تجربه ها

۲۶شهر

با رویاهاتون زندگی کنید

یکی از لذت بخش ترین کارهای دوران کودکی من خیال پردازی بوده و امروزه همچنان جایگاه خودش رو به عنوان یکی از فعالیت های لذت بخش من حفظ کرده، من هر وقت ایده ی جدیدی میاد توی ذهنم اول اون رو توی ذهنم به تصویر می کشم و مدتی توی ذهنم اون رو به چالش می کشم بعد در عالم واقعیت به اجرای اون ایده می پردازم، همیشه فکر می کردم همه مثل من هستند، ولی توی بازی های کودکانه ای که با همبازی هام داشتم فهمیدم شاید همه این توانمندی رو داشته باشند ولی یا خوب ازش استفاده نمی کنند یا کلا سر به نیستش می کنن. ادامه مطلب »

۲۴شهر

جواب بعضی ها رو همون لحظه ندید

یادم میاد روز ازل بود و من هنوز به دنیا نیومده بودم، داشتم به این موضوع فکر می کردم حالا اینقدر دنیا دنیا می کنن چه جور جایی هست، من خوشم میاد، نمیاد، اصلا چه کاریه حالا این همه راه پاشیم بریم تا دنیا و برگردیم، همین جا جامون خوبه، دیدم خدا اومد بالای سرم گفت، رفت و برگشتت دست خودت نیست، به وسط این دو تا فکر کن، فقط بدون تو رو برای انجام کارهای بزرگی خلق کردم خودت رو ضایع نکن، الانم پاشو که نوبت بازی تو شده باید بری دنیا، اینگونه بود که من اومدم اینجا.

هنوز چند روزی از حضورم به این دنیا نگذشته بود که دیدم همه ی ایل و تبار برای دیدن من اومدن، نوبتی من رو می گرفتن بغل بعضی ها قیافشون رو کج و کوله می کردن تا من بخندم، راستش منم چون اون موقع فکر می کردم و احساس می کردم اینا فکر کردن من بچه ام و چیزی حالیم نیست یه اخم نظامی بهشون می کردم و چون دست و بالم هنوز جون نداشت، فریاد می کشیدم که من رو رها کنن، جواب میداد، چون سریع من رو میذاشتن زمین یا تحویل بابا و مامانم میدادن.

یه مدتی گذشت و من با کلی سعی و تلاش و فکر یاد گرفتم چهار دست و پا حرکت کنم، یادم میاد سردم شده بود، فکر کردم باید برم پیش بخاری، رفتم ولی اومدم دستم رو بگیرم به بخاری و بلند بشم، دستم رفت لای شیارهای بخاری و گیر کرد، آقا مکافاتی شد، کلی داد زدم تا نجاتم دادن، نه اینکه فکر کنید بی فکر عمل کردم نه همون موقع هم کلی فکر کردم ولی مشکل از سازنده بخاری بود که فکر بلند شدن ما بچه ها رو نکرده بود، چی فکر کردید شما، مامانم فهمیده بود، چون یه کتکی به بخاری زد. ادامه مطلب »

۲۲شهر

چرا ما باید بنویسیم؟

پنجم مرداد هزار و سیصد و نود و سه با بنیامین نجفی توی شرکت نشسته بودیم و اون داشت درباره ی تولید محتوا با من صحبت می کرد، نمی دونم چی شد بهش گفتم، اگه قراره کاری توی این حوزه شروع کنی بهتره از بلاگ شخصی خودت شروع کنی و طبق یک برنامه ی مشخص مثلا هر روز یا در روزهای خاصی از هفته درباره ی موضوعات مختلف مطلب بنویسی و منتشر کنی و گفت مثلا چه طوری؟ که من هم رفتم روی تخته وایت برد و این برنامه رو نوشتم و گفتم مثلا این جوری.

خیلی جالب بود بعد که برنامه رو نوشتم و برگشتم و نشستم روی صندلیم و داشتم به برنامه نگاه می کردم، با خودم گفتم یه برنامه ای نوشتم که خودم هم نمی تونم انجامش بدم، بعد دارم به یکی دیگه میگم این کار رو انجام بده، که یک دفعه از دهنم پرید اصلا می خوای منم شروع کنم بنویسم؟ که با خوشحالی گفت، چرا که نه، شروع کن، من هم سریع رفتم و توییت کردم بیایید از امروز شروع کنیم به نوشتن، هر کسی یه جوری واکنش نشون داد که برای خودم جالب بود.

یکی می گفت چهار سال هست یه دامین خریدم ولی حوصله ام نمیاد شروع کنم، یکی دیگه گفت، این خیلی سخته من ماهی یه مطلب بنویسم کلاهم رو میندازم هوا، یکی می گفت، باید حسش بیاد، در کل هر کسی یه حرفی زد، یه سری هم گفتن، خیلی عالیه بنویس، تو می تونی و از این حرف ها، مونده بودم الان بین این همه واکنش خوب و بد چطوری تصمیم بگیرم، که دل رو زدم به دریا و گفتم من یه حرفی زدم حتما انجامش میدم، حالا می خواد سخت باشه، می خواد راحت باشه باید شروع کنم. ادامه مطلب »

۱۷شهر

آرزوهایم برای شهر تبریز

قبل از اینکه شروع به نوشتن کنم پیشنهاد می کنم مطالب وبلاگ دوست خوبم بهروز بختیاری رو دنبال کنید، آخرین پستی که ازش خوندم از بچه های تبریز خواسته بود تا آرزوهاشون رو برای تبریز بیان کنن، البته در قالب یک پست توی وبلاگ هاشون، نمی دونم چی شد احساس کردم دوست دارم آرزوهام رو برای تبریز بگم، من اولین باری که با تبریز آشنا شدم روی نقشه ی جغرافیا بود و همیشه فکر می کردم تبریز مرکز استان آذرباییجان غربی هست، نه اینکه جغرافیام خوب نبود، چون من غرب رو از شرق بیشتر دوست داشتم.

من به شدت به مسافرت علاقه دارم، توی هر هتلی که میرفتم، عکس های فوق العاده ای از تبریز روی دیوارهای همه ی هتل ها نصب شده بود و دوستانی که تبریز رو از نزدیک دیده بودند تعریف های جالبی می کردند ولی هیچ وقت فرصتی پیش نیومد تا من این شهر رو ببینم، تا اینکه بنیامین من رو با استارتاپ ویکند آشنا کرد، توی هفته ی کارآفرینی همزمان توی چند شهر این رویداد برگزار می شد و ما تصمیم گرفته بودیم در یکی از این رویدادها شرکت کنیم، برای همین سایت های مرتبط رو شخم زدیم.

قبل از اینکه تصمیم بگیریم توی کدوم رویداد شرکت کنیم، هر مربی که وبلاگ داشت و تونستیم پیدا کنیم چند تا از مطالبش رو خوندیم، اولیش از سالار کابلی شروع شد، بعد که با مجید علوی زاده یا همون مجید آنلاین آشنا شدیم، اولین بار عکس آرش میلانی رو توی بلاگش دیدم و اولین مطلبش درباره ی تعداد اعضای تیم و تعداد روابط بین اون ها بود، بعد علی نعمت شهاب، بهروز بختیاری ، پیام صادری و … بعد از برخورد بد با دوستان تهران، تصمیم گرفتیم مسافت زیادی رو طی کنیم و به جای تهران و اصفهان به تبریز بریم. ادامه مطلب »

۲۷مرد

“ این را برای دیوانه ها می گویم: آنهایی که همیشه مزاحم هستند، آنهایی که به درد نخور هستند، آنهایی که ارزشی ندارند، آنهایی که متفاوت فکر می کنند، آنها ترسی ندارند. می توانید آنها را سرزنش کنید، می توانید آنها را تحقیر کنید، می توانید هر کاری بکنید ولی نمی توانید نادیده بگیریدشان … آنها بشر را به جلو هدایت می کنند، بعضی ها آنها را دیوانه می شمارند، ولی ما آنها را نابغه می دانیم، چون به قدری دیوانه هستند که باور می کنند که می توانند دنیا را تغییر دهند. و همین ها هستند که این کار را می کنند. ”

- استیو جابز -
۲۶مرد

تمام آنچه که چهارمین همایش بین المللی بازاریابی اینترنتی، اقتصاد و گردشگری برای گفتن داشت

صبح روز جمعه ۲۴ مرداد بود که ساعت موبایلم از ساعت ۷ صبح شروع به زنگ زدن کرد، منم به نشانه ی اعتراض بهش محل نزاشتم تا ساعت به حوالی ۸:۳۰ دقیقه رسید، با شتاب خیلی زیاد از جام بلند شدم و لباس هام رو پوشیدم و سوار بر سالارِ جاده ها به سمت برج میلاد حرکت کردم، ورودی برج نگهبان از دستگاهی که کارت پارکینگ صادر می کرد کمی فاصله داشت، منم که دفعه ی اولم نبود گفتم بزار صداش نکنم و خودم یه کارت بردارم که از شانس خوبِ ما دکمه را زدیم ولی کارتی نیامد، طرف داد زد گفت نمی خواد برو، با خودم گفتم تو کلا خودت باشی خیلی بهتره، ماشین رو پارک کردم و قدم زنان به سمت ورودی مرکز همایش ها می رفتم که امین ضیا و یه سری از بچه های تبریز رو دیدم که باهاشون توی استارتاپ ویکند تبریز آشنا شده بودم، اتفاق غیر منتظره ای بود، ولی بعدش که دوستان بیشتری رو دیدم کمی از تعجبم کم شد، جالبیه قضیه اینجا بود که اونجا همه مهمون بودن و کسی رو ندیدم پولی برای شرکت در همایش پرداخت کرده باشه.

بعد از اینکه چند دقیقه ای با بچه ها خوش و بشی کردم، دوستانی که من رو دعوت کرده بودن رو پیدا کردم و کارت ورود به همایش رو گرفتم، و وارد سالن شدم، شرکت های زیادی با گذاشتن یه میز کانتر و چند تا کاتالوگ و بروشور به تبلیغات محصولات و خدمات خودشون مشغول بودن، ما هم هدیه همایش رو گرفتیم و هِدفُنی که برای ترجمه بود هم دریافت کردیم و رفتیم نشستیم توی سالن، طبق برنامه اعلامی شروع همایش ساعت ۹ بود ولی به ساعتم که نگاه می کردم ساعت ۱۰:۳۰ دقیقه رو نشون میداد، تا اینکه یه فایل ویدئویی قرآن پخش شد و سکوت نسبی سالن همایش رو فرا گرفت، دلیل سر و صدای حاکم بر سالن این بود که روی بلیت شماره ردیف و صندلی نوشته شده بود ولی راهنماهای داخل سالن بعضی ها رو جای یکی دیگه می نشوندن، بعد طرف میامد و دعوا شروع می شد، نفر جلویی من به طور جدی کسی که جاش بود رو بلند کرد و بهش گفت عزیزم صندلی همایش مثل صندلی هواپیما می مونه، بیمه هم روی شماره صندلی شده، پاشو، پاشو ببینم. ادامه مطلب »

۲۰مرد

بر خیالات خود سوار شوید

خیال پردازی – قسمت اول

یکی از تجربیات فوق العاده و تاثیر گذار در زندگی من خیال پردازی بوده و هست، خیلی خوب به یاد دارم که یکی از لذت های دوران کودکی من همین خیال پردازی بوده، اینقدر داستان های قشنگی با تخیلاتم می ساختم و برای این و اون تعریف می کردم، که بعد از یه مدت خودم هم باورم میشد این داستان ها واقعی هستند، بیشتر کودکان از قوه خیال پردازیِ بالایی برخوردار هستند ولی با سهل انگاری والدین و اطرافیانشون، آروم آروم خیال پردازی را یا کنار می گذارند و یا فقط برای زمان های تنهایی ازش استفاده می کنند، بارها دیدم وقتی کودکی خیال پردازی می کنه و برای اطرافیانش تعریف می کنه، برچسب درغگو بهش می چسبونن، درحالیکه کودک حقیقتی که در خیالش هست را برای اون ها داره تعریف می کنه.

من همیشه در کودکی تمام افکارم را با صدای بلند خیال پردازی می کردم و خیلی خوشحالم که پدر و مادرم خیلی خوب من رو می فهمیدن، اون ها از طریق خیال پردازی های من به علاقه مندی هام پی میبردن و من رو در رسیدن به اون ها کمک می کردند، خیلی از پدر و مادرها برای کودکانشون اسباب بازی های فراوانی می خردند ولی اصولا به بچه ها اجازه دست زدن به اونها رو نمیدن، با این استدلال که الان نمی فهمه و خرابش می کنه، در حالیکه فلسفه ی اسباب بازی یعنی یادگیری و رشد خلاقیت و خلاقیتِ کودک با خراب کردن ها و ساختن هاست که افزایش پیدا می کنه، امروز بیشتر فلسفه آجربازی و برخی بازی های دیگه که باید می ساختیم و خراب می کردیم تا بتونیم خیالاتمون را با اسباب بازی ها پیاده سازی کنیم رو می فهمم. ادامه مطلب »

۶مرد

با مشتریان خود صادق باشید.

زمان ما بزرگترین لذت مجازیمون این بود که روی مُچ دستمون رو گاز می گرفتیم ساعت درست میشد، حال می کردیم، مثل الان نبود که یه بچه پنج ساله یه فروشگاه اینترنتی رو اداره می کنه، یادمه نوجوون که بودم علاقه خاصی به فروشندگی داشتم، چند بار هم کارهای خاصی پیرامون این موضوع انجام دادم، مثلا یه صندوق چوبی درست کردم، توش آدامس و پُفک و … می فروختم، که علاقه بیشترم به خرید مُنجر به شکست من می شد، چون بیشترش رو خودم می خریدم، یه مدت هم بادکنک شانسی می فروختم، اونم بابام توی دو روز اول شانسش خوب بود، میومد بادکنک بزرگه رو می برد، بقیش می موند روی دستم.

بزرگتر که شدم، چیزهای بزرگتری می فروختم، مثلا یه مدت می رفتم کتاب فروشی و لوازم التحریر فروشی همسایمون، درِ مغازه وای میستادم، خیلی کار فوق العاده ای بود، الانم که الانه هنوز کتاب فروشی رو دوست دارم و خودم یه مغازه زدم، مرکز پخش زدم و دارم کارهای جالب تری هم پیگیری می کنم که بعدا می گم، فروختن کتاب هم زیباست، هم لذت بخش، زیباست چون احساس مفید بودن و تاثیر گذار بودن بهت دست میده، به خصوص که به مشتری یه پیشنهاد عالی میدی و با رضایت از درب مغازه میره بیرون، لذت بخش هست، چون داری یه چیزی رو می فروشی.

یادمه یه مدت تو بخاری فروشی هم کار می کردم، این کار چون روحِ خاصی نداشت، فقط لذت بخش بود، اونم چون می فروختم، اون موقع احساس می کردم فروشنده باید صادق باشه، الانم همین احساس رو دارم، ولی صاحب مغازه نظر دیگه ای داشت، یه بار هم یه مشتری اومد یه بخاری که رو دستمون مونده بود رو بخره، صاحبت مغازه داشت از بی اطلاعی طرف سوء استفاده می کرد، منم بهش گفتم این رو نخر، یکی دیگه بردار، این به درد نمی خوره، بعدش به خاطر همین راهنمایی که به مشتری دادم تا راضی باشه برای همیشه، اخراج شدم.

بگذریم، تا امروز کارهای زیادی برای فروختن کردم و از علاقه مندیم دست نکشیدم و به مرور زمان من هم خودم را با تکنولوژی مطابقت دادم و به سمت فروش اینترنتی هم رفتم، اینا همه رو گفتم که درباره دو تا لذت حرف های کوچیکی بزنم، یکی لذت فروش هست که همه ما به نوعی بهش علاقه داریم و یکی لذت خرید که اونم همه ما ذاتا دوست داریم، اصلا خرید روحیه آدم رو عوض می کنه، این که میگن زن ها دوست دارن فقط خرید کنن یه حرف کاملا اشتباهی هست، کلا انسان ها خرید و تجربه چیزهای جدید رو دوست دارن.

اگر کسانیکه به هر نحوی در مقوله فروش درگیر هستند، به رفتار شناسی و ذائقه شناسی مشتری هم بپردازن، یعنی ببینن مشتری چطوری خرید می کنه، چه چیزهایی در خریدش تاثیر گذار هست، دوست داره باهاش چطوری رفتار بشه، چه چیزهایی رو دوست داره و کلی چیزه دیگه، هم خودشون به سود بیشتری دست پیدا می کنند و هم مشتری ها را نسبت به خودشون وفادار می کنن و ارزش افزوده های زیادی برای خریدار ایجاد می کنند، چرا که خریدار دوست داره، از مکانی که لذت میبره خرید کنه و چیزهایی که خیلی دوست داره رو بخره، نه چیزهای معمولی.

در زمینه خرید و فروش تجربه های زیادی توی این سال ها به دست آوردم که سعی میکنم به مرور زمان اینجا بنویسم، شاید به صورت اتفاقی به درد کسی خورد خدا رو چه دیدی، دوست دارم از تجربیات شما هم آگاه بشم و ازشون استفاده کنم، لطفا بنویسید.

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه