عمومی

۲۵ارد

مباد بگذاری کسی جایت را بگیرد …

سلام خدا، امروز خیلی دلم گرفته بود از همون هایی که وقتی می گیره دلم می خواد سر بزارم به بیابون، به کسی که همیشه وقتی این طوری میشدم زنگ میزدم و باهاش حرف میزدم تماس گرفتم و رفتم پیشش ولی دیگه اون هم ازش کاری بر نمی آمد، خدایا چرا با من این کار رو کردی؟ نمی دونم از گذشته ناراحت باشم یا از حال، نمی دونم از خودم ناراحت باشم یا از دیگران، نمی دونم با خودم دعوا کنم یا با دیگران، راستش هیچ دیواری از دیوار شما کوتاه تر برای دعوا کردن پیدا نکردم، من رو ببخش چون کسی رو ندارم عقده های دلم رو روی سرش خالی کنم، هر وقت حالم بده، به سمت هر کسی میرم پس میزنه من رو، دیگه خسته شدم. ادامه مطلب »

۱۳ارد

ترسی که شاید همیشه همراهم بماند

فکر می کنم توی این دنیا تا دلتون بخواد ترس وجود داره، ترس های طبیعی مثل ترس از تاریکی، ترس از تنهایی و این جور چیزها، ترس های سوسولی، مثل ترس از سوسک، ترس از گربه، ترس از جوجه و …، ترس های با کلاس، مثل ترس از ارتفاع، ترس از شکست و …، ترس های مدرن، مثل ترس از دیده نشدن، ترس از موفقیت و از این قبیل ترس ها، اگر فکر کنید شاید دسته بندی های دیگه ای هم پیدا کنید ولی به نظر میاد به تعداد آدم های روی زمین ترس وجود داره، بگذریم بریم سراغ ترس خودمون. ادامه مطلب »

۱۱ارد

خداحافظ آقا

خدا جون سلام، خیلی وقت میشه با هم اینجا حرف نزدیم، می دونم تنبلی کردم، شما ببخشید، امروز آخرین روزی بود که مشهد بودم، دلم خیلی گرفته بود، همیشه از لحظات خداحافظی بیزارم، اصلا دوست ندارم، همیشه دوست دارم سلام کنم، شب قبل فکر نمی کردم صبح بتونم برای خداحافظی بیام حرم، خیلی خسته بودم، ولی آخر شب یک نفر تصمیم گرفت این توفیق رو به من بده که یک بار دیگه برسم خدمت حضرت، به جاش من هم سلام اش رو به ایشون برسونم. ادامه مطلب »

۸ارد

پرواز از فرات تا آسمان

اخلاقش عوض شده بود، دیگه همون علی همیشگی نبود، هیچ کس از دوران کودکی علی چیزی نمی دونست، محله ما نبودن، وقتی اومد تنها بود، هیچ وقت ازش نپرسیدم پدر و مادرت کجا هستند، پسر با معرفتی بود، سرش همیشه پایین بود، سال آخر دانشگاه رشته مهندسی مکانیک بود، سال ۵۹ که کنکور داد، رتبه اش خیلی خوب اومد، دانشگاه تهران قبول شد، از همون موقع اومد محله ما، زیاد اهل رفیق بازی نبود، هر از چند گاهی سر صف نون وایی و این جور جاها می دیدمش، در کل پسر خیلی خوبی بود. ادامه مطلب »

۲۶فرو

داستان نویسی

 

سال پیش قبل از عید بود فکر می کنم که تصمیم گرفتم بنویسم و همزمان با سری کتاب های دامیز آشنا شدم، لا به لای اون کتاب ها کتابی با عنوان داستان نویسی وجود داشت، کتابی قطور که آدم می ترسید بهش نزدیک بشه ولی شروع کردم به خوندن و این شروع کردن تا همین امروز ادامه داشت تا بالاخره موفق به تمام کردن کتاب شدم، البته این کتاب از کتاب هایی نیست که لازم باشه شما یکسره بخونید، هر فصل مطلبی جدید را ارائه میده که می تونید تمرین کنید و یاد بگیرید.

ادامه مطلب »

۲۵فرو

راه هنرمند

 

اواخر تابستون ۹۳ بود فکر می کنم که دیداری داشتم با دوست خوبم امیرمهرانی عزیز، دیدار فوق العاده ای بود به خصوص که با کتاب خیلی خوبی آشنا شدم به اسم راه هنرمند، کتابی برای بازیابی خلاقیت، این کتاب از جمله کتاب هایی هست که نباید توی چند روز خونده بشه، هر بخش از این کتاب را باید در یک هفته خوند و در طول هفته به انجام تمریناتی که در کتاب ارائه شده باید پرداخت، در تمام طول هفته از شما خواسته می شود بنویسید و با هنرمند درونتون وقت ملاقات بزارید و به گپ و گفت بپردازید.
ادامه مطلب »

۲۴فرو

دوچرخه سواری زیر بارون

مدتی هست برای رفت و آمد های درون شهری به جای استفاده از ماشین از دوچرخه استفاده می کنم، شنبه کار اداری زیاد داشتم برای همین لیست کارهام رو آماده کردم، گذاشتم توی گوشم، دوچرخه را در آوردم و سوار شدم و به سمت اولین مقصد رکاب زدم، فکر می کنم ۶ کیلومتری شد، هوای خیلی عالی بود، به قول یکی از بچه ها دیگه هوا دو نفره نبود، چند نفره شده بود، وقتی رسیدم مقصد کسی که باهاش کار داشتم نبود ولی من چیزهایی که براش آماده کرده بودم تحویل همکارش دادم و از در اومدم بیرون. ادامه مطلب »

۲۳فرو

بیایید هر روز ورزش کنیم

یه مدتی هست دارم ادای این ورزش کارها رو در میارم و هر روز ورزش می کنم، البته یک ماهی بود که میرفتم باشگاه بدنسازی ولی الان هم دوچرخه سواری می کنم، هم پیاده روی و دویدن و چند تا کار دیگه رو هم اضافه کردم، همه ی این اتفاق ها از زمانی شروع شد که من با سایت Runtastic آشنا شدم، از شانس ما همون روز اکانت طلایی یکساله اش تخفیف ویژه خورده بود و به جای ۴۰ دلار، ۲۰ دلار شده بود، فکر کنم لازم نباشه درباره ی ایرانی بازی که کردم حرفی بزنم، بله رفتم اکانت طلایی سایت رو خریدم. ادامه مطلب »

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه