عمومی

۱۰فرو

معرفی کتاب

عنوان : مدیریت زمان در محل کار، منزل و در سفر

یادمه ده سال پیش، وقتی می خواستم توی کنکور شرکت کنم، چند جلد کتاب برنامه ریزی و مدیریت زمان نوشتم برای خودم، هنوزم دارمشون، بازخوردش توی زندگیم خیلی جالب بود، نوشتن و خوندن کتاب های مدیریت زمان کار چندان دشواری نیست، به نظر من همه‌ی ما تمام نکات داخل این کتاب ها رو حفظیم، فقط حال و حوصله عمل به اونا رو نداریم، یا بعد از یه مدت برنامه را کنار می ندازیم و برمی گردیم سر نقطه شروعمون.

نه، شما آن قدر پرمشغله نیستید که نتوانید امروز را اولین روز زندگی جدید خود بر مبنای مدیریت زمان قرار دهید. در حقیقت برای اداره‌ی بهتر زمان و کنترل بیشتر کار و زندگی، هیچ زمانی بهتر از حالا یافت نمی شود. پس قلم و کاغذتان را بردارید و شروع کنید. اگر شما نیز مثل اکثر ما باشید، احتمالا فهرست کارهایی که می خواهید انجام دهید، کارهایی که هرگز زمانی برای انجام آنها ندارید و کارهایی که برای انجام آنها واقعا به دنبال زمان می گردید،  به درازای یک قطار مسافربری است.

همه چیز از نوشتن شروع میشه، بنویسید دقیقا باید چه کارهایی انجام بدید، زمان انجام اون کارها رو پیش بینی کنید و به اون کارها زمان اختصاص بدید، کارهایی هم که ارزش زیادی نداره، واگذار کنید یکی دیگه انجام بده، سعی کنید برای بهتر مدیریت کردن زمانتون از یه سررسید یا تقویم دیجیتالی استفاده کنید، خود من دو ماهی میشه دارم از نرم افزار ترلو برای مدیریت زمان و کارهام استفاده می کنم

348-401-home

  • نام پدیدآوران : روبرتا روش، ترجمه: نویسندگان
  • مشخصات نشر :  تهران ، خدمات فرهنگی رسا ، ۱۳۸۰
  • موضوع : وقت  – تنظیم – مدیریت زمان .
۴فرو

سیلی آبدار از خدا خوردی؟!

پسرک باهوش – قسمت چهارم

کافه چی، چایی ها رو آورد و روی میز گذاشت، استکان ها مثل لوکوموتیوهای قدیمی بخار می کردن، دیوارهای کافه زمستون پر از کتاب بود که میشد برشون داشت و خوند و نقاشی هایی که با دیدن اونا حال و هوات عوض می شد، انتهای کافه جای خوشگلی رو برای فروش کتاب ها درست کرده بودن که نظرم به اونجا جلب شد و فراموش کردم چایی ها خیلی داغ هستن، استکان رو برداشتم جلوی صورتم گرفتم، بخار چایی چشمه هایی رو در اطراف بینیم درست کرد ولی من اصلا توی باغ نبودم و یه دفعه استکان رو دادم بالا، همین که مواد مذاب وارد گلوم شد، از نوک زبان تا مجاری انتقال مایعات به معده می سوخت، باور کنید توی راه، خنک هم نشد، چون وقتی رسید به معدم احساس کردم درونم داره منفجر میشه، خیلی خود داری کردم ، آخ و اوخ راه ننداختم، چایی خوردنمون که با اعمال شاقه تمام شد، پسرک باهوش به سمت کتاب ها رفت، منم رفتم تا حواسش نیست به حساب و کتاب برسم.

گشت و گزارمون که بین کتاب ها تموم شد، از کافه زدیم بیرون، گرمای صحبت و اون چایی لامصب سرمای بیرون رو از یادمون برده بود، برف دونه درشت و آبداری داشت میومد ،مسیرهامون با هم خیلی فرق داشت از همونجا از هم جدا شدیم، یواش یواش به سمت ایستگاه اتوبوس می رفتم که احساس کردم خیلی خیابون خلوته نگاهی به ساعت انداختم و دیدم متوجه چرخیدن عقربه های ساعت نشدم و ساعت از اومدن اتوبوس دیگه گذشته، دستم رو می کنم توی جیب شلوارم، خالیه، اون یکی جیبم رو چک می کنم اونم که خالیه، اول خدا رو شکر می کنم که به اندازه پول چایی، همرام بود، از اینکه توی اون سرمای لعنتی مجبور بودم فاصله کافه تا خونه رو پیاده برم کفرم داشت در میومد آخه اینم شد زندگی.

بالاخره تصمیم کبری رو گرفتم، البته مسخره است فکر کنید راه دیگه ای هم داشتم، اول تا آخر باید این مسیر رو پیاده می رفتم، هر چند قدمی که بر می داشتم، خدا هم لطف می کرد باد رو به سمت حرکت من کج می کرد و دونه های برف رو مستقیم مثل کشیده ی آبدار توی صورتم می زد، همش با خودم می گفتم: کی بهتر از خدا ، بزار بزنه، بعد با خودم تا دم در خونه حرف زدم، چه چرت و پرت هایی که نگفتم و فکر نکردم، یادم نیست وسط کدوم فکرم بودم که رسیدم خونه، دم در دستم بالا نمی یومد که زنگ رو فشار بدم، به زور که دستم رو به دکمه زنگ رسوندم چند بار زدم چون دیگه احساس نداشتم و فکر می کردم نزدم، در رو با کلی بد و بی راه باز کردن، دیگه نمی تونستم کفش هام رو از پام در بیارم، با نوک یکی از پاهام از پشت اون یکی رو در آوردم و خودم رو رسوندم بالا، پاهام که احساسی نداشت، جورابام رو که از پام درآوردم رنگشون به کبودی میزد، مستقیم رفتم جلوی بخاری و پاهام رو چسبودنم به بخاری، در حالت عادی حتما می سوختم، ولی هیچ احساسی نداشتم، با آوردن یه بالش، …

صبح شده بود، آفتاب از پنجره تا نزدیکی صورتم اومده بود تو، نمی دونم آفتاب بیدار کردم یا گنجشک ها که روی درخت جلوی خونمون میشینن و گویا با هم درد و دل می کنن، ولی با وجود اون همه بدبختی که کشیدم، دیروز خیلی چسبید و احساس کسی رو داشتم که بعد از طی کردن یه غار طولانی چشمش به یه نور می افته و دلش روشن میشه.

۲فرو

معرفی کتاب

عنوان : بیگ بنگ، فلسفه و خدا

من وقتی بچه بودم، همش به این موضوع فکر می کردم که « از کجا آمده ام، آمدنم بهر چه بود و به کجا خواهم رفت» تا مدت ها درگیرش بودم، تا اینکه به طور کلی از کجا آمده ام و به کجا خواهم رفت رو از ذهنم گذاشتم کنار و گفتم حالا که اومدم و روزی هم خواهم رفت، این وسط که خودم هستم باید چه کار کنم و چه کارهایی می تونم انجام بدم.

آیا نظریه‌ی انفجار بزرگ درست است؟ نظریه‌ی بیگ بنگ به لحاظ فلسفی و از دیدگاه ادیان به تایید کدام نتایج می انجامد؟ آیا خدا وجود دارد؟ آیا وجود خدا با داده های علمی و دلایل عقلی و منطقی اثبات می شود؟ به راستی، آیا قوانین علمی، تشکل های جهانی، تمام جانداران، تصادفی به وجود آمده اند یا محصول آفرینشی هوشمندانه هستند؟ پاسخ هایی که به فراخور این پرسش ها داده خواهد شد، در این که به چه چیز باور داشته باشیم و نیز ، در خصوص این که آیا حیات مفهومی دارد یا خیر، نتایج مهمی به همراه خواهد داشت.

با وجودیکه اون دو سوال اساسی رو کنار گذاشتم، ولی در گوشه ‌ی ذهنم با خیالی راحت به دنبال پاسخ اونها هستم، خوندن این کتاب کمک خیلی جدی برای پیدا کردن پاسخ این سوالات در ذهنم انجام داد و منجر شد به آشنایی من با برخی عقاید و پاسخ هایی به همین سوالات از نگاه برخی ادیان و عرفان های جهان.

big-bang

  • نام پدیدآوران : جانر تاسلامان، تالیف و ترجمه: رامین کریمی ثالث
  • مشخصات نشر :  تهران ، هورمزد ، ۱۳۹۲
  • موضوع : خدا  – اثبات – کیهان آفرینی .
  • وب سایت : www.hoormazd.com
۲۴اسف

کوله پشتی را بردار بریم.

توی این روزهای آخر سال داشتم مسیر یکساله خودم رو برانداز می کردم که به نتیجه ی با مزه ای برخوردم، اونم این بود که زندگی من مثل یه تابع سینوسی می مونه، یعنی کلی تلاش می کنم خودم رو به ماکزیمم نمودارم برسونم، بعد که میرسم ، مشکلات و چالش ها مجبورم می کنن برگردم به مینیمم نمودار، اولش کمی نگران شدم، بعد دیدم کوهنورد ها هم برای رسیدن به بلند ترین قله، مجبورن از کوه های مختلف بالا و پایین برن.

در کل سال ۹۲ با همه‌ی خوبی ها و بدی هاش داره تموم میشه، نیمه اول سال رو با تجربه های تلخ و شیرین و چالش های فوق العاده جدی در حوزه کاری و شخصی و گرفتن تصمیمات اساسی و سرنوشت ساز به پایان رسوندم، قول و قرارهای کاری با یه رفیق فوق العاده نوید بخش یه شروع خوب بود برای نیمه دوم سال ، حضور در استارتاپ ویکند تبریز و آشنایی با دوستانی فوق العاده برای من شروع یک حرکت جدی و بلند مدت به سمت رسیدن به تصاویر ذهنی بود که ساخته بودم و ایده گیفتی میفتی و اول شدن اون با همکاری یه تیم رویایی در تبریز،  امید تحقق تصویر های ذهنی منو دو چندان کرد و دیدار مجدد من با برخی از این دوستان در استارتاپ ویکند ساری ، انگیزه من رو برای تحقق خواسته هام به منتهای خودش رسوند و بالاخره دو ماه آخر سال رو به تدوین برنامه های سال ۹۳ پرداختم و الان با دیدی مناسب و خوب به استقبال بهار می رم.

تنها چیزی که می تونه منو در سال جدید خیلی خوشحال کنه، رسیدن به بلندترین قله‌ی رضایت قلبی از خودمه ، کوله پشتی ام رو خالی برداشتم الانم اول سلسله کوه های دنیای زندگیم ایستادم و دارم به این موضوع فکر می کنم که برای رفتن به چه چیزهای نیاز دارم تا توی کوله پشتیم بزارم و برم. ادامه مطلب »

۲۱اسف

معرفی کتاب

عنوان : درود بر خودم

عنوان کتاب، معرف خوبی می تونه باشه برای محتوای کتاب، به نظرم نویسنده‌ی این کتاب ، عنوان بسیار مناسبی برای کتاب انتخاب کرده، باور کنید، اگه بگم اولین چیزی که منو به سمت خوندن این کتاب کشوند، عنوان و طراحی جلد این کتاب بود، شاید باور نکنید.

یکی از افسانه های رایج فرهنگ امروزی آمریکا می گوید که همه ی ما باید عالی زندگی کنیم. واقعیت این است که تنها یک نفر مسئول کیفیت زندگی شماست و آن شخص کسی نیست جز خود شما. اگر می خواهید موفق باشید، باید مسئولیت ۱۰۰ درصد زندگی تان را بپذیرید که پیشرفت در کارها، کیفیت روابط، وضعیت سلامت، تناسب اندام، درآمد، مقدار بدهی، احساس ها و هر چیز مرتبط با زندگی تان را شامل می شود. پذیرش مسئولیت ۱۰۰ درصد، یعنی اطلاع داشته باشی که هر اتفاقی برایت می افتد، خودت خالق آن هستی.

این کتاب شامل شصد و دو اصل، برای داشتن یه زندگی دوست داشتنی و ایجاد رضایت قلبی از خودتون است، نوشتن خلاصه مطالب کتاب، مثل معرفی کتاب های دیگه، برای این کتاب به نظرم کار درستی نیست، چون خط به خط این کتاب، پر از مطالب مفید و کلیدی است، به نظرم باید این کتاب رو به عنوان کتاب قوانین شخصی بهش نگاه کرد و هر از چند گاهی بازخوانیش کرد.

dorod

  • نام پدیدآوران : جک کنفیلد، تالیف و ترجمه: جلال طحان
  • مشخصات نشر :  تهران ، هورمزد ، ۱۳۹۲
  • موضوع : موفقیت  – مثبت نگری – راه و رسم زندگی .
  • وب سایت : www.hoormazd.com
۱۰اسف

روزهای مهم ، در زندگی هر آدمی

بیست و هشت سال پیش ، در چنین روزی ، پامون به این دنیای عجیب و غریب باز شد ، ده سال اول زندگی مون رو بدون هیچ دغدغه و مشکلی به بازی های کودکانه مشغول بودیم ، ده سال دوم رو به کنجکاوی های نوجوانی و کشف چیزهای جدید ، ده سال سوم هم ، به استفاده از تجربه های دهه های پیش و ایجاد چارچوب مناسب برای ساختن آینده ای دلخواه ، برای دهه های بعدی مشغولیم .

یه آدم در طول زندگیش ، روزهایی داره که براش مهم تر از روزهای دیگه است ، این روزها عموما دو جور هستن ، جور اول ، روزهایی که شاید برای بقیه هم مهم باشن ، مثل عید نوروز ، و برخی روزهای خاص که برای دیگران هم مهم هستند و تفاوت ، فقط در دلیل مهم بودنشون هست ، مثل مناسب های ارزشی در تقویم ؛ جور دوم ، روزهایی که فقط برای هر فرد مهم است و شاید اون روز ، برای دیگران ، اصلا معنی خاصی نداشته باشه ، یکی از این روزهای مهم ، روز تولده ، که صد البته برای خانوم ها از اهمیت ویژه تری برخورداره ، از این دست روزها میشه به روز آشنایی با دوستی خاص ، سالروز ازدواج و … هم اضافه کرد .

به عقیده من ، آدم باید تعداد روزهای جور دومیش رو افزایش بده ، اصلا یه تقویم برای خودش بسازه ، که روزهای مهمش رو یادداشت کنه ، به نظر من ، هر روز می تونه یه روز مهم باشه ، مثلا ، روز ایجاد فلان پروژه ، روز ترک یک عادت بد ، روز یک تجربه جدید ، روز شروع سفر ، و خیلی روزهای دیگه ، که می تونن مهم باشن و آدم بعد از گذشت ، چندین سال با نگاه کردن به اون تقویم ، کلی انرژی بگیره و کلی خاطرات خوب براش زنده بشه ، البته نوشتن ، روزهای غمگین و ناراحت کننده ، در تقویم روزهای مهم ، ممنوع باید باشه . ادامه مطلب »

۹اسف

“ من می خواهم رمان بنویسم و آن را چاپ کنم . من این کار را انجام می دهم چون نوشتن رمان کار ارزشمندی است و من استعدادش را دارم . من به این کار می پردازم چون می خواهم اثر ارزشمندی را با دنیا در میان بگذارم . اجازه نمی دهم هیچ چیز مانعم شود . ”

- ابوالفضل فتاحی -
۶اسف

معرفی کتاب

عنوان : رازهای بزرگ آمازون

آمازون ، با شنیدن این نام ، اولین چیزی که در ذهنمان متصور می شویم ، جنگل بسیار بزرگی در شمال آمریکای جنوبی است ، که بخش هایی از کشور های این قاره را در بر می گیرد و رودخانه بزرگ آمازون نیز از وسط این جنگل های انبوه در حال جوش و خروش است ، به عبارتی میشه گفت ، به دو چیز فکر می کنیم ، عظمت و بزرگی و اینکه هر حیوان و هر گونه گیاهی میشه اونجا پیدا کرد .

چارچوبی که من ساخته ام تصمیم گیری را فوق العاده آسان نمی نماید. آنچه من با آن ، چارچوب به حداقل رساندن حسرت ، می گویم . بنابراین من می خواستم خودم را در سن ۸۰ سالگی تصور کنم و بگویم ، خوب . حالا که دارم به زندگی گذشته ام نگاه می کنم ، می خواهم تعدادی از مواردی را که بابت شان تأسف می خورم ، به حداقل برسند .

طرح تجاری آمازون برای اولین بار زمانی به ذهن جف بزوس* رسید ، که با همسرش از نیویورک داشت به سمت سیاتل می رفت ، آدم ، همسر هم می خواد انتخاب کنه ، اینطوری انتخاب کنه ، چرا که جف ، وضعیت مالی و شغلی مناسبی داشت و قرار بود بزرگترین ریسک زندگیش رو انجام بده و همسرش هم یکی از مهمترین مشوق های اون در این تصمیم گیری سرنوشت ساز بوده ، خدا شانس بده . ادامه مطلب »

۲۸بهم

سفرنامه استارت آپ ویکند ساری

قرار بود من و بنیامین ، ساعت ۸ صبح روز سه شنبه ، ۲۲ بهمن ۹۲ به قصد شرکت در استارتاپ ویکند ، به سمت ساری حرکت کنیم ، ولی چون حجم برنامه های کاری روز پیش زیاد و سنگین بود ، ساعت ۱۰ صبح از اراک بیرون زدیم و بعد از سه ساعت ، رسیدیم اول جاده فیروزکوه ، چون هیچ کدوم صبحانه نخورده بودیم و داشتیم از گشنگی تلف می شدیم ، که همون دور و بر یه اکبر جوجه پیدا کردیم و غذا سفارش دادیم ، با کلی امید و آرزو منتظر نشستیم ، وقتی غذا آماده شد و جلومون گذاشتن ، امیدم کامل نا امید شد ، می خواستم برش دارم بزنم تو سر اکبر ، که فرق مرغ و جوجه رو هنوز نمی فهمه ، به هزار زوری یه تیکه سینه پیدا کردم توش و به زور داشتم می خوردم که ناگهان چشمم خورد به تابلوی معرفی اکبرجوجه و با دیدن عکس اکبر ، هر چی خورده بودم ، کوفتم شد و اشتهام کلا کور شد و رفتم و سوار ماشین شدم ، ولی اعتماد به نفس اکبر هنوز تو لوزالمعدم گیر کرده بود .

وقتی رسیدیم ساری ، حسین و میکائیل عزیز آمدن دنبالمون ، تا با هم بریم به محل اقامت ، میکائیل رو که دیدم ، یاد تگزاس افتادم و خوشحال از اینکه اولین دوست جدید این سفر ، حداقل تیپش اینترنشناله ، یه ۳۰ کیلومتری که طی کردیم ، تابلوی مجتمع تفریحی صدف خودنمایی می کرد ، وقتی رسیدیم ، اولین نفراتی بودیم که رسیده بودیم ، اتاق ۲۹ رو تحویل گرفتیم و رفتیم تو ، با یخچال فرق چندانی نداشت ، کنار بخاری ایستاده بودیم تا بلکه گرم بشیم ، هنوز چند دقیقه ای از رسیدنمون نگذشته بود تا اینکه بچه های تبریز* تماس گرفتن که ما رسیدیم . ادامه مطلب »

۱۱بهم

معرفی کتاب

عنوان : سفرنامه برادران امیدوار

این کتاب ، یکی از بی نظیرترین و هیجان انگیزترین کتاب هایی بود که تا کنون ، خوندم . سفرنامه‌ی دو برادر ماجراجو ، جهانگرد و پژوهشگر ایرانی عیسی و عبدالله امیدوار که در شمار سیاحان جهان قرار دارند ، این دو برادر در سال ۱۳۳۳ با همتی سرسختانه سفر خود را به دور دنیا و کشف ناشناخته ها شروع کردند ، از مشرق زمین ، از صحراهای سوزان آفریقا تا جنگل های آمازون ، در سال ۱۳۳۷ به قطب شمال و زندگی با اسکیمو ها  و در دشوارترین شرایط جوی در سال ۱۳۴۵ به عنوان اولین آسیایی که سفر به ششمین قاره جهان ، را تجربه کرد ، به قطب جنوب .

ما دو برادر بودیم ، دو برادر با روحی پرشور و امیدوار و با اراده های استوار و تزلزل ناپذیر! در آن هنگام که نخستین گام را به سوی سرزمین های دور و ناشناخته بر می داشتیم ، به خوبی می دانستیم در آن راه همه چیز هست ، سختی هست ، مشکلات هست ، درد و ناراحتی و غم و اندوه هست، عذاب و شکنجه و حتی مرگ هم هست ، اما این دانسته ها به هیچ وجه نمی توانستند روح جوان ، شادمانه و مصمم ما را در هم بکوبند . چون ما پل های پشت سرمان را به تمامی ویران کرده بودیم و حالا دیگر فقط به آینده می اندیشیدیم .

خیلی کم پیش میاد ، من کتابی به این قطوری بخونم ، یعنی هفتصد و هفتاد و هفت صفحه ، به هیچ وجه ، حتی لحظه ای از خوندن این کتاب خسته نشدم و هر صفحه‌ی اون برای من یادگیری بود و احساس می کردم من هم همسفر این دو برادر بودم و عجیب لحظات لذت بخشی بود . ادامه مطلب »

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه