تجربه ها

۱۰آبا
فراموش شدگی

نمایشگاه گروهی عکس فراموش شدگی

چند روز پیش محمد که خیلی وقت بود می خواستم ببینمش ولی فرصت اش پیش نمیومد توییتی کرد برای تبلیغات نمایشگاه عکس گروهی به اسم فراموش شدگی، تصمیم گرفته بودم برم ولی از اونجایی که من در لحظه تصمیم می گیرم و از چند روز قبل برنامه ریزی نمی کنم، تا دیروز رفتن و نرفتم در هاله ای از ابهام بود، تا اینکه عصر دیروز سرم خلوت شد و بدون اینکه به اولویت هام فکر کنم بلند شدم و به سمت نمایشگاه حرکت کردم، اولین بار بود می رفتم گالری برای دیدن عکس، برای من مثل مسافرت بود چون از جایی که بودم تا محل گالری یک ساعت و خورده ای راه بود، برام هیجان انگیز و جالب بود. ادامه مطلب »

۳۱ارد

انتخاب ها مهم هستند!

ما آدم ها از وقتی چشم به این دنیا باز می کنیم، شروع می کنیم به انتخاب کردن، اینقدر این انتخاب ها توی زندگی مهم هست که گاهی فکر می کنم خدا فرصت زندگی روی این سیاره خاکی رو برای مدتی بهمون داد تا انتخاب کنیم و خودمون بفهمیم اگر اون دنیا جای خوبی بهمون ندادن، به خاطر انتخاب های بد و اشتباهی بوده که کردیم، یه جورایی تو این دنیا فکر می کنم قراره با انتخاب هایی که می کنیم لیاقت خودمون رو به خدا نشون بدیم، انتخاب های ما توی همین دنیا هم سرنوشت ما را می سازند و یک جورایی آینده ما حاصل انتخاب هایی است که در گذشته و امروز کردیم، ما در هر لحظه هر کسی هستیم حاصل انتخاب هایی هستیم که در گذشته کردیم. ادامه مطلب »

۳۱فرو

کنار هم معنی پیدا می کنیم

همیشه یه ترس عجیبی از سی سالگی داشتم، هیچ وقت هم دلیلش رو درک نمی کردم، هر جایی می نشستم از بحران سی سالگی حرف می زدند، تا اینکه چند ماه مونده بود به سی سالگیم، کل زندگیم یهو فرو ریخت، احساس کردم دیگه نمی تونم از جام تکون بخورم، جالب اینجا بود که یک ماه قبل از اتمام دهه سوم زندگیم راهی بیمارستان شدم و انواع و اقسام مشکلات و چالش ها پیش اومد، فشارهای کاری، روحی، زندگی، رسما مغزم رفت تعطیلات، دیگه دوست نداشتم به چیزی فکر کنم، حتی علاقه ای نداشتم کار کنم، روز تولدم غمگین ترین تولد عمرم رو تجربه کردم و وارد دهه چهارم زندگیم شدم، تا یکسال بعدش هم کار خاصی نمی کردم، فقط روی تخت دراز می کشیدم و به یک نقطه خیره می شدم و به خودم و کارهایی که کردم و راهی که ازش اومده بودم فکر می کردم و بین آدم ها فقط به یک نفر فکر می کردم که نبود. ادامه مطلب »

۹اسف

اولین سال گذشت.

از وقتی اینجا رو ساختم هر سال روز تولدم یک مطلب نوشتم، امسال هم به رسم هر ساله می خوام مطلبی بنویسم تا سال های بعد وقتی بر می گردم و می خونم به یاد بیارم کجا بودم، چه می کردم و چه بر من گذشته، خیلی کم پیش میاد برگردم و مطالب گذشته رو بخونم ولی از ذهنم گذشت امسال این کار و انجام بدم، شروع کردم به خوندن مطالبی که سال های گذشته روز تولدم منتشر کرده بودم، راستش اصلا احساس خوشایندی نبود، پر بود از لحظات تلخ، رفتن ها، غم ها، تصمیماتی که شاید تو اون موقعیت درست نبود بگیرم و کلی اتفاقاتی که از به یاد آوردنشون لذت نمی بردم، انگشتانم رو بی اختیار از روی کیبورد بلند کردم و تصمیم گرفتم امسال چیزی ننویسم، چون وضعیت بهتر از قبل نبود. ادامه مطلب »

۱۵آبا

اولین تجربه تلخ تئاتر دیدن من

چند روز پیش با یکی از دوستان جلوی تئاتر شهر قرار گذاشته بودیم، وقتی رسیدیم چند تا بچه با یک توپ پلاستیکی داشتند فوتبال بازی می کردند، یکم پرس و جو کردیم فهمیدیم قراره امشب تئاتر بازی کنند و اون بچه ها هم از بهزیستی اومده بودن، نمی دونم چی شد زد به سرمون بریم تئاتر تماشا کنیم، البته خیلی وقت بود می خواستم برم یا فرصت اش پیش نمیومد یا تئاتر خوب پیدا نمی کردم یا کسی که باهاش برم تئاتر، بالاخره رفتیم گیشه و بلیت گرفتیم و روی بلیت هم نوشت بدون صندلی، بعد بهش گفتیم یعنی چی؟ گفت تشک بهتون میدن بشینید زمین، نصف قیمت هم حساب کرد، اولش فکر کردیم مسخره مون می کنه، بعد که رفتیم داخل فهمیدیم قضیه خیلی هم جدیه. ادامه مطلب »

۱۲آبا

جای غلط در زمان درست

حتما شنیدید که میگن به دلم افتاده بود مثلا تو میای و هزار داستان دیگه، من با دلم همیشه این طوری هستم، همیشه دلم بهم میگه الان قراره چه اتفاقی بیافته، باز حتما تله پاتی هم شنیدید و می دونید چی هست، من با یک نفر خیلی این طوری هستم، البته به نظرم کاملا یک طرفه است، می دونم در لحظه داره به چی فکر می کنه، کجاست و حتی با چه کسی هست، می دونم از نظرتون شاید خیلی مسخره به نظر بیاد، چون به بعضی ها که میگم مسخره ام می کنند و بعد از اینکه از یکی می پرسند می بینند دقیقا همون اتفاق افتاده، بهم میگن حتما از یکی شنیدی و کلی داستان دیگه، در حالیکه من اصلا با کسی حرف نمی زنم، ولی کلیات به دلم میافته، حالا چرا این و گفتم. ادامه مطلب »

۳آبا

خانه واده ما

تو مطلب قبلی درباره خانواده یکم حرف زدم، قصد دارم تو این مطلب درباره نوع نگاه خانواده ها به بچه ها بنویسم، یه جورایی میشه گفت حاصل تجربه برخوردهایی که با خانواده های مختلف داشتم، از خودم شروع می کنم، توی خانواده ما خیلی مهم نبود هیچ کدوم از بچه ها دکتر بشن یا مهندس، بیشتر مهم این بود که حتما وارد دانشگاه بشیم، به جز من همه لیسانس و فوق لیسانس گرفتن من توی دو راهی موندم دکتر بشم، مهندس بشم، روانشناس بشم، مدیر بشم، چی بشم بالاخره، دوران بدی بود، فکر کنید یک بچه هجده ساله چی از آینده می فهمه، من اصلا نمی دونستم کی هستم، راستش همین الانم جواب این سوال رو درست و حسابی نمی تونم بدم، ادامه مطلب »

۲آبا

خانه واده

واده یعنی اصل، مبنا، پایه و شالوده چیزی، خانه هم که یعنی جایی که آدم توش سکنی می کنه، حالا خانواده به نظرم میشه شالوده و اصل زندگی، معنی فوق العاده ای داره به نظرم، یه جورایی میشه خانه اصلی یا حتی پی خانه تعریف اش کرد، هر جوری که تعریف اش کنید چیزی در میاد که راحت نمی تونید معنی و تفسیرش کنید، خانواده به نظر من مجموع پدر، مادر، خواهر و برادر نیست، دارای مفهومی خیلی عمیق تر از این افراد هست، درسته که خانواده با وجود این افراد هست که معنی پیدا می کنه ولی دارای مفهومی عمیق تر از این حرف هاست، تو این مطلب فقط دوست دارم درباره چیزهایی که توی این چند روز پیرامون مفهوم خانواده بهش رسیدم بنویسم. ادامه مطلب »

۱شهر

عادت های بد

امروز به طور اتفاقی بلاگم رو باز کردم و دیدم آخرین مطلبی که نوشتم دقیقا بر می گرده به همچین روزی در مرداد یعنی یک ماه پیش اون هم با عنوان شروع، لبخند تلخ جالبی روی لب هام نشست، از پشت سیستم بلند شدم توی اتاقم قدم زدم و به خودم و گذشته فکر کردم، به طرز باور نکردنی الان ده ماهه دقیقا دارم برای بلند شدن از روی زمین امروز و فردا می کنم، از من بعید بود واقعا، من همیشه شب هر تصمیمی می گرفتم باید صبح شروع به انجام اش می کردم وگرنه اون روز شب نمی شد، باز نشستم پشت سیستم و با خودم گفتم این بار نه می گم شروع، نه چیز دیگه ای فقط می نویسم هر چیزی که در لحظه به ذهنم اومد. ادامه مطلب »

۳خرد

تنش های عصبی

ناراحت و عصبانی شدن جزئی از احساسات آدم هست که نمیشه ازش جدا کرد، واقعا هنوز نفهمیدم وقتی چیزی اینقدر بد هست چرا اصلا باید وجود داشته باشه، به قول دکتر به شدت هم اثرات منفی روی سلامت بدن انسان داره، در مورد استرس و اضطراب هم بهتره دیگه چیزی نگم شک ندارم همه ی شما بهتر از من می دونید چیه، واکنش های هیجانی که باعث ایجاد دلواپسی و بی قراری میشه، چیزی که این روزها صبح تا شب و شب تا صبح من باهاشون درگیر هستم و دیگه به یک مسئله ی خسته کننده برای من تبدیل شده، چون نه براش راهکار درست و دائمی دارم و نه تا حالا موفق به حل این مشکل شدم ولی به شدت از نظر جسمی آسیب دیدم. ادامه مطلب »

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه