عمومی

۱۵دی

ماجرای پرواز شماره ۵۲۰۵

چند روز پیش برای یک سفر کاری عازم تبریز بودم، همیشه برای سفرهایی که با ماشین خودم نمیرم، بلیط رفت و برگشت می گیرم، شب قبل از پرواز کمردرد خیلی شدیدی گرفته بودم به حدی که تصمیم جدی گرفته بودم این سفر رو کنسل کنم و به استراحت بپردازم، ولی به هر زحمتی بود از خر شیطون پیاده شدم و خودم رو به پرواز رسوندم، همیشه موقع گرفتن کارت پرواز به طرف میگم جلوی پنجره به من بده، این بار هم همین کار رو انجام دادم ولی وقتی رسیدم پای صندلی یه خانم و پسرش نشسته بود، بهش گفتم ببخشید جای من نشستید، گفت حالا یک مادر نشسته، لبخندی زدم و نگاهی به مهماندار کردم و اون هم لبخندی زد و نشستم روی صندلی اول. ادامه مطلب »

۱۴دی

بنویسید تا خودتون رو بهتر بشناسید

اواخر تابستون امسال بود که تصمیم گرفتم برای مدتی هر روز بنویسم، اونم با برنامه، همه می گفتند داره حرف الکی میزنه نمی تونه، ولی من نوشتم و نوشتم و نوشتم تا هفتاد روز گذشت، روزهای اول خیلی بهم سخت می گذشت ولی آروم آروم این کار برام لذت بخش شد، اوایل سعی می کردم مطالب خیلی علمی بنویسم، از کلمات قلمبه سلمبه استفاده کنم، ولی به مرور زمان فهمیدم من خودم باشم خیلی بهتر از این است که خودی بسازم که بعد از مدتی شبیه اون بشم یا خودم ازش خوشم نیاد. ادامه مطلب »

۹دی

من یک هنرمند هستم

تا حالا شده به این موضوع فکر کنید که دوست دارید یک هنرمند بشید؟ حالا مهم نیست چه نوع هنرمندی قراره بشید، مثلا یک نویسنده، شاعر، فیلمنامه نویس، کارگردان و یا حتی آرزوی همه نوجوان ها و جوان ها بازیگر مشهور، مهم اینه دلتون بخواد، حتما جواب شما هم بله است، خیلی راه دوری نریم، خود من همیشه دوست داشتم بازیگر بشم، به خصوص در نقش جکی چان، بعد از دیدن فیلم های چان، کل خونه به صحنه ی نبرد تبدیل می شد و من استعداد های داشته و نداشته خودم رو در صحنه ی نمایش خونمون به معرض نمایش میذاشتم و مادرم می گفت جمع کن این مسخره بازی ها رو بازم فیلم دیدی؟ ادامه مطلب »

۵دی

نارنجی بزن رها کن این حرف ها رو

جمعه ها به خودیه خود دلگیر هست، حالا نبودن دلبر و یار هم بهش اضافه کنید، چه شود، گاهی دلتون می خواد با سر برید تو دیوار، نه به خاطر نبودن دلبر و یار، به خاطر اینکه سرتون خیلی درد می کنه، نمی دونم سرما خوردم، نارنجی زیاد خوردم، چی خوردم که اینقدر سرم درد می کنه، به هر حال چشم هام کمی می سوزه، دوست ندارم خونه بمونم، شال و کلاه می کنم تا برم کافه، یکم تنهایی بشینم و یاد روزهای خوش زندگیم بیافتم، شال و کلاه رو فقط به خاطر سرمای استخوان شکن این شهر می پوشم، ولی از برف و سپیدی خبری نیست، اینم شد زمستون آخه؟ رفتم نشستم توی سالار، بی قراری می کرد، روشن نمی شد، ازش خواهش کردم تو دیگه اذیتم نکن، دمش گرم قبول کرد و به هر زحمتی بود خودش رو روشن کرد و رفتیم به سمت کافه. ادامه مطلب »

۲۴آذر

زندگی یعنی درک حلقه ها

گاهی که به خودم و زندگی فکر می کنم، احساس می کنم زندگی یعنی غم، حتی انسان های خوشحال هم غمگین هستند، البته به لطف خدا این دنیا فقط غم نیست و شادی و خوشحالی هم داره و خدا طرح تفکیک غم و شادی رو در قالب بهشت و جهنم به اون دنیا موکول کرده، یکی از غم انگیز ترین لحظات زندگی به نظر من تنهایی هست، تنهایی فی نفسه بد نیست، بلکه هم لازمه هم شادی آور، ولی فطرت آدمی با تنهایی سرشته نشده، پس بی خودی خودمون رو گول نزنیم. ادامه مطلب »

۸آذر

یه عصر پاییزی با حبیب و جمشید

یه مدتی هست احساس می کنم خیلی تنها شدم، زیاد میرم کافه می شینم لااقل بین یه سری آدم باشم، البته آدم بودنشون رو نتونستم تشخیص بدم، ولی یکم غم و غصه هام رو فراموش می کنم، چند روزی میشه توی کافه حبیب و جمشید رو می بینم، یادم میاد این دو تا باید مرده باشن، ولی گویا دیوونه ها هیچ وقت نمی میرن، چند روزی هست، مثل من هر روز میان، اون میز رو به روییه می شینن، امروز که رفتم کافه جمشید باز هم همون جا نشسته بود، انگار اون میز رو برای همیشه رزرو کرده باشن، ولی حبیب رو اونجا ندیدم، جمشید خیلی من رو نگاه می کنه، یه جورایی روی اعصابم بود، بهش گفتم، آدم ندیدی؟ گفت، خیلی وقته آدم ندیدم ولی تو که آدم نیستی! ادامه مطلب »

۲۹آبا

گریبان سرنوشت را بگیرید

امروز چقدر مفید بودم و چه چیزهایی یاد گرفتم؟ روز دهم

person80 سرلوحه روز

خیلی ها را در طول روز شاید ببینیم، یا چرا اینقدر دور بریم، بعضی وقت ها هست که خودمون در برابر زندگی سرمان را خم می کنیم و خودمون رو به دست سرنوشت می سپاریم، گاهی هم یک بیماری ابصار کامل زندگی رو از دست ما می گیره و با خودش به این طرف و اون طرف می کوبه، باید راهی یافت تا سرنوشت خودمون رو به عهده بگیریم.

من می خواهم گریبان سرنوشت را بگیرم، او نمی تواند سر مرا در برابر زندگی خم کند.

بتهوون ادامه مطلب »

۲۹آبا

معرفی کتاب

عنوان : مارک دو پلو

خوندن سفرنامه مارک و پلو چنان لذتی در من ایجاد کرد که تصمیم به خوندن کتاب مارک دو پلو گرفتم، ماجرای سفرنامه های دو سال اخیر منصور ضابطیان به چک، یونان، عراق، کنیا، هلند، آلمان، بلژیک، برزیل و پرتقال هست، با خوندن این کتاب می تونید سفر رویایی به آفریقا داشته باشید و از کنار شیر های آرام و با وقار عبور کنید و در لا به لای آهو ها قدم بزنید و با دیدن گور خر های شبیه بارکد به وجد بیاید، همیشه دوست داشتم زرافه رو از نزدیک ببینم، یه جورایی این حیوون رو خیلی دوست دارم، و با خوندن این کتاب می تونید از با هم بودن با زرافه ها هم لذت ببرید.

مرکز زرافه ها یک جهان بی نظیر است. می توان در اوج آرامش و سادگی زرافه ها سهیم شوی. بخش اصلی مرکز عبارت است از یک ساختمان چوبی دو طبقه شبیه خانه های روستایی شمال. باید از ۳۰-۲۰ پله بالا رفت تا به بالکن طبقه دوم رسید. در اینجاست که آدم کمی هم قد زرافه ها می شود، تازه اگر زرافه لطف کند و گردنش را خم کند. ظرف های بزرگ، پر از دانه هایی ست شبیه سویا که زرافه ها عاشق آنند.

در کل توصیه من به شما خوندن این کتاب هست، که اگر نخونید شاید هیچ وقت به خودتون جرأت سفر کردن و دیدن ناشناخته های جهان رو ندید، با خوندن این کتاب ها می فهمید سفر کردن به دنیایی که نمی شناسیم خیلی هم کار دشواری نیست و فقط باید عاشق شد تا احساس خوشبختی نصیب شما هم بشود، احساسی که فقط با قدم زدن در کوچه پس کوچه های آتن و به تماشا نشستن آکروپلیس و یا قدم زدن در خیابان ها و موزه های بروکسل و به یاد آوردن خاطرات خودتون با تن تن و … می توانید احساس کنید.

  • نام پدیدآوران : منصور ضابطیان
  • متولد : تهران – هفت آذر ۱۳۴۹
  • مشخصات نشر :  تهران ، انتشارات مثلث، ۱۳۹۲
  • موضوع : سفرنامه های ایرانی
۲۸آبا

جوانی برای بعضی ها ابدی هست

امروز چقدر مفید بودم و چه چیزهایی یاد گرفتم؟ روز نهم

person80 سرلوحه روز

اصولا برای تعریف دوره ی جوانی می گوییم کسی که در بازه ی سنی مثلا ۱۸ تا ۳۰ سال است جوان خطاب می شود، اما من پیرمردی را می شناختم که در سن ۹۵ سالگی هم جوان بود، اصلا به خاطر همین جوان بودنش تا ۹۵ سالگی زنده موند و صد البته جوان مرگ شد، اون موسس پاناسونیک است، و شاید لازم باشه حتما کتاب های ایشون رو بخونید یا حداقل جست و جویی در این دنیای بی سر و نه اینترنت بکنید تا اطلاعات ارزشمندی پیدا کنید.

جوانی یعنی داشتن دل جوان، جوانی برای کسانی که سرشار از امید و اعتقادند، برای کسانی که هر روز تازه با شجاعت و اعتماد به نفس دست به چالش های بزرگ می زنند، ابدی است.

کونوسوکه ماتسوشیتا ادامه مطلب »

۲۷آبا

کاش کارکرد مغزمان یک میلیونیوم معده بود

امروز چقدر مفید بودم و چه چیزهایی یاد گرفتم؟ روز هشتم

person80 سرلوحه روز

صبح که توی رختخواب از خواب بیدار میشی، بعد از چند دقیقه اگر بلند نشی، ندایی از معده به تو میرسد که برخیز وقت خوردن است، تا صبحانه می خوری و قصد می کنی کمی کار کنی، باز معده صدایش در می آید که گشنه ام و یک پیش ناهاری می خوری، در مدت کمی باز صدایت می کند و رشته ی افکارت را پاره می کند که گشنه ام و چیزی به من بده، بعد از ناهار تا شام چند باری سر و صدا به پا می کند و فقط بعد از خوردن شام و به بهانه خواب می شود آرومش کرد برای مدتی، این معده اصلا به مغز فرصت کار کردن نمی دهد.

اگر انسان ها در طول عمر خویش، میزان کارکرد مغزشان یک میلیونیوم معده شان بود، اکنون کره ی زمین تعریف دیگری داشت

آلبرت انیشتین ادامه مطلب »

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه