عمومی

۱۴اسف

خدایی که همیشه کنارم هست

سلام خدا، خوبی؟ خوشی؟ سلامتی؟ همه کارهای دنیا رو به راه هست یا نه؟ حال و روز من هم که می دونی نیازی به گفتن نداره، دلم برات تنگ شده بود، گفتم یه گپ و گفتی بزنیم، دیگه کسی اخه نمونده، یکی رفت، بقیه هم پشت سرش رفتن، همین چند روز پیش سالار هم که رفت، در جریانی دیگه؟ فقط خودت می دونی چی بود و چی شد و اصلا چرا و چگونه و این حرف ها، من هم پاپیچت نمیشم بپرسم، هر چی بوده حتما به صلاح ما بوده، وگرنه تو ما رو دوست داری، می دونم. ادامه مطلب »

۱۳اسف

سالاری که در آتش سوخت

چهارشنبه قرار بود با یکی از دوستان بریم به سمت جنوب، از صبح پیگیر بودم خبری ازش نشد، با یکی از دوستان جدیدم قرار گذاشتم تا با هم صحبت کنیم و من بهش نصب کردن وردپرس و این حرف ها رو یاد بدم تا شروع کنه به نوشتن، ساعت ها با هم حرف زدیم و دامین و هاست خریدیم، وردپرس نصب کردیم و تنظیمات اولیه اش رو درست کردیم تا اینکه بالاخره گوشی من صداش در اومد و دوستم گفت خودت رو تا دو ساعت دیگه برسون قم، قراره از سمت اصفهان بریم جنوب. ادامه مطلب »

۱۲اسف

طرح زندگی هم متولد شد

بالاخره خودم رو راضی کردم تا از ایده آل گرایی هام کمی کاهش بدم و بزارم ایده ها توی ذهنم هم یک نفسی بکشند و هم بتونند در عالم واقعیت عرض اندامی کنند، گاهی که به خودم نگاه می کنم دلیل سکون های طولانی مدتم همین ایده آل گرایی بیش از حد هست، برای همین تصمیم گرفتم برای مدتی زندانیش کنم تا با حداقل های ممکن و قابل دسترس یکی از ایده های دوست داشتنیم رو شروع کنم، تصمیم داشتم از اول اسفند ماه شروع کنم، نمی خواستم به خاطر هیچ دلیلی تاریخ شروع رو تغییر بدم. ادامه مطلب »

۱۱اسف

پیک جنوب

سنت اگزوپری در واقع «ایکاروس» ی است در بند هزار توی زندگی خاکی، فکر و ذهنش رهایی از این زندان است، زندان تن، راه چاره اش پرواز است و وسیله پرواز: هواپیما. آن وقت در پهنه بی کران آسمان و جنگ جویان خطر آفرینش: باد، طوفان، مه، راه گم کردن در دل صحرایی که همه جایش یکسان است، خلبان، راوی داستان هایش هم می شود، داستان هایی که داستان نویستند، حقیقت اند، ما جراهایی هستند که برای خودش و رفقای هم پیشه اش اتفاق افتاده و از آنها جان سالم در برده یا جان باخته اند.
ادامه مطلب »

۱۰اسف

با هدیه دادن خودتون رو ماندگار کنید

هدیه را همه دادند، همه هم گرفتند، اصلا بین ما ایرانی ها هدیه دادن یک سنت خوب محسوب میشه، شما یقینا کسی رو نمی تونید پیدا کنید که از هدیه گرفتن خوشش نیاد، البته من دیدم بعضی ها از هدیه دادن خوششون نمیاد، که اونم بستگی به طرفش داره شاید، در کل هدیه خیلی چیز عجیبی هست، یه جورایی هم مهم نیست هدیه چی می تونه باشه و هم مهم هست، بستگی داره چطوری به قضیه نگاه کنی، و صد البته به هدف و انگیزه شما برای دادن هدیه هم خیلی بستگی دارد. ادامه مطلب »

۹اسف

۲۹ سال گذشت و تو هنوز نیامدی

مدت ها پیش وقتی به این دنیا اومدم فکر می کردم مدت زیادی قراره اینجا بمونم، وقتی رسیدم شب بود، همه جا ساکت بود، خدا رو شکر اولین چیزی که تجربه کردم آغوش گرم مادر بود، اگر مثل من همه جای دنیا رو گشته باشید، می فهمید که هیچ جای این دنیا همون آغوش گرم مادر نمیشه، چند ساعت بعدش صبح شد، بعد سریع شب و باز صبح، امروز برای ده هزار و پونصد و نودمین بار صبح شد، باورتون میشه؟! انگار توی این دنیا هم هستیم و هم نیستیم! روزهای زیادی رفتند که انگار نرفته اند. ادامه مطلب »

۸اسف

در این سرای بی کسی، کسی به در نمی زند

جمع بندی هفته ۱

امروز هشت روز از شروع برنامه های سال ۹۴ گذشت، فراز و نشیب های عجیبی داشتم، یه وقت هایی خسته می شدم و یه وقت هایی به شدت نا امید، درد هم که در تمام روزها همراه و یار همیشگی من بود، بخش عذاب آور این هفته تنهایی بود و احساس تلخ جدایی ولی باید می پذیرفتم، یه جورایی چاره ای نداشتم، تحمل سختی های تنهایی در زمانی که نیاز داشتم تنها نباشم ادامه کار را برام غیر ممکن می کرد، احساس می کردم در همین ابتدای کار شکست سنگینی خوردم. ادامه مطلب »

۷اسف

خدایا حالت چطوره؟

سلام خدا، حالت چطوره؟ اون بالا خوش میگذره؟ می دونم که می دونی چند وقت پیش تصمیم گرفتم هفته ای یک ساعت بشینم باهات حرف بزنم، خودم و خودت، حالا اگه کسی هم بود مهم نیست، بزار بدونن ما با هم رفیق هستیم، چه اشکالی داره؟ البته این به جز زمانی هست که هوا دو نفره است، بگذریم، خیلی دوست دارم بدونم از اون بالا آدم ها چه طوری هستند، از اون بالا هم به اندازه این پایین بد هستند، آخه میگن هر چیزی از دور زیباست، نمی خوام بگم همه بد هستند ولی یه جور دیگه هستند. ادامه مطلب »

۶اسف

قدم زدن با حبیب توی پارک

امروز دلمون گرفته بود، از صبح تا حالا غم یقه ما را گرفته بود ول کن هم نبود، الان هم ول نکرده، فقط حبیب نمی دونم از کجا فهمیده بود، اومد دنبالم گفت بیا بریم پارک یه قدمی بزنیم شاید رها کرد، گفتم نمی کنه، گفت حالا تو بیا بریم، حبیب بود، به هر کسی می تونستم بگم نه، ولی این حبیب بود، دوستم بود، آدم به دوستش تحت هیچ شرایطی نه نمیگه، به خصوص که به خاطر من آمده بود، حبیب شاید تنها کسی باشه که خوب من رو بلد هست، می دونه کی باید بیاد، می دونه کجا باید باشه، کلا همه چیز رو می دونه. ادامه مطلب »

۵اسف

یک شب در مدرسه

وقتی می رفتم مدرسه همیشه ساعت ۱۲:۳۰ دقیقه ظهر که زنگ مدرسه را می زدن، با سرعت هر چه تمام تر مدرسه را به هر مقصد دیگه ای ترک می کردم، ابن قضیه برای زمان هایی که بعد از ظهری هم بودیم صادق بود، یه جورایی از ساعت ۱۲ به بعد درس و مشق را تعطیل می کردیم، گوش نمی دادیم، معلم ها هم این رو فهمیده بودن، سخت نمی گرفتن، حتی بعضی از اونها از کارشون می دزدیدن و ما را چند دقیقه ای زودتر تعطیل می کردن، البته خودشون کار داشتند به خاطر ما این کار را نمی کردن. ادامه مطلب »

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه