عمومی

۱۱آبا

صبر و دیگر هیچ!

امروز تصمیم دارم درباره ی موضوعی حرف بزنم که خودم به طرز عجیبی توش مشکل دارم، «صبر» چیزی که هیچ وقت نداشتم ولی امیدوارم در آینده داشته باشم، صبر خیلی چیز خوبی هست، همه جا کاربرد داره، در سختی ها، غم ها، شادی ها، کار، زندگی، دوستی، رفاقت و …، اصولا ما آدم های صبوری نیستیم، شاید کشاورزها را بشه صبور ترین آدم ها دونست، دونه ای رو می کارند، هر روز بهش آب می دهند، مراقبت می کنند ازش تا آروم آروم جوانه بزنه، بزرگ و بزرگ تر بشه تا بشه محصولی قابل برداشت، این روزها ما حال و حوصله ی اینقدر صبر کردن رو نداریم و دوست داریم همین الان تمام مشکلات حل بشه، محصول آماده بشه، چالش های زندگی هر چه سریع تر تمام بشوند. ادامه مطلب »

۸آبا

گاهی نمی شود که نمی شود!

گاهی تو زندگی ما آدم ها فرصت هایی پیش میاد برای کار، زندگی، دوستی، رفاقت، برادری و …، بسته به نوع نگاه و تلاش ما به این فرصت ها یا می شود که نمی شود، یعنی یه جورایی اولش فرصت ها رو می بینیم و می شود، ولی اهمیت نمیدیم و تلاشی هم براشون نمی کنیم برای همین آخرش نمی شود، گاهی نمی شود که می شود، بعضی وقت ها هم ما خیلی توی باغ نیستیم که بخواهیم متوجه فرصتی توی زندگیمون بشیم، یا اینکه خدا فرصتی رو بهمون داده و الان کنارمون هست ولی نمی شود و درکش نمی کنیم ولی چون خدا می خواد آخرش می شود و ما موفق به درک اون فرصت می شیم. ادامه مطلب »

۷آبا

ذهنتان را روی کاغذ بیاورید!

من همیشه وقتی به چیزی دارم فکر می کنم تصویری از اون در ذهنم ترسیم می کنم و بعد براش یک اسم انتخاب می کنم و اون اسم رو به چند نفر از دوستانم و هم تیمی هام نشون میگم بعد هم انتظار دارم کاملا متوجه بشوند که من چه تصویری از اون اسم و عنوان در ذهنم ترسیم کردم، در بیشتر مواقع اطرافیان ما متوجه منظور ما نمی شوند و اظهار بی اطلاعی می کنند ولی در همون چند باری هم که بعضی از دوستان ما که فهم دقیق تری از ما دارند می گویند متوجه شدم چی میگی، باور کنید تصویری که در ذهن شماست رو دریافت نکرده، فقط خودش سریع در ذهن خودش تصویری برای عنوان یا اسمی که بهش دادید ترسیم کرده و بدون شک با تصویر شما فرق داره و این را زمانی درک می کنید که وارد اجرایی کردن اون تصویر ذهنی شدید. ادامه مطلب »

۶آبا

دیروز، امروز، فردا، کدام بهتر است؟

هر روز به خودم قول میدم که از امروز دیگه شروع کنم، مثلا همین نوشتن که چند ماهی هست ازش دور افتادم، ولی ساعت های روز یکی پس از دیگری از جلوی چشمان من عبور می کنند بی آنکه من تکونی به خودم بدم حتی خیلی کوچک، بعد هم آخر شب به خودم قول میدم از فردا دیگه شروع می کنم و شب را به امید فردا صبح می کنم و فردا، امروزی می شود مثل دیروزی که گذشت و این ماجرا پشت سر هم تکرار می شود، اینقدر که ماه ها هم مثل دیروز و امروز و فردا می شوند، بدون آنکه من تغییری کرده باشم و یا خوشحال باشم. ادامه مطلب »

۲۰مهر

بیایید امید را زنده کنیم!

دیروز، امروز، فردا، روزها یکی بعد از دیگری در حال پیوستن به گذشته هستند و من به انتظار یک روز خاص نشسته ام، حال آنکه اون روز شاید در گذشته مدفون شده باشد یا همین امروزی باشد که تنها با نشستن و انتظار کشیدن بدون هیچ تلاشی در حال سپری شدن و پیوستن به گذشته است. الان مدت هاست که تصمیم دارم کارهایی را انجام بدم و کارهایی را انجام ندم ولی همچنان امروز و فردا می کنم، نمی دونم در این فردا چه رازی نهفته است که همه ی ما منتظر فردا ها هستیم. ادامه مطلب »

۲۰مرد

کمکی که هیچ وقت نرسید!

گاهی وقت ها برای من پیش میاد که حال و حوصله ی هیچ کس و هیچ کاری رو ندارم، حتی خودم، حتی شما دوست عزیز، ولی همیشه در چنین مواقعی همه دوست دارند با من حرف بزنند، ارتباط شون رو بیشتر کنند، حجم کارهاشون با من صد برابر میشه، تغییرات رفتارشون همزمان با این حال و هوای من انجام می گیره، چالش های گوناگونی درست میشه، به طور کلی همه چیز می ریزه به هم، چون من حال و حوصله مدیریت و انجام هیچ فعالیتی رو ندارم برای همین کنترل همه چیز از دستم خارج میشه. ادامه مطلب »

۱۲مرد

روزهای مهم در تقویم

به نظر من تمام روزهای زندگی مهم هستند و میشه توی هر کدومشون کارهای خاص و فوق العاده ای انجام داد ولی با این حال بعضی از روزها از بعضی های دیگه مهم تر می شوند، مثلا اتفاق خیلی خوبی در اون روز افتاده که برامون مهم هست، با کسی قول و قراری گذاشتیم یا هر اتفاق مهم دیگه که باید یادمون بمونه، ولی باز بعضی از روزها هست که از همه ی روزهای دیگه مهم تر هست، اونم روزهایی هست که آدم از خودش و کارهاش خسته شده و با خدای خودش قول و قرارهایی میزاره که باید بهش متعهد باشه. ادامه مطلب »

۱۱تیر

برای پرواز باید زمین خوردن را آموخت

قبل از عید برای سال ۹۴ برنامه ریزی هایی کردم و از همون موقع هم شروع کردم به اجرا کردن برنامه ها و همه چیز تا آخر فروردین عالی پیش رفت تا اینکه تصمیم گرفتم خودم با خودم بجنگم و بعضی از مشکلاتم که تمام زندگیم را تحت شعاع خودش قرار داده بود را به تنهایی حل کنم، راستش تا هفته اول اوضاع بد نبود ولی بعد از چند روز به شدت خوردم زمین، انگار از آسمون افتاده بودم روی زمین، شدت برخوردم هم خیلی زیاد بود به حدی که دیگه توان بلند شدم هم نداشتم. ادامه مطلب »

۲۸خرد

چرا زمین می خوریم؟

بچه که بودم تا دلتون بخواد می خوردم زمین و زخمی میشدم، حتی یک بار با دوچرخه چنان رفتم توی رودخونه که خونین و مالین برگشتم خونه، از محل حادثه تا خونه ساکت بودم و فقط به صورت درونی ناراحت بودم و صد البته خوشحال که عجب کیفی کردم و با چه سرعتی افتادم توی رودخونه فقط کاش این حادثه هم اتفاق نمی افتاد ولی به محض اینکه می رسیدم خونه، آه و ناله من به هوا می رفت، مادر هم با ناراحتی و دل سوزی میومد بالای سرم و می گفت چیزی نیست، خوب میشی، ناراحت نباش، منم کیفور میشدم. ادامه مطلب »

۱۲خرد

روزمرگی های این روزها

صبح، ظهر، شب، صبح، ظهر، شب، صبح، ظهر، شب، این روزها دچار چنین مشکلی شدم، تنها چیزی که این روزها خوب احساس می کنم همین است که الان صبح هست، چند ساعت بعد ظهر میشه و شب باید برم بخوابم، وقتی از نظر روحی آدم می ترکه و نمی تونه به هیچ چیزی فکر بکنه، جسم هم چون هیچ فرمانی از روح دریافت نمی کنه، گیج و سردرگم عمل می کنه برای همین بیشتر از روزهایی که کار می کنیم خسته می شیم و یکی از کارهای روزانه مون میشه نگاه کردن به عقربه های ساعت که کی صبح میشه، کی ظهر میشه و کی شب میشه. ادامه مطلب »

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه