روزانه ها

۲۲تیر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۲۲): گذشته ای که پشت در ماند

سفر مشهد اخیر یکی از بهترین سفرهای زندگیم بود، چون کل زندگی و گذشته ام رو گذاشتم پشت در و آینده جدیدی رو شروع کردم که از همون روزهایی که در سفر بودم شروع شد. به نظرم این کار یکی از سخت ترین کارهایی هست که آدم می تونه تو زندگی اش انجام بده و به این زودی ها نمیشه ازش به عنوان موفقیت یاد کرد چون شاید اصلا نتونم وضعیت جدید رو بپذیرم و انتخاب های غلط و درستی که بعد از این اتفاق می کنم در آینده و نتیجه این کار بسیار موثر هست، قدم های خوب و بلندی برداشتم که شاید در هیچ دوره ای از زندگیم این کار و نکرده بودم، به خصوص در مسائل شخصی و مشکلاتی که در گذشته داشتم، در حوزه کاری هم برنامه راهبردی ۱۲۷۶۰ رو طراحی کردیم که در آینده درباره اش خواهم نوشت، امیدوارم بتونم در آینده هم مثل روزهایی که در حال سپری شدن هستند زندگی کنم.

۲۱تیر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۲۱): بغض های یک پدر

امروز ظهر دلم خیلی برای مادرم تنگ شده بود، کاری هم داشتم که می خواستم هفته بعد پیگیری اش کنم ولی به حرف دلم گوش دادم و دل رو زدم به جاده و از تهران خارج شدم، وقتی رسیدم داشتم از ماشین پیاده می شدم که مادرم خیلی اتفاقی اومد پشت پنجره و با دیدن من هم تعجب کرده بود و هم اینقدر خوشحال شده بودم که نمیشه گفت، یک لبخندی بهش زدم و تو دلم گفتم همین خوشحالیت به تمام دنیایی می ارزه، عصر با هم رفتیم اسباب بازی فروشی تا من یک عروسک کوچولو برای خواهرزاده گرامی بخرم، همین طوری که داشتم عروسک هاش رو نگاه می کردم چشمم خورد به عکس یک پسر جوان که روی چمن ها دراز کشیده بود. ادامه مطلب »

۲۰تیر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۲۰): لذت رشد کردن.

امروز خواهرزاده ام شروع کرده بود به راه رفتن و من داشتم اولین ویدئوی راه رفتنش رو با ذوق تماشا می کردم و از دایی شدنم لذت می بردم، اولین بار که بلند شد دستش رو گرفت به میز و بعد از چند ثانیه دستش رو رها کرد و به ترس هاش غلبه کرد و چند قدم راه رفت، بعد به خاطر اینکه هنوز بدنش قوی نشده بود می خورد زمین، بعد از چند ثانیه با تشویق مامانش دوباره بلند می شد و چند قدم دیگه بر می داشت و باز می خورد زمین، چندین بار این اتفاق افتاد و من هر بار دلم می ریخت و می گفتم دیگه خسته میشه و بلند نمیشه ولی بر خلاف تصورم می خندید و با ذوق و شور از جاش بلند میشد، انگار فراموش می کرد چندین بار خورده زمین، فقط دوست داشت بلند بشه و ادامه بده، خیلی پیش میاد ما هم تو زندگی زیاد زمین بخوریم، ای کاش یاد بگیریم هر بار که می خوریم زمین لبخندی بزنیم و سریع بلند بشیم و ادامه بدیم.

۱۹تیر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۱۹): بعضی ها وسط راه پیاده می شوند.

دیشب تو جمع دوستانه ای حرف از آدم هایی شد که به بهانه های مختلف وارد زندگی ما می شوند، بعد از مدتی ادعای رفاقتشان خفه مان می کند و مدتی بعد تر بهانه ای پیدا می کنند یا حتی به خودشون زحمت اونم نمیدن و می روند، صد البته که باید گفت «به درک»، به قول معروف «من کان الله کان الله له»، «هر کس که از برای خدا باشد، خداوند برای اوست»، ما باید سعی کنیم به سمتی بریم که زندگی مون برای خدا باشه و بهترین دوست و رفیق مون خدا باشه، اگر این طوری شد، هر کسی اومد و رفت برامون مهم نخواهد بود، من خودم از جمله آدم هایی هستم که این اومدن و رفتن ها خیلی آزارم میده و این نشون میده هنوز دو سه منزل عقب هستم و خدای زندگیم کم هست. ادامه مطلب »

۱۸تیر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۱۸): فرهنگ سازمانی

این مطلب رو دارم در رستوران قطار می نویسم زمانیکه از مشهد به سمت تهران در حرکت هستیم، یک اتفاق در قطار نظرم رو به خودش جلب کرد و علاقه مند شدم درباره اش بنویسم، بعد از خوردن شام ما هنوز در رستوران نشسته بودیم و زمان غذای پرنسل بود، دیدم رئیس قطار اومد، سر یک میز جداگانه با یک حالت خیلی خاصی نشست، غذای ویژه ای براش آوردن با مخلفات، بعد از چند دقیقه که خسته شدم بلند شدم تا کمی قدم بزنم دیدم غذای مهماندارها با رئیس قطار فرق می کنه راستش احساس خوشایندی برام نبود، چون به نظرم غذای رئیس قطار نباید با بقیه فرق می کرد، بعد تر فهمیدم حتی جای رئیس قطار هم بهتر از بقیه است، این چنین فرهنگ سازمانی رو دوست ندارم، صمیمیت بین کارکنان قطار موج میزد، به آدم واقعی لبخند می زدند، حرف می زدند، ولی نمی دونم چرا رئیس های قطار اینقدر خودشون رو می گیرند، چه خبره آخه، به نظرم نباید جایگاه آدم باعث بشه خدمات خاصی جلوی کارمندانش داشته باشه و برای خودش تفاوت قائل بشه.

۱۷تیر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۱۷): لحظه های دلتنگی

یکی از مسخره ترین و بی معنی ترین اتفاقی که اخیرا تو زندگیم زیاد می افته و قادر به درک اون نیستم، رفتن یهویی کسانی از زندگیم هست که محبت قلبی بهشون داشتم و یه جورایی واقعا خیلی دوستشون داشتم، فکر کنید مشغول کار کردن هستید و یهویی دلتون برای یکی از دوستانتون تنگ میشه، گوشی رو بر می دارید تا بهش پیام بدید، می بینید دیگه همچین امکانی رو ندارید، بدون هیچ دلیلی، نمی دونم بعضی ها کار و با رفاقت قاطی می کنند، دوست داشتنی وجود نداشته و همش بر اساس منافعی بوده که قبلا بوده حالا دیگه نیست، یک برخورد اشتباه از سمت من بوده، نمی دونم هر دلیلی که داره از نظرم مسخره است، وقتی چنین اتفاقی می افته با خودم میگم محبت و دوست داشتنی که من داشتم کاملا یک طرفه بوده، چون کسی که به کسی محبت داره همین طوری ول نمی کنه بره، خیلی درباره دوستی و حق دوستی مطلب خوندم، چنین آدم هایی به قول آرش اصلا نمی تونند دوست باشند، رفتنشون خیلی مهم نیست، دلتنگی بعدش آدم رو خیلی آزار میده و خاطراتی که ازشون باقی مونده، هر چند این چنین اتفاقاتی اونا رو ناراحت نمی کنه، چون واقعا محبت و دوست داشتنی نبوده و به سادگی فراموشت می کنند و تو مدت ها درگیر دلت هستی و باید به دلت جواب بدی که چرا چنین آدم هایی رو راه دادی تو دلت.

۱۶تیر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۱۶): در آخر خط چه کنیم؟

همیشه تو زندگی ما آدم ها مشکلات هست، خیلی هم پیش میاد که فکر کنیم دیگه به آخر دنیا رسیدیم و زندگی برای ما هیچ معنی و مفهوم خاصی نداره، دلیل اش می تونه هر چیزی باشه، دوستی را از دست داده باشیم، از کارمون اخراج شده باشیم، ورشکست شده باشیم یا هر اتفاق بزرگ دیگه ای که می تونه ما رو زمین گیر بکنه، شاید خیلی سخت باشه به آدمی که تو این شرایط روحی قرار داره بگیم اتفاق خاصی نیافتاده و ممکنه در آینده شرایط بدتر از این هم تجربه کنه، یا کمتر غصه بخور و بهش فکر نکن، چون شرایط و موقعیت اش رو درک نمی کنیم، هنوز نمی دونم به چنین آدمی چطوری میشه کمک کرد، خودم هم چندین بار تو چنین شرایطی قرار داشتم ولی اعتقاد دارم ممکنه نشه با راهکارهایی که خودم و تونستم نجات بدم یا در حال نجات دادن خودم هستم به دیگران کمک کنم، شاید بهترین اتفاقی که می تونه بیافته و کمک کنه این هست بهشون کمک کنیم معنی واقعی زندگی رو درک کنند، شروع کنند به جست و جو برای کشف معنی زندگی.

۱۵تیر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۱۵): عباس کیارستمی

دیروز همه درباره عباس کیارستمی حرف می زدند، تعجب کرده بودم، هم خوشحال بودم و هم ناراحت، از اینکه آدم های مرده پرستی هستیم ناراحت میشدم و خوشحال بودم که این حرف زدن ها باعث میشد همه حتی در حد یک جمله با عباس کیارستمی آشنا بشن، من هیچ وقت توفیق نداشتم از نزدیک این آدم رو ببینم ولی توصیه می کنم حتی اگر فرصت اش رو ندارید، فرصت اش رو ایجاد کنید و کتاب «سر کلاس با کیارستمی» رو حتما بخونید، جالبه بدونید این کتاب ترجمه است، بله، یک ایرانی این کتاب را ننوشته، چون ما آدم های مرده پرستی هستیم، این کتاب رو پال کرونین از شاگردانش وقتی در قید حیات بوده نوشته، من واقعا خوب این کتاب رو معرفی نکردم تو بلاگم، فقط در همین حد می تونم بهتون بگم که وقتی شروع کردم به خوندن این کتاب، دیگه نتونستم بزارمش زمین تا این که تموم بشه. ادامه مطلب »

۱۴تیر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۱۴): قهوه

من هیچ وقت خوردنی های تلخ و دوست نداشتم به خصوص قهوه، نمی دونم نسکافه هم جزء قهوه محسوب میشه یا نه، اگر میشه تنها قهوه ای بوده که می تونستم بخورم، یادم میاد اولین باری که قهوه خوردم فرانسه بود تو کافه ای در اراک، اینقدر تلخ بود برای من که هر چی شیر و شکر می ریختم توش از نظرم هنوز قابل خوردن نبود، بعدش با یکی از دوستانم بعد از کلی گشت و گزار تو کافه ای در تهران امریکانو رو تجربه کردم، دیروز هم به آرش گفتم یک نسکافه برای من بگیر، رفت و اومد گفت اسپرسو سفارش دادم، اولش باورم نمیشد، بعد که آوردن فهمیدم شوخی نمی کرد و من تلخ ترین چیزی که میشد خورد رو تو زندگیم به زور خوردم یعنی مجبورم کرد که حتما باید بخورم، امروز هم به دعوت از دوستان موکا دارم می خورم و زد به سرم امروز درباره قهوه بنویسم، راستش تجربه این چند بار باعث نشده که من عاشق قهوه بشم ولی حداقل باعث شد وقتی میرم کافه گزینه های بیشتری برای سفارش و لذت بردن ازش داشته باشم.

۱۳تیر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۱۳): قطار

از نظر من یکی از بهترین و دوست داشتنی ترین وسایل نقلیه برای مسافرت قطار هست، برای من مثل یک شهر کوچولو می مونه که کوپه های کنار همش تداعی کننده خونه هاش هست، رستورانش مثل کافی شاپ می مونه و وقتی تو ایستگاه های مختلف نگه میداره انگار به گشت و گزار و مسافرت رفتیم، حتی اگر دسته جمعی با قطار سفر کنیم می تونیم خونه ی همدیگه هم مهمونی بریم و کلی خوش بگذرونیم، توی کوپه واقعا شبیه خونه است، تشک و بالش و پتو و کلی خرت و پرت دیگه، رئیس قطار حکم شهردار رو داره، توی هر واگن کوپه ای برای خرید تنقلات وجود داره که مثل مغازه می مونه، واقعا یک بازی لذت بخش هست، من اگر فرصت داشته باشم و یا کسی همراهم باشه، ترجیح میدم با قطار سفر کنم، از همه مهم تر فرصتی برای با هم بودن و حرف زدن و گپ های شبانه است.

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه