عمومی

۱۳تیر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۱۳): قطار

از نظر من یکی از بهترین و دوست داشتنی ترین وسایل نقلیه برای مسافرت قطار هست، برای من مثل یک شهر کوچولو می مونه که کوپه های کنار همش تداعی کننده خونه هاش هست، رستورانش مثل کافی شاپ می مونه و وقتی تو ایستگاه های مختلف نگه میداره انگار به گشت و گزار و مسافرت رفتیم، حتی اگر دسته جمعی با قطار سفر کنیم می تونیم خونه ی همدیگه هم مهمونی بریم و کلی خوش بگذرونیم، توی کوپه واقعا شبیه خونه است، تشک و بالش و پتو و کلی خرت و پرت دیگه، رئیس قطار حکم شهردار رو داره، توی هر واگن کوپه ای برای خرید تنقلات وجود داره که مثل مغازه می مونه، واقعا یک بازی لذت بخش هست، من اگر فرصت داشته باشم و یا کسی همراهم باشه، ترجیح میدم با قطار سفر کنم، از همه مهم تر فرصتی برای با هم بودن و حرف زدن و گپ های شبانه است.

۱۲تیر
مشهد

سفرنامه مشهد (۱): اسماعیل ات را قربانی کن!

بعد از اینکه تصمیم گرفتم گذشته رو بزارم پشت در، شروع کردم تمام چیزهایی که مربوط به گذشته بود رو تعطیل کردم و با آرش تصمیم گرفتیم بعد از جمع و جور کردن بعضی از کارها بریم سفر و درباره کارهایی که قراره در آینده شروع کنیم صحبت کنیم و تصمیماتی بگیریم، اول قرار بود یک سفر ماجراجویی یا به شمال داشته باشیم یا جنوب، ولی سر از شرق درآوردیم، بعد از اینکه درباره سفر و ماهیت سفرمون صحبت کردیم و به خاطر یکی از دوستانمون که احساس کردیم دیدن ما می تونه حالش رو خوب کنه، مقصد سفر رو مشهد در نظر گرفتیم و برای اینکه بیشتر از فرصت هامون استفاده کنیم تصمیم گرفتیم با قطار سفر کنیم، برای من خیلی فوق العاده بود چون دو سال بود مشهد نرفته بودم، ناخود آگاه آخرین روز از شب های قدر تو ذهنم مجسم شد، تو مراسم قرآن به سر رسیدیم به قسمت علی بن موسی الرضا (ع)، یه حس و حال عجیبی داشتم، شروع کردم با امام رضا دعوا کردن که این چه دوستی و رفاقتی بود که دعوت نمی کنی بیاییم بهت سر بزنیم؟ قهر کردی؟ خب خودتون گفتید قهر بیشتر از سه روز جایز نیست، نکنه منظورتون سه سال بوده! فکرشم نمی کردم اینقدر زود و این طوری اتفاقی دعوت کنه و مسیر سفر ما رو به سمت خودش تغییر بده، این جزء دوست داشتنی ترین اتفاقات زندگیم بود. ادامه مطلب »

۱۲تیر
لیست کارهای قبل از مرگ

لیست کارهای قبل از مرگم

مدتی هست به خاطر شرایط روحی که توش قرار داشتم و دیدن یک فیلم سینمایی زیاد به مرگ فکر می کردم و با خدا حرف می زدم، آخرش تصمیم گرفتم یک لیست از کارهایی که دوست دارم قبل از مرگ ام انجام بدم بنویسم و تا جایی که در توانم هست به فکر اجرایی کردنشون باشم، یاد سخنی از امام علی (ع) افتادم که می فرمودند: «برای مؤمن (در شبانه روز) سه ساعت (زمان) وجود دارد، زمانی که در آن با پروردگار خویش مناجات می کند و زمانی که هزینه زندگی را تامین می کند و زمانی برای وا داشتن نفس به لذت هایی که حلال و مایه زیبایی آن است»، با خودم گفتم لیست کارهام رو طوری بنویسم که شامل هر سه این موارد باشه. ادامه مطلب »

۱۲تیر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۱۲): دوازده

امروز وقتی می خواستم دوازدهمین روزانه های ذهن یک دیوونه رو بنویسم، خیلی حس خوبی داشتم برای همین عنوان اش رو گذاشتم دوازده، عدد دوست داشتنی هست و من همیشه عاشق اش بودم، در آینده به امید خدا و همت خودمون قرار هست اتفاقات هیجان انگیزی حول محور دوازده بیافته، امروز در دوازدهمین روز ماه عازم سفری هستم که قرار هست در اون دوازده رو طراحی کنیم، درباره سفر و مقصد سفر و اتفاقات سفر در یک پست جداگانه مفصل خواهم نوشت، البته هیچ برنامه ریزی از قبل برای چنین اتفاقی نداشتیم.

۱۱تیر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۱۱): مراحل یادگیری.

به نظر من یادگیری سه مرحله داره، مرحله اول ذوق هست، روزهای قبل از شروع یادگیری که در حال برنامه ریزی یا ثبت نام برای یادگیری مهارت خاصی هستیم چنان ذوقی سراسر وجودمون رو می گیره که احساس می کنیم بعد از اینکه مهارت مورد نظر رو یاد گرفتیم قراره اتفاقات فوق العاده ای تو دنیا برامون بافته، مرحله دوم اوج هست، من به شخصه کارها رو به صورت طوفانی شروع می کنم، طوری که خودم هم با دیدن خودم و کارهای خودم تو این مرحله خودم رو نمی شناسم، اگر می تونستم کل زندگیم رو شبیه همین چند روز این مرحله باشم، بدون شک یکی از بی نظیرترین آدم های دنیا می شدم، حیف که این مرحله نهایتا بیشتر از یک هفته دوام نمیاره و من در روزهای آخر این مرحله به اوج کارایی میرسم. ادامه مطلب »

۱۰تیر
گام های اصلی در نشر کتاب

گام های اصلی در نشر کتاب

کار نشر از جمله کارهایی هست که از وقتی بچه بودم عاشق اش بودم و دوست داشتم وقتی بزرگ میشم یه کارهای هیجان انگیزی پیرامونش انجام بدم و این روزها خوشبختانه بیش از هر زمان دیگه ای درگیر این حوزه شدم، برای همین تصمیم گرفتم یک سری مطالعه تخصصی در این حوزه داشته باشم، به عنوان اولین کتاب با «گام های اصلی در نشر کتاب» نوشته عبدالحسین آذرنگ آشنا شدم که انتشارات ققنوس چاپ اش کرده بود، در کل به نظرم کتاب خوبی بود، نکات جالبی برای من درباره انواع ناشرین، روش های نشر، مراحل تولید کتاب و نمونه فرم هایی که برای شروع یک کار حرفه ای میشد ازشون اقتباس کرد رو داشت ولی به نظرم خیلی می تونست بهتر از این نوشته بشه.

قفسه کتاب های من

۱۰تیر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۱۰): دوست کم و دشمن زیاد

من هیچ وقت دوست نداشتم دور و برم پر باشه از آدم های مختلف، دلیلش رو هیچ وقت نفهمیدم و میذاشتم به حساب اینکه روحیات و شخصیت من این طوری هست، همیشه هم از سمت دوستانم به خاطر این مسئله مورد انتقاد قرار می گرفتم، احساسم این بود آدم وقتی دوستانش زیاد هستند نمی تونه حق دوستی رو ادا کنه، همین طوری اتفاقی باز امروز این مسئله ذهنم رو مشغول خودش کرد تا اینکه به یک ماجرای جالب رسیدم که خیلی به دلم نشست و تصمیم گرفتم درباره اش بنویسم. ادامه مطلب »

۹تیر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۹): شهربازی

من از اون دسته آدم هایی هستم که خیلی نمی تونم با شهربازی ارتباط برقرار کنم ولی دیشب مجبور شدیم بعد از مدت ها بریم شهربازی، توی راه حس و حال عجیبی داشتم که دوستش نداشتم، دنبال راهکاری بودم برای فرار از شهربازی، به ذهنم رسید برم باغ وحش و حیوانات و نگاه کنم و کمی سر به سرشون بزارم، وقتی رسیدیم ورودی شهربازی از مسئول پارکینگ پرسیدم باغ وحش اش باز هست؟ خندید و گفت حیوون ها شب ها می خوابن، منم بهش گفتم آخه توی روز هم نمیشه دیدشون، پرسید چرا؟ گفتم راستش تو این گرما فیل و با لانچیکو بزنی حاضره بیاد بیرون و ما رو ببینه؟ خندیدیم و به اجبار رفتیم به سمت شهربازی. ادامه مطلب »

۸تیر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۸): آرایشگاه

من توی زندگیم سه تا کار هست که خیلی سخت انجامشون میدم، یکی ناخن کوتاه کردن، یکی حمام کردم و آخری آرایشگاه رفتن که خوشبختانه هر سه تایی اونها جزء نظافت شخصی به حساب میان (لبخند)، یکی از دلایل اساسی که من از این سه تا کار بدم میاد این هست که مجبورم در یک جایی برای مدتی ثابت بایستم یا بشینم، کلا از بی حرکت بودن خوشم نمیاد که دلیل اصلی اش بیش فعال بودنم هست، یه مدت برای حمام کردن راهکار پیدا کرده بودم و اونم این بود یک روز در میون برم استخر، چون اونجا محوطه اش بزرگ تر هست و آدم کلی توش می تونه قدم بزنه و جهت تنوع هم بپره توی آب، ولی به دلیل هزینه بر بودن این طرح بعد از چند جلسه به حالت تعلیق در اومد. ادامه مطلب »

۷تیر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۷): فال حافظ

یک ساعتی زود رسیده بودم ترمینال، حال و حوصله پارک کردن ماشین و نشستن روی صندلی های نداشته ترمینال رو هم نداشتم، ترجیح دادم اطراف ترمینال با ماشین دور بزنم، همیشه لحظات خداحافظی برام سخت ترین لحظات زندگیم بوده، مهم نیست طرف رو فردا می بینم یا مدت ها بعد کلا خداحافظی حس عجیبی بهم میده، کاش میشد احساس رو در قالب کلمات گنجوند ولی نمیشه، زمان دیر می گذشت و من هم یک مسیر تکراری رو چند بار دور زده بودم، یاد یکی از دوستام افتادم که همیشه می گفت، دوست ندارم در یک زمان از یک مسیر دو بار عبور کنم، پشت چراغ قرمز که می ایستادم، بچه ها دور ماشین جمع می شدند و هر کسی یک کاری می کرد، یکی به زور گل می خواست بفروشه، یکی شیشه رو پاک می کرد، یکی اسپند دود می کرد، هر بار هم که پشت اون چراغ می ایستادم باز بدون توجه به تکراری بودن من باز همون کارها رو انجام می دادن و بعدش چون توی خیابون کسی نبود، دور هم جمع می شدند و بلند بلند می خندیدن. ادامه مطلب »

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)