خندید و گفت حیوون ها شب ها می خوابن، منم بهش گفتم آخه توی روز هم نمیشه دیدشون، پرسید چرا؟ گفتم راستش تو این گرما فیل و با لانچیکو بزنی حاضره بیاد بیرون و ما رو ببینه؟ خندیدیم و به اجبار رفتیم به سمت شهربازی. ادامه مطلب »

۸تیر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۸): آرایشگاه

من توی زندگیم سه تا کار هست که خیلی سخت انجامشون میدم، یکی ناخن کوتاه کردن، یکی حمام کردم و آخری آرایشگاه رفتن که خوشبختانه هر سه تایی اونها جزء نظافت شخصی به حساب میان (لبخند)، یکی از دلایل اساسی که من از این سه تا کار بدم میاد این هست که مجبورم در یک جایی برای مدتی ثابت بایستم یا بشینم، کلا از بی حرکت بودن خوشم نمیاد که دلیل اصلی اش بیش فعال بودنم هست، یه مدت برای حمام کردن راهکار پیدا کرده بودم و اونم این بود یک روز در میون برم استخر، چون اونجا محوطه اش بزرگ تر هست و آدم کلی توش می تونه قدم بزنه و جهت تنوع هم بپره توی آب، ولی به دلیل هزینه بر بودن این طرح بعد از چند جلسه به حالت تعلیق در اومد. ادامه مطلب »

۷تیر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۷): فال حافظ

یک ساعتی زود رسیده بودم ترمینال، حال و حوصله پارک کردن ماشین و نشستن روی صندلی های نداشته ترمینال رو هم نداشتم، ترجیح دادم اطراف ترمینال با ماشین دور بزنم، همیشه لحظات خداحافظی برام سخت ترین لحظات زندگیم بوده، مهم نیست طرف رو فردا می بینم یا مدت ها بعد کلا خداحافظی حس عجیبی بهم میده، کاش میشد احساس رو در قالب کلمات گنجوند ولی نمیشه، زمان دیر می گذشت و من هم یک مسیر تکراری رو چند بار دور زده بودم، یاد یکی از دوستام افتادم که همیشه می گفت، دوست ندارم در یک زمان از یک مسیر دو بار عبور کنم، پشت چراغ قرمز که می ایستادم، بچه ها دور ماشین جمع می شدند و هر کسی یک کاری می کرد، یکی به زور گل می خواست بفروشه، یکی شیشه رو پاک می کرد، یکی اسپند دود می کرد، هر بار هم که پشت اون چراغ می ایستادم باز بدون توجه به تکراری بودن من باز همون کارها رو انجام می دادن و بعدش چون توی خیابون کسی نبود، دور هم جمع می شدند و بلند بلند می خندیدن. ادامه مطلب »

۶تیر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۶): آشنای قدیمی

حدودا دو سالی میشه که از اجتماع فاصله گرفتم و با کسی رفت و آمد خاصی ندارم، بعضی اوقات آدم نیاز داره بشینه و یکم فکر کنه و دور خودش رو خلوت کنه از شلوغی های همیشگی، وقتی تو جمع هستیم به خصوص جمع های شلوغ دیگه خودمون و گم می کنیم، دیگه این ما نیستیم که زندگی می کنیم، حاصل تمام آدم های دور و برمون هستیم و من اصلا چنین چیزی و دوست ندارم، برای همین فاصله گرفتم، البته اتفاقات تلخ گذشته هم مزید بر علت بود چون احساس می کردم همه آدم ها مثل هم هستند ولی خدا رو شکر دوستان عزیزتر از جانی بودند که بهم نشون بدن نه ابوالفضل این طوری نیست، آدم ها با هم فرق می کنند، ولی ما آدم ها رو فقط گذر زمان می تونه آروم کنه، این روزها چیزی رو فراموش نکردم ولی تصمیم گرفتم سبک جدیدی از زندگی رو تجربه کنم و باز مثل گذشته باشم و حتی بهتر. ادامه مطلب »

۵تیر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۵): بی نظمی های مالی

نمی دونم چرا همیشه مسائل مالی من چه در زندگی شخصی و چه در حوزه کاری از یک بی نظمی خاص و اعصاب خورد کنی تبعیت می کنه، نهایتا یک ماه شاید یکم با حساب و کتاب رفتم جلو، باز دوباره برگشتم سر نقطه اولم، یکی از اساسی ترین بخش های بی نظمی اش اینه اصلا معلوم نیست کی به کیه، از این گرفتم دادم به اون، از اون یکی گرفتم دادم به این، پول این پروژه رو زدم تو اون پروژه، اون یکی اصلا معلوم نیست پولش چی شده، یه اوضاعی اصلا، خیلی وقته باهاش درگیر هستم، جالبی اش اینه توی این گیر و دار می خوام طوری مسائل مالی رو مدیریت کنم که بتونم هر موقع خسته شدم حداقل یک سال بدون دغدغه زندگی کنم و کار نکنم ادامه مطلب »

۴تیر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۴): عصبانیت

متاسفانه باید بگم من جزء آدم هایی هستم که خیلی زود عصبانی میشن، یعنی یه جورایی در کسری از ثانیه آمپرم از صفر تا صد رو طی می کنه و دیگه کنترل همه چیز از دستم خارج میشه، اگر مغزم همزمان درگیر حل چند مسئله هم باشه که دیگه واویلا میشه، فقط کافیه کوچکترین صدایی در اطرافم بشنوم، حتی قورت دادن آب دهان، زمین و زمان رو به هم می ریزم، فاجعه ای هستم برای خودم، بدترین قسمت ماجرا اینجاست که چند ثانیه بعد از اینکه عصبانیت خودم رو بروز دادم در اکثر موارد پشیمون میشم ولی دیگه هیچ فایده ای نداره و همه چیز بهم ریخته. ادامه مطلب »

۳تیر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۳): پشت در اتاق عمل

به نظر من یکی از بدترین مکان ها و حتی بدترین لحظات زندگی آدم، پشت در اتاق عمل هست، اون هم زمانیکه یکی از عزیزترین آدم های زندگی مون اونجاست، نمیشه حال و هوای اون لحظات رو برای کسی توصیف کرد، آدم به چه چیزهایی فکر می کنه، چقدر با خدا حرف می زنه، حال و حوصله هیچ کسی رو نداره، دیگه تمام آرزوهاش تمام میشه و تبدیل میشه به یک آرزو، «خدایا، به تو سپردمش»، فقط همین، داشتم فکر می کردم چقدر شبیه اون آدمی می شیم که وسط دریا گرفتار طوفان شده و مرگ رو جلوی چشم هاش می بینه و تمام آرزوهاش و فراموش می کنه و از خدا می خواد که نجات اش بده، ولی به محض رسیدن به خشکی، حتی فراموش می کنه یه تشکر خشک و خالی از خدا بکنه.

۲تیر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۲): خودشیفتگی

مدتی هست با خودم خیلی درگیر شدم، شاید برای شما هم پیش اومده باشه که اطرافیانتون هر کدوم به شما یک برچسب از بیماری های روانی بزنند و شما هم به دنبال کشف مشکلات خودتون شروع کنید به جست و جو در اینترنت و زدن تست های روانشناسی، مثل تست بیش فعالی، افسردگی، خودشیفتگی، اعتماد به نفس و کلی از این چیزها، بعد در کمال ناباوری می بینید تمام این بیماری ها رو خدا رو شکر یکجا با هم دارید و می تونید به خودتون افتخار کنید که چنین توانمندی در پشتیبانی از انواع بیماری های روانی را به صورت همزمان دارید. ادامه مطلب »

۱تیر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۱): یا علی گفتیم و …

امروز یکی از سخت ترین روزهای زندگیم گذشت، همیشه پشت در اتاق عمل رو توی فیلم ها دیده بودم، بدترین حسی که می تونستم تصورش کنم رو داشتم تجربه می کردم، کسی که داخل اتاق بود مادرم بود، عزیزترین آدم زندگیم، همیشه می گفتم دردی که تو دو سال گذشته زندگیم کشیدم رو تو سی سال گذشته اش تجربه نکرده بودم ولی شاید باورتون نشه، امروز فهمیدم دردی ورای این دردها هم هست، دردی که امروز تجربه کردم یک طرف، درد بقیه زندگیم هم یک طرف، اون هم در یک روز، شاید چند ساعت، ما قدر داشته هامون رو تا زمانیکه احساس نکنیم داریم از دستشون می دیم نمی دونیم و می چسبیم به چرندیات زندگی روزمره این دنیا، امروز به تک تک حرف ها و خواسته های مادرم از گذشته تا به امروز فکر می کردم، از خدا خواستم هوای مادرم و داشته باشه، همین و دیگر هیچ. ادامه مطلب »

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه